╭┅──────┅╮
࿐༅📚༅࿐#احکام
چه بی کلاس.... 😳
╰┅──────┅🦋
ᘜ⋆⃟݊🌱•✿❅⊰'••'•'━━━•─
@setaresho7 اینجا ستاره شو
─•━━━•'••'•⊱❅✿•ᘜ⋆⃟݊🙋♂🙋♀
یارو صبح جوین میده
بعد از ظهر لفت میده😐🙄
داداش یه دو سه روز به من مهلت بده استعداد هامو نشون بدم😐😂
#تلخند
ᘜ⋆⃟݊🌱•✿❅⊰'••'•'━━━•─
@setaresho7 اینجا ستاره شو
─•━━━•'••'•⊱❅✿•ᘜ⋆⃟݊🙋♂
#پروفایل
#والپیپر
ᘜ⋆⃟݊🌱•✿❅⊰'••'•'━━━•─
@setaresho7 اینجا ستاره شو
─•━━━•'••'•⊱❅✿•ᘜ⋆⃟݊🙋♂🙋♀
⏰╲\╭┓
╭🌺🍂🍃#روانشناسی_تایم💭🧠👨⚕️
┗╯\╲━━━━━━━━
╰┈•៚ ✅ تغییر نگاه
🔻راننده تاكسی گفت: «میدونی بهترين شغل دنيا چيه؟»
گفتم: «چيه؟»
گفت: «راننده تاكسی.»
خنديدم.
راننده گفت: «باور کن...
🔸هر وقت بخوای ميای سركار، هر وقت نخوای نميای، هر مسيری خودت بخوای ميری،
هر وقت دلت خواست يه گوشه میزنی بغل استراحت میكنی،
هی آدم جديد میبينی، آدمهای مختلف، حرفهای مختلف، داستانهای مختلف
🚖🚚🚐🏍
🔸موقع كار میتونی راديو گوش بدی، میتونی گوش ندی،
میتونی روز بخوابی شب بری سر كار،
هر كيو دوست داری میتونی سوار كنی،
هر كيو دوست نداری سوار نمیكنی،
آزادی، راحتی.
🌳🚖🌲🌳🚘🚍🚔
🔸ديدم راست میگه...
گفتم: «خوش به حالتون.»
🔻راننده گفت: «حالا اگه گفتی بدترين شغل دنيا چيه؟»
گفتم: «چی؟»
راننده گفت: «راننده تاكسی.»
🔸بعد دوباره گفت: هر روز بايد بری سر كار،
دو روز كار نكنی، ديگه هيچی تو دست و بالت نيست،
از صبح هی كلاچ، هی ترمز،
پادرد، زانودرد، كمردرد،
با اين لوازم يدكی گرون، يه تصادفم بكنی كه ديگه واويلا میشه،
⛔️🚫
🔸هر مسيری مسافر بگه بايد همون رو بری،
هرچی آدم عجيب و غريب هست، سوار ماشينت ميشه،
همه هم ازت طلبكارن، حرف بزنی يه جور، حرف نزنی يه جور،
راديو روشن كنی يه جور، راديو روشن نكنی يه جور،
🔸دعوا سر كرايه، دعوا سر مسير، دعوا سر پول خرد،
تابستونها از گرما میپزی، زمستونها از سرما كبود میشي.
هرچی میدويی آخرش هم لنگی.»
🔻به راننده نگاه كردم.
راننده خنديد و گفت:
«زندگی همه چيش همینجوره. هم میشه بهش خوب نگاه كرد، هم میشه بد نگاه كرد😉»
🚸 خیلی از رنج های ما به خاطر زاویه ی غلط نگاهمون هست
👌 درستش کنیم...😊
ᘜ⋆⃟݊🌱•✿❅⊰'••'•'━━━•─
@setaresho7 اینجا ستاره شو
─•━━━•'••'•⊱❅✿•ᘜ⋆⃟݊🙋♂
34.85M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#بازی🎮🎲
💯••••••••••--هیلو|Halo5--••••••••••💯
✅بررسی بازی هیلو۵
⏰زمان ویدیو: ۳۳mg
ᘜ⋆⃟݊🌱•✿❅⊰'••'•'━━━•─
@setaresho7 اینجا ستاره شو
─•━━━•'••'•⊱❅✿•ᘜ⋆⃟݊🙋♂🙋♀
🌟•″•″•″•″•″•″•″•″•″•″•″•″•″•″•″•″•″•″🌟
مهدیرعنایی شرمنده - yasfatemii .mp3
4.14M
ټٰایـمِـ⏰#نماهنگ
#صیقل_روح
؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞🥀
#نماهنگ ..شرمنده...🥀💔
#کربلاییمهدیرعنایی
#امام_زمان_عج
درخواست شما
ᘜ⋆⃟݊🌱•✿❅⊰'••'•'━━━•─
@setaresho7 اینجا ستاره شو
─•━━━•'••'•⊱❅✿•ᘜ⋆⃟݊🙋♂
ستاره شو7💫
#رمان #قسمت_صد_و_چهار محمدجواد به حرف هُما گوش کرد. اولین توپی که به سمتش آمد، با ساعدش گرفت و با
#رمان
#قسمت_صد_و_پنج
محمدجواد از شنیدن این صدا بیزار بود. احساس نفرت عجیبی از این صدا در دلش حس میکرد. در همین لحظات حرکت چیز لزج و لیزی را بر گردنش حس کرد. چشمهایش را باز کرد. یکی از مارها دور گردنش حلقه زده بود. صدا قویتر از قبل بود:
«کسی نمیاد سراغت، تو تنها هستی.»
ناگهان محمدجواد فریاد زد: «خدااااا!»
طنین صدایش در کل سالن پیچید. با تمام نفرتی که از موجود تاریکی در دل داشت. مار را گرفت و به ته سالن پرت کرد. اشک در چشمهایش جمع شده بود؛ اما انگار اجازه نمیداد تا بر گونهاش جاری شود. ضربهای به پاهایش زد تا دیگر نلرزند. به زحمت ایستاد و بدون اینکه به زیر پایش نگاه کند به راهش ادامه داد. زیر لب میگفت:
«خدا با منه. خدا من رو تنها نمیذاره.»
به انتهای پل رسید. انتهای پل مراحل تمام میشد. پایش را که از پل روی زمین گذاشت به پشت سرش نگاه کرد. خیلی عجیب بود. این پل چنان که فکر میکرد طولانی نبود و ارتفاع زیادی از زمین نداشت.
هُما خود را به محمدجواد رساند. لبخند رضایتی بر لب داشت، اما محمدجواد همچنان از ترس میلرزید و نفس نفس میزد. هُما گفت:
«این مراحل برای هرکسی براساس شخصیت خودش تعیین میشه و اگر من یا سلوا از این مراحل عبور کنیم، اون طور که تو مراحل رو دیدی ما نمیبینیم. بیشتر اتفاقات در ذهن تو بود و بعد وارد مراحل تمرین شد. مارها واقعاً وجود نداشتن تا
اینکه در افکارت به اونها رسیدی و به اینجا آوردیشون.»
ذال به سمت محمدجواد رفت و دستان سردش را در دستش گرفت و پشتش را نوازش کرد.
سلوا گفت:
«کار بزرگی کردی، افکار سیاه و گناهت رو از ذهنت بیرون ریختی و به شکل مار مجسم کردی. این کار رو هر کسی نمیتونه انجام بده.»
محمدجواد به زیر پل نگاه کرد تا مارها را ببیند. ماری در آنجا ندید.
- پس کجا رفتن؟
- برای همیشه نابود شدن. اونها تا زمانی که در ذهنت باشن، زنده میمونن. بعد که دور بریزیشون از بین میرن.
- حالا چرا مار؟
- چون گناه مثل مار در ذهن آدم آروم آروم نفوذ میکنه و بدون اینکه بفهمیم ما رو نیش میزنه و ذهنمون مسموم میشه.
محمدجواد حالا احساس امنیت میکرد. ذهنش از خیلی چیزها خالی شده بود. از تمام چیزهایی که در این مدت آزارش میداد.
هُما گفت:
«بیا از خوراکیها بخوریم... مطمئنم همه گرسنه هستند.»
ادامه دارد...
#داستان
#محمدجوادوشمشیرایلیا
ᘜ⋆⃟݊🌱•✿❅⊰'••'•'━━━•─
@setaresho7 اینجا ستاره شو
─•━━━•'••'•⊱❅✿•ᘜ⋆⃟݊🙋♂🙋♀
دوستان گلم فعالین مرداد و شهریور و دریافت کارت شارژ هدیه شون به زودی اعلام میشه دوستانتون را به کانال دعوت کنید
هر پستی به دلتون نشست برای دوستانتون فوروارد کنید ویو بخوره بفهمیم چه پست هایی رو بیشتر دوست داشتین 😍
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
↻✂️📏✏️••||
.
.
#حوصلتون_سر_نره🙃🙂
#کاردستی
به همین آسونی گل رز خوشگل درست کن 😍😍💞💞💞
ᘜ⋆⃟݊🌱•✿❅⊰'••'•'━━━•─
@setaresho7 اینجا ستاره شو
─•━━━•'••'•⊱❅✿•ᘜ⋆⃟݊🙋♂