eitaa logo
محمدصادق
154 دنبال‌کننده
646 عکس
118 ویدیو
22 فایل
کانالی برای انتشار نوشته های آقای محمدصادق حیدری و البته، گاهی مطالب مناسبتی نویسندگان دیگر ارتباط با ادمین: @mbalochi ادرس کانال ما در سروش sapp.ir/msnote ادرس کانال در ایتا Eitaa.com/msnote ادرس کانال در بله https://ble.im/msnote
مشاهده در ایتا
دانلود
ساده‌سازیِ یک روضه‌ی پیچیده خدا هم اگر نگفته بود، خودمان با این همه زیبایی‌های طبیعی و تکوینی، عشق‌بازی می‌کردیم و بخش بزرگی از عمر و پول و حیثیت‌مان را خرج‌شان می‌کردیم. چه برسد به این‌که خودش، کلّی از «جمال» و «زینت» و «حُسن» در کتابش برای‌مان گفته. از «لکم فیها *جمال* » که در توصیف همراه شدن‌مان با طبیعت است؛ تا «إنّا جعلنا ما علَی الارض *زینه* لها» و « *زینّا* السماء الدنیا بمصابیح» که زیباییِ آسمان و زمین را حکایت می‌کند. در آخر، از جریان «حُسن» در بین تمامی آفریده‌هایش خبر داده و کار را تمام کرده: «الذی *أحسن* کلّ شیء خلَقه»: خدایی که هر چیزی را آفریده، زیبا آفریده. اما به نظرم، در توضیح این آیات باید خیلی احتیاط کرد. چرا؟ به خاطر حرف کسی که تمام علم قرآن، از قلب پیامبر به قلب او منتقل شده و نور ولایتش در وجود همه‌ی مخلوقات جاری شده. به خاطر حال کسی که در اوج احساس هم، در قُلّه‌ی عقلانیت ایستاده. یعنی به خاطر روضه‌ای که علی بعد از دفن زهرایش برای پیامبر خواند: *ما أقبح الخضراء و الغبراء یا رسول‌الله* «بعد از فاطمه، چقدر آسمان و زمین زشت شده است؛‌ای پیامبر خدا!» مگر حقیقت قرآن در گفتار و رفتار علی مجسم نشده؟ پس همه‌ی آن آیات زیبایی را باید بر اساس این حدیث شیدایی تفسیر کرد. البته عقل غیرمعصوم در برابر این حقائق، کاری از دستش بر نمی‌آید مگر برداشتی ساده‌انگارانه از مسائل پیچیده. نمی‌دانم؛ شاید در این وانفسای نادانی، تعریفِ نبیّ‌اکرم از پاره‌ی تنش راهگشا باشد: «لو کان *الحُسن* شخصاً لکان فاطمه* «اگر امکان داشت که همه‌ی زیبایی و حقیقت آن، به شکل یک انسان در بیاید، می‌شد فاطمه.» اگر زیبایی و ظرافت و لطافتی در دنیا دیده می‌شد، بند به وجود زهرا بود و حُسن و جمال و زینت تنها وقتی در مخلوقات جاری می‌شد که اراده‌ی دختر پیامبر به میان می‌آمد. پس عجیب نیست که علی سر از مزار فاطمه بردارد و تمام دنیا را زشت ببیند. ببیند که با شکستن پهلوی زهرا، یک پایه‌ی خلقت شکسته شده و دنیا بدون منشأ زیبایی، دارد تلو تلو می‌خورد و لَق می‌زند. وقتی حقیقتِ حُسن زیر خاک برود، نباید شکّ کرد که عالَم، مقهور قُبح شده است. انگار علی بعد از مصیبت زهرا، جهان را شهود کرد و حاصل مکاشفه‌اش این‌قدر سنگین بود که فقط می‌توانست با پیامبر در میان بگذارد: «ما اقبح الخضراء و الغبراء یا رسول‌الله ...» اصلاً من یک پیشنهاد می‌دهم؛ می‌گویم حتی اگر قرار است قرآن فقط با قرآن تفسیر شود، بعد از شهادت صدّیقه‌ی کبری باید تمام آیات جمال و حسن و زینت را زیرمجموعه‌ی این آیه قرار داد: *ظهر الفساد فی البرّ و البحر بما کسبت ایدی الناس* فساد در خشکی و دریا آشکار شده بخاطر آنچه که «دست‌های مردم» فراهم آورده. می‌دانید که؟ «دست‌های مردم»؛ دست‌های بعضی از مردم مدینه، سنگین بوده و بدجور با گونه‌های حُسن و جمال تا کرده‌اند. بعد از آن، زمین و آسمان زشت شده و خشکی و دریا به آتش کشیده شده و فساد، سر و روی‌مان را گرفته است ... ـــــــــــ «امّ‌الائمّه» به فکر ما بود و حُسن و جمال را برای فرزندانش به ارث گذاشت. یعنی بعد از زشت شدن دنیا، امیدِ «زیبایی» به «پسران فاطمه» بود؛ اما امروز تک‌تک‌شان را از دست داده‌ایم و در وضعیتی هستیم که هر جمعه باید بگوییم: «این السبیل بعد السبیل؛ این الخیره بعد الخیره؛ این بقیه‌الله ...». شما را نداریم و دل‌های‌مان را به جاهای دیگری بُرده‌اند و به اسم فهم عقلاء، تجارب بشری و دستاوردهای مدرن، میل و پسندِ امّت پیامبر را عوض کرده‌اند و ذائقه و زیبایی‌شناسی ما را تغییر داده‌اند. حالا بدون شما، برای رسیدن به زندگی زیبا و زیبایی‌های زندگی سگ‌دو می‌زنیم... همین‌قدر نفهم ... همین‌قدر بدسلیقه ... همین‌قدر بی‌امام ...        پی‌نوشت: من نمی‌دانم کاظم بهمنی، از این شعر دقیقا چه مقصودی داشته اما من آن را بنا بر تخیّلی که از مکاشفه‌ی امیرالمومنین برای‌تان نوشتم، زمزمه می‌کنم: همین که روح زخمی‌ت سبک شد از لباس‌ها زدند روی دست‌شان مکاشفه‌شناس‌ها تو درد و روضه نیستی تو راز آفرینشی تو را زدند کافران پرت شود حواس‌ها @msnote
خلوا عن ابن عمی دل‌های ما که زکام شده و بسیاری از دردها را نمی‌چشد و خیلی از مصیبت‌ها را حسّ نمی‌کند. پس چرا وقتی فاطمیه می‌رسد، همین دل‌ها از دودلی در می‌آیند و با روضه‌های می‌سوزند و می‌لرزند و می‌گدازند؟ من گمان می‌کنم این تغییر حال در جای دیگری ریشه دارد و به ما بر نمی‌گردد. مثلا می‌تواند برگردد به سوز آن فریادی که فاطمه بر سر ای‌ها زد؛ وقتی داشتند را به زور از خانه بیرون می‌کشیدند. آنجا بود که ناموس خدا به دنبال شیر خدا به راه افتاد و با ندایش باطن هستی را به تلاطم درآورد: *خلّوا عن ابن عمّی*  پسرعمویم را رها کنید ... سوز آن فریاد را کسی نتوانسته برای‌مان توصیف کند اما سلمان از آثارش برای‌مان تعریف کرده: «هنگام آن فریاد، در کنار بودم. به خدا قسم دیوارهای مسجد رسول‌الله را دیدم که از جا کنده شد و آن قدر از زمین فاصله گرفت که گرد و خاکش در مشام‌مان پیچید.» دل ما کمتر از آن سنگ‌ها و گِل‌ها که نیست؛ هست؟! ـ علی‌اکبر لطیفیان چه خوب گفته: خواست تا زود خودش را برساند به علی سرِ این خواستنِ خود، دو سه باری افتاد ناله‌ای زد که ستون‌های حرم لرزیدند به روی مسجدیان گرد و غباری افتاد غیرتِ معجرِ او دستِ علی را وا کرد همه دیدند سقیفه به چه خواری افتاد اما خب؛ بعدش: وقت برگشت به خانه، همه‌جا خونی بود چشمِ یاری به قد و قامتِ یاری افتاد @msnote
مردی که به قول زیارت جامعه کبیره، «التامّین فی محبه الله» و «المخلصین فی توحید الله» است و تمام وجودش را توحید و حبّ خدا پر کرده، عشق را طور دیگری معنا می‌کند. طور دیگر؟! همان طوری که به پیامبر گفت وقتی فردای ازدواج از علی پرسیده بود: «همسرت را چگونه یافتی؟» و علی در پاسخ، چه موحّدانه محبوبه‌اش را معرفی کرد: «بهترین یار بر طاعت خدا». البته که عظمت این پاسخ را کسی جز نبی‌اکرم درک نمی‌کرد؛ پیامبری که می‌گفت: «قرّه عینی فی الصلاه» و بعد به فاطمه‌اش هم می‌گفت: «یا قرّه عینی» و انگار به همان اندازه‌ای که ارتباط با خدا نورچشمش بود، زندگی با فاطمه و ارتباط با جمال الهی و دیدن زیبایی خدا از آینه‌ی فاطمه، چشمش را روشن می‌کرد. خلاصه من حدس می‌زنم که محمّد و علی خیلی خوب می‌دانستند وابستگی خداپرستیِ‌شان به فاطمه تا به کجاها اوج گرفته. مثلا تا جایی که فاطمه هر روز با نمازش برای علی می‌درخشید و خانه‌ی امیرالمومنین را پر از خداپرستی به رنگ فاطمه می‌کرد: «تزهر لامیرالمومنین فی النهار ثلاث مرات بالنور» و مردم مدینه که با این رنگ‌ها جور نبودند، با تعجب نزد پیامبر می‌رفتند و از رنگ‌ها و نورها سوال می‌کردند و پیامبر هم خانه علی و محراب فاطمه را به آنها نشان می‌داد. شاید به خاطر همین بود که پیامبر سه روز مانده به شهادتش، علی را به کناری کشید و گفت: «تو را به دو گُلم یعنی حسن و حسین سفارش می‌کنم [چون به جز آنها کس دیگری برایت نخواهد ماند] پس به زودی، دو رکن‌ وجودت از هم پاشیده خواهد شد.» و بعد تسکینش داد که: «خدا جایگزین من برای توست.» خیلی زود، اولین رکن علی رفت و علی، بی‌پیامبر شد. کمی بعد هم رکن دوم شکسته شد، و علی بی‌فاطمه. همه وجود علی را تکه‌تکه و پاره‌پاره کردند و حالا کسی نمانده بود جز خود خدا که باید جای خالی فاطمه را برای علی پُر می‌کرد. اصلا روایت شیخ صدوق که «علی، در یک شبانه‌روز هزار رکعت نماز می‌خواند» باید همین‌جا معنا شود آن هم در کنار روایت شیخ کلینی: «هر گاه چیزی علی را به سختی و نگرانی می‌انداخت، به نماز پناه می‌برد.» انگار هر یک شبانه‌روز زندگی با فاطمه‌ای که «بهترین یار بر طاعت خدا» بود، به اندازه هزار رکعت نماز، علی را به خدا بیشتر نزدیک می‌کرد و حالا که همه وجودش را متلاشی کرده بودند و را، رکن توحیدش را، تکیه‌گاه عبودیتش را از او جدا کرده بودند و به سخت‌ترین سختی افتاده بود، باید پناه می‌برد به هزااااار رکعت نماز در یک روز.... اصلا می‌شود عقلانیت عاجز بشر را توجیه کرد تا از این به بعد اگر خواست «فاطمه» را تعریف کند، این طور دست و پا بزند: «جای خالی‌ش، روزانه هزار رکعت نمازِ مردی را می‌طلبید که یک ضربت شمشیرش، از عبادت جن و انس برتر بود.» @msnote
ناچاری‌هایی برای تعظیم خاضعانه‌تر [برای مُریدِ «غزل» و مربّیِ «رباعی»] پیامبری که مکارم اخلاق در برابرش زانو زده و حلم و تحمّل پیش پایش خم شده، اگر به یک بچّه بگوید «او وزغ پسر وزغ است»، حتماً حجم متراکمی از کثافت و رذالت را به چشم خود دیده و عاقبت پر از عناد و عداوتش را به او خبر داده تا شاید برگردد. چون وزغ همان حیوانی است که از دم و بازدمِ بی‌مقدارش هم فروگذار نمی‌کرده و در آتش نمرود می‌دمیده تا ابراهیم بیشتر بسوزد. شاید به همین دلیل بود که وقتی نواده‌ی ابراهیم در حجاز قیام کرد، «حَکَم بن ابی‌العاص» آن‌قدر پیامبر را مسخره کرد و مثل همان وزغ، به آتشی که قریش برای محمّد افروخته بودند، دمید که نبیّ‌خدا او را از مدینه بیرون کرد و وقتی پسرش «مروان بن حکم» را دید، فرمود: «او وزغ پسر وزغ است.» پدر و پسر به حدی در تاریکخانه‌های ظلمات فرو رفته بودند که حتی خلیفه‌ی اول و دوم هم جرأت نکردند تا شفاعت عثمان درباره‌ی «مروان» بپذیرند و او را به مدینه راه دهند. اما خلیفه‌ی سوم وقتی روی مرکب غصبی‌ش پرید، دخترش را به مروان سپرد تا تبعیدیِ دوران پیامبر، داماد خلیفه شود و آن‌قدر در دارالخلافه بتازد که یکی از بهانه‌های مخالفان برای کشتن عثمان جور شود.   بعد از آن، گرچه مروان با پسر ابوطالب بیعت کرده بود، غائله‌ی جمل را به راه انداخت اما «شترِ» آن زن به خاک افتاد و «وزغ» هم اسیر شد. حسنین شفاعتش کردند و پدرشان قبول کرد اما گفت: «نیازی به بیعتش ندارم؛ دستش دست یهودی است و اگر با دست بیعت کند، با پشت‌ش آن را می‌شکند ... او پرچم گمراهی را به دوش خواهد کشید» معاویه که به سلطنت رسید، مروان برای سبّ علی پیشتاز شد و در مقابل چشمان حسن‌بن‌علی، تا جایی در شهر پیامبر لجن پراکند که پسر ابوسفیان، فدک را به او بخشید و «تبعیدشده از مدینه»، برای چند سال «امیر مدینه» شد. وقتی هم که نامه‌ی یزید به والی مدینه رسید و از اهل شهر بیعت خواست، مروان از «ولید بن عتبه» خواست تا حسین را ـ همان که بعد از جمل شفاعتش کرده بود و هنوز حتی به سوی کوفه حرکت نکرده بود ـ بکشد... اگر همه‌ی این‌ها را گفتم و تمامی این خطوط را به نام نجس مروان آلوده کردم، از روی ناچاری بود. چون تا درکی از عمق ضلالت پیدا نکنیم، عظمت نور معلوم نمی‌شود. حالا شاید بهتر بتوانیم در مقابل آن شیرزن و روضه‌هایش خم شویم. شیرزنی که در بقیع، مجلس به راه می‌انداخت و طوری برای «عباس»ش روضه می‌خواند که سیاه‌ترین قلب را می‌سوزاند و «مروان» را هم به گریه می‌انداخت. همسر علی باید هم اهل اعجاز باشد و با توسل به نور شوهرش، قرآن را هر روز، تر و تازه کند. خدا گفته: «ثم قست قلوبکم من بعد ذلک فهی کالحجاره أو اشدّ قسوه...» اما امّ‌البنین است دیگر؛ دل شقیِّ معروفی مثل مروان را هم می‌شکافد و آب چشم او را از درون قلبش بیرون می‌کشد و با روضه‌هایش آیات قرآن را کامل می‌کند: «... و إنّ منها لما یشّقّق فیخرج منه الماء» ... مگر شوخی است؟ تاریخ باید شهادت بدهد که ائمّه‌ی ضلالت چطور در برابر عظمت علیامخدّرات علوی به انفعال افتاده‌اند ...       ـــــــ چند وقتی است که به «محسن رضوانی» بدهکار شده‌ام. بدهکار چند بوسه به دست‌هایش به خاطر شعری که در آن، *چهار* فداییِ را در قالب یک *رباعی* معرفی کرده: *رباعی* گفتی و تقدیمِ *سلطان غزل* کردی معمای ادب را با همین ابیات حل کردی رباعی گفتی و مصراعی از آن را تو‌ای بانو میان اهل عالم در وفا ضرب‌المثل کردی فرستادی به قربانگاه اسماعیل‌هایت را همان کاری که هاجر وعده کرد و تو عمل کردی کشیدی با سرانگشتت به خاک مُرده، خطی چند تمام شهر یثرب را به خاک طف بدل کردی *رباعی تو بانو! گرچه تقطیع هجایی شد* *به تیغ اشک خود، اعرابشان را بی‌محل کردی* می‌شود چند حرف از آن مصرع‌های تکّه‌تکّه‌شده‌تان را به ما هم یاد بدهید تا ما هم کمی وفا و ادب یاد بگیریم و با آستان‌بوسیِ  پسران شما عباس و عبدالله و جعفر و عثمان، خرجِ پسر زهرا شویم؟ @msnote سالروز وفات حضرت ام البنین سلام الله علیها را تسلیت عرض میکنیم. التماس دعا
نیمه‌ی پنهان شده‌ی مبعث یا مرثیه‌ای برای جسارت ِ جنگ و جُربزه‌ی جهاد می‌گویند نبیّ اکرم بعد از هجرت و در طول ده سال، فرمانده‌ی «بیست و شش جنگ» بوده. می‌توانید بیست و شش را تقسیم بر ده تا دوازده ماه بکنید تا معلوم شود کارزار در حکومت پیامبر، بطور متوسط هر چند ماه یکبار برپا می‌شده. تازه همه‌ی اینها غیر از «سی و چند جنگ»ی است که پیامبر در آن حضور نداشته و بجای خودش، اصحاب را به فرماندهی ِ سپاه گماشته. حالا فرض می‌کنیم همه‌ی این گزارشهای تاریخی مشکوک و حتی جعلی هستند و این آمار از غزوه‌ها و سریّه‌ها سر ِ کاری است! دیگر در رخ دادن ِ جنگ‌هایی مثل «بدر، احد، بنی مصطلق، خندق، بنی قریظه، خیبر، طائف و حنین» که نمی‌شود تردید کرد. یعنی در حدّاقلی‌ترین حالت و بدبینانه‌ترین نگاه به صداقت مورّخان، حکومت نبوی هر سال یکبار درگیر جنگ با کفّار بوده؛ در حالی‌که جنگ، بحرانی‌ترین وضعیت و پرهزینه‌ترین موقعیت برای یک نظام سیاسی است. این همان پیامبری است که: «قطع رحم الکفر فی اعزاز دینک و لبس ثوب البلوی فی مجاهده اعدائک » [در راه عزت دین، زادگاه و ریشه و رحِم ِ کفر را از جا کند و برای جهاد با دشمنان خدا جامه‌ی بلا بر تن کرد] همان که در قرآنش نوشته شده: «فاضربوا فوق الأعناق و اضربوا منهم کل بنان» [فراز ِ گردنها را بزنید و همه‌ی سرانگشتان را قلم کنید] همان رسولی است که پسرعمویش و وصیّ‌اش «قد وتر فیه صنادید العرب و قتل ابطالهم و ناوش ذؤبانهم» [خون ِ صنادید عرب را بر زمین ریخت و پهلوانان جاهلیت را کشت و با گرگ‌صفتان ِ آنها در افتاد] همان یلی که «هزم جیوش الشرک بإذنک و أباد عساکر الکفر بأمرک» [ارتش‌های شرک را به اذن خدا شکست داد و لشگریان کفر را به دستور خدا نابود کرد] به خاطر همه‌ی اینها و به خاطر خیلی واقعیت‌های دیگر، هیچ‌وقت کسانی که بصورت مطلق می‌گویند «جنگ بد است» را درک نمی‌کنم. حالا اگر این حرف را به جانیان حرفه‌ای ِ صاحب دنیا بگویند قبول؛ ولی به مومنین چرا؟ مگر راه دیگری برای منکوب کردن ِ «هوا پرستی ِ دسته جمعی» سراغ دارند؟! وسیله‌ی بهتری برای پاک کردن ِ دنیایی که پر از کثافت و لجن شده، می‌شناسند؟! در این دهکده‌ی جهانی، کدخدامنشان ِ فرو رفته در تاریکی‌های الحاد را جز به زور می‌توان متوقف کرد؟! می‌توانند زمانی را مشخص کنند که در آن، کسانی که دارند اموال و اختیارات و نوامیس و نفوس را در مقیاس جهانی می‌بلعند، سیر شوند؟! البته تقصیر خودشان نیست. تقصیر دینداری ِ انتزاعی ِ گل و بلبل نشانی است که نمی‌تواند عمق ِ شهوت پرستی و غلظت ِ مستی در میان ائمّه‌ی کفر را برایشان ترسیم کند و وصف کفر را به کسانی محدود کرده که واجب الوجود را در ذهن خود تصدیق نکرده‌اند! اما کافر همانی است که برای رسیدن به امیالش دستگاه درست کرده و جامعه پرداخته و فدایی تربیت کرده و دودمان رقبا را بر باد داده و به دستگاه خدا و انبیائش حمله‌ور شده و تیزی ِ تیغش همیشه دارد گردن ِ آخرت‌گرایان را می‌درد و شب و روز مشغول حیله و نقشه برای نابود کردن جامعه‌ی ایمانی است؛ که در توصیف همین اوباش فرمود: «بل مکر الیل و النهار اذ تأمروننا أن نکفر بالله وحده و نجعل له انداداً». پس وای از تفقّهی که «مجامله با دشمنان» را تجویز می‌کند و امان از اجتهادی که با سکوت نسبت به تعیین مصادیق عینی برای کفر ِ امروز، عملاً آیات کفرستیز ِ قرآن را به تعطیلی و لغویّت می‌کشاند. فغان از ایمانی که مواجهه‌ای با کفر و نفاق ندارد وآنها را به چالش نمی‌کشد، اف بر تدیّنی که به همزیستی مسالمت‌آمیز با اغیار خو کرده و داد از سیاستی که به -سازنده با کفّار حربی افتخار می‌کند. و آه از مبعث؛ مبعثی که باید روز ِ بعث و برانگیختگی باشد؛ بیداد از فاصله‌ی بین «مبعث ِ او»  تا «انبعاث ِ ما». ناله‌هایی بود از سر عصبانیت و اندوه و خشم و حزنی که اختصار را فدای تطویل و پرده‌پوشی را قربانی ِ صراحت کرد. @msnote ادمین: این مطلب را قبلا در سالروز مبعث رسول اکرم منتشر کرده بودم اما این روزها احساس میکنم بیشتر نیاز به خواندن ان دارم -رحمانی
یک گواهی همه‌جانبه یک تکه از دعای هست که عبارات سختی دارد و اکثر ما ترجمه‌اش را نمی‌فهمیم. همان تکه‌ای که حضرت می‌خواهد  شهادت بدهد به اینکه اگر در تمام طول عمر هم تلاش کند تا شکر فقط یکی از نعمتهای خدا را انجام دهد، باز هم موفق نمی‌شود و اصلا این کار محال است. بعد چطور شهادت می‌دهد و گواهی می‌کند این را؟ با تمام وجودش از روح و فکر گرفته تا سراسر جسمش: راههای نور چشم چین‌های صفحه‌ی پیشانی روزنه‌های‌تنفس پره‌های نرمه‌ی بینی حفره‌های پرده‌ی شنوایی حرکت‌های زبان فرورفتگی سقف دهان محل روییدن دندان مغز سر رگهای طولانی گردن آنچه قفسه‌ی سینه را در بر گرفته بندهای پی شاهرگ پرده‌ی قلب کناره‌های کبد سر انگشتان جایگاههای مفاصل آنچه را دنده‌هایم در برگرفته گوشت و خون و مو و پوست و عصب و رگها در عصرگاه عرفه می‌گوید: من با همه این اعضای بدنم گواهی می‌دهم که نمی‌توانم از پس شکر یک نعمت هم بر بیایم ولی  فکرکنم شهادت دادن و گواهی کردن، فقط با زبان و موقع خواندن دعا نیست بعضی موقعها هم هست که عمل انسان بهترین گواه است وقتی حدود یک ماه بعد در یک عصرگاه ِ غبار آلود و داغ، زینت دوش نبی، حوالی یک عارضه‌ی طبیعی بنام گودال، دارد می‌جنگد و نزدیک است که به زمین بیفتد خب میدانی؟ بنظرم خیلی طبیعی است که کسی انقدر همه جانبه و با همه‌ی این اعضایش گواهی بدهد؛ وقتی یاد آن شعری میفتم که چند سال پیش شنیدم و مضمونش در بعضی منابع هم نقل شده که : یعنی که تیغ و جسم یار یک هزار و نهصد و پنجاه بار @msnote
یک التماس ِ چند بُعدی عقل من، یک عجوزه‌ی عاجز است؛ مثل پیرزنی است که مدام نق می‌زند و بهانه می‌گیرد اما هیچ توانی ندارد تا به خواسته هایش برسد. حالا همچین موجود ِ ضعیفی چطور می‌خواهد بفهمد چرا ماه که ماه خداست، ماه زیارتی ِ شما هم هست؟ و حالا که «ماه خدا»، همان «ماه زیارتی شما» است، آن «کمن زار الله فی عرشه» که در وصف زائر مشهد وارد شده، چه طور معنا می‌شود؟ و نور شما کجای این شش دعایی که هر روز ِ رجب باید بخوانیم، حضور دارد؟ من حتی این سوال‌ها را هم بلد نبودم چه برسد به اینکه پاسخ‌شان را بدانم اما یادم می‌آید که یازده دوازده سال قبل از این، کاری کردید که گوشه‌ای از دفترم را با این کلمات پُر کنم: «من یملک حوائج السائلین» را ضریح تو معنا می‌کند و تفسیر ِ«من یعلم ضمیر الصامتین» به عهده‌ی عتبه‌ی توست. حالا سال‌ها از آن دوران گذشته و به موازات اینکه هر سال لطف شما بیشتر می‌شده، من هم نعمتهای بیشتری را هدر داده‌ام و هدیه‌های گرانقیمت‌تری را ضایع کرده‌ام. یعنی «فطال علی الخطایا دؤوبه» دقیقاً توصیفی از وضعیت من است؛ خرابکاری عادتم شده و به خطا خو کرده‌ام.  درست در همین وضعیت است که فقط یک راه باقی می‌ماند: دوباره راهم بدهید تا از آن راهروی همیشگی، وارد گوهرشاد شوم و با تأنّی از پله‌های رواق پایین بیایم و با ترکیبی از شرم و شوق بگویم: «الحمدلله الذی اشهدنا مشهد اولیائه فی رجب». و شانه‌هایم بلرزد که: «انی قصدتکم و اعتمدتکم». و زار بزنم: «انا سائلکم و آملکم». خوب که هق هق کردم و تمام صورتم که خیس شد، به خدا قسم‌تان بدهم که: «رجعی بحوائجی»  و حاجتم این باشد: «سعیه الیکم غیر منقطع». بعد که دست‌تان را دوباره بر سرم کشیدید، زرنگی کنم و گردنم را جلو بیاورم و آرزو کنم: «الفوز فی کرّتکم»: که اگر در این دنیا نشد، در عالَم رجعت، این گردن را در راه خودتان از بدن جدا کنید... پی‌نوشت: با سپاس‌گزاری خاضعانه از مقام منیع ِ نائب خاص ِ حضرت ولیعصر، حسین بن روح نوبختی که این زیارت بی‌نظیر را برایمان باقی گذاشت چند جمله‌ی بچه گانه بود در ستایش ِ معجزه‌ای بنام زیارت @msnote
تردیدهایی درباره‌ی یک صورت مسأله‌ی معروف سیدالساجدین خوب می‌دانست که باید برای چه کسی صدقه‌ی «صد دیناری» کنار بگذارد. برای همان مخدّره‌ای که وقتی دیواری در نزدیکی او شکاف برداشت و صدای ریزش خشت‌ها درآمد، با دستش به دیوار اشاره کرد و گفت: «نه؛ قسم به حق پیامبر که خدا به تو اجازه‌ی فروریختن نداده!» آن دیوار، گوینده را خوب می‌شناخت و در هوا معلّق ماند تا «امّ عبدالله» دخترِ «حسن بن علی» از آنجا بگذرد و سیدالساجدین برای همسرش صدقه‌ی صد دیناری کنار بگذارد؛ برای همان بانویی که همانندی در خاندان امام مجتبی نداشت و قرار بود «باقر العلم» را برای حضرت سجاد به دنیا بیاورد. صورت مسأله، یک استاد شهیر و شاگردان متعدّد و کرسی تدریس معروفش نبود؛ چون حقیقتِ کار کسی که علم پیامبر را می‌شکافد و مرزهای دانش دین را جابجا می‌کند، به لزره درآوردنِ هویت یک جامعه و شکستن زنجیرهایی است که افکار عمومی را به بند کشیده است. قضیه برای اهل نفاق این‌قدر خطرناک بود که وقتی جابربن‌عبدالله انصاری در مسجد پیامبر می‌نشست و به امید وعده‌ی پیامبر و در انتظار دیدنِ فریاد می‌کشید که: «یا ... یا باقر العلم...»، مردم مدینه تمام قدّ جلویش ایستادند و گفتند: «صحابی پیامبر هم به هذیان‌گویی افتاده...» اما وقتی به امامت رسید، نه فقط نگرانیِ مردم مدینه که کابوس‌های دستگاه حاکم هم به یک واقعیت تمام‌عیار تبدیل شد. مردم در موسم حج هم محمدبن‌علی را حتی در حال دعا رها نمی‌کردند و به سوی او سرازیر می‌شدند و سوال می‌کردند و پاسخ می‌شنیدند. مسلمانان با این‌که در مقابل مکتب سقیفه و سلطنت اموی و دربار مروانی تسلیم شده بودند، اما در مقابل چشمان هشام‌بن‌عبدالملک هم از حضرت جدا نمی‌شدند و خلیفه که برای نمایش قدرت به خانه‌ی خدا آمده بود، مسجدالحرام را دید که در سیطره‌ی علم محمدبن‌علی است. تمامی اهل اسلام در مکّه حاضر شده بودند اما او مجبور شد برچسب «پیامبر کوفه» و «فریب‌دهنده‌ی مردم عراق» را به امام بچسباند و به خیال خودش نفوذ حضرت را به یک منطقه محدود کند اما وقتی در مناظره‌ای که وسط صحن مسجدالحرام به راه افتاد، از محمدبن‌علی شکست خورد، معلوم شد که شکافنده‌ی علم، هویت جامعه‌ی نفاق را به تزلزل درآورده است. صورت مسأله، یک استاد شهیر و شاگردان متعدّد و کرسی تدریس معروفش نبود؛ که اگر بود هشام، اباجعفر را تا شام نمی‌کشاند و یک نمایش اموی به راه نمی‌انداخت و به اطرافیان نمی‌گفت: «هر وقت تمام سرزنش‌هایم را نثار محمدبن‌علی کردم و ساکت شدم، تک‌تک شما شروع به توبیخش کنید.» اما اباجعفر وقتی وارد قصر شد، معادله را تغییر داد و در همان ابتدا ابهت مادّیِ خلیفه را مبهوت خود کرد: به جای آن‌که به خلیفه سلام دهد، به تمامی اهل مجلس سلام داد و بدون اجازه‌ی هشام‌بن‌عبدالملک، بر جای خود نشست. ضربه‌ای که هشام دریافت کرد، حقد و کینه‌اش را شعله‌ورتر کرد و بی‌ادبی‌های او و یارانش به امام بیشتر شد. اما حضرت باقر صبر کرد تا تک‌تک دشنام‌ها تمام شود و پاسخی داد که از قصر، راهی زندان شد. تاریخ گزارشی از مباحث علمیِ باقرالعلم در زندان دمشق برای ما نقل نکرده اما حال زندانیان در برابر اباجعفر را با یک کلمه‌ی عجیب توصیف کرده: هیچ مردی در زندان نبود مگر این‌که نسبت به محمدبن علی در «تَرشُّف» بود که در فارسی همان «مکیدن شدید» است. محبوسین طوری علمِ باقرالعلم را می‌مکیدند که رئیس زندان نزد خلیفه آمد و گفت: «می‌ترسم که اهل شام بین تو و تخت‌ت جدایی بیندازند.» هشام راهی نداشت جز این‌که امام و یارانش را به مدینه بازگرداند و همه‌ی بازارهای بین‌راه را تعطیل کند تا زلزله‌ی بنی‌هاشم بیش از این مروانیان را نلرزاند... در «کافی شریف باب مولد ابی‌جعفر» نقل شده که حضرت باقر با چه معجزه‌ای حتی بازارهای بین‌راه را هم از تعطیلی درآورد اما قضیه‌ی مهم‌تر آن است که وقتی علمِ حضرت باقر در پایتخت شرارت یعنی شام، انقلاب به راه انداخته و از زندان دمشق، قصر امپراطوری مروانی را تکان داده، باید قبول کنیم که تعریف‌مان از «علم دین» تجدیدنظرهایی اساسی لازم دارد...   امیدوارم که اباجعفر این متن دست‌وپاشکسته را ـ که ترکیبی از چند روایت در کافی و الارشاد و مناقب آل ابی‌طالب بود ـ به عنوان قصد و أمل و رجاء از من بپذیرد و نمی‌از یم علمش را صله‌ی امروزم قرار دهد؛ که درباره‌اش گفته‌اند: *کان لایملّ من صله قاصدیه و مؤمّلیه و راجیه* خسته نمی‌شد از بخشش به کسانی که قصد او را کرده بودند و به او امید بسته بودند... @msnote
بعضی وقت‌ها هم هست که باید لبها را به هم دوخت، داغ بر زبان گذاشت و خفه خون گرفت. من نمی‌دانم دهخدا جلوی کلمه‌ی «خفه خون» چه لفظی گذاشته اما منظورم همان حالتی است که خون به جوش می‌آید و رگ‌ها را پاره می‌کند و بخاطر تراکم‌اش در گلو، آدم را خفه می‌کند. اما عظمت بعضی‌ها در همین اوضاع هم، آدم را به حرف می‌آورد حتی اگر حرف‌هایت با لکنت و گنگی درآمیخته باشد. بعضی‌ها نه تنها اسوه‌ی تحمل‌اند؛ آن قدر بزرگ‌اند که حقایقی مثل«تحمل» و «صبر» و «بردباری» ناخواسته زیر پای‌شان لگد کوب می‌شوند اما این اوصاف با وجود همچین تحقیری، باز هم احساس عزّت می‌کنند. اصلاً چه می‌گویم؟ واژه‌ها به استخدامم در نمی‌آیند، انگشتانم با نوشتن سر ناسازگاری دارند و در مغزم آشوب شده. بگذارید طور دیگری بگویم. ما شیعه‌ها از بعضی لفظ ها دل ِ خوشی نداریم که یکی‌شان «خلیفه» است. با شنیدنش حس ناخوشایندی به سراغ‌مان می‌آید. مخصوصاً وقتی اسم بعضی خلفاء به میان می‌آید، حال بدی پیدا می‌کنیم. تازه همه‌ی اینها مربوط به عالَم الفاظ است. وای از موقعی که در عالَم واقعیت، صاحب اسم نه تنها در کنار مولایمان علی قرار گرفته؛ که در کنار دخترش هم جایی پیدا کرده و محرم ِ او شده ... شما بگویید این کلمه‌های مضطرب را چطور آرام کنم؟! گاهی بهتر است الفاظ، معنا را منتقل نکنند. با وجود این همه ملاحظاتی که مثل استخوان در گلویند، شاید بهتر بود این چند جمله را ننویسم. اصلاً من ساکت می‌شوم. بیایید برویم سراغ کافی ِ شریف و تنها بابی از آن که آرزو می‌کردم دستان مبارک مرحوم کلینی هرگز آن را نمی نوشت: باب تزویج ام کلثوم بابی درباره به ازدواج درآوردن ِ ام کلثوم عن ابی عبدالله فی تزویج ام کلثوم فقال إن ذلک فرجٌ غَصِبناه از امام صادق درباره به ازدواج درآوردن ِ ام کلثوم نقل شده که فرمود: آن، ناموسی از ما بود که غصب شد ... ـــــــــــــــــــــــــــ امروز 29 جمادی الثانی است و می‌گویند ام کلثوم دختر امیرالمومنین در چنین روزی رحلت کرد. این واژه‌های وامانده، تلاشی نافرجام برای آشکار کردن ِ مظلومیتی است که بین شیعه هم ناشناخته است. مصیبت زندگی این بانو، آن قدر سنگین است که برخی در صحت این روایات تردید کرده‌اند. کاش همه‌شان دروغ بود اما ... بعضی وقت‌ها هم هست که باید لبها را به هم دوخت، داغ بر زبان گذاشت و خفه خون گرفت. کامنت: به همراه خضوعی سجده‌گون در برابر مقام صبر حضرت ام کلثوم و خشوعی همه‌جانبه در مقابل خون ِ به جوش آمده‌ی غیرت الله؛ مولایم امیرالمومنین @msnote
معادله‌ای مرتبط با ناقه‌ی صالح انگار شیعه دیگر نا نداشت. فرقی نداشت که موسی بن جعفر را به زندان هارون ببرند یا علی بن محمد را به سامرا تبعید کنند یا رضا و پسرش را مجبورش کنند که در مرو و بغداد ساکن شود. اهل ایمان این‌قدر ضربه خورده بودند و غفلت کرده بودند که هیچ چیزی از جا بلندشان نمی‌کرد. بدتر این بود که در اوج همین ضعف و سکون، کسی خلیفه شده بود که هیچ‌کدام از بنی‌عباس به گرد او نمی‌رسیدند: جعفر بن محمد بن هارون که اسم خودش را «متوکل» گذاشته بود. همان که «ابن سکّیت» شیعی را به جرم این‌که حسن و حسین را از پسران خلیفه بافضیلت‌تر و برتر دانسته، کشت و زبانش را از پشت سرش بیرون کشید! برای شیعیان کسی عزیزتر از علی نبود و حتی ناصبی‌ها هم قبول کرده بودند که خطبه به نام علی بخوانند و او را به عنوان خلیفه‌ی چهارم بپذیرند، اما بساط هتک و تمسخر و توهین و تنقیص پسرعموی پیامبر در دربار متوکل به راه بود و دلقک‌هایش پول خوبی از این راه به جیب می‌زدند. جایی عزیزتر از کربلا نبود اما به امر متوکّل و به دست «دیزج» یهودی، به رویش آب بستند و شخمش زدند و به زمین زراعت تبدیلش کردند و باز هم صدای کسی در نیامد. قیام برای اعتقادات حقه به کنار، شیعه برای این‌که بتواند یک زندگی بخور و نمیر هم داشته باشد، تکان نمی‌خورد. استاندار متوکل در مدینه، کار را به جایی رساند که زن‌های علوی لباسی نداشتند که ساتر باشد و نمازشان صحیح در بیاید. فقط یک پیراهن سالم باقی مانده بود که نوبتی می‌پوشیدند و نماز می‌خواندند و بقیه چشم‌انتظار بودند تا کی بشود دو رکعت غم بخوانند و قنوت بیچارگی بگیرند. مورّخین گفته‌اند که آنچه در ایام متوکل بر شیعه گذشت، در دوران هیچ‌یک از خلفای عباسی تکرار نشد اما این دلیل نمی‌شد که خلیفه از دست علی بن محمد مستأصل نشود و با درباریان درددل نکند که «لقد اعیانی امر ابن الرضا» و نگوید که «قضیه‌ی علی بن محمد مرا درمانده کرده است.» و این که علی بن محمد در همچین وضع اسف‌باری، چه کارهایی کرد که متوکّل علی‌رغم یکّه‌تازی در ظلم و ستم، به خاک مذلت افتاد، صدها فقیه لازم دارد تا هزاران صفحه بنویسند و بعد هم بگویند اعیانا امر ابن الرضا. بگذریم. واقعیت این بود که اباالحسن تک و تنها بار همه را به دوش می‌کشید و امواج ظلمت را می‌شکافت و پرده‌های ظلم را می‌درید اما شیعه تکان نمی‌خورد. انگاری که همه لمس شده بودند و حتی وقتی چکمه‌های خلیفه روی حلقوم‌شان جا می‌انداخت، خِرخِر هم نمی‌کردند. باید کاری کرد... قرآن هر روز مثل خورشید طلوع می‌کند اما کسی چه می‌دانست که بعد از پانزده سال تحمّل و حلم در برابر بدترین خلیفه‌ی عبّاسی و در یکی از روزهای گرم سال 247 قمری، قرار است «آیه‌ی شصت و پنجم ِ سوره‌ی یازدهم» طلوع کند ... بله! پانزده سال بود که بدترین خلیفه‌ی عبّاسی داشت روی خون و مال و ناموس و مقدسات شیعه چهارنعل می‌تاخت و صدا از هیچ شیعه‌ای در نمی‌آمد. جان مؤمنین به لب آمده بود اما حتی ناله‌ی مرگ هم از حلقوم هیچ کدام‌شان شنیده نمی‌شد. از آن طرف؛ متوکّل آن قدر قدرتمند شده بود که تصمیم گرفت یکی از پیچیده‌ترین مشکلات در هر نظام سلطنتی را حلّ کند و علی‌رغم نفوذ وسیع تُرک‌ها بر دستگاه عباسی، «جنگ قدرت» در دربار را به نفع خودش به پایان برساند. می‌خواست به همه بفهماند که نفر دوم دربار «فتح بن خاقان» است؛ همان وزیر عزیزکرده‌ای که بیشترین همراهی را با خلیفه داشت. به خاطر همین مجلسی ترتیب داد و از تمامی وزراء و لشگریان و بزرگان و سران دعوت کرد تا در بهترین لباس‌ها و دلرباترین زینت‌ها به قصر بیایند اما به شرطی که همه پیاده باشند و بدون مَرکب. بعد وسط آن روز گرم تابستانی، خودش و فتح بن خاقان سوار بر دو اسب به میان بزرگان کشوری و لشگری آمدند و همه‌ی اشراف را مجبور کردند تا در مقابل خلیفه و وزیر، راه را پیاده گز کنند. همه تحقیر شده بودند... علی بن محمّد هم در میان آن جمع بود. طوری عرق کرده بود که یکی از درباریان خجالت‌زده، نزدیک او شد و با دستمالی عرق‌های پیشانی‌اش را پاک کرد و گفت: «به خدا برای من سخت است که می‌بینم از دست اینان به مشقت افتاده‌ای.» اباالحسن در حالی که داشت دست مرد را می‌گرفت تا به او تکیه دهد، فرمود: *ناقه‌ی صالح در نزد خدای متعال، از من گرامی‌تر نیست و من پیش خدا از آن ناقه عزیزترم* ... @msnote ادامه👇
... مرد چیزی نفهمید و فقط به هم‌کلامی‌اش با ابن الرضا ادامه داد تا مراسم لعنتی تمام شود. بعد به خانه‌اش رفت و سر سفره نشست و طبق عادت همیشگی، معلّم خانگی ِ بچه‌هایش را صدا زد تا هم‌غذا شوند. آموزگار بچه‌هایش، شیعه بود و مرد تصمیم گرفت به او بگوید که امروز بر امامش چه گذشته است: ـ در این گرما نمایشی به راه انداخته بود خلیفه. همه‌ی. بزرگان پیاده به دنبالش می‌دویدند. اباالحسن به زحمت افتاده بود و وقتی رفتم تا دلداری‌ش بدهم گفت: «ناقه‌ی صالح در نزد خدای متعال، از من گرامی‌تر نیست.» معلّم ناگهان غذا را رها کرد و دستش را بالا آورد و گفت: ـ به خدای عزوجل قسم بخور که دقیقا همین جمله را از او شنیدی؟ ـ به خدا قسم می‌خورم که همین را شنیدم. ـ من نان و نمک تو را خورده‌ام. پس باید حقیقت را بدانی. آماده باش و احتیاط کن تا با کشته شدن متوکل، آسیبی به تو نرسد. هر چه باشد از خدّام و درباریان او هستی. ـ دیوانه شده‌ای؟! متوکّل کشته شود؟! شنیده بودم که شیعه‌ها خرافاتی و نادانند ... ـ بله. سه روز دیگر کشته خواهد شد. مگر علی بن محمد از قدر و منزلتش نسبت به ناقه‌ی صالح با تو سخن نگفت؟ مگر قرآن و سوره‌ی هود و آیه‌ی شصت و پنجمش را نخوانده‌ای؟ همان جا که خدا پس از پی‌شدن ِ آن ناقه توسط قوم ثمود، فرمود: *تمتّعوا فی دارکم ثلاثه ایام ذلک وعد غیرمکذوب* «فقط سه روز مهلت دارید و این وعده‌ای بی دروغ است.» یقین بدان که علی بن محمد از آن ناقه کمتر نیست ... ــــــــــــ سه روز بعد وقتی آیه‌ی شصت و پنجم سوره‌ی یازدهم طلوع کرد، تُرک‌ها به خانه‌ی متوکل حمله کردند و او و فتح بن خاقان را طوری قطعه قطعه کردند که اعضای بدن خلیفه از اعضای بدن وزیرش قابل تشخیص نبود. مرد درباری هم به خانه‌ی ابن الرضا رفت و حرفهای آن معلّم خانگی را نقل کرد تا شیعه شدنش را در بهترین جا یعنی در محضر امامش آغاز کند و اباالحسن گفت: «او راست گفته. وقتی جانم به لب رسید، به سراغ دعایی رفتم که از پدرانم به ارث برده‌ام، دعایی که قوی‌تر از دژها و قلعه‌ها و اسلحه‌هاست: اللهمّ إنّی ...» آقا جانم! روایت ابن طاووس در مهج الدعوات را دستاویزی قرار داده‌ام تا امسال به آرزویم برسم. از طرف کسی که دو بار به عراق آمده اما هنوز مرقد شما و پسرتان را ندیده است... @msnote شهادت امام هادی علیه السلام را تسلیت عرض میکنیم
برای سید علی خامنه‌ای *گر قطره‌ایم، از آب وضویی چکیده‌ایم* *گر ذرّه‌ایم، گِرد عبایی دویده‌ایم* بعضی چیزها هست که بدون آن‌که مورد توجه‌مان قرار بگیرند یا از تأثیرشان درکی داشته باشیم، کاملاً آنها را پذیرفته‌ایم. یکی‌شان «سلسله مراتب» است. برای تأمین نیازهای مادّی، سلسله مراتب و قواعدش را قبول می‌کنیم و برای گرفتن نمره و اخذ مدرک تا انجام کارهای اداری و سازمانی، به طبقه‌بندی مناصب و سروکلّه‌زدن با پایین‌دست‌ها برای رسیدن به بالانشین‌ها تن می‌دهیم. اما وقتی نوبت به امور معنوی می‌رسد، نمی‌دانم چه اصراری هست که این حقیقت فراگیر نادیده گرفته شود. گمان می‌کنیم که از هر کدام‌مان، یک خط مستقیم به سمت امام زمان کشیده شده و هیچ واسطه و منصب و مرتبه‌ی دیگری در کار نیست. اما هر وقت، برقی که پشت سدّها تولید می‌شود، یک‌راست و بدون عبور از هیچ شبکه‌ای به خانه‌مان وصل شد، نور حضرت ولی‌عصر هم مستقیم و یک‌ضرب به قلب ما خواهد رسید! انگار یادمان می‌رود که این حجم از کاهلی و جاهلی اگر به درجات ایمانیِ برتر از خود مرتبط نشود، موقع اتّصال به قلّه‌های برتر نابود خواهد شد؛ مثل چراغی چند‌وات که بدون ترانسفورماتور به نیروگاه وصل شود! چه می‌شود کرد؟ اختلاف «ظرفیت» در ایمان است که چنین حکمی می‌کند ... به همین دلیل است که گمان می‌کنم دین‌داری ما در «مجموعه‌ای از بدهکاری‌ها» کاشته شده و جوانه زده و سربرآورده است. خدا می‌داند که برای رسیدنِ هر یک حدیث به ما، چقدر فقیه فدا شده‌است و برای به پذیرش‌رسیدنِ هر حکم در میان ما، چند شهید جان داده‌اند و برای بیدار شدن دل‌ها چند کرور آبرو ریخته شده و هزینه‌هایی که مبارزه با تراکم ظلمات و پدید آمدن سوسوهای هدایت در پی داشته، چقدر بوده است و خلاصه‌اش، برای بالا رفتن از پلّه‌های ایمان، باید چه دست‌هایی به سمت‌مان دراز شوند و دست‌مان را بگیرند. اصلاً تاریخ را رها کنید که یادآوری‌ش سال‌ها حرف‌زدن و نوشتن می‌طلبد. اگر ساده‌انگارانه هم نگاه کنیم همین امروز در ایمان‌مان، مدیون پدر و مادری مومن یا رفیقی معتقد یا معلمی متدیّن یا محیطی خوب یا مطالعه‌ای مفید یا مرامی مردانه بوده‌ایم. عبور و مرور نور مسیری دارد که از مرکزش در «ابواب الایمان» شروع می‌شود و بعد دست کسانی را می‌گیرد که در درجات بالای ایمان مأوی گرفته‌اند و دست‌آخر به ما زمین‌گیرهای این‌زمانی‌شده ختم می‌شود. * این سوالِ پر از غم در دعای ندبه که: «هل الیک یابن احمد سبیل فتلقی»، پاسخش هر چند بسیار پیچیده اما کاملاً مثبت است. چون حقیقی‌ترین حقیقتِ دنیا، جریان نور شما در این تاریکخانه‌ است و این نور قطعاً در نقطه‌هایی متمرکز می‌شود؛ یعنی قوی‌ترین شعاع‌هایش، قلب نوّاب عامّ‌تان را روشن می‌کند. و الا اگر صاحب دین اراده‌اش را در جایی جاری نمی‌کرد، قطعاً چیزی از دین باقی نمی‌ماند. درست است که بی‌شما، همگی بی‌مایه و بی‌سرمایه شده‌ایم اما یک دارایی برای‌مان مانده و آن پیرغلام‌هایی است که صداقت‌شان در نوکری را برای شما اثبات کرده‌اند. راستش را بخواهید در نبودتان، تنها دل‌خوشی ما *عبایی* است که به برکت شما، مومنین را در مقابل الحاد و التقاط حفظ کرده و امیدمان به *اسلحه‌ای* است که مرزدار حریم ایمان در برابر اهل طغیان است تا دشنه‌ی کفار حربی از همیشه کُندتر شود. امثال من ارزشی نداریم و فرسنگ‌ها از شما دور شده‌ایم اما *یابن السُرُج المضیئه* ای فرزند خورشیدهای فروزان! در این تاریکی ترسناک و در این کشاکش کفر و تکفیر، بیشتر از گذشته به قلب پیرغلام‌هایت بتاب که هر چقدر خدمتگزاران آستانت نورانی‌تر شوند، در این پایین‌ها، چیزکی هم نصیب ما بی‌بتّه‌های باری به هر جهت خواهد شد ... پی‌نوشت: برای سید علی ؛ کسی که تمام بیست‌ودوی بهمن‌ها را به نیت جبران مجاهدت‌های او، قدم به خیابان گذاشته‌ام؛ هر چند خیلی چیزها به این راحتی جبران شدنی نیستند ... @msnote