eitaa logo
❤️کانال شهید مصطفی صدرزاده❤️
4.3هزار دنبال‌کننده
21.6هزار عکس
12.2هزار ویدیو
152 فایل
خــودســازی دغــدغــه اصــلی شــمــا بــاشــد و زنــدگــی نـامــه شــهــدا را بــخــوانــیــد.🌹 شهــیـد صــدرزاده لینک اینستاگرام https://instagram.com/shahid__mostafa_sadrzadeh2 خادم کانال @Zsh313
مشاهده در ایتا
دانلود
6.41M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💕 خاطره دوران کودکی داداش مصطفی 🌹 رفیق شهیدم🕊🕊 ╭━━⊰⊰⊰⊰⊰🕊🌷⊱⊱⊱⊱⊱━╮ ✾‌✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾‌✾        @sadrzadeh1 ✾✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾‌✾
29.66M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم رب الشهدا🌹 🌱❤️ عید فطر۹۲ رفت سوریه، 😔 خیلی نگران بودم چند شب بعد دیدم مصطفی نوزاده در یک ملحفه بسیار پیچیده شده ودرآب روان و زولال قرار دارد ...🙏🌹 وزنده است وقتی از خواب بیدار شدم خیلی بیشتراز قبل نگران شدم 😔 همون موقع خودم خوابم اینچنین تعبیر کردم نوزاد یعنی ، یعنی پاکی، وآب زولال وروان راه روشن وحقیقت است یقین پیدا کردم که راهش درسته .🙏🌹 که دیدم هم شخصیت مصطفی را وهم جایگاهش وهم راهش را نشانم داد باوجود همه این نشانه ها آروم نمیشه روز به روز میشم خداکند که انتظارطولانی نشود.....😔😭 ╭━━⊰⊰⊰⊰⊰🕊🌷⊱⊱⊱⊱⊱━╮ ✾‌✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾‌✾        @sadrzadeh1 ✾✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾‌✾
28.17M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم رب الشهدا🌹 😭 شبی که متولد شد ،خیلی خوشحال بودم و مرتب خداروشکر می کردم ، محمد علی و مصطفی رو بهم داد . 💕🙏 اون شب داشتم که بمونم بیمارستان پیش مصطفی ، ولی راضی نمی شد می گفت مامان اذیت میشی ،🌹😔 داشت نمی خواست من اذیت بشم ،با اصرار زیاد 🌹 خیلی بود ،دوست داشتم تا صبح کنارش بشینم وبا هم بزنیم . 😔🌹😭 بهش گفتم چیزی نمی خوای کاری نداری ،فقط می گفت مامان اذیت میشی برو استراحت کن. با اصرار رفتم بخوابم ،بعد از مدتی دیدم رفت زیر پتو و خیلی می لرزه ، 😭 اهسته رفتم کنارش دیدم داره می کنه خیلی شدم ، 😭😔 گفتم شاید یاد دوستاش افتاده نخواستم خلوتشو بهم بزنم ، بعد از مدتی دوام نیاوردم ، رفتم به پرستار گفتم پرستارگفت، احتمالا درد داره .😔 خیلی اروم اومدم که مصطفی متوجه نشه، داشت ولی بخاطر اینکه من متوجه نشم بروز نداد .😭🌹😔 آخرش نفهمیدم اش از دوستان بوده یا راز نیازش بوده 😔 یادرد یا همه اینها باهم بود😔 فقط خدا میدونه که چرا اون شب آنقدر بیقرار بودهنوز من عذاب وجدان دارم که چرا معذبش کردم و من داشتم که چرا اصرار کردم که بمونم .😭 🌹 ╭━━⊰⊰⊰⊰⊰🕊🌷⊱⊱⊱⊱⊱━╮ ✾‌✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾‌✾        @sadrzadeh1 ✾✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾‌✾
26.99M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم رب الشهدا 🌹 اردیبهشت ۹۴ مجروح در بیمارستان بود.😔 قبل از ظهر بود و وقت نبود ، نمی تونستم تا ساعت ۱۴ صبر کنم، رفتم داخل اتاقش دیدم مصطفی داره میره ملاقات ،💐 گفتم کجا میری عزیزم ؟💕 گفت : مامان تو اون بخش اوردن می خوام برم پیششون ، گفتم با این وضعیتی که داری ،بذار همراهت بیام ، گفت، میشی ،💕 احساس کردم راحت نیست ، با هم همراه شدیم تا دم در همراهیش کردم و دم در ایستادم تا بیاد بیرون ، بعد با هم برگشتیم. 🌹 از اینکه می توانست بره ملاقات خداروشکر می کرد،🙏 وقتی می گفتم باید استراحت کنی 😔 می گفت : مامان نمی دونی وقتی میرم بهشون سر میزنم چقدر میشن ، چون اینجا هستند و کسی رو ندارند . 👏🌹 انقدر بهشون می کرد که موقع ترخیص اشک تو چشمانشون جمع میشد.😔 "نمی دونم با این چه باید کرد"🌹😭🌹. ╭━━⊰⊰⊰⊰⊰🕊🌷⊱⊱⊱⊱⊱━╮ ✾‌✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾‌✾        @sadrzadeh1 ✾✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾‌✾
12.92M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم رب الشهدا 🌹 دیشب خوابشو دیدم درهمین سن سال بااین قیافه، ولی موهاش بلندتر بود. 🌹 داشت می کرد، داشتم دنبالش می دویدم تا آخرش گرفتمش توبغلم ،😔💕 داشتم باموهاش بازی میکردم هی بهش می گفتم عزیزم کی بزرگ میشی؟ که دیگه منواذیت نکنی ؟😔 با این حرف خودم از خواب بیدار شدم وافسوس خوردم که چرا چنین آرزویی داشتم ؟😭 کاشکی در خواب می موندم دیگه بیدار نمی شدم درهمون زمان درعالم خواب می موندم💕🌹 ╭━━⊰⊰⊰⊰⊰🕊🌷⊱⊱⊱⊱⊱━╮ ✾‌✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾‌✾        @sadrzadeh1 ✾✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾‌✾
12.04M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم رب الشهدا🌹 مصطفي در دوران خیلی پر جنب و جوش بود و سر داشت . 🌹 به خاطرهمین همیشه یه سرش میومد و همیشه در بودم...😔 انقدر پرجنب و جوش بود و آروم قرار نداشت که ، در سن و نیم بردمش پیش دکتر مغز و اعصاب🙏 . بعد از نوار مغز و عکس و یکسری آزمایشات دیگه، دکتر گفت: "خانم دیگه این بچه را ،این جا نیار! این از من و شما سالمتره!!!☺️🌹 تنها مشکل این بچه، ، که در این جسم نمیگنجه! این حرفی بودکه، دکترش به من گفت..."💐 ╭━━⊰⊰⊰⊰⊰🕊🌷⊱⊱⊱⊱⊱━╮ ✾‌✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾‌✾        @sadrzadeh1 ✾✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾‌✾ .
16.18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم رب الشهدا🌹 مصطفی در سن ۴ سالگی🌷 روز سال ۶۸ 🌹 من در خانه پدرم بودم ، داشتن، مصطفی رفت بیرون ، مشغول بازی بود، که با یک موتور کرد،😔 پرتش می کنه اون طرف خیابون، همسایه ها گفتند : بچه تون با موتور تصادف کرده ، کشته شده .😭 من خیلی ترسیدم که برم ببینمش ، فقط همونجا که نشسته بودم گفتم: یا برام حفظش کن.🙏سربازش می کنم برات ، دقیقا روز تاسوعا بود وجالبترازآن که همون نزدیک اذان بود ، که ساعت تقریبا در همان زمان بود.😔🌹 ╭━━⊰⊰⊰⊰⊰🕊🌷⊱⊱⊱⊱⊱━╮ ✾‌✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾‌✾        @sadrzadeh1 ✾✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾‌✾
19.31M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم رب الشهدا 🌹 خیلی از و مادرها سن فرزندانشان برایشان دوران سختی است، ولی برای من این طور نبود. 💕🌹 مخصوصا آقا بسیار و باادب بود و خیلی بیشتر از سن خودش متوجه می شد.❤️ یکی از مصطفي این بود که، همین طوری حرف کسی را قبول نمی کرد؛ مگر اینکه در موردش تحقیق و بحث می کرد. 🙏 خیلی باحوصله چه با و یا رفتار می کرد. 👏 رعایت ادب را هیچ وقت فراموش نمی کرد. حواسش بود که خدایی نکره کسی را نشکند . 👏🌹 اگراحساس می کرد کسی از او رنجیده خاطر شده، تا ازدلش در نمی آورد آرام نمیشد و قرار نمی گرفت. ╭━━⊰⊰⊰⊰⊰🕊🌷⊱⊱⊱⊱⊱━╮ ✾‌✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾‌✾        @sadrzadeh1 ✾✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾‌✾
11.15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹✨🍃🌹✨🍃 ✨🍃🌹✨ 🌹✨🍃 🍃🌹 ✨ مصطفی درسن نوجوانی تا جوانی درحال خودسازی بود وهمیشه ازاینی که بود راضی نبود میگفت بچه هام باید بهتراز خودم باشن گاهی وقتی باهاش شوخی میکردم بهش میگفتم چه سعادتی نصیب بچه هات بشه شبیه باباشون بشن میگفت نه مامان باید خیلی بهتراز باباشون بشن چون من دوست داشتم هم مرام حضرت عباس بشم شدم این حالا اگر بچه هام بخوان بشن مثل من چی میشن 🌹✨🍃✨🌹🍃 ╭━━⊰⊰⊰⊰⊰🕊🌷⊱⊱⊱⊱⊱━╮ ✾‌✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾‌✾        @sadrzadeh1 ✾✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾‌✾
12.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم رب الشهدا🌹 خرداد ۶۹ مصطفی تقریبا چهار ساله بود . مرتضی (برادر شهید) چهل روز داشت بیماری آبله مرغون شیوع پیدا کرده بود آقا مصطفی اولین نفر بود دربین بچه ها که مبتلا شد طرح آبیاری (شهرستان شوشتر )بودیم. ومحمد حسین دست به دونه های زخمی عمه می زدن، آنقدر این کار را تکرار کردن که خودشون خیلی شدیدتر مبتلا شدن😕 در بدترین شرایط دچار بیماری شدن زمانی بود که باباشون دانشجو بود تهران . زلزله رودبار ومنجیل بود.😔 اولین امام 😔 دراین موقعیت وآبی هم سوخته بود......😔 نه برنامه کودکی بود، نه می شد ببرمشون جایی، چون همه بچه داشتن می ترسیدن که بقیه مبتلا بشن😕🌹 تنها کاری که ازدستم بر میومد، در حیاط شیلنگ آب روشون بگیرم هم بود هم میشدن وسوزش وخارششون کم می شود .. یکی ازسرگرمیهای این بود مینشست دونه های خودش شمارش میکرد، بعد بادونه های داداش وآبجیش مقایسه میکرد😊😐 واین شروع یک دعوا بود دونه های خیلی کمتر بود آنقدر با این دونه ها بازی میکرد تا زخمی میشدن😕 بعد با آبجی و یک دعوا داشتن که الان کی وضعش بدتر از بقیه است....🌹☺️ ╭━━⊰⊰⊰⊰⊰🕊🌷⊱⊱⊱⊱⊱━╮ ✾‌✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾‌✾        @sadrzadeh1 ✾✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾‌✾
39.39M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم رب الشهدا🌹 ⚜رسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله : عَرامَةُ .حديثالصَّبيِّ في صِغَرِهِ زِيادَةٌ في عَقلِهِ في كِبَرِهِ .حديث پيامبر خدا صلى الله عليه و آله : بازيگوشى (شيطنت) بچّه در دوران كودكيش ، موجب افزايش عقل او در بزرگ سالى اش مى باشد .⚜ 🔸کودکی پرجنب و جوش مصطفي در دوران خیلی پر جنب و جوش بود و سر داشت . 🌹 به خاطرهمین همیشه یه سرش میومد و همیشه در بودم...😔 انقدر پرجنب و جوش بود و آروم قرار نداشت که..... لطفا ادامه را در کلیپ مطالعه کنید 🙏 کانال رسمی شهید مصطفی صدرزاده @sadrzadeh1 https://eitaa.com/joinchat/3578724483C0141b45092