eitaa logo
🌷مدافع حرم شهـღـید علے شاهسنایے 🌷
309 دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
2هزار ویدیو
6 فایل
🌷شهادت لباس تک سایزی است که ماباید با اعمال و رفتار و اخلاص، خودرا اندازه آن کنیم. ان شاء الله 🌷(کلام شهید) ✔تنها کانال تخریبچی شهید، مدافع حرم #علی_شاهسنایی محل شهادت: خانطومان سوریه تحت نظر خانواده شهید ادمین👎 @parvaztakhoda
مشاهده در ایتا
دانلود
نوجوان بود مشرف شد کربلا... نه اینکه ساک برداره خداحافظی کنه، آب پشت سرش بریزن، از زیر قرآن رد بشه و بعد دلواپسی راه درست کنه. مادرش براش مهم بود. یعنی ثانیه به ثانیه دلشوره ها رو درک می‌کرد... بی خبر رفت. وقتی رسید کربلا زنگ زد گفت مامان من کربلام. ((شهید زندگی کنی، شهید🌷 می‌شوی)) کـانـال‌رسمےشھیـدعلی شاهسنایی 🥀 @shahidalishahsanaei
روزهای آدینه غسل روز جمعه رو واجب می‌دانست. چون واجب میدونست به ما هم سفارش می کرد. سفارشاتش مادرانه بود...وقتی مدام یادآوری می‌کرد انگار چیزی میدونست که ما نمیدونیم و بخواد زور بزنه ما رو هم با خودش دانا کنه. می‌گفت اگه چهل جمعه، غسل جمعه انجام بدید بدنهاتون داخل قبر از بین نمیره،گرفتار مور و ملخ نمیشه. حتی میگفت زیر آب گناهانمون مثل برگ درختان میریزه. ادبش هم زیاد بود... نمی گفت گناهانتون، می‌گفت گناهانمون نگفت بدنمون از بین نمیره، گفت بدنهاتون از بین نمیره. تعریف و تعبیر خوب و به ما میداد و تعبیر غیر خوبها رو به خودش تا مبادا دلمون برنجه. میگفت پنج دقیقه وقت می گیره ولی اثراتش زیاده. ✔️اثراتش و دیدیم... شهید شد🌷 فدایی حضرت زینب س شد... السابقون السابقون... اولئک المقربون هم شهیده هم مقید بود به غسل جمعه، مطمئنأ بدن مطهرش سالمه،این وعده خداست. کـانـال‌رسمےشھیـدعلی شاهسنایی 🥀 @shahidalishahsanaei
باب شهدای مدافع حرم را باز کردند بیست مرداد ٩۴ بود که گروهی از شهدای غواص را برای وداع و تشییع به اصفهان آوردند. بعد از نماز مغرب مراسم وداع در گلستان شهدای اصفهان انجام می‌شد... غروب آفتاب نزدیک بود علی آقا با عجله آمد... مامان زود باش، دیر شد. میخواست برای نماز مغرب گلستان شهدا باشد.صدای اذان که بلند شد به خانه بازگشت، گفت مامان نماز واجبه. بعد از خواندن نماز با سرعت به طرف شهدا رانندگی می‌کرد.وقتی از ماشین پیاده شدیم زهراکوچولوی پنج ماهه اش و بغل گرفت و روی تابوت ها می‌گذاشت. گفتم مامان، بچه کوچیکه، می‌ترسه... گفت مامان باید یاد بگیره... از راه دور مسلم خیزاب آمد طرفش، زد روی شونه اش و گفت:"علی آقا ما که گرفتیم و رفتیم، خود دانی". و سکوتی که علی آقا را فراگرفت و منی که نمی‌دانستم آقا مُسلم از چه حرف زد. مسلم خیزاب مهرماه همان سال آسمانی شد و مدال افتخار شهدای مدافع حرم را گرفت و رفت. علی آقا هم جامانده نشد. کـانـال‌رسمےشھیـدعلی شاهسنایی 🥀 @shahidalishahsanaei
آشنایی داشتیم که پدرشان فوت کرده بود و دختربچه ی کوچکی داشتند که با دخترم همبازی بود. علی آقا مدام به پدرش سفارش می‌کرد بابا مبادا جلوی دخترکوچکشان صدا خواهرم بزنی بگی بابایی بیا، این دختر بابا نداره غصه میخوره... به خواهرکوچیکش سفارش می کرد خوردنی هات و یا جلوی دوستت نخور یا باهاش شریک بشو. سفارش یتیم نوازی می کرد. بعد از اینکه دخترش هشت ماهه شد رفت سوریه... وقتی علی آقا سوریه بود، زهرا کوچولو تازه زبانش می چرخید بگه بابا، یکی از رفقاش میگفت :دیدم علی آقا با تلفن با خانواده اش صحبت می کنه. حرفهاش که تموم شد چهره اش گرفته شد. ناراحتی توی صورتش مشخص شد. گفتم علی، چی شد؟ گفت:"هر چی پشت گوشی اصرار کردند، تکرار کردند، زهرا نگفت بابا.خیلی دلم میخواست بابا گفتنش و بشنوم." دلسوز دختران یتیم، زهرای کوچکش را به کاروان رقیه های بی پدر سپرد. کـانـال‌رسمےشھیـدعلی شاهسنایی 🥀 @shahidalishahsanaei
قسمت اول راوی:حاج علی شانظری از یادگاران و آزادگان هشت سال دفاع مقدس "علی علاقه ای به اینکه عقب بمونه نداشت. فرمانده با بی‌سیم به طور مستقیم باهاش در تماس بود.با من رفاقت عمیقی داشت و به قول اصفهانی ها اَیاق بود.گفت حاجی اگه سردار سراغ من رو از شما گرفت بگید اینجا کار تخریب داریم. میخواست خط جلو با ما بمونه.علی حال و هوای عجیبی داشت، نه اینکه بگویم، در او میدیدم. چند روزی که در سوریه بود داعشی های زیادی رو به درک واصل کرد. در جاده خلصه داعشی ها با تانکی توپ انداختند. علی و جواد محمدی و چندتا از بچه ها، ده سیزده نفر شدند و داعشی ها رو خلاص کردند، تانک منفجر شد و به شهادت یحیی براتی و سجاد مرادی ختم شد. من اونجا شجاعتی در علی دیدم که باعث غبطه ام شد. جایی که ما ادعای هشت سال دفاع مقدس داشتیم، شجاعت علی رو نداشتیم ولی مکمل هم می شدیم. علی چنان مشتاق شهادت بود و ارتباط ملکوتی برقرار کرده بود که اندکی ترس نداشت چون پابند دنیا نبود. خلاص و رها.... ادامه دارد.... کـانـال‌رسمےشھیـدعلی شاهسنایی 🥀 @shahidalishahsanaei
قسمت دوم راوی:حاج علی شانظری "در خانطومان ما صد در صد در نقطه شهادت قرار داشتیم. در عملیات کربلای چهار مادرم مُدام پیش چشمام میومد. میدونستم حکمتی داره. سوار قایق شدیم و به سمت دشمن رفتیم. گفتم:خدایا من راضی ام به رضای تو، ولی هر جور که صلاح مادرم هست. در سخت ترین شرایط اسارت قرار گرفتم دیدم تیری وارد لباسم شده و از سمت دیگه خارج شده بدون کوچکترین آسیب. شب گلوله های زیادی به سمت قایق شلیک می شد ولی تیرها اندکی به خواست خدا عقب و جلو، پایین و بالا نمیشد تا مارو آسمونی کنه. در سوریه نه مادری بود، نه پدری ولی مُدام خانواده و بچه ها مزاحمت فکری ایجاد می‌کردند. ولی انگار علی هیچ مزاحمت فکری و دل مشغولی نداشت و چیزی در ذهنش از دنیا نبود. یادم میاد در جاده خلصه که می رفتیم یکی از بچه های قرارگاه حرفی به علی زد، علی در جواب گفت:من با شما کاری ندارم. مجموعه و فرمانده من ایشان(بنده حقیر) است و با دقت کامل در جستجوی داعشی ها بود و حاضر به یک قدم برگشت به عقب نبود... ادامه دارد.... کـانـال‌رسمےشھیـدعلی شاهسنایی 🥀 @shahidalishahsanaei
قسمت سوم راوی:حاج علی شانظری ویژگی بارز علی رو به جلو رفتن بود. داعشی ها جایی به ما پاتک زدن. و بسیاری از مجاهدان عقب نشینی کردند و شرایط سخت و خطرناک شد. علی به سمت یکی از سنگرهای فاطمیون که رها شده بود دوید و پشت تیربار نشست و داعشی ها رو به رگبار بست و همین کار مسیرهای زیادی رو باز کرد. دقایقی بعد یکی از بچه های تیپ فاطمیون برگشت و داخل سنگر شد و درخواست کرد تیرباری که تحویل او داده شده بود رو علی بهش برگردونه. علی بهش گفت: اسلحه تو، ناموس توست، چرا رهاش کردی و رفتی؟ همین کار و سخن علی باعث هوشیاری و مُتنَبه شدن خیلی ها شد که جنگیدن روضه و سینه زدن های شب قبل عملیات نیست، ماندن در میان انبوهی از دشمنان و بارش تیرهاست.... ادامه دارد... کـانـال‌رسمےشھیـدعلی شاهسنایی 🥀 @shahidalishahsanaei
قسمت چهارم راوی:حاج علی شانظری آن چه که درصحنه های دفاع مقدس دیدم، بیشترش رو در وجود علی می دیدم و انصافاً حق او شهادت بود. در جاده خلصه که تانک منفجر شد زیر یکی از درختهای زیتون نشستم،یه ترکش بزرگ به فاصله چند میلی متر از کنار گوش و صورتم رد شد و جلوی پام افتاد. اینقدر نزدیک بود که گرمی اون رو احساس کردم، گفتم خدایا مگه چقدر کار داشت، کافی بود چند میلی متر این طرف تر باشه ولی دیدم شهادت در سوریه و در راه حضرت زینب (س) سرقُفلی میخواد. در رفاقت و دلسوزی و مهربانی علی همونقدر میدونم که همه ما رو شفاعت خواهد کرد. جمله معروف وصیت رو من دیدم. شهادت لباسی است که باید ما بتونیم خودمون اون و اندازه قد و قامتون کنیم. ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم ما جز پسر فاطمه ارباب نداریم پایان. کـانـال‌رسمےشھیـدعلی شاهسنایی 🥀 @shahidalishahsanaei
هر وقت عید یا ولادت یکی از ائمه بود یا شیرینی می گرفت میومد، یا مهمانی ترتیب می داد. می‌گفت به همون اندازه که برای شهادت شون ناراحت هستیم و عزاداری میکنیم باید برای ولادتشون سنگ تموم بزاریم. لباس روشن می‌پوشید، معطر و خوش بو. مادرش برای ولادت حضرت علی ع به خاطر اسمش که علی بود هر سال هدیه ای براش می‌گرفت. همچنین مادر در ولادت حضرت محمد ص برای برادرش هدیه ای ترتیب میداد. علی میگفت با شادی اهل بیت باید شاد بود.🙂 کـانـال‌رسمےشھیـدعلی شاهسنایی 🥀 @shahidalishahsanaei
یک هفته بعد از شهادت علی آقا گروه اعزامی سپاه به اصفهان بازگشتند و در بدو ورود به گلستان شهدا رفته بودند. شب بود و در هوای غم انگیز خونه و داغ بر دل نشسته بودم که پسرم اومد و گفت مامان رفقای علی که سوریه بودند میان خونمون... اون شب ها دل گرفته بودم و بغض دار. جمعی وارد شدند و تبریک و تسلیت گفتند. جوان رشیدی از بینشون بلند شد و همراه یکی از رفقاش من و به اتاق خلوتی فرا خوند. با بچه هام وارد اتاق شدیم و اون جوون کنار بخاری نشست و می خندید و خودش و معرفی کرد. گفت جواد محمدی ام با علی همرزم سوریه بودیم و شروع کرد گفتن و خندیدن. ماش پلویی پخته بودیم و روی همون بخاری گذاشته بودیم. همینطور که نشسته بود نگاهی به قابلمه کرد و گفت:به به، خیلی ماش پلو دوست دارم. چه قسمت خوبی داشتم. به لهجه درچه ای گفت:"نِنِه علی، ما اومدیم شما رو بخندونیم. من نیومدم گریه کنم". گفت:" علی وقتی با تلفن صحبت می‌کرد یا میخواست تماس بگیره میگفت با مامانم حرف میزدم. همه ی ما شروع می کردیم بخندیم و مسخره اش کنیم و بگیم مامانم، وامامانم. علی بگو "نِنِه ام" مَرد زشته میگی مامانم. علی می‌خندید ولی کار خودش و می‌کرد." از خنده هاش دلم شاد شد. تنها کسی بود که برای شادکردن دل من اومده بود. قبل از رفتنش اصرار کردم ولی برای صرف ماش پلو نموند و قول دفعه های بعد و داد. بعدها از رفاقت عجیبش با علی خیلی شنیدم. جواد و مثل علی دوستش داشتم. و الحمدلله روسفیدم کردند. کـانـال‌رسمےشھیـدعلی شاهسنایی 🥀 @shahidalishahsanaei
دلسوخته و عاشق حضرت زهرا بود، عجیب... تمام خصلت‌های خوبش و مخفی نگه می‌داشت، اینکه عجیب رازدار خودش بود، بماند... عشقش به حضرت زهرا س،زبانزد بود. پنهانش نمی‌کرد، توی روضه های حضرت زهرا (س) صدای بلند گریه کردنش و اشکهایی که پهنای صورتش و می‌گرفت مشاهده می‌کردند. دلش که می‌گرفت، میخواست قوت بگیره از رفقاش میخواست براش روضه حضرت زهرا س بخونند. رفیقش مسلم میگفت:توی پاسگاه زید در جنوب کشور یک ماهی تقریبا ماموریت بودیم. قرار شد بچه ها دوتا، دوتا سنگر بکَنند. من و علی هم رفیق بودیم رفتیم باهم... قرار شد صبح و بعدازظهر در دو نوبت سنگر بکَنیم. همون روز اول علی از داخل جیبش زیارت عاشورا و زیارت حضرت زهرا(س) که پِرسی بود و درآورد و گفت مسلم اول من سنگر میکَنم و تو شروع کن زیارت حضرت زهرا و عاشورا بخون.گفتم باشه علی به شرط اینکه وقتی منم سنگر میکنم تو هم زیارت و بخونی.گفت باشه.حالا علی سنگر می‌کند، من میخوندم، من سنگر میکندم، علی میخوند.گفت مسلم بیا هر روز که میام همین کارو بکنیم. دهه فاطمیه لباس مشکی می‌پوشید، و هر شب روضه می رفت. یه روز بهش گفتم:علی، این همه مداح هست، روضه الحمدلله فراوانه، چرا پرس و جو میکنی ببینی کربلایی حمید علیمی کجا روضه میخونه بری همونجا؟ خیلی وقته سوال شده برام، میخوام بدونم چرا. گفت:خیلی روضه های حضرت زهرا (س) روخوب میخونه.من روضه خواندنش و دوست دارم. گذشت و خدا روزی علی و یه دختر قرار داد. میخواست اسمش و یکی از القاب حضرت زینب (س) بزاره. روز شهادت حضرت زهرا (س) بود.خانومش سخت داشت فارغ میشد.توسل کرد به حضرت زهرا س، دخترش که بدنیا اومد اسمش و گذاشت زهرا... شهید جواد محمدی میگفت:علی بهم گفت جواد، خیلی دلم میخواد مثل امام حسین ع شهید بشم و سرم از بدنم جدابشه، اما میدونم مادرم طاقتش و نداره. آخرش هم با مدال نوکری حضرت زهرا (س) شهید شد و تیر خصم دشمن پهلوش و شکافت. (س) کـانـال‌رسمےشھیـدعلی شاهسنایی 🥀 @shahidalishahsanaei
3.67M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
علی آقا خیلی مامانی بود. علاقه عجیبی بهم داشت. در هر کاری بهم کمک میکرد.هر وقت خونه بود بیکار نمی نشست.نگاه می‌کرد سر هر کاری میرفتم میومد گوشه کار و می‌گرفت. دو ماه و نیم بعد از شهادتش، به ایام ولادت حضرت فاطمه (س) رسیدیم. سالی نبود که علی آقا برای من کادویی نگرفته باشه.از وسایل آشپزخونه ای تا لباس و خلاصه هر چیزی که احساس می‌کرد من بهش احتیاج دارم.و امسال روز مادر بود و علی آقا نبود. بعدازظهر همان روز همسرش به منزل ما آمد و کادویی با خودش آورده بود. بهم گفت:کادوی علی آقاست برای شما.چند ماه پیش این چادر و برای شما خرید به نیت هدیه روز مادر. و من با چادری که با اشک و بوسه نوازشش میکردم، روز مادری ام را غروب کردم. و سالهاست بعد از شهادتش به هر صورتی که شده هدیه ای بهم میده. کـانـال‌رسمےشھیـدعلی شاهسنایی 🥀 @shahidalishahsanaei