#حضرت_ام_کلثوم_علیهاالسلام
#حقیقت_پنهان
#ازدواج_دروغین
#توهم
#اجانین
#جن
شخصی به امام صادق علیهالسلام عرض کرد: مردم (اهل بدعت) بر ما شيعيان احتجاج میکنند و میگویند: «مولا علی (علیهالسلام) دختر خود را به ازدواج عُمَر در آورده است!» (و این نشانه رضایت علی "علیه السلام" از آن خلیفه غاصب است)
امام صادق علیهالسلام تکیه داده بودند، اما بعد از شنیدن این سخن دو زانو نشستند و فرمودند: کسانی که چنین میپندارند، هدایت نشدهاند. سپس حضرت دستان خود را به هم زدند و فرمودند:
سُبْحَانَ اللَّهِ أَ مَا كَانَ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ علیهالسلام يَقْدِرُ أَنْ يَحُولَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَهَا فَيُنْقِذَهَا كَذَبُوا لَمْ يَكُنْ مَا قَالُوا
سبحان الله! مگر امیرالمؤمنین علیهالسلام نمیتوانست از رسیدن عمر به دخترش جلوگیری کند و او را نجات دهد؟! آن ها دروغ میگویند؛ اینگونه نیست که آنها میگویند.
زمانی که عُمَر، حضرت امکلثوم سلاماللهعلیها را از ایشان خواستگاری کرد، ابتداءً امیرالمومنین علیهالسلام امتناع کردند. عمر، عبّاس (عموی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله) را احضار کرد و او را تهدید کرد و به او گفت: «اگر علی (علیهالسلام) قبول نکند، مقام "سِقایة الحاج" و اختیار زمزم را از تو میگیرم!»
عباس، خدمت امیرالمؤمنین علیهالسلام رسید و مطلب را بازگو کرد، اما باز هم ایشان قبول نکردند. عباس باز هم اصرار کرد.
در نهایت امیرالمؤمنین علیهالسلام که میدانستند اگر قبول نکند، عمَر مقام «سِقایة الحاجّ» را از عباس میگیرد، به دنبال یک دختری از اجنّه از اهل نجران که "سحيقة بنت جُريريّة" نام داشت و یهودی بود، فرستادند.
فَأَمَرَهَا فَتَمَثَّلَتْ فِي مِثَالِ أُمِّ كُلْثُومٍ وَ حُجِبَتِ الْأَبْصَارُ عَنْ أُمِّ كُلْثُومٍ وَ بَعَثَ بِهَا إِلَى الرَّجُلِ
سپس دستور دادند و آن دختر جنّی، به شکل حضرت امکلثوم سلاماللهعلیها در آمد و از آن به بعد، امکلثوم سلاماللهعلیها از دیدهها ناپدید گردید. امیرالمؤمنین علیهالسلام همین جنّ را نزد عمر فرستاد.
این دختر جنّی نزد عمَر ماند تا زمانی که عمر به مطلب پی برد و فهمید که او، امکلثوم علیهاالسلام نیست و گفت: خانوادهای، ساحر تر از بنیهاشم در روی زمین وجود ندارند!
عمر میخواست این مطلب را به دیگران بگوید اما اجل مهلتش نداد و کشته شد. دختر جنّی هم میراث عمر را گرفت و به نجران برگشت. امیرالمؤمنین علیهالسلام هم امکلثوم سلاماللهعلیها را ظاهر کرد.
الخرائج و الجرائح، ج٢ ص٢٨۵
بحارالانوار، ج۴۲ ص۸۸
انوار النعمانیه، ج١ ص٨۴
#اللهم_العن_ابابکر_عمر_عثمان_معاویه
#اللهم_العن_ابابکر_عمر_عثمان_عایشه
#اللهم_العن_ابابکر_عمر_عثمان_متوکل
#رجب_المرجب
#سوم_رجب
#شهادت_امام_هادی علیه السلام
#خان_الصعالیک
#خرابه_شام
در نقلها آمده است:
وقتی که امام هادی علیهالسلام را سپاهیان متوکل ملعون به سمت به سامرا بردند،
حَتَّی وَصَلَ سُرَّمَنْ رَأَی فَلَمَّا وَصَلَ إِلَیْهَا تَقَدَّمَ الْمُتَوَکِّلُ بِأَنْ یُحْجَبَ عَنْهُ فِی یَوْمِهِ فَنَزَلَ فِی خَانٍ یُقَالُ لَهُ خَانُ الصَّعَالِیکِ وَ أَقَامَ بِهِ یَوْمَهُ
در نزدیکی شهر سامرا، متوكل دستور داد تا إمام علیهالسلام را راه ندهند و در كاروانسرايى كه معروف به كاروانسراى درماندگان بود فرو آوردند و یک شبانه روز امام علیهالسلام را در «خان صعالیک» ( خرابهای که محل گدایان و بیچارگان بود) منزل دادند تا به این وسیله امام علیهالسلام را تحقیر کنند.
الارشاد، ج٢ ص٣١١
آه یا امام هادی...
چه بگوییم و چگونه گریه کنیم بر آن مخدّرات مظلومهای که در شهر شام، آنان را در محلی جای دادند که درباره آن محل، نقل کردهاند:
لا تَقيهُنَّ مِنْ حَرٍّ و لا بَردٍ،
آن خرابه به گونهای بود که آنها را از سرما و گرما حفظ نمیکرد...
حتّی تَقشَرّتِ الجُلودُ و سٰالَ الصّدیدُ بَعد کُنّ الخُدور
پس از پرده نشینی و سایه پروری، رخسارشان پوست انداخت و خون از صورتهایشان جاری گشت،(۱)
فَلَم یَکُنْ لهم طَعامٌ ولاسِراجٌ ولاشَرابٌ فَلاجَرَمَ جَمَعَ کُلُّ واحِدٍ مِنهُم تُرابًا وَ وَضَعوا وُجوهَهُم علی التُّرابِ و بَکَوا بُکاءا شَدیدا
در آن خرابه، هیچ طعام و نوشیدنی نداشتند و حتی چراغی در آن تاریکی نزدشان نبود؛ پس از روی ناچاری هرکدام از ایشان مقداری خاک را جمع کردند و صورتهای مبارکشان را بر خاک نهادند و به شدت گریه میکردند.(۲)
سقف خرابه شام به گونهای بود که در شُرف خراب شدن بود؛ بعضی از أسرای آل الله میگفتند:
إنّما جُعِلنٰا في هٰذا البَيت لِيَقعَ علَينا.
ما را در این خرابه جای دادند که سقف آن بر سر ما خراب شود.(۳)
(۱)مثير الأحزان، ص۱۰۳
(۲)بحرالمصائب ج۸ ص۱۱۸
(۳)الخرائج و الجرائح ج٢ ص٧۵٣
#اللهم_العن_ابابکر_عمر_عثمان_متوکل
#امام_هادی_علیه_السلام
#غلام
#سجده
#اهل_خزر
شخصی به نام «بَلطون» گوید:
من یكی از دربانان متوكّل بودم، روزی پنجاه غلام از ناحيه خزر به او هدیه شد، او به من دستور داد تا آنها را تحویل گرفته و با آنان به نيكویی رفتار نمایم.
یك سال از این ماجرا گذشت، روزی من در دربار متوكّل بودم كه ناگاه امام هادی عليهالسلام وارد شد، وقتی حضرت در جایگاه خود نشست، متوكّل به من دستور داد كه غلامان را وارد مجلس نمایم. من دستور او را اجرا نمودم.
فلمّا بَصَروا بأبي الحسَن عليهالسلام سَجَدوا له بِأجمَعِهم،
وقتی آنان وارد شده و چشمشان به امام هادی عليه السلام افتاد گ،همگی به سجده افتادند.
چون متوكّل این صحنه را دید، نتوانست خود را كنترل كند و از ناراحتی خود را كشان كشان حركت داد و پشت پرده پنهان شد. آنگاه امام هادی علیهالسلام از دربار خارج شد .
وقتی متوكّل متوجّه شد كه امام عليهالسّلام مجلس را ترک فرمود، از پشت پرده بيرون
آمد و گفت: وای بر تو ای بلطون ! این چه رفتاری بود كه غلامان انجام دادند؟
گفتم: سوگند به خدا! من نمیدانم؟
گفت: از آنان بپرس.
من از غالمان پرسيدم: این چه كاری بود كه كردید؟
گفتند: این آقایی كه در اینجا حضور داشت، هر سال نزد ما میآید و ده روز كنار ما میماند و دین را برای ما عرضه میكند، او جانشين پيامبر مسلمانان است.
وقتی متوكّل از این جریان با خبر شد، دستور داد همه غلامان را از دم تيغ گذرانده و به قتل برسانم.
من نيز فرمان او را اطاعت كرده و همه آنها را كشتم.
شامگاهان خدمت امام هادی عليهالسلام شرفياب شدم، دیدم خادمش كنار درب ایستاده و به من نگاه میكند، وقتی مرا شناخت گفت: وارد شو!
من وارد شدم، دیدم امام هادی عليهالسلام نشسته، رو به من كرد و فرمود:
ای بلطون! با آن غلامان چه كردند؟
عرض كردم: ای فرزند رسول خدا! سوگند به خدا! همه آنها را كشتند. حضرت فرمود: همه آنها را كشتند؟
عرض كردم: آری، سوگند به خدا!
حضرت فرمود:
أتُحِبُّ أنْ تَراهُم؟
آیا دوست داری آنها را ببينی؟
عرض كردم: آری، ای فرزند رسول خدا!
امام هادی عليهالسلام با دست مباركش اشاره فرمود كه: پشت پرده وارد شو!
فَدَخَلتُ فإذاً أنا بِالقومِ قُعودٌ و بينَ أيديهم فاكهةٌ يأكلون.
من وارد شدم، ناگاه دیدم همه آن غلامان نشستهاند و در برابر آنان ميوههایی است كه مشغول خوردن آنها هستند.
الثاقب فی المناقب، ص۵۲۹
#اللهم_العن_ابابکر_عمر_عثمان_متوکل