eitaa logo
محمدصادق
149 دنبال‌کننده
731 عکس
163 ویدیو
36 فایل
کانالی برای انتشار نوشته های آقای محمدصادق حیدری و البته، گاهی مطالب مناسبتی نویسندگان دیگر ارتباط با ادمین: @mbalochi ادرس کانال ما در سروش sapp.ir/msnote ادرس کانال در ایتا Eitaa.com/msnote ادرس کانال در بله https://ble.im/msnote
مشاهده در ایتا
دانلود
•••─━━⊱✦▪️﷽▪️✦⊰━━─••• کمی درباره‌ی «روضه‌های تصویری» ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• ماها وقتی کلماتِ هم‌معنا را کنار هم می‌گذاریم و از ترکیب‌هایی مثل «گریه و زاری»، «دوستی و رفاقت»، «تلاش و کوشش»، «کوتاهی و تقصیر» و... استفاده می‌کنیم، معمولاً توجهی نداریم به این‌که هر کدام از این کلمه‌ها چه فرق دقیقی با بغل‌دستی‌ش دارد. بیشتر می‌خواهیم به جملات‌مان رنگ و لعاب بدهیم و لفظ قلم صحبت کنیم و با اغراق و مبالغه و بقیه‌ی صنایع ادبی، طرف مقابل را راحت‌تر به تسخیر خودمان در بیاوریم. اما شما این‌طور نیستید. شما در اوج عقلانیت و احساس، صداقت و جذابیت کلام را با هم همراه کرده‌اید و در همه‌ی رفتارهای‌تان، متعادل‌ترین ترکیب از اوصاف حمیده را به نمایش گذاشته‌اید. ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• مثلاً در دعای ـ که چقدر عزیز است این دعا ـ وقتی می‌خواهید صلوات بر جدّتان را به ما یاد بدهید، می‌گویید: «اللهم صل علی محمّد عبدک.... *أفضل و أحسن و أجمل و أکمل و أزکی و أنمی و أطیب و أطهر و أسنی و أکثر* ما صلّیت... علی احد من عبادک» و دَه نوع صلوات را با ده تعبیر جلوی چشم‌مان می‌گذارید که هر کدام با بغل‌دستی‌‌ش خیلی فرق دارد؛ هر چند ما این فرق‌ها را نفهمیم. اما بالاخره شما خدا را این‌قدر متنوّع و گوناگون و همه‌جانبه عبادت کرده‌اید که رحمت و صلوات خدا بر شما هم باید همین‌قدر تنوّع و تکثّر و تعدّد داشته باشد. ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• چند جای دیگر هم هست که اجداد شما از این کلماتِ متقارب‌المعنی استفاده کرده‌اند. مثلاً وقتی حضرت با کاروان اسراء از شام برگشت و در نزدیکی مدینه خیمه زد و مردم برای تسلیت به خدمتش آمدند و می‌خواست بلایی که بر سر اهل‌بیت آورده‌اند توصیف کند، فرمود: «إنا لله و إنا إلیه راجعون من مصیبه *ماأعظمها و أوجعها و أفجعها و أکظّها و أفظعها و أمرّها و أفدحها* » معلوم است که ردیف‌شدنِ این کلمات، کلّی معنا به همراه خود دارد و هر کدام از این هفت عبارت باید ناظر به بُعدی از ابعاد مصیبت‌های راتبه‌ای باشد که و و کبری و و علی‌بن‌الحسین و قاسم‌بن‌الحسن و ـ همین‌طور ادامه بدهم؟ ـ متحمّل شده‌اند؛ هر چند ما مصائب شما را نفهمیم و هر چقدر «وجع» و «فجع» و «فظع» و «فدح» را با هم مقایسه کنیم، از تفاوت شان سر در نیاوریم. ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• البته ما توقع داریم که وقتی شما برگردید، این نفهمی‌ها تمام شود و این روضه‌ها را خودتان برای‌مان باز کنید. اما روایت شیخ مفید در الارشاد از قول امام باقر نشان می‌دهد که حتی وقتی شما برگردید، این نفهمی‌ها ادامه دارد. همان روایتی که حضرت باقر دارد حال شما را موقعی که از منبر مسجد کوفه بالا رفته‌اید، توصیف می‌کند: «حتی یأتی المنبر فیخطب فلا یدری الناس ما یقول من البکاء... و به منبر می‌رود و خطبه می‌خواند اما از شدّت گریه‌اش، مردم نمی‌فهمند که چه می‌گوید» بالاخره بغض‌هایی که صدها سال، صبح و شب روی هم جمع شده‌اند به همین راحتی تمام نمی‌شوند. شاید تا مدّت‌ها باید صبر کنیم تا گریه‌های‌تان تمام شود؛ تا بتوانید روضه را در قالب کلمات بریزید. تا آن موقع روضه‌ها شنیدنی نیستند؛ فقط دیدنی هستند. همین که حال و روز شما را ببینیم، برای مُردن‌مان کافی است... راستی مگر جدّتان نگفت: «روز حسین، پلک‌های چشم ما را زخمی کرده است...» جانم به فدای پلک‌های زخمی‌تان که لابد در دوران ظهور روضه‌ی تصویری می‌خوانند برای‌مان... ••─━⊱✦▪️✦⊰━─•• 🖊: سروش splus.ir/msnote ایتا Eitaa.com/msnote بله https://ble.im/msnote تلگرام https://t.me/msnote
محمدصادق
•••─━━⊱✦♦️﷽♦️✦⊰━━─••• سلام. وقت تون بخیر چند سالی هست که در روستای پدری بنده به موقعیت بالا، یه
سلام علیکم. ضمن تشکر، به اطلاع می رساند که جمعا مبلغ چهارصد هزار تومان جمع آوری شد که در اختیار مسئول خانه بهداشت قرار گرفت که ان شا الله با نظارت شورای روستا صرف تجهیز خانه بهداشت شود.
هدایت شده از اهل بیت مدیا
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 شاهکار مداحی امام‌حسن 👤 کربلایی 📌ویژه شهادت 👌 ☑️ کانال مداحی اهل‌بیت‌مدیا @AhleBeytMedia
10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مداحی شهادت امام حسن علیه السلام _ حاج حسین طاهری سروش splus.ir/msnote ایتا Eitaa.com/msnote بله https://ble.im/msnote تلگرام https://t.me/msnote
شمع روشن شد و پروانه در آتش گل کرد می‌توان سوخت اگر امر بفرماید عشق
زیستی در شعله‌ها و پر زدی با شعله‌ها زندگی با مرگ، شرح غیرت ققنوس‌هاست
سلام. عزاداری هاتون قبول. متن هایی که در ادامه ارسال میشن باز نشر مطالب سال های قبل با محوریت هستن. التماس دعا @msnote
من آدم پرتوقعی نیستم من آدم پرتوقعی نیستم؛ اما چون خودشان گفته بودند، منتظر می‌شدم تا خورشید طلوع کند یا از پشت ابرها در بیاید. بعد به سایه‌ام نگاه می‌کردم که روی چه چیزهایی افتاده. سایه‌ام اغلب روی آسفالت جادّه‌ی نجف ـ کربلا می‌افتاد و بعضی وقت‌ها هم روی شانه‌ی خاکی جادّه. آن‌وقت یک نگاه ملتمسانه به آن آسفالت و خاک‌ها و گِل‌ها و کلوخ‌ها می‌انداختم و گفتم: دعا کنید که به درد صاحب حرم بخورم... من آدم پرتوقعی نیستم اما خودشان گفته بودند: «زائر کربلا سایه‌اش روی چیزی نمی‌افتد مگر آن‌که آن چیز برای او دعا می‌کند.» تمام مسیر، هوای سایه‌ام را داشتم و به خدا می‌گفتم: چقدر خوبی تو! چقدر با دوستداران حسینت خوب تا می‌کنی! دم و دستگاهت را عشق است ... پی‌نوشت: همراه با تشکری خاضعانه از صاحب «کامل الزیارات» که این حدیث را در باب نود و هشتم کتابش برای ما به یادگار گذاشت و بزرگوارانی مثل احمد بن ادریس و حمیری و محمد بن یحیی و صفوان جمّال که سلسله سند این روایت را نورانی کرده‌اند و در پایان سند، همگی در برابر واژه‌های ویژه‌ی حضرت صادق زانو زاده‌اند.   @msnote
همین اربعین بود که رفتم نجف. حرم پُر بود از زائرینی که آمده بودند تا پیاده‌روی را از کنار حرم امیرالمومنین شروع کنند. صحن که هیچ؛ فضاهای اطراف حرم هم طوری شلوغ بود که برای برخورد نکردن با نامحرم باید خیلی دقت می‌کردی. وسط همین اوضاع چند تا خانم را دیدم که خیلی راحت دارند به طرفم نزدیک می‌شوند؛ انگار نه انگار که وسط همین ازدحام هستند. طوری سنگین راه می‌رفتند که پوشیه‌هاشان فقط نمادی از وقارشان بود و نه همه‌اش. جلوتر که آمدند، اصل قضیه معلوم شد. چند تا مرد دست‌های‌شان را در هم قفل کرده بودند و دور ِ مادر - خواهر – همسرهای‌شان را دوره کرده بودند که آن وقار و سربه‌زیری با همچین حریم ِ مردانه‌ای تکمیل شود. کِیف کردم. بی خیال ِ مسیر خودم شدم و برخلاف عادت همیشگی‌ام ـ که به چیزهایی که توجه همه را جلب می کند، نگاه نمی‌کنم ـ همینطور زل زدم به این ترکیب قشنگ از غیرت و وقار. ولی این فکر چموش که آدم را راحت نمی گذارد. دوباره تصمیم گرفت عیشم را منغّص کند. کاری کرد که خواستم بروم نزدیکِ یکی از همان مردهای خوش سیما و درِ گوشش بگویم: ـ «خدا حفظت کنه اخوی! ولی شاید بعضی موقعها لازم نباشه که آدم این قدر مواظب ناموسش باشه. مثل همین الان. الان تو حرم کسی هستی که دخترش رو بدون محارمش به اسیری بردن» ولی نرفتم طرفش. همان جا وسط همان شلوغی، نشستم و گریه کردم.    @msnote
ویبره‌ی یازده دو صفر این‌قدر قوی هست که تقریباً در هر وضعیتی بشود حسّش کرد؛ حتی وسط پیاده‌روی و آن همه نوحه‌ی عربی که با صدای بلند از موکب‌ها پخش می‌شود. قفل گوشی را که باز کردم، پیامک عجیب مادرم را دیدم. عجیب از این جهت که خیلی کم می‌شود که چیزی از من بخواهد و اگر هم درخواستی کند، با قیدهایی مثل «ببخشید که زحمتت می‌دم» یا «می‌تونی یه کاری برام بکنی؟» یا «شرمنده که وقتتو می‌گیرم» قضیه به حدّی تلطیف می‌شود که طرف فکر می‌کند این مادر است که به بچه بدهکار است و نه برعکس! اما این دفعه فرق داشت چون مادر نوشته بود: «حالا که آقا به حال شما غبطه خوردن، به نیابت از ایشون هم زیارت کن» همین‌قدر دستوری و بدون قید و شرط. هم خوشحال شدم که آن قیدهایی که آدم را خجالت می‌دهد کنار گذاشته و هم ناراحت شدم که حتما چیزی شنیده که خیلی دلش سوخته و همه آن جملات خواهشیِ همیشگی را حذف کرده ... یاد فکر و خیال‌های خودم در همان اول راه افتادم: «حالا قبل انقلاب رو نمی‌دونم ولی بعد انقلاب که قطعاً نتونسته ... یعنی سی‌وهفت هشت سال میشه که ...» بعد سرعتم را زیاد کردم تا برسم به بچه‌هایی که کمی جلوتر بودند و نت داشتند و بپرسم: ـ آقای خامنه‌ای امروز درباره‌ی راهپیمایی اربعین چیزی گفته؟ که یکی از بچه‌ها سرش را تکان بدهد و چند بار صفحه‌ی گوشی‌اش را لمس کند و همین‌طور که پاهای خسته‌اش را روی زمین می‌کشد و دمپایی‌اش لخ‌لخ می‌کند، شروع کند به روخوانی: «حضرت آیت‌الله رهبر معظم انقلاب اسلامی صبح امروز در جلسه‌ی درس خارج فقه، پدیده‌ی بی‌نظیر و حرکت عظیم و پرمعنای راه‌پیمایی اربعین حسینی علیه‌السلام را حسنه‌ای ماندگار خواندند و گفتند: ترکیب «عشق و ایمان» و «عقل و عاطفه» از ویژگی‌های منحصر به‌فرد مکتب اهل‌بیت علیهم‌السلام است و ... افزودند: *ما نیز از دور به حال زائران اربعین غبطه می‌خوریم و آرزو می‌کنیم ای کاش همراه شما بودیم ...* صبر نکردم خبر را تا آخر بخواند. گزینه‌ی پاسخ را انتخاب کردم و نوشتم: «چشم. اصلاً من از همون اول راه، به نیابت از ایشون قدم برداشتم.» بیست‌وچهار ساعت بعد وقتی از آخرین تفتیش رد شدم، دور از چشم خدّام گوشه‌ای را کنار باب‌القبله پیدا کردم و همان جا ایستادم و تا چند اسم را به زبان نیاوردم، داخل صحن نشدم. یعنی فقط وقتی راضی شدم چشمم به ضریح بیفتد که قبلش بگویم: زیارت می‌کنم به نیابت از ... ـ هدیه‌ای کوچک از یک قدم و قلم ِ ناقابل؛ تقدیم به دستی که خیلی وقت است به شش‌گوشه نرسیده اما مطمئنم که هر چند وقت یکبار با قلبش می‌رود نزدیکی‌های پایین پای حضرت و مضطرّ از هجمه‌های همه‌جانبه‌ی کفر و نفاق، ادب پانزدهم از آداب حرم امام حسین را که شیخ عباس در مفاتیح‌ش نقل کرده، زمزمه می‌کند: *اللهم إنّی أعتزّ بدینک و أکرم بهدایتک و فلانٌ یذلّنی بشرّه و یهیننی بأذیته و یعیبنی بولاء اولیائک ... مولای إمامی ... النصر النصر النصر ...*  @msnote
وقتی قرار است هفتاد و پنج کیلومتر را با پای پیاده گز بکنی، یکی از کارهایی که به ذهنت می‌رسد این است که انواع مختلف راه‌رفتن را امتحان کنی. البته امتحان بعضی از انواع پیاده‌روی در چنین وضعیتی، خارج از اختیار است مثل وقتی که دوی نصف شب به ستون هزار و صد و خُرده‌ای می‌رسی اما هر هفت هشت قدم یک بار، زانویت خالی می‌کند و پایت لق می‌زند. بعد می‌نشینی و می‌گویی: «گیم آور! شما برید. من توی یکی از این موکب‌ها می‌خوابم. ایشالا کربلا همدیگه رو می‌بینیم!» اما بچه‌ها با معرفت‌اند و به زور می‌کشندت و می‌برندت. چند قدم بعد، یک نفر را مأمور می‌کنند که با تو راه بیاید [تازه می‌فهمی که «با فلانی راه بیا» چه طور معنای مدارا و رعایت و ملاحظه می‌دهد] و با گوشی‌اش برایت محمود کریمی بگذارد که حال و هوایت عوض شود و خالی کردن زانو یادت برود و بِدوی حتی! اما بعضی انواع پیاده‌روی را خودت انتخاب می‌کنی. مثلاً چشم‌هایت را می‌بندی و راه می‌روی. مخصوصاً در دل شب که حتی از همان یک‌ذره نوری که روزها از نازکیِ پلک رد می‌شود و در چشم حسّ می‌شود، خبری نیست. با حجم انبوهی از تاریکی مطلق روبرو هستی اما وحشت‌ات فقط از تاریکی نیست؛ از این است که پایت به جایی گیر کند و زمین بخوری و پوست دستت ور بیاید. یا ناخواسته تنه‌ی کوچکی به یک پیرزن بزنی و او با صورت به زمین بخورد. چشم‌بسته که باشی، هر لحظه منتظر خطری هستی که یقه‌ات را بگیرد و در حالی که حتی ذرّه‌ای آمادگی نداری، تو را به درون خودش بکشد و آن‌وقت، دست و پا زدنت هیچ ارزشی ندارد. چشم بسته بودن، وحشت عمیقی دارد. راه نجف – کربلا لازم نیست؛ می‌توانید حتی در کوچه‌های خلوتی که ماشینی از آنها رد نمی‌شود و آدمی مقابل‌تان نیست و چاله‌هایش را با نگاه قبلی چک کرده‌اید، چند ثانیه «چشم‌بسته راه رفتن» را امتحان کنید و باز هم عمیقاً بترسید. امتحانش مجّانی است و وقت هم زیاد است ... و من چشم بسته راه می‌رفتم و می‌ترسیدم و می‌گفتم: «ذهب الله بنورهم و ترکهم فی ظلمات لایبصرون» حقیقت زندگی ِ هر امّتی است که روی وجود «امام» خط زده است. ظلماتش هم عادی نیست؛ لایه لایه است: «کظلمات فی بحر لجّی یغشاه موج من فوقه موج من فوقه سحاب» چرا؟ معلوم است دیگر: «و من لم یجعل الله له نوراً ـ اماماً من ولد فاطمه ـ فما له من نور». کافر همین است؛ می‌پوشاند ترس‌ها و کوری‌ها و تاریکی‌هایش را و با چشم ِ بسته می‌دود به سمت لذت‌هایش ...  این چه جنونی است که با وجود این همه کوری و تاریکی و ترس، نه با قدم زدن که با سرعت نور، نه یک نفر که ملت‌ها و امت‌ها را، دارد می‌چراند به سمتی که «هوای نفس ِ جمعی» آن را پسندیده‌است. توصیف وضعیتی که دنیا در آن غوطه‌ور شده همین است: چشم‌بسته دویدن در سطح جهانی، دیوانگی در مقیاس یک تمدّن و کوری در پیچیده‌ترین ابعاد اجتماعی! مومنین هم این وسط هر چقدر که در ایمان‌شان محکم نبوده‌اند، گرفتار شده‌اند... آی که می‌تابی و همه جا را روشن می‌کنی و کورها، بینا می‌شوند و چشم‌بسته‌ها را کمک می‌کنی تا چشم باز کنند ... یا بن البدور المنیره ای فرزند ماه‌های نورافشان   @msnote