eitaa logo
محمدصادق
148 دنبال‌کننده
731 عکس
163 ویدیو
36 فایل
کانالی برای انتشار نوشته های آقای محمدصادق حیدری و البته، گاهی مطالب مناسبتی نویسندگان دیگر ارتباط با ادمین: @mbalochi ادرس کانال ما در سروش sapp.ir/msnote ادرس کانال در ایتا Eitaa.com/msnote ادرس کانال در بله https://ble.im/msnote
مشاهده در ایتا
دانلود
13981104-Shab01-Fatemieh2-02Sokhanrani_Heydari_0.mp3
زمان: حجم: 30.1M
🎙صوت ☑️ سخنرانی روضه فاطمیه؛ توسط: حجت الاسلام و المسلمین محمد صادق حیدری تهرانی ▪️با موضوع: «بررسی عوامل فراموشی در گذر تاریخ» 🗓جمعه، 4 بهمن ماه 1398 @hoseiniyehandisheh
13981105-Shab02-Fatemieh2-03Sokhanrani_Heydari_0.mp3
زمان: حجم: 25M
🎙صوت ☑️ سخنرانی روضه فاطمیه؛ توسط: حجت الاسلام و المسلمین محمد صادق حیدری تهرانی ▪️با موضوع: «بررسی عوامل فراموشی در گذر تاریخ» 🗓شنبه، 5 بهمن ماه 1398 @hoseiniyehandisheh
🔰 📝چکیده سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین حیدری تهرانی ▪️ / قسمت 1️⃣ 🔹مقام معظم رهبری در خطبه های نماز جمعه خویش، به ضرورت یادآوری و جلوگیری از فراموشی آن در غبار اتفاقات دیگر تأکید فراوانی نمودند. روزهای ظهور غلبه‌ی دستگاه خدای متعال است که در آن دست قدرت خداوند دیده می‌شود. با این معیار نیز - به عنوان عیدالله الاکبر- یوم الله به شمار رفته و فراموشی آن از جمله‌ی فراموشی به حساب می‌آید؛ خصوصا با همه‌ی تأکیدهای مکرّر و اتمام حجّت‌های متعدد بر حق جانشینی ایشان. و البته ابلاغ ولایت توسط پیامبر(ص) در روز ، یکی از این اتمام حجتها به شمار می‌آید و باید معجزات تکوینی‌ای چون فرود آمدن ستاره‌ی آسمان در منزل امیرالمومنین(ع) را نیز به چنین اتمام حجت‌هایی افزود. روایاتی که در توضیح شأن نزول سوره نجم در مصادر روایی شیعه و اهل سنت وارد شده است، اشاره به چنین معجزه تکوینی‌ای دارد. چطور این فراموشی به جایی می‌رسد که بلافاصله بعد از رحلت نبی اکرم(ص)، غصب خلافت صورت می‌گیرد و به آن اکتفا نشده بلکه آن چنان مصائب سنگینی را نیز بر سر حضرت زهرا(س) درمی‌آورند؟ درس گرفتن از حوادث پس از رحلت پیغمبر(ص)، برای جلوگیری از تکرار آن در «عصر غیبت» و جلوگیری از فراموشی بسیار بااهمیّت است. 🔹در برخی روایات پاسخ سوال فوق را می‌توان یافت. مثلا از حضرت باقر(ع) نقل شده است که فرمودند: «زمانی که پیامبر اکرم(ص) روح از پیکرشان جدا شد، گویا اهل بیت پیامبر اکرم در طولانی ترین شب عمرشان قرار گرفتند به نحوی که گمان کردند نه آسمان بر آنان سایه می‌اندازد و نه زمین آنان را حمل می‌کند»؛ یعنی هیچ پناهگاهی ندارند و گویا تنهای تنها هستند، چرا که رسول اکرم(ص) در نهضت خود برای آن که کلمه را محقق کنند و را برای خداپرستی و توحید فراهم نمایند، با همه صاحبان مناصب اجتماعی-چه نزدیک و چه دور-درگیر شدند و وقتی سرشان را بر زمین گذاشتند همه کسانی که صاحبان این بودند و منتفع از آن بودند، آماده بودند که انتقام کامل و تمام عیاری از نزدیک‌ترین افرادِ به این نهضت و به این شعار بگیرند. 👈ادامه دارد: ✅ @hoseiniyehandisheh
🔰 📝 چکیده سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین حیدری تهرانی ▪️ / قسمت 2️⃣ 🔹مظهر درگیری با آن قدرتها پس از نبی اکرم(ص)، حضرت امیرالمومنین(ع) بودند. در نظام ، اگر فردی از قبیله‌ای کشته می‌شد تمام آن قبیله خون خواهش می‌شدند و عظمت و اقتدار قبائل اساسا به چنین امری تعریف می‌شد، به همین دلیل کسی جرئت درگیری و قتال با مشرکین را نداشت و تنها کسی که با شجاعت پا در میدان می‌گذاشتند امام علی(ع) بودند. ایشان از آنان که دشمنان خدا و پیغمبر(ص) بودند تعداد زیادی را کشته بودند و به همین دلیل از او کینه بر دل داشتند و تمایل نداشتند که او ولی و خلیفه پس از پیغمبر گردد و البته این حس نفرت فقط نسبت به او بود نه دیگران؛ چرا که دیگران سابقه امیرالمومنین(ع) را در جنگ با مشرکان را نداشتند. به همین دلیل پس از رحلت پیغمبر(ص) افرادی با تکیه بر جامعه‌شناسی دقیق، بر موج این کینه و نفرت ِحاصل از به هم خوردن هویت‌ها و مناصب و ، سوار شدند و فضای اجتماعی را به گونه ای مدیریت کردند که حضرت ولایت جامعه را به عهده نگیرند. البته این امت نفاق یک شبه حاصل نشد بلکه از زمان حیات پیغمبر تلاشها برای تشکیل آن شروع شده بود. 🔹و نکته ی دقیق تر آن که این فقط برای حجاز نبوده است؛ بلکه از اول خلقت تا قبل از حاکمیت بر بشر داشته است همان طور که امیرالمومنین(ع) در خطبه قاصعه می فرمایند: ««فالله الله فی کبر الحمیّه و فخر الجاهلیه التی خدع بها الامم الماضیه و القرون الخالیه» با این اخلاق که مظهر دنیاپرستیِ روسای قبائل بود و با آن حاکم و محکوم و درست شده بود، قرنهای متمادی امم مختلفی فریب خورده بودند اما پیامبر اکرم(ص) به همراه امیرالمومنین(ع) در 13 سال این رابطه جهانی- و نه فقط - را شکستند و توانستند حکومتی را تأسیس کنند. 🔹 به رهبری حضرت امام(ره) و با همراهی ملت ایران، توانست با تمسک به راه نبی اکرم(ص) و امیرالمومنین(ع) ، روابط سیاسی مدرن مادی و دوگانه «یا شرقی یا غربی» را شکسته و اسلام را از خرده فرهنگ به یک طرف معادلات جهانی تبدیل کند و دوگانه «اسلام و استکبار» را در عالم جایگزین نماید و توانسته است با وجود -به تعبیر مقام معظم رهبری در بیانیه گام دوم- « وسوسه‌هایی که غیرقابل مقاومت به نظر می‌رسیدند» 40 سال مقاومت کند و باقی بماند. اما خطر آن وسوسه ها همچنان ما را تهدید می‌کند؛چرا که روابط سیاسی،فرهنگی،اقتصادی مادی جهانی همچنان به صورت همه جانبه ما را در معرض تغییر سیرت انقلابی مان قرار می دهد و می‌تواند را به فراموشی بسپارد و این گونه آن قدرت الهی‌ای که ایجاد شده است در معرض خطر قرار بگیرد. تفصیل این مطلب در جلسات آینده ان شاء الله توضیح داده خواهد شد. @hoseiniyehandisheh
13981106-Shab03-Fatemieh2-02Sokhanrani_Heydari_0.mp3
زمان: حجم: 17.9M
🎙صوت ☑️ سخنرانی روضه فاطمیه؛ توسط: حجت الاسلام و المسلمین محمد صادق حیدری تهرانی ▪️با موضوع: «بررسی عوامل فراموشی در گذر تاریخ» 🗓یک شنبه 6 بهمن ماه 1398 @hoseiniyehandisheh
مردی که به قول زیارت جامعه کبیره، «التامّین فی محبه الله» و «المخلصین فی توحید الله» است و تمام وجودش را توحید و حبّ خدا پر کرده، عشق را طور دیگری معنا می‌کند. طور دیگر؟! همان طوری که به پیامبر گفت وقتی فردای ازدواج از علی پرسیده بود: «همسرت را چگونه یافتی؟» و علی در پاسخ، چه موحّدانه محبوبه‌اش را معرفی کرد: «بهترین یار بر طاعت خدا». البته که عظمت این پاسخ را کسی جز نبی‌اکرم درک نمی‌کرد؛ پیامبری که می‌گفت: «قرّه عینی فی الصلاه» و بعد به فاطمه‌اش هم می‌گفت: «یا قرّه عینی» و انگار به همان اندازه‌ای که ارتباط با خدا نورچشمش بود، زندگی با و ارتباط با جمال الهی و دیدن زیبایی خدا از آینه‌ی فاطمه، چشمش را روشن می‌کرد. خلاصه من حدس می‌زنم که محمّد و علی خیلی خوب می‌دانستند وابستگی خداپرستیِ‌شان به فاطمه تا به کجاها اوج گرفته. مثلا تا جایی که فاطمه هر روز با نمازش برای علی می‌درخشید و خانه‌ی امیرالمومنین را پر از خداپرستی به رنگ فاطمه می‌کرد: «تزهر لامیرالمومنین فی النهار ثلاث مرات بالنور» و مردم مدینه که با این رنگ‌ها جور نبودند، با تعجب نزد پیامبر می‌رفتند و از رنگ‌ها و نورها سوال می‌کردند و پیامبر هم خانه علی و محراب فاطمه را به آنها نشان می‌داد. شاید به خاطر همین بود که پیامبر سه روز مانده به شهادتش، علی را به کناری کشید و گفت: «تو را به دو گُلم یعنی حسن و حسین سفارش می‌کنم [چون به جز آنها کس دیگری برایت نخواهد ماند] پس به زودی، دو رکن‌ وجودت از هم پاشیده خواهد شد.» و بعد تسکینش داد که: «خدا جایگزین من برای توست.» خیلی زود، اولین رکن علی رفت و علی، بی‌پیامبر شد. کمی بعد هم رکن دوم شکسته شد، و علی بی‌فاطمه. همه وجود علی را تکه‌تکه و پاره‌پاره کردند و حالا کسی نمانده بود جز خود خدا که باید جای خالی فاطمه را برای علی پُر می‌کرد. اصلا روایت شیخ صدوق که «علی، در یک شبانه‌روز هزار رکعت نماز می‌خواند» باید همین‌جا معنا شود آن هم در کنار روایت شیخ کلینی: «هر گاه چیزی علی را به سختی و نگرانی می‌انداخت، به نماز پناه می‌برد.» انگار هر یک شبانه‌روز زندگی با فاطمه‌ای که «بهترین یار بر طاعت خدا» بود، به اندازه هزار رکعت نماز، علی را به خدا بیشتر نزدیک می‌کرد و حالا که همه وجودش را متلاشی کرده بودند و فاطمه را، رکن توحیدش را، تکیه‌گاه عبودیتش را از او جدا کرده بودند و به سخت‌ترین سختی افتاده بود، باید پناه می‌برد به هزااااار رکعت نماز در یک روز.... اصلا می‌شود عقلانیت عاجز بشر را توجیه کرد تا از این به بعد اگر خواست «فاطمه» را تعریف کند، این طور دست و پا بزند: «جای خالی‌ش، روزانه هزار رکعت نمازِ مردی را می‌طلبید که یک ضربت شمشیرش، از عبادت جن و انس برتر بود.» @msnote
هدایت شده از محمدصادق
ناچاری‌هایی برای تعظیم خاضعانه‌تر [برای مُریدِ «غزل» و مربّیِ «رباعی»] پیامبری که مکارم اخلاق در برابرش زانو زده و حلم و تحمّل پیش پایش خم شده، اگر به یک بچّه بگوید «او وزغ پسر وزغ است»، حتماً حجم متراکمی از کثافت و رذالت را به چشم خود دیده و عاقبت پر از عناد و عداوتش را به او خبر داده تا شاید برگردد. چون وزغ همان حیوانی است که از دم و بازدمِ بی‌مقدارش هم فروگذار نمی‌کرده و در آتش نمرود می‌دمیده تا ابراهیم بیشتر بسوزد. شاید به همین دلیل بود که وقتی نواده‌ی ابراهیم در حجاز قیام کرد، «حَکَم بن ابی‌العاص» آن‌قدر پیامبر را مسخره کرد و مثل همان وزغ، به آتشی که قریش برای محمّد افروخته بودند، دمید که نبیّ‌خدا او را از مدینه بیرون کرد و وقتی پسرش «مروان بن حکم» را دید، فرمود: «او وزغ پسر وزغ است.» پدر و پسر به حدی در تاریکخانه‌های ظلمات فرو رفته بودند که حتی خلیفه‌ی اول و دوم هم جرأت نکردند تا شفاعت عثمان درباره‌ی «مروان» بپذیرند و او را به مدینه راه دهند. اما خلیفه‌ی سوم وقتی روی مرکب غصبی‌ش پرید، دخترش را به مروان سپرد تا تبعیدیِ دوران پیامبر، داماد خلیفه شود و آن‌قدر در دارالخلافه بتازد که یکی از بهانه‌های مخالفان برای کشتن عثمان جور شود.   بعد از آن، گرچه مروان با پسر ابوطالب بیعت کرده بود، غائله‌ی جمل را به راه انداخت اما «شترِ» آن زن به خاک افتاد و «وزغ» هم اسیر شد. حسنین شفاعتش کردند و پدرشان قبول کرد اما گفت: «نیازی به بیعتش ندارم؛ دستش دست یهودی است و اگر با دست بیعت کند، با پشت‌ش آن را می‌شکند ... او پرچم گمراهی را به دوش خواهد کشید» معاویه که به سلطنت رسید، مروان برای سبّ علی پیشتاز شد و در مقابل چشمان حسن‌بن‌علی، تا جایی در شهر پیامبر لجن پراکند که پسر ابوسفیان، فدک را به او بخشید و «تبعیدشده از مدینه»، برای چند سال «امیر مدینه» شد. وقتی هم که نامه‌ی یزید به والی مدینه رسید و از اهل شهر بیعت خواست، مروان از «ولید بن عتبه» خواست تا حسین را ـ همان که بعد از جمل شفاعتش کرده بود و هنوز حتی به سوی کوفه حرکت نکرده بود ـ بکشد... اگر همه‌ی این‌ها را گفتم و تمامی این خطوط را به نام نجس مروان آلوده کردم، از روی ناچاری بود. چون تا درکی از عمق ضلالت پیدا نکنیم، عظمت نور معلوم نمی‌شود. حالا شاید بهتر بتوانیم در مقابل آن شیرزن و روضه‌هایش خم شویم. شیرزنی که در بقیع، مجلس به راه می‌انداخت و طوری برای «عباس»ش روضه می‌خواند که سیاه‌ترین قلب را می‌سوزاند و «مروان» را هم به گریه می‌انداخت. همسر علی باید هم اهل اعجاز باشد و با توسل به نور شوهرش، قرآن را هر روز، تر و تازه کند. خدا گفته: «ثم قست قلوبکم من بعد ذلک فهی کالحجاره أو اشدّ قسوه...» اما امّ‌البنین است دیگر؛ دل شقیِّ معروفی مثل مروان را هم می‌شکافد و آب چشم او را از درون قلبش بیرون می‌کشد و با روضه‌هایش آیات قرآن را کامل می‌کند: «... و إنّ منها لما یشّقّق فیخرج منه الماء» ... مگر شوخی است؟ تاریخ باید شهادت بدهد که ائمّه‌ی ضلالت چطور در برابر عظمت علیامخدّرات علوی به انفعال افتاده‌اند ...       ـــــــ چند وقتی است که به «محسن رضوانی» بدهکار شده‌ام. بدهکار چند بوسه به دست‌هایش به خاطر شعری که در آن، *چهار* فداییِ را در قالب یک *رباعی* معرفی کرده: *رباعی* گفتی و تقدیمِ *سلطان غزل* کردی معمای ادب را با همین ابیات حل کردی رباعی گفتی و مصراعی از آن را تو‌ای بانو میان اهل عالم در وفا ضرب‌المثل کردی فرستادی به قربانگاه اسماعیل‌هایت را همان کاری که هاجر وعده کرد و تو عمل کردی کشیدی با سرانگشتت به خاک مُرده، خطی چند تمام شهر یثرب را به خاک طف بدل کردی *رباعی تو بانو! گرچه تقطیع هجایی شد* *به تیغ اشک خود، اعرابشان را بی‌محل کردی* می‌شود چند حرف از آن مصرع‌های تکّه‌تکّه‌شده‌تان را به ما هم یاد بدهید تا ما هم کمی وفا و ادب یاد بگیریم و با آستان‌بوسیِ  پسران شما عباس و عبدالله و جعفر و عثمان، خرجِ پسر زهرا شویم؟ @msnote سالروز وفات حضرت ام البنین سلام الله علیها را تسلیت عرض میکنیم. التماس دعا
این شب اول ماهی، قرار است نهر «رجب» کارش را شروع کند و از بهشت راه بیفتد و به این دنیا برسد و مثل آبشار، رحمت خدا را طوری روی سرمان بباراند که از شیر، سپیدتر به چشم‌مان بیاید و از عسل، شیرین‌تر به دهان‌مان مزه کند. گفتم «قرار است» اما خب هر کسی که نمی‌تواند سر هر قراری برود. مخصوصا اگر جای قرار، سر نهرهای بهشتی باشد و بهشت هم که ـ خب می‌دانید ـ صاحب دارد. پس این شب اول ماهی، امید ما به صاحبان بهشت است؛ یعنی چشم‌مان به دست شماست که دست ما را بگیرد و اهل قرار کند و سر قرار ببرد؛ آن هم با زمزمه عبارتی که شیخ مفید در «الارشاد» ش درباره شما نقل کرده: «کان لایملّ من صله قاصدیه و مؤمّلیه و راجیه» خسته نمی‌شد از بخشش به کسانی که قصد او را کرده بودند و به او امید بسته بودند... @msnote
هدایت شده از محمدصادق
تردیدهایی درباره‌ی یک صورت مسأله‌ی معروف سیدالساجدین خوب می‌دانست که باید برای چه کسی صدقه‌ی «صد دیناری» کنار بگذارد. برای همان مخدّره‌ای که وقتی دیواری در نزدیکی او شکاف برداشت و صدای ریزش خشت‌ها درآمد، با دستش به دیوار اشاره کرد و گفت: «نه؛ قسم به حق پیامبر که خدا به تو اجازه‌ی فروریختن نداده!» آن دیوار، گوینده را خوب می‌شناخت و در هوا معلّق ماند تا «امّ عبدالله» دخترِ «حسن بن علی» از آنجا بگذرد و سیدالساجدین برای همسرش صدقه‌ی صد دیناری کنار بگذارد؛ برای همان بانویی که همانندی در خاندان امام مجتبی نداشت و قرار بود «باقر العلم» را برای حضرت سجاد به دنیا بیاورد. صورت مسأله، یک استاد شهیر و شاگردان متعدّد و کرسی تدریس معروفش نبود؛ چون حقیقتِ کار کسی که علم پیامبر را می‌شکافد و مرزهای دانش دین را جابجا می‌کند، به لزره درآوردنِ هویت یک جامعه و شکستن زنجیرهایی است که افکار عمومی را به بند کشیده است. قضیه برای اهل نفاق این‌قدر خطرناک بود که وقتی جابربن‌عبدالله انصاری در مسجد پیامبر می‌نشست و به امید وعده‌ی پیامبر و در انتظار دیدنِ فریاد می‌کشید که: «یا ... یا باقر العلم...»، مردم مدینه تمام قدّ جلویش ایستادند و گفتند: «صحابی پیامبر هم به هذیان‌گویی افتاده...» اما وقتی به امامت رسید، نه فقط نگرانیِ مردم مدینه که کابوس‌های دستگاه حاکم هم به یک واقعیت تمام‌عیار تبدیل شد. مردم در موسم حج هم محمدبن‌علی را حتی در حال دعا رها نمی‌کردند و به سوی او سرازیر می‌شدند و سوال می‌کردند و پاسخ می‌شنیدند. مسلمانان با این‌که در مقابل مکتب سقیفه و سلطنت اموی و دربار مروانی تسلیم شده بودند، اما در مقابل چشمان هشام‌بن‌عبدالملک هم از حضرت جدا نمی‌شدند و خلیفه که برای نمایش قدرت به خانه‌ی خدا آمده بود، مسجدالحرام را دید که در سیطره‌ی علم محمدبن‌علی است. تمامی اهل اسلام در مکّه حاضر شده بودند اما او مجبور شد برچسب «پیامبر کوفه» و «فریب‌دهنده‌ی مردم عراق» را به امام بچسباند و به خیال خودش نفوذ حضرت را به یک منطقه محدود کند اما وقتی در مناظره‌ای که وسط صحن مسجدالحرام به راه افتاد، از محمدبن‌علی شکست خورد، معلوم شد که شکافنده‌ی علم، هویت جامعه‌ی نفاق را به تزلزل درآورده است. صورت مسأله، یک استاد شهیر و شاگردان متعدّد و کرسی تدریس معروفش نبود؛ که اگر بود هشام، اباجعفر را تا شام نمی‌کشاند و یک نمایش اموی به راه نمی‌انداخت و به اطرافیان نمی‌گفت: «هر وقت تمام سرزنش‌هایم را نثار محمدبن‌علی کردم و ساکت شدم، تک‌تک شما شروع به توبیخش کنید.» اما اباجعفر وقتی وارد قصر شد، معادله را تغییر داد و در همان ابتدا ابهت مادّیِ خلیفه را مبهوت خود کرد: به جای آن‌که به خلیفه سلام دهد، به تمامی اهل مجلس سلام داد و بدون اجازه‌ی هشام‌بن‌عبدالملک، بر جای خود نشست. ضربه‌ای که هشام دریافت کرد، حقد و کینه‌اش را شعله‌ورتر کرد و بی‌ادبی‌های او و یارانش به امام بیشتر شد. اما حضرت باقر صبر کرد تا تک‌تک دشنام‌ها تمام شود و پاسخی داد که از قصر، راهی زندان شد. تاریخ گزارشی از مباحث علمیِ باقرالعلم در زندان دمشق برای ما نقل نکرده اما حال زندانیان در برابر اباجعفر را با یک کلمه‌ی عجیب توصیف کرده: هیچ مردی در زندان نبود مگر این‌که نسبت به محمدبن علی در «تَرشُّف» بود که در فارسی همان «مکیدن شدید» است. محبوسین طوری علمِ باقرالعلم را می‌مکیدند که رئیس زندان نزد خلیفه آمد و گفت: «می‌ترسم که اهل شام بین تو و تخت‌ت جدایی بیندازند.» هشام راهی نداشت جز این‌که امام و یارانش را به مدینه بازگرداند و همه‌ی بازارهای بین‌راه را تعطیل کند تا زلزله‌ی بنی‌هاشم بیش از این مروانیان را نلرزاند... در «کافی شریف باب مولد ابی‌جعفر» نقل شده که حضرت باقر با چه معجزه‌ای حتی بازارهای بین‌راه را هم از تعطیلی درآورد اما قضیه‌ی مهم‌تر آن است که وقتی علمِ حضرت باقر در پایتخت شرارت یعنی شام، انقلاب به راه انداخته و از زندان دمشق، قصر امپراطوری مروانی را تکان داده، باید قبول کنیم که تعریف‌مان از «علم دین» تجدیدنظرهایی اساسی لازم دارد...   امیدوارم که اباجعفر این متن دست‌وپاشکسته را ـ که ترکیبی از چند روایت در کافی و الارشاد و مناقب آل ابی‌طالب بود ـ به عنوان قصد و أمل و رجاء از من بپذیرد و نمی‌از یم علمش را صله‌ی امروزم قرار دهد؛ که درباره‌اش گفته‌اند: *کان لایملّ من صله قاصدیه و مؤمّلیه و راجیه* خسته نمی‌شد از بخشش به کسانی که قصد او را کرده بودند و به او امید بسته بودند... @msnote
*جزئیاتی درباره شفا گرفتن یک بیمار خاص* متوکل ـ که مورخین او را بدترین و ستمکارترین خلیفه عباسی می‌دانند ـ به غده و دملی دچار شد که او را در آستانه مرگ قرار داد و هیچ‌کس جرات نمی‌کرد دمل او را جراحی کند.. پس مادر خلیفه نذر کرد که اگر پسرش شفا پیدا کند، اموال فراوانی را به اباالحسن علی‌بن‌محمد تقدیم کند. [مادر باهوشی بوده که می‌دانسته باید برای چه کسی نذر کند و از کجا شفا بگیرد] ــــــــــــــــــــــ فتح‌بن‌خاقان، وزیر متوکل به او گفت: کاش کسی را به سوی این مرد ـ و منظورش اباالحسن الهادی بود ـ می‌فرستادی که از او سوال کند؛ شاید او چیزی بداند که خدا بوسیله آن، گشایشی به کار تو دهد. پس هنگامی که فرستاده به نزد علی‌بن‌محمد رفت و به قصر بازگشت و نسخه اباالحسن را بیان کرد، درباریان مسخره‌اش کردند. فتح‌بن خاقان گفت: چه ضرری دارد که این را هم تجربه کنیم؟ پس به نسخه عمل کردند و متوکل شفا پیدا کرد. [چه خوب در جامعه کبیره گفتید که: «خضع کل جبار لفضلکم». آنها هم می‌دانند موقع درماندگی باید کجا بروند. وقتی برای بدترین دشمنان همچین نسخه‌های کارآمدی می‌نویسید، دیگر تکلیف ما دوستداران‌تان را معلوم کرده‌اید. حتما می‌بینید زخم‌هایی که به خودمان زدیم و دمل‌هایی که با مکر دشمنان، به تنِ امت‌تان نشسته. درست است که هنوز بعضی مریضی‌های‌مان را نفهمیدیم تا شفایش را بخواهیم اما بالاخره برای شفاگرفتن، کسی را نفرستادیم. خودمان آمدیم. یادتان می‌آید که دردهای‌مان را کنار ضریح‌تان گفتیم؟ امشب منتظریم تا فرستاده، نسخه‌تان را بیاورد.] ـــــــــــــــــــــ چند روز بعد، از بدگویی کردند که «در خانه‌اش سلاح جمع کرده.» متوکل، دستور داد شبانه به خانه‌ی علی‌بن‌محمد حمله کنند. اما چیزی پیدا نکردند جز کیسه‌ای که مُهر مادر خلیفه بر آن بود و هنوز باز نشده بود. آن را گشودند و ده‌هزار دینار طلا در آن می‌درخشید. وقتی کیسه را به قصر بردند، متوکل تازه از نذر مادرش خبردار شد. ـــــــــــــــــــــــــ «سعید حاجب» مامور دربار می‌گوید: وقتی شبانه بر دیوار خانه علی‌بن‌محمد نردبان گذاشتم و وارد شدم، از تاریکی نتوانستم راه اتاق‌ها را پیدا کنم. ناگاه صدای اباالحسن بلند شد: «ای سعید! صبر کن تا برایت *شمع* بیاورند.»... پس حیا کردم و گفتم: بر من سخت است که بدون اجازه وارد خانه شما شوم ولی چه کنم که مأمورم. [خدا رو شکر که مأموران خلیفه در زمان شما کمی با حیا بودند. در زمان جدّتان که اصلا خانه‌ای باقی نگذاشتند برای حسین و او را آواره صحراها کردند. حتی به آوارگی‌ش در وسط صحرا هم رحم نکردند و همان خیمه‌هایی بی‌دروپیکرش را آتش زدند تا در کربلا هم بزرگواری اهل‌بیت تعطیل نشود و شمع آورده باشند برای دشمنان: «خیمه‌ها می‌سوزد و *شمع* شب تارم شده»] ـ تقدیم به شیخ و مرحوم که با نقل این روایت در کافی و ارشاد، ما بیچاره‌ها را به درخششی از نور هدایت‌ حضرت امیدوار کردند. @msnote
۱۲ اسفند ماه سالگرد رحلت جانگداز مرحوم استاد ، فیلسوف انقلاب اسلامی را به تمام دغدغه مندان انقلاب فرهنگی تسلیت عرض می کنیم... برای شادی روح ایشان صلواتی هدیه بفرمایید. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ✅ @hoseiniyehandisheh
رهبر معظم انقلاب، ضمن تأکید و توصیه بر رعایت مسائل بهداشتی و نکات گفته شده توسط پزشکان جهت پیشگیری از ویروس کرونا فرمودند: «البته این بلا آنچنان بزرگ نیست و بزرگ‌تر از آن نیز وجود داشته است، اما بنده به دعای برخاسته از دل پاک و صاف جوانان و افراد پرهیزگار برای دفع بلا‌های بزرگ بسیار امیدوارم، چرا که توسل به درگاه خداوند و طلب شفاعت از نبی مکرم اسلام و ائمه بزرگوار می‌تواند بسیاری از مشکلات را برطرف کند. دعای بسیار خوب و خوش‌مضمونی است که می‌توان با این الفاظ زیبا و با توجه به معانی آن با پروردگار سخن گفت.» متن دعا: وَ کَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَیْهِ السَّلَامُ إِذَا عَرَضَتْ لَهُ مُهِمَّةٌ أَوْ نَزَلَتْ بِهِ، مُلِمَّةٌ وَ عِنْدَ الْکَرْبِ: یَا مَنْ تُحَلُّ بِهِ عُقَدُ الْمَکَارِهِ، وَ یَا مَنْ یَفْثَأُ بِهِ حَدُّ الشَّدَائِدِ، وَ یَا مَنْ یُلْتَمَسُ مِنْهُ الْمَخْرَجُ إِلَى رَوْحِ الْفَرَجِ. ذَلَّتْ لِقُدْرَتِکَ الصِّعَابُ، وَ تَسَبَّبَتْ بِلُطْفِکَ الْأَسْبَابُ، وَ جَرَى بِقُدرَتِکَ الْقَضَاءُ، وَ مَضَتْ عَلَى إِرَادَتِکَ الْأَشْیَاءُ. فَهِیَ بِمَشِیَّتِکَ دُونَ قَوْلِکَ مُؤْتَمِرَةٌ، وَ بِإِرَادَتِکَ دُونَ نَهْیِکَ مُنْزَجِرَةٌ. أَنْتَ الْمَدْعُوُّ لِلْمُهِمَّاتِ، وَ أَنْتَ الْمَفْزَعُ فِی الْمُلِمَّاتِ، لَا یَنْدَفِعُ مِنْهَا إِلَّا مَا دَفَعْتَ، وَ لَا یَنْکَشِفُ مِنْهَا إِلَّا مَا کَشَفْتَ وَ قَدْ نَزَلَ بِی یَا رَبِّ مَا قَدْ تَکَأَّدَنِی ثِقْلُهُ، وَ أَلَمَّ بِی مَا قَدْ بَهَظَنِی حَمْلُهُ. وَ بِقُدْرَتِکَ أَوْرَدْتَهُ عَلَیَّ وَ بِسُلْطَانِکَ وَجَّهْتَهُ إِلَیَّ. فَلَا مُصْدِرَ لِمَا أَوْرَدْتَ، وَ لَا صَارِفَ لِمَا وَجَّهْتَ، وَ لَا فَاتِحَ لِمَا أَغْلَقْتَ، وَ لَا مُغْلِقَ لِمَا فَتَحْتَ، وَ لَا مُیَسِّرَ لِمَا عَسَّرْتَ، وَ لَا نَاصِرَ لِمَنْ خَذَلْتَ. فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ افْتَحْ لِی یَا رَبِّ بَابَ الْفَرَجِ بِطَوْلِکَ، وَ اکْسِرْ عَنِّی سُلْطَانَ الْهَمِّ بِحَوْلِکَ، وَ أَنِلْنِی حُسْنَ النَّظَرِ فِیمَا شَکَوْتُ، وَ أَذِقْنِی حَلَاوَةَ الصُّنْعِ فِیمَا سَأَلْتُ، وَ هَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً وَ فَرَجاً هَنِیئاً، وَ اجْعَلْ لِی مِنْ عِنْدِکَ مَخْرَجاً وَحِیّاً. وَ لَا تَشْغَلْنِی بِالِاهْتِمَامِ عَنْ تَعَاهُدِ فُرُوضِکَ، وَ اسْتِعْمَالِ سُنَّتِکَ. فَقَدْ ضِقْتُ لِمَا نَزَلَ بِی یَا رَبِّ ذَرْعاً، وَ امْتَلَأْتُ بِحَمْلِ مَا حَدَثَ عَلَیَّ هَمّاً، وَ أَنْتَ الْقَادِرُ عَلَى کَشْفِ مَا مُنِیتُ بِهِ، وَ دَفْعِ مَا وَقَعْتُ فِیهِ، فَافْعَلْ بِی ذَلِکَ وَ إِنْ لَمْ أَسْتَوْجِبْهُ مِنْکَ، یَا ذَا الْعَرْشِ الْعَظِیمِ. ترجمه؛ نیایش آن حضرت در کار‌های مهم‌: ای آنکه گرهِ کار‌های فرو بسته به سر انگشت تو گشوده می‌شود، و‌ای آن که سختیِ دشواری‌ها با تو آسان می‌گردد، و‌ای آن که راه گریز به سوی رهایی و آسودگی را از تو باید خواست. سختی‌ها به قدرت تو به نرمی گرایند و به لطف تو اسباب کار‌ها فراهم آیند. فرمانِ الاهی به نیروی تو به انجام رسد، و چیزها، به اراده‌ی تو موجود شوند. و خواستِ تو را، بی آن که بگویی، فرمان برند، و از آنچه خواستِ تو نیست، بی آن که بگویی، رو بگردانند. تویی آن که در کار‌های مهم بخوانندش، و در ناگواری‌ها بدو پناه برند. هیچ بلایی از ما برنگردد مگر تو آن بلا را بگردانی، و هیچ اندوهی بر طرف نشود مگر تو آن را از دل برانی.‌ای پروردگار من، اینک بلایی بر سرم فرود آمده که سنگینی‌اش مرا به زانو درآورده است، و به دردی گرفتار آمده‌ام که با آن مدارا نتوانم کرد. این همه را تو به نیروی خویش بر من وارد آورده‌ای و به سوی من روان کرده‌ای. آنچه تو بر من وارد آورده‌ای، هیچ کس باز نَبَرد، و آنچه تو به سوی من روان کرده‌ای، هیچ کس برنگرداند. دری را که تو بسته باشی. کَس نگشاید، و دری را که تو گشوده باشی، کَس نتواند بست. آن کار را که تو دشوار کنی، هیچ کس آسان نکند، و آن کس را که تو خوار گردانی، کسی مدد نرساند. پس بر محمد و خاندانش درود فرست.‌ای پروردگار من، به احسانِ خویش دَرِ آسایش به روی من بگشا، و به نیروی خود، سختیِ اندوهم را درهم شکن، و در آنچه زبان شکایت بدان گشوده‌ام، به نیکی بنگر، و مرا در آنچه از تو خواسته‌ام، شیرینیِ استجابت بچشان، و از پیشِ خود، رحمت و گشایشی دلخواه به من ده، و راه بیرون شدن از این گرفتاری را پیش پایم نِه؛ و مرا به سبب گرفتاری، از انجام دادنِ واجبات و پیروی آیین خود بازمدار.‌ای پروردگارِ من، از آنچه بر سرم آمده، دلتنگ و بی‌طاقتم، و جانم از آن اندوه که نصیب من گردیده، آکنده است؛ و این در حالی است که تنها تو می‌توانی آن اندوه را از میان برداری و آنچه را بدان گرفتار آمده‌ام دور کنی. پس با من چنین کن، اگر چه شایسته‌ی آن نباشم،‌ای صاحب عرش بزرگ @msnote