پرتو اشراق
🕠 📚 #داستان_دنباله_دار #جان_شیعه_اهل_سنت؛ 💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان ✒ نویسنده: فاطمه ولینژاد 🔗
🕠 📚 #داستان_دنباله_دار
#جان_شیعه_اهل_سنت؛
💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان
✒ نویسنده: فاطمه ولینژاد
🔗 قسمت دویست و یازدهم
🍽 از سرِ میز غذا بلند شدم و با قدمهای کوتاهم به استقبالش رفتم.
👨🏻 هر چند از دیدن دوباره من و مجید خوشحال بود و به ظاهر میخندید، ولی چشمانش به غم نشسته و هر چه تعارفش کردیم، سیری را بهانه کرد و سرِ میز غذا نیامد.
🍽 من و مجید هم مجبور شدیم زودتر غذایمان را تمام کنیم و کنار عبدالله بنشینیم که خودش بیمقدمه سؤال کرد:
👨🏻 چه خبر؟ جایی رو پیدا کردید؟
🏻 مجید نگاهی به من کرد و با صدایی گرفته پاسخ داد:
- یه جایی رو من امشب دیدم، حالا قراره فردا با الهه بریم ببینیم... و عبدالله مثل اینکه دنبال بهانهای باشد تا سرِ حرف را باز کند، نفس بلندی کشید و از مجید پرسید:
❓برای پول پیش میخوای چی کار کنی؟ میای از بابا بگیری؟
🏻که باز گلویم در بغض نشست و به جای مجید، من پاسخ دادم:
❓چجوری بیاد بگیره؟ مگه ندیدی بابا اون روز چجوری خط و نشون میکشید؟... و مجید اجازه نداد حرفم به آخر برسد و با لحنی قاطعانه جواب عبدالله را داد:
🏻 آره. فردا صبح میرم نخلستون باهاش صحبت میکنم!
🏻از این همه سماجتش عصبانی شدم و با دلخوری اعتراض کردم:
⁉ یعنی چی مجید؟!!! تو نمیفهمی من چی میگم؟!!! میگم بابا منتظر یه بهانهاس تا عقدهاش رو سرت خالی کنه! اونوقت خودت با پای خودت میخوای بری اونجا که چی بشه؟!!!
🏻 و باز گریه امانم نداد و ادامه شکوائیه پُر غیظ و غضبم را با گریه به گوشش رساندم:
⁉ میخوای من رو عذاب بدی؟!!! میخوای من رو زجر کُش کنی؟!!! من این پول رو نمیخوام! اصلاً من این خونه رو نمیخوام! من میرم کنار خیابون میخوابم، ولی راضی نیستم تو دوباره بری پیش بابا! به خدا راضی نیستم!
🚪🛋 و زیر بار سنگین گریه نتوانستم اوج دلواپسیام را نشانش دهم که خودم را از روی مبل بلند کردم و به اتاق خواب صاحبخانه رفتم تا کسی شاهد هق هق گریههایم نباشد، ولی مجید نمیتوانست گریههای غریبانهام را تحمل کند که بلافاصله به دنبالم آمد و همین که چشمم به صورت غمزدهاش افتاد، میان بارش بیامان اشکهایم تمنا کردم:
✋🏻 مجید! تو رو خدا از این پول بگذر! از این حق بگذر! من این حق رو نمیخوام! بخدا جون آدم از همه چی عزیزتره!
🏻 و میدانستم که او نه به طمع چند میلیون پول پیش که به هوای عزت نفسش میخواهد در برابر خودخواهیهای پدر مقاومت کند، ولی برای من و دخترم، حفظ جانش حتی از عزت نفسش هم مهمتر بود که عبدالله در پاشنه در اتاق ظاهر شد و به غمخواری اینهمه پریشانیام همانجا ایستاد.
🏻مجید مقابلم روی زمین نشست و با لحنی لبریز عطوفت دلداریام داد:
⁉ برای چی اینهمه نگرانی الهه جان؟ من با بابا یه معاملهای کردم و با هم یه قراردادی بستیم. حالا این معامله به هم خورده. بابات خونهاش رو پس گرفت، منم میخوام برم پولم رو پس بگیرم. برای چی آنقدر میترسی؟
👌ولی عبدالله نظر دیگری داشت که صدایش کرد:
👨🏻مجید! میشه یه لحظه بیای بیرون با هم حرف بزنیم؟
👌دلش نمیآمد با اینهمه بیقراری تنهایم بگذارد، ولی عبدالله رفت تا او هم برود که لبخندی زد و با گفتن «به خدا توکل کن عزیزم!» از کنارم بلند شد و از اتاق بیرون رفت.
🏻از آهنگ سنگین صدای عبدالله حس خوبی نداشتم و میدانستم خبری شده که خودم را کمی به سمت در کشیدم تا حرفهایشان را بهتر بشنوم و شنیدم عبدالله با صدایی آهسته به مجید هشدار داد:
☝مجید! من میدونم اون پول حق تو و الهه اس! ولی بابا هم حسابی قاطی کرده! راستش رو بخوای منم یخورده نگرانم!
👨🏻و برای اینکه خیرخواهیاش در دل مجید اثر کند، با صدایی آهستهتر توضیح داد:
- دیروز رفته بودم یه سر خونه ببینم چه خبره. دیدم طبقه بالا کلاً تخلیه شده. بابا میگفت همه وسایل شما رو فروخته به یه سمساری!!!
💔 از اینکه میشنیدم جهیزیه زیبا و وسایل نوزادی دخترم به حراج سمساری رفته، قلبم شکست و باز حفظ جان همسر و زندگیام از همه چیز مهمتر بود که همچنان گوش میکشیدم تا ببینم عبدالله چه میگوید که با ناامیدی ادامه داد:
👨🏻 یعنی واقعاً میخواد ارتباطش رو با تو و الهه قطع کنه! یعنی دیگه فراموش کرده دختر و دامادی داره! یعنی اینکه زده به سیم آخر!
👌و در برابر سکوت مجید با حالتی منطقی پیشبینی کرد:
👨🏻 من بعید میدونم پول رو بهت پس بده! مگه اینکه بری شکایت کنی و پای پلیس و دادگاه رو بکشی وسط!
🏻و مجید دقیقاً همین نقشه را در سر داشت که با خونسردی پاسخ داد:
- من فردا میرم باهاش صحبت میکنم. خیلی هم آروم و محترمانه باهاش حرف میزنم. ولی اگه بخواد اذیت کنه، از مسیر قانونی کار رو پیگیری میکنم. میدونم سخته، طول میکشه، دردِ سر داره، ولی بلاخره مجبور میشه کوتاه بیاد...
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 برای خواندن داستان های دنباله دار، به ما بپیوندید...
▶🆔: @partoweshraq
پرتو اشراق
🕕 💠🌷💠 #سـیـره_شـہـداء
⚜🇮🇷⚜🇮🇷⚜🇮🇷⚜🇮🇷⚜
🌷 شهادت از نظر شهید لبنانی مدافع حرم، احمد مشلب:
🌹 قطعاً شهادت گل رز زیبایی است که هنگامی که فکرمان به آن نزدیک می شود، آرزوی شهادت را مشاهده می کنیم.
🌹 آرزو داریم بوی خدا را استنشاق کنیم. و هنگامی که رایحه الهی را استنشاق کردیم، صفات روحمان به جهان جاودانگی تراشیده می شود و این می تواند یک آغاز باشد.
🌷بسیاری از ما ها از آنها درس شهادت را فراگرفته ایم، سعی کردند شهادت را برای ما تجسم کنند و بسیاری آرزوی شهادت می کنند و منتظر آن هستند.
🌷 ای برادرانم ای مجاهدان در راه خدا باید هرکدام از شما عنصر فعالی باشیدتا پایان زندگی اش شهادت باشد.
👌و به خدا نمی شود پایان زندگی جز شهادت باشد. دنیا را همه می توانند تصاحب کنند ولی آخرت را فقط با اعمال نیک می توان تصاحب کرد.
💚 هر وقت اسم امام زمان (عج) رو می گفت با یک ارادت خاصی دست روی چشمانش میذاشت.
👁 مولای من چشم هایمان منتظر آمدنت است بیا...
🌺 اللهم عجل لولیک الفرج
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 به ما بپیوندید...
▶🆔: eitaa.com/joinchat/2848915456C8c69e1d0c7
پرتو اشراق
🌟 کراماتی از حضرت #امام_موسی_بن_جعفر (علیه السلام) - {١}
🌹توصیه امام کاظم (ع) در گهواره!!
👳🏻 یکی از اصحاب امام جعفر صادق (علیه السلام)، به نام یعقوب سرّاج حکایت کند:
🌴 روزی به قصد ملاقات و زیارت مولایم، حضرت صادق آل محمّد (علیهم السلام) به منزل ایشان رفتم، هنگامی که وارد شدم، دیدم که آن امام بزرگوار کنار گهواره شیرخوارش، حضرت ابوالحسن مولا موسی کاظم (علیه السلام) ایستاده؛ و جهت دلگرم کردن و آرام نمودن نوزاد، با او سخن می گوید!
⏳مدّت زیادی بدین منوال طول کشید؛ و همچنان من در گوشه ای نشسته و نظاره گر آن ها بودم تا آن که سخن راز امام با نور دیده اش علیه السلام به پایان رسید.
👣 آنگاه من از جای خود برخاستم و به سمت آن امام مهربان رفتم، همین که نزدیک آن حضرت قرار گرفتم، فرمود:
🔅آن نوزاد، بعد از من، مولایت خواهد بود، نزد او برو و سلام کن.
👳🏻 پس اطاعت کردم و نزدیک آن نوزاد و نور الهی رفتم و سلام کردم، با این که او کودکی شیرخواره در گهواره بود، خیلی زیبا و با بیانی شیوا جواب سلام مرا داد!
👌🏻و سپس به من خطاب نمود و اظهار داشت:
🔅حرکت کن و به سوی منزل خود روانه شو و آن نام زشت و نامناسبی را که دیروز برای دخترت برگزیده ای تغییر بده، چون خداوند متعال صاحب چنین نام و اسمی را دشمن داشته و غضب دارد و او مورد رحمت الهی قرار نخواهد گرفت!
👳🏻 یعقوب سرّاج در ادامه گوید:
👶🏻 یک روز قبل از آن که خدمت حضرت برسم، خداوند متعال دختری به من عطا کرده بود، که نام او را حُمیراء نهاده بودیم؛ و کسی هم آن حضرت را از این موضوع آگاه نکرده بود؛ و با این که آن حضرت، طفلی شیرخوار در گهواره بود، به خوبی از درون مسائل خانوادگی ما آگاه بود!
🌟 و بعد از آن که چنین علم غیبی از آن طفل معصوم آشکار گشت و مرا در تغییر و انتخاب اسم مناسبی برای دخترم نصیحت فرمود، امام جعفر صادق (علیه السلام) مرا مورد خطاب قرار داده و اظهار نمود:
🔅ای سرّاج! دستور و پیشنهاد مولایت را عمل کن، که موجب سعادت و خوشبختی شما خواهد بود.
👳🏻 یعقوب گوید: من نیز اطاعت امر کردم و نام دخترم را به نام مناسبی تغییر دادم.
📚 اصول کافی: ج ١، ص ٣١٠، ح ١١، إثبات الهداة، ج ٣، ص ١۵٨، ح ١٢.
🌹امام کاظم (علیه السلام):
🔅بدانید که بهاى تن شما مردم، جز بهشت نیست، آن را جز بدان مفروشید.
🌺 اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 به ما بپیوندید...
▶🆔: eitaa.com/joinchat/2848915456C8c69e1d0c7
#کرامات
#روایت
#داستان_کوتاه
#پندها
#سـیـره_اهـل_بیـٺ
⚜ #نکات_ناب_استاد_انصاریان
🌹 در نگاه #امام_کاظم(ع) هرچه انسان عاقلتر باشد توجهاش به دنیا و زرق و برق آن کمرنگتر و اشتیاقش به آخرت بیشتر می شود.
🌐 @partoweshraq
#حـلقـہ_عشـاق
8.27M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕥💠📢💠 #منـبر؛ رسـانـہ شیعـہ
🎧 #بشنوید | #موعظه
⏳عمر خود را در چه راهی صرف کنیم؟
🌹روایتی ناب از #امام_کاظم(ع)
🎙حجت الاسلام #استاد_انصاریان
🌐 @partoweshraq
#نکات_ناب_استاد_انصاریان