eitaa logo
ستاره شو7💫
725 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
1.7هزار ویدیو
49 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
شما هم اگر دوست دارین عکس نوشته و کلیپ بسازین به ادمین پیام بدین 😇
40 Arbaeen (1).mp3
19.28M
▪️" صباحاً و مساءً " بشنویم مصیبتی را که او هر صبح و شام می‌بیند و خون می‌گرید! 🎵 روایت چهلم: اربعین... ᘜ⋆⃟݊🌱•✿❅⊰'••'•'━━━•─ @setaresho7 اینجا ستاره شو ‎‎‌‌‎‎‎‌‌‎‎‌‌‎─•━━━•'••'•⊱❅✿•ᘜ⋆⃟݊🙋‍♂
ماهیان از تلاطم دریا به خدا شکایت کردند و چون دریا آرام شد خود را اسیر صیاد دیدند... تلاطم زندگی حکمت خداست از خدا دل آرام بخواهیم نه دریای آرام! ᘜ⋆⃟݊🌱•✿❅⊰'••'•'━━━•─ @setaresho7 اینجا ستاره شو ‎‎‌‌‎‎‎‌‌‎‎‌‌‎─•━━━•'••'•⊱❅✿•ᘜ⋆⃟݊🙋‍♂
سلام دوستان اخر هفته خوبی داشته باشین
Part11_قرارگاه محمود.mp3
16.79M
🎧 📗 قرارگاه_محمود فصل 1⃣1⃣ "تبلور عشق به زیارت حضرت معصومه سلام الله علیها " ᘜ⋆⃟݊🌱•✿❅⊰'••'•'━━━•─ @setaresho7 اینجا ستاره شو ‎‎‌‌‎‎‎‌‌‎‎‌‌‎─•━━━•'••'•⊱❅✿•ᘜ⋆⃟݊🙋‍♂
ستاره شو7💫
#رمان #قسمت_صد_و_دو هُما خود را مشغول جمع کردن تکه‌های تابلو نشان می‌داد، با دیدن تکه‌ای از چشمان
هُما فریاد زد: «تمرکز کن... تنها راه عبور از این مانع اینه که خوب تمرکز کنی.» محمدجواد آب دهانش را قورت داد و تمام تلاشش را کرد تا تمرکز کند. در همین لحظه فکر فریادهای پسرک داخل تابلو، حس حسادتش به لام، نامه‌ی خاکستری و پر از لک اعمالش، به ذهنش هجوم آوردند و از طرفی صدای هُما که مدام می‌گفت: «تمرکز کن... تمرکز کن...» محمدجواد سرش را تکان داد، چشم‌هایش را بست. تمام فکرهای اضافی را از ذهنش بیرون کرد و فقط بر روی استوانه‌ی آخر تمرکز کرد. سپس چشم‌هایش را باز کرد و روی استوانه دوم پرید. پای چپش روی استوانه و پای راستش در هوا معلق بود. بعد بدون هیچ مکثی از روی هر استوانه بر روی استوانه‌ی بعدی پرید. وقتی متوجه اطرافش شد روی استوانه آخر ایستاده بود. نگاهی به پشت سرش انداخت، باورکردنی نبود، تمام استوانه‌ها را بدون کوچک‌ترین لغزشی گذرانده بود. دوباره صدای هُما را شنید که می‌گفت: «هرگز به پشت سرت نگاه نکن.» محمدجواد که تمرکزش را از دست داده بود پایش لغزید و نزدیک بود روی میخ ها بیفتد. هنوز تیزی نوک هیچ میخی را حس نکرده بود که هُما او را با پنجه‌هایش گرفت و روی زمین گذاشت. هُما که به شدت عصبانی شده بود گفت: «هنوز یاد نگرفتی حرف گوش کنی. تو نباید هرگز به پشت سرت نگاه کنی. نگاه به پشت سر زمانی خوبه که بخوای ازش درس بگیری، نه زمانی که حواست رو از آینده و هدفت پرت کنه. حالا به راهت ادامه بده و حواست رو جمع کن. من عادت ندارم یک نکته رو ده بار بگم.» محمدجواد که از یک خطر حتمی جان سالم به در برده بود به روبه‌رویش نگاه کرد. پرده‌ای سفید که از سقف آویزان بود، تمام مسیر راه را، تا مرحله‌ی بعدی، به دو بخش تقسیم می‌کرد. محمدجواد آن طرف پرده را نمی‌دید. به نظرش این مرحله آسان آمد. کافی بود که به راحتی از کنار پرده عبور کند و به مرحله‌ی بعد برسد. برای همین بدون آنکه تمرکز کند در مسیر پرده شروع به حرکت کرد. هنوز چند قدمی نرفته بود که دردی را در ناحیه‌ی شکمش حس کرد. تا سرش را بلند کرد با هجوم توپ های کوچکی مواجه شد که حرکتشان را در پشت پرده نمی‌دید، اما دردشان را حس می‌کرد. هُما فریاد زد: «تمرکز کن و سریع واکنش نشون بده. تو باید هر لحظه منتظر حمله‌ی دشمن باشی.» محمدجواد که درد در تمام اعضای بدنش پیچیده بود، به زحمت خودش را جمع وجور کرد. تنها چیزی که به نظرش رسید این بود که باید بدود تا زودتر از محدوده پرده خارج شود، اما همزمان با دویدن او تعداد توپ های پرتابی بیشتر شد. محمدجواد گفت: «هما! حالا چیکار کنم؟» هما گفت: «از ساعد و پا و عضلات محکمت برای دفاع از قسمت‌های حساس بدنت استفاده کن. تو حرکات ژیمناستیک رو خوب بلدی از قدرتت استفاده کن.» ادامه دارد... ᘜ⋆⃟݊🌱•✿❅⊰'••'•'━━━•─ @setaresho7 اینجا ستاره شو ‎‎‌‌‎‎‎‌‌‎‎‌‌‎─•━━━•'••'•⊱❅✿•ᘜ⋆⃟݊🙋‍♂🙋‍♀