7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #ببینید | #نوحه سه زبانه برای #اربعین | عربی، ترکی، فارسی
🎼 یوم الزیارة
🎤 #نزار_قطری
🌐 @partoweshraq
🕠 📚 #داستان_دنباله_دار
#جان_شیعه_اهل_سنت؛
💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان
✒ نویسنده: فاطمه ولینژاد
🔗 قسمت دویست و هفتادم
📱نماز مغرب را خواندیم و مهیای رفتن به خانه آسید احمد میشدیم که زنگ موبایلم به صدا در آمد.
👨🏻عبدالله بود و لابد حالا بعد از گذشت یک روز از زخم زبانهایی که به جانمان زده بود، تماس گرفته بود تا دلجویی کند و خبر نداشت پروردگارمان چنان عنایتی به ما کرده که دیگر به دلجویی احدی نیاز نداریم.
📱مجید گوشی را به دستم داد و نمیخواست با عبدالله حرف بزند که به بهانهای به اتاق رفت.
🏻گوشی را وصل کردم و با صدایی گرفته جواب دادم: «بله؟» که با دل نگرانی سؤال کرد:
📱شماها کجایید؟ اومدم مسافرخونه، مسئولش گفت دیشب رفتید. الان کجایی؟
🏻و من هنوز از دستش دلگیر بودم که با دلخوری طعنه زدم:
- تو که دیشب حرفت رو زدی! مگه نگفتی هر چی سرمون میاد، چوب خداست؟!!! پس دیگه چی کار داری؟
📱صدایش در بغض نشست و با پشیمانی پاسخ داد:
- الهه جان! من دیشب قاطی کردم! وقتی تو رو تو اون وضعیت دیدم آتیش گرفتم! جیگرم برات سوخت...
🏻و دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم که با صدایی بلند اعتراض کردم:
📱دلت برای مجید نسوخت؟ گناه مجید چی بود که باهاش اونطوری حرف زدی؟ بابا و بقیه کم بهش طعنه زدن، حالا نوبت تو شده که زجرش بدی؟
🚪که مجید از اتاق بیرون آمد و طوری که صدایش به گوش عبدالله نرسد، اشاره کرد:
🏻الهه جان! آروم باش!
📱و عبدالله از آنطرف التماسم میکرد:
- الهه! ببخشید! من اشتباه کردم! به خدا نمیفهمیدم چی میگم! تو فقط بگو کجایید، من خودم میام با مجید صحبت میکنم! من خودم میام از دلش در میارم!
🏻باز محبت خواهریام به جوشش افتاده و دلم نمیآمد بیش از این توبیخش کنم و مجید هم مدام اشاره میکرد تا آرام باشم که عصبانیتم را فرو خوردم و با لحنی نرمتر پاسخ دادم:
- نمیخواد بیای اینجا!... ولی دست بردار نبود و با بیتابی سؤال کرد:
📱آخه شما کجا رفتید؟ دیشب چی شد که از اینجا رفتید؟ اتفاقی افتاده؟
🏻 دلم نمیخواست برایش توضیح دهم دیشب چه معجزهای برای من و مجید رخ داده که به زبان قابل گفتن نبود و تنها به یک جمله خیالش را راحت کردم:
- دیشب خدا کمکون کرد تا یه جای خوب پیدا کنیم. الانم پیش یه حاج آقا و حاج خانمی هستیم که از پدر و مادر مهربونترن!
⁉ سر در نمیآورد چه میگویم و میدانستم آسید احمد و مامان خدیجه منتظرمان هستند که گفتم:
🏻عبدالله! ما حالمون خوبه! جامون هم راحته! نگران نباش!
📱و به هر زبانی بود، سعی میکردم راضیاش کنم و راضی نمیشد که اصرار میکرد تا با مجید صحبت کند که خود مجید متوجه شد، گوشی را از دستم گرفت و با مهربانی پاسخ عبدالله را داد:
🏻سلام عبدالله جان! نه، نگران نباش، چیزی نشده! همه چی رو به راهه! الهه خوبه، منم خوبم! حالا سرِ فرصت برات توضیح میدم! جریانش مفصله! تلفنی نمیشه!
📱و به نظرم عبدالله بابت دیشب عذرخواهی میکرد که به آرامی خندید و گفت:
🏻نه بابا! بیخیال! من خودم همه نگرانیم به خاطر الهه بود، میفهمیدم تو هم نگران الههای! هنوزم تو برای من مثل برادری!
⏳و لحظاتی مثل گذشته با هم گَپ زدند تا خیال عبدالله راحت شد و ارتباط را قطع کرد.
✉ ولی مجید همچنان گرفته بود و میدیدم از لحظهای که آسید احمد بسته پول را برایش آورده، چقدر در خودش فرو رفته است، تا بعد از شام که در فرصتی آسید احمد را کناری کشید و آنقدر اصرار کرد تا آسید احمد پذیرفت این پول را بابت قرض به ما بدهد و به محض اینکه مجید توانست کار کند، همه را پس دهد تا بلاخره غیرت مردانهاش قدری قرار گرفت.
🌃آخر شب که به خانه خودمان بازگشتیم، آرامش عجیبی همه وجودمان را گرفته بود که پس از مدتها میخواستیم سرمان را آسوده به بالشت بگذاریم که نه نوریهای در خانه بود که هر لحظه از فتنهانگیزیهای شیطانیاش در هول و هراس باشیم، نه پدری که از ترس اوقات تلخیهایش جرأت نکنیم تکانی بخوریم، نه تشویش تهیه پول پیش و بهای اجاره ماهیانه و نه اضطراب اسبابکشی که امشب میخواستیم در خانهای که خدا به دست یکی از بندگانش بیهیچ منتی به ما بخشیده بود، به استقبال خوابی عمیق و شیرین برویم که با ذکر «بسم الله الرحمن الرحیم» چشمهایمان را بسته و با خیالی خوش خوابیدیم.
🚨🔰 لینک #قسمت_اول برای دوستانی که تازه وارد کانال شدند:
🔗 eitaa.com/partoweshraq/8
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 برای خواندن داستان های دنباله دار، به ما بپیوندید...
▶🆔: @partoweshraq
🕕 💠🌷💠 #سـیـره_شـہـداء
🏴 پدرم از دنیا رفته بودند و من برای ایشان خیلی ناراحت بودم روزی به مزار شهید حمید سیاهکالی مرادی رفتم و گفتم لطفا به دیدار پدرم بروید!
🌌 شب در خواب پدرم را دیدم که گفتند که آقایی اومد و منو ملاقات کرد و من رو برد در غرفهی پدران شهدا... من جایم خوب است...
🌷کرامتی از #شهید_مدافع_حرم_حمید_سیاهکالی_مرادی
🌐 @partoweshraq
#کرامات
4_5796588721398612842.mp3
زمان:
حجم:
9.3M
🎧 #بشنوید | #روضه جانسوز
🎼 امشب برای حسن گریه می کنم...
🎤 حاج #حسن_خلج
🏴 شهادت #امام_حسن_مجتبی (ع)
🌐 @partoweshraq
4_5916012215504208806.mp3
زمان:
حجم:
4.6M
🎧 #بشنوید | #شور
🎼 اى پسر ارشد زهرا حسن...
🎤 با نوای حاج محمود #کریمی
🎪 شب دوم #صفرالمعظم٩٧
🌐 @partoweshraq
🔥سرنوشت قاتل #امام_حسن (علیه السلام)
💰 « #جعده»، به تحریک معاویه و با وعدهی صد هزار درهم و ازدواج با یزید، همسر خود، امام حسن مجتبی علیه السلام را به شهادت رساند.
🐪️ وقتی جهت گرفتن پاداش به شام رفت، معاویه پاداش مالی را طبق وعده اش به او داد ولی حاضر به ازدواج جعده با یزید نشد!
🏰 معاویه به جعده گفت: «می ترسم فرزندم یزید را هم مثل حسن بن علی مسموم کنی!!»
📜 طبق وصیت امام حسن(ع)، از قصاص جعده صرف نظر نمودند و جعده نیز بعد از شهادت امام حسن(ع) ازدواج کرد و صاحب فرزند هم شد.
🔥ولی همیشه ننگ مسمومیت امام حسن بر پیشانی اش بود به طوری که بچه ها در کوی و برزن به فرزند جعده که حاصل ازدواج مجدد او بود می گفتند:
👈🏻 «ای فرزند کسی که شوهرش را مسموم کرد!»
📚 التذکره الحمدونیه، جلد ۹، صفحه ۲۹۳.
📚 انساب الاشراف، جلد ۳، صفحه ۵۹.
📚 تاریخ مسعودی، جلد ۳، صفحه ۱۸۲.
📚 تاریخ ابوالفرج اصفهانی، صفحه ۳۱.
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 به ما بپیوندید...
▶🆔: eitaa.com/joinchat/2848915456C8c69e1d0c7
#داستان_کوتاه
#پندها
#تکیه
👣 #منم_اربعین_کربلام
🌹 پیچیده باز هر قدم آهنگ #اربعین
▪موکب به موکب است جهان رنگ اربعین
▪ویزا و کوله پشتیام آماده کرده ام
💔 بس که شدم هوایی و دلتنگ اربعین
🌐 @partoweshraq
#شعر
#تکیه
🌹 #یاامامحسنمجتبی (ع)
❣ چشمان تو غرق خون و لبها پر آه
▪آتش به دلت شراره میزد ناگاه
▪هر قطرهٔ خون، روی لب تو میگفت:
❣ لا یَومْ کَیَومِکَ أباعبدالله
🌐 @partoweshraq
#شعر
#تکیه
🕥 💠📢💠 #منـبر؛ رسـانـہ شیعـہ
🎧 #بشنوید | #موعظه
🌹 کــرامت #امام_حسین (ع)
🎙حجت الاسلام #عالی
🌐 @partoweshraq