#خاطرات_شهدا
ـ🤍🌼🤍🌼🤍🌼
ـ🌼🤍🌼🤍🌼
از خصوصیات بارز شهید مهدی باکری، یکی وارستگی و سادهزیستی ایشان بود که زبانزد خاص و عام بود. در اوایل زندگی مشترکمان شهید رفتند جبهه و بعد از اینکه برگشتند، گفتند که برویم یک مقدار وسایل خانه تهیه کنیم. البته در اوایل ازدواجمان بعضی از لوازم ضروری را خانواده ما فراهم کرده بودند، ولی با این همه مهدی حتی به وسایل اولیه و ابتدایی زندگیمان ایراد و اشکال وارد میکردند و میگفتند که ما از این هم سادهتر میتوانیم زندگی کنیم
همسر #شهید_باکری🌺
💫@zendegiishirinn💫
#زندگی شیرین 🍃
---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
✅👌کل کتاب زندگی در این سه فصل خلاصه میشه؛
💫@zendegiishirinn💫
#زندگی شیرین 🍃
---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---
5.54M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#تغییر خیلی #قشنگ ترت می کنه
پاییز داره اینو میگه ...
#ظهرتون بخیر🌺
💫@zendegiishirinn💫
#زندگی شیرین 🍃
---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---
8.46M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قانون انتظار میگه:
منتظر هر چی باشی وارد زندگیت میشه
پس هر روز از ته قلبت بگو :
من منتظر عالیترین اتفاقها هستم...
#عصرتون_بخیر 🌺
💫@zendegiishirinn💫
#زندگی شیرین 🍃
---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
ولادت حضرت زینب
و روز پرستار پیشاپیش مبارک🌸🍃
💫@zendegiishirinn💫
#زندگی شیرین 🍃
---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---
6.99M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این کلیپو مامان باباها خوب گوش کنن👆
#استاد_شجاعی
💫@zendegiishirinn💫
#زندگی شیرین 🍃
---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---
10.99M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچکس ارزش اینو نداره که من تمام زندگی ام را فداش کنم... 👌👌
#انگیزشی
💫@zendegiishirinn💫
#زندگی شیرین 🍃
---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
انسانیت دین خاصی ندارد
همینکه در میان مردم زندگی کنیم
ولی هیچگاه به کسی زخم زبان نزنیم
✨دروغ نگوییم
✨کلک نزنیم
✨و دلی را نشکنیم
✨سوء استفاده نکنیم
✨حقی را ناحق نکنیم
✨یعنی انسانیم...
💫@zendegiishirinn💫
#زندگی شیرین 🍃
---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---
6.09M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چهار نکته مهم برای آقایون👌
💫@zendegiishirinn💫
#زندگی شیرین 🍃
---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#حوریه
#قسمت_بیستم🌺
دو سه روز بعد باز با مینی بوس رفتیم خونه خسروی.
مشکی هارو از درو دیوار کنده بودن و انگار همه چیز به حالت عادیه خودش برگشته بود.ما یه کم عقب تر ایستادیم و اقام اول یه کم خودشو مرتب کرد و بعد شروع کرد به در زدن.یکی از خدمت کارا بنام صمد درو باز کرد اقامو نشناخت خودم رفتم جلو سلام علیک کردم.
خواستم بزاره بریم تو ولی مانع شد
هر چی من گفتم اقا صمد اینجا خونمه
گفت شرمنده اقا گفتن کسی رو راه ندم
همینطوری داشتیم جر و بحث میکردیم که خاله مسی رو دیدم.
دست تکون دادم اومد نزدیکمون.
خاله مسی زن خیلی مهربونی بود تو تموم مدتی که من اونجا بودم تنها کسی بود که بهم لطف داشت و همیشه مادرانه نصیحتم میکرد و پای دردو دلم مینشست.بغلم کرد و از صمد خواست بره داخل .صمد که رفت بهم گفت چرا اینجا اومدی فکر نکنم خسروی بزاره بمونی.
خانمش که سایه تورو با تیر میزنه برگرد پیش خانوادت.
با گریه گفتم اخه خاله کجا برم انصافشون کجاست اینجا خونه منه.
چرا اون موقع که محمد باقر بود بیرونم نکردن حالا که..
یهو مادرم پرید وسط حرفمو گفت من یه دختر آبستن و بی شوهر و کجا ببرم با خودم انصافشون کجاست؟؟؟
انقدر بی مقدمه گفت که خاله مسی با تعجب گفت حوریه حامله ای؟؟
باخجالت سرمو زیر انداختم و مادرم به جای من گفت بله خانم نزدیک ۴ ماهشه این مادر مرده،حوریه چرا الان میگی؟
گفتم فرصتش نشد شک داشتم که محمد از دنیا رفت.بعدم درگیر مراسم بودیم و روز هفتمم که دیدین پرتم کردن بیرون و دیگه راهم ندادن.
استغفرلله کنان گفت
نمیدونم چی بگم حالا برید شب که خود اقا اومد بیا باهاش صحبت کن ببینیم چی میشه ولی اگه خانم ببینتت زنده نمیزارتت.
برو فعلا بعدا هم در و بست و رفت.
باز ما موندیم و در بسته با اون حالم و خستگیه راه مجبور شدیم تا غروب همون اطراف پرسه بزنیم.
نزدیکای غروبم برگشتیم نزدیک خونه و یه جا خودمونو مخفی کردیم تا خسروی بیاد.
پدرم مدام غر میزد و مادرم اه و نفرین میکرد اما من دلم اشوب بود استرسی عجیب داشت خفم میکرد.
بغضی سنگین راه گلومو بسته بود
اگه خسروی نذاره برگردم چی؟
هوا تاریک بود که خسروی اومد
اقام بدو بدو رفت جلوی راهش و ماهم به دنبالش.ما که رسیدیم خسروی یقه اقامو گرفته بود و اون دوتا نوچه هاش میخواستن اقامو بزنن که مادرم خودشو انداخت وسط و التماس میکرد کاری به کارش نداشته باشن. اقام میگفت اخه اقا قرار ما این نبود گفتی پسرم مریضه گفتم باشه گفتی فلجه گفتم باشه گفتی ناراحتی اعصاب داره گفتم عیب نداره.
دخترمو دادم حالا با شکم جلو اومده میگید کجا ببرمش حرف مردمو چکار کنم.
خسروی با عصبانیت گفت جونت بیاد بالا میخواستی دزدی نکنی.
مثل اینکه یادت رفته برای چی دختر تو دادی.اون موقع که داشتی التماس میکردی رضایت بدم.
اون موقع که کلی پول یامفت بابت دخترت گرفتی یاد این حرفا نبودی نه؟؟؟
رفتی گشتی گشتی اومدی میگی حوریه حاملست؟
معلوم نیست... لا اله الا الله.
برو برو نذار دهنم واشه حوریه اگه از پسر من حامله بود همون روز اول باید میگفت نه بعد ۴ ماه اصلا گیریم که باشه پسرم وقتی نیست بچشو میخوام چکار.
اگه فکر کردی با بستن ناف این بچه ای که میگی قراره چیزی نصیبت بشه کور خوندی من نه پسری دارم نه عروسی نه نوه ای.اقام گفت باشه شما قبول نداشته باشه سه جلد این دختر که گواهه.
خسروی پوزخندی زد و گف
اهان سه جلدش بزار برم براش بیارم که دیگه بهونه ای برای برگشت نداشته باشی.
خسروی رفت و با سه جلد من برگشت پرتش کرد جلوی اقامو گفت بر دار نگاش کن. دخترت بدون شوهر حامله شده اگه غیر از اینه برو ثابت کن.
ولی اگه نمیتونی ثابتش کنی دیگه اینورا نبینمت.اقام سریع سه جلدو باز کرد سواد که نداشت ولی اونقدر میفهمیدیم که صفحه ازدواجم سفیده سفیده.
من دیگه نفهمیدم چیشد و از حال رفتم به هوش که اومد گوشه همون خیابون خاله مسی و مادرم با نگرانی بالای سرم بودن طول کشید تا دوباره یادم بیاد.
چی به روزم اومده اقام اونور تر نشسته بود و با دستاش سرشو محکم گرفته بود.
ننم گریه میکرد و خاله مسی سعی میکرد به حال بیاردم. یکم که بهتر شدم و تونستم سر پام بایستم بلند شدم و از خاله مسی خدافظی کردیم. اقام ساکت بود و چیزی نمیگفت منم بی رمق تر اونی بودم که حتی اشک بریزم.ما مادرم مدام نفرین میکرد و گریه میکرد .تا رسیدیم به خونه یه گوشه دراز کشیدم وچشمامو بستم.تموم خاطراتم جلوی چشمم رژه میرفت از اون لحظه که به زور و اجبار اقام....
ادامه ..
🖌#کانال _زندگی شیرین 💞
@maryam_sfri
💫@zendegiishirinn💫
---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---