eitaa logo
مجله‌ افکار بانوان‌ حوزوی
1.8هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
299 ویدیو
22 فایل
*مجله #افکار_بانوان_حوزوی به دغدغه‌ی #انسان امروز می‌اندیشد. * این مجله وابسته به تولید محتوای "هیأت تحریریه بانو مجتهده امین" و "کانون فرهنگی مدادالفضلا" ست. @AFKAREHOWZAVI 🔻ارتباط با سردبیر: نجمه‌صالحی @salehi6
مشاهده در ایتا
دانلود
📝 زن و حجاب؛ تربیت نگاه، تربیت جامعه در منظومه تربیتی اسلام، زن جایگاهی فراتر از تصور رایج دارد؛ او نه تنها محور خانواده، بلکه مربی انسان است. حجاب، در این نگاه، صرفاً پوشش ظاهری نیست، بلکه ابزاری تربیتی برای حفظ کرامت زن و پالایش فضای اجتماعی است. اسلام با تأکید بر ممنوعیت نگاه به نامحرم، می‌خواهد مرزهای دل و دیده را از لغزش حفظ کند. نگاه، اگر بی‌مهار باشد، می‌تواند زمینه‌ساز فتنه‌های اخلاقی و تضعیف ایمان شود. از همین‌رو، حجاب زن نه واکنشی منفعل، بلکه کنشی فعال در برابر نگاه‌هایی است که حرمت را نمی‌شناسند. از بیانات عالمانه آیت الله جوادی آملی می فرمایند: «زن اگر در جایگاه حقیقی خود قرار گیرد، می‌تواند جامعه را به سوی سعادت سوق دهد؛ زیرا زن، مربی انسان است، و انسان، محور عالم.» این جمله، زن را در قلب فرآیند تربیت قرار می‌دهد؛ تربیتی که از نگاه آغاز می‌شود و به ساختار جامعه ختم می‌گردد. حجاب زن، نه تنها او را از آسیب‌های اجتماعی محفوظ می‌دارد، بلکه به مردان نیز درس نگاه پاک و احترام به مرزهای شرعی می‌دهد. این پوشش، دعوتی است به تأمل، به بازگشت به فطرت، و به ساختن جامعه‌ای که در آن، کرامت انسان بر لذت‌های زودگذر ترجیح داده می‌شود. پس در فضای آموزشی، لازم است حجاب را نه به عنوان اجبار، بلکه به عنوان انتخابی آگاهانه معرفی کنیم؛ انتخابی که ریشه در معرفت دارد و ثمره‌اش آرامش، عزت، و رشد معنوی است. زن با حجابش، نه تنها خود را می‌پوشاند، بلکه حقیقت را آشکار می‌سازد؛ حقیقتی که در آن، زن واسطه هدایت است، نه وسیله نمایش. ✍ نسیم شجاعی @AFKAREHOWZAVI
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍زهرا گندمکار فرهنگ انسانی اسلام ،از زن و مرد می خواهد با رعایت عفت وارد جامعه شوند و با جلوه فضائل انسانی، نقش اجتماعی داشته باشند. دین اسلام زن و مرد ندارد، بلکه حضور انسانی و اجتماعی دارد. از نظر اسلام زن حرمت‌ دارد و بدنش حرمت بالاتری.در کیفیت پوشش زنان، خداوند محدودیتی بیش از مردان قائل شده و می فرماید:دامان خویش را حفظ کنند و زینت خود را جز آن مقدار که ظاهر است آشکار ننمایند. شعار زن، زندگی، آزادی اولین بار در جمهوری اسلامی با مرگ مهسا امینی شروع و به سرعت به یک جنبش سیاسی و اجتماعی در چندین شهر ایران تبدیل شد.اساس جنبش،این برابری و آزادی با محوریت مقابله با حجاب اجباری بود که توسط عوامل نفوذی، منافقان داخلی و دشمنان خارجی طراحی شده بود و هدف آن ایجاد نارضایتی، ناامید سازی، نفرت و کینه در مردم برای شکستن انسجام و وحدت مردم از انقلاب بود، و گرنه زن، زندگی، آزادی از اصول و اهداف انقلاب بوده و هست. تکریم شان و جایگاه زن، زندگی خوب و آزادی در زیر سایه قانون برای همه ، هر سه از اهداف و برنامه های انقلاب هستند. جلوگیری از کشف حجاب برای حکومت ایران اهمیت راهبردی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی دارد. رهبر انقلاب افراد کم حجاب را به سمت انقلاب فرا خواندند و فرمودند که ما این ها را بی دین و ضد انقلاب نمی دانیم.این ها خواهران ما هستند و بسیاری از این افراد متدین و انقلابی هستند. مخالفان میخواستند با تبلیغات علیه حجاب، این ها کشف حجاب کنند در حالی که نکردند و تو دهنی خوردند. @AFKAREHOWZAVI
. «شاید روی همین مهر، سجده کرده باشد...» یک دعوت‌نامه به‌دستم رسید. انگار دلم می‌گفت نگاه نکن که در گروه عمومی دعوت کرده‌اند، شک نکن تو مخاطب خاص تک‌تک کلمات این دیدار هستی. ▫️▫️▫️ انگار لازم دارم به این مدل حرف‌ها، به غیور مادران همین حوالی، دوتا خیابان پایین‌تر، مادرانی که تازه عیارشان در جنگ با اسرائیل برق انداخته‌است. می‌روم سراغ کشوی روسری‌ها، سورمه‌ای رنگ خوبی است. به لباسم هم می‌آید. سوار آسانسور که می‌شویم پسر می‌گوید: _مامان بگو من برات خریدم. دلم خالی می‌شود. _به کی بگم مادر جان؟! دارم می‌رم خونه مادر شهید.. دل پسر هم خالی می‌شود... ▫️▫️▫️ سخت‌ترین مواجهه برای من، خویشتن‌داری از نوع دیدار با خانواده‌های شهدا است. یعنی اصلا نمی‌دانم چه بکنم! چه بگویم! چه نگویم؟ چه‌طور بر خودم تسلط پیدا کنم؟ آن وقت اگر خون این شهید داغ‌داغ باشد، سخت‌تر هم می‌شود. وقتی همسرشهید با بچه کوچک به استقبال بیاید، سخت‌تر... وقتی «پی‌کی» رنگ و رو رفته شهید را دم در ببینم بیشتر... ▫️▫️▫️ مادر مهمان‌نوازی می‌کند، از لابه‌لای روایتش، پند هم می‌دهد، از آن مدل زیرپوستی‌اش، از آن مدلی که می‌بینی چقدر درست است چقدر راست است. نمی‌دانم چه بود تعارف‌مان کردند، قطعا اشربه بهشتی به این گوارایی نیست. گوشم تیز تیز بود که بیشتر بشنوم، نکند چیزی از دستم در برود. راستش می‌خواستم سهم بیشتری از این آستان نصیبم شود. می‌خواستم از خود مادرشهید یاد بگیرم‌، از خود شهید یاد بگیرم. مادر شروع می‌کند به گفتن. از پاکی مالی که پسرش به شدت به آن اعتقاد داشت. از مناعت طبع شهید، که کمک کسی را قبول نمی‌کرد. از این‌که پولی از اضافه کاری عایدش نمی‌شد ولی حتی یک‌بار هم به مادیات شغلی، این مدلی نگاه نکرده بود. از روزهای منجر به شهادت شهید گفت و این که خودش و حاج‌آقا در حج بودند و وقتی برگشتند، مادرو پدر شده‌بودند. از این که شهید بعد از جراحت سنگین بر اثر حملات اسراییل و با وجود خستگی زیاد، بعد از ترخیص بیمارستان، دوباره به محل اصابت می‌رود تا بتواند کمکی کند. از این که با پهپاد مستقیم دشمن در ماشین محل کارش، با تن رنجور به شهادت می‌رسد. این که با همان ماشین «پی‌کی» دم در می‌رود تا منظریه، ماشین برمی‌گردد ولی خودش... ▫️▫️▫️ بقیه دوستان را نمی‌دانم ولی من کمی طول می‌دهم تا نماز مغرب را در خانه شهید بخوانم، شاید شهید روی همین مهر، سجده کرده باشد. شاید همین روسری مادرشهید را، برایش گرفته باشد... ✍فاطمه میری‌طایفه‌فرد @AFKAREHOWZAVI
📌رحا بانو با همکاری دفتر مطالعات راهبردی تسنیم برگزار می کند؛ در ادامه نشست تخصصی «زیست عفیفانه» به میزبانی دفتر مطالعات راهبردی تسنیم، گعده‌ای علمی برگزار می‌شود تا درباره نسبت عفاف و حجاب و بازخوانی معنای حجاب در گفتمان انقلاب اسلامی گفت‌وگو شود. ♨️ محور گفت‌وگوها؛ ▫️ عبور از دوگانه‌سازی بی‌حجابی=بی‌عفتی ▫️ تبیین حجاب به‌مثابه‌ی اراده، هویت و استقلال زن ایرانی ▫️ نقد نگاه تقلیل‌گرایانه و سکولار به پوشش زنان با حضور مهمان ویژه: استاد حجت الاسلام دکتر حسین بستان با حضور اساتید، پژوهشگران و علاقه‌مندان به مباحث فرهنگی و هویتی زنان 🗓 زمان: دوشنبه، ۵ آبان ساعت ۱۷:۳۰_۱۶ 📍 محل: شهرک قدس (رسانه بانوان حوزوی) @rahaa_banu
🌱زعترهای* باروتی|قسمت اول ✍به قلم طیبه فرید پارسال مثل دیروز عصر دم دمای غروب رسیدیم زینبیه. با اینکه بساط جنگ داعش جمع شده بود اما هنوز خبری از بازسازی نبود. سوری ها بلد بودند توی شبانه روز چطور به یک ساعت برق قناعت کنند. اگر تشنه شدند آب بخرند و اگر مازوت گران شد بیشتر لباس بپوشند و پتو دور خودشان بپیچند که سرما به استخوانشان نزند. حتی برایشان عادی بود یک هفته غذای گرم نخورند! سوری ها یعنی زن ها، مردها و بچه ها.... حالا همین مردم سختی کشیده با شروع جنگ اسرائیل با لبنان، جمع تر نشسته بودند تا جایی برای جنگ گَزیده های جنوب لبنان باز شود. با همه سازگاری سوری ها با عوارض جنگ اما رد جنگیدنِ همسایه های دیوار به دیوار روی اعتماد مردم شهر خط و خش انداخته بود. آدم ها توی عالم همسایگی چیزهایی دیده بودند که شنیدنش برای ندیده ها باور کردنی نبود. جنگ داخلی آن قدر ترسناک بود که خیلی ها به خانه هایشان برنگشته بودند مبادا گرفتار کمین همسایه شوند. همسایه هایی که یک عمر نان و زعتر هم را خورده بودند و حتی چند تا نوه مشترک داشتند تازه یادشان آمده بود که سنی و شیعه دو فرقه مذهبی اند! یکی مادر نوه هایش را به جرم شیعه بودن کشته بود و یکی سر روحانی محله را توی خانه اش گذاشته بود روی سینه اش! شیعیان سوری آخرین خاطره شان از کوچه بوی مرگ می داد. مردها می گفتند سال های قبلِ جنگ سفرهای حج عمره و تمتع همسایه‌ها گاهی سه چهار ماه طول می کشیده! جوان ها وقتی از حج بر می گشتند آدم دیگری بودند! سعودی به حساب جیب خادم الحرمین از جوان های فقیر سوری وهابی های خشن و متعصب ساخته بود! قصه جنگ ۲۰۱۱با اعتراض همین جوان ها شروع شد. خیلی های دیگر هم که به شرایط موجود معترض بودند همراهی کردند. هر هفته راهپیمایی بعد از نماز جمعه به زد و خورد منتهی می شد. کم کم ماهیت اعتراض به شمشیر و اسلحه و تهدید توی کوچه ها کشید و چند وقت بعد توی خیابان ها پر شد از مردهای خشن‌ مسلح. شهر دیگر جای زندگی نبود. سعودی وظیفه اش را تمام و کمال انجام داده بود. آرام و بی صدا! جنگ داخلی هویت کوچه ها و خانه ها و آدم‌ها را گرفت. توی محله ای که همسایه ها به خون هم تشنه بودند آدم خودش را گم می کرد. اصلا نمی دانست کجایی است! سرزمینی که آدم هایش نمی دانستند کی اند و کجایی اند برای تجزیه آماده بود. اسم حاج قاسم برای مردم زینبیه عین آب بود! عین مازوت. حیاتی و گرم. مثل ردیف اول نیازهای اساسی هرم مازلو. وسط یخبندان بی اعتمادی و ترس به داد دلشان رسیده بود. جنگ که تمام شد تلی از بی اعتمادی بین آدم ها مانده بود. جنگ خودش نبود اما اثرش بود. روی دیوارها روی آدم ها. همسایه به همسایه دل نمی بست. هم محلی ها با هم هفت پشت غریبه بودند. آمریکا بعد از تجربه شکست در سوریه با بازیگری داعش مشغول طراحی مرحله جدید بازی بود. مرحله ای که اسمش را قانون قیصر گذاشت. بازسازی سوریه در گرو خواسته های کد خدا بود. در گرو سقوط بشار و کوتاه شدن دست ایران و لبنان از اقتصاد سوریه و بعد هم تجزیه سوریه به کشورهای کوچک ضعیفی که خاکریز او و اسرائیل باشد. «قانون قیصر» بنام غیر نظامی های سوری و به کام آمریکا. هفته سوم زندگی مان در سوریه إدلب شلوغ شد. تروریست هایی که بعد از جنگ داخلی در نقطه های مختلف سوریه بدون نظارت مشغول زندگی بودند در فرصتِ روزهای بعد از جنگ تجهیز شده بودند. سوراخ های کِشتی سوریه یکی دو تا نبود! دو هفته بعد وقتی هنوز گرد سفر را از سر و رویمان نتکانده بودیم، توی امنیتی که کله صبح به چشم هیچ کسی نمی آمد، توی ترافیکی که مهم ترین دغدغه آدم ها بود پیچ رادیو را باز کردم! « سوریه سقوط کرد» * نوعی ادویه عربی پایان قسمت اول @AFKAREHOWZAVI
خانم فاطمه تقی زاده عضو تحریریه مجتهده امین در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاری حوزه عنوان کرد: در گفتمان رهبر معظم انقلاب، جوان به‌عنوان سرمایه متحرک نظام تعریف می‌شود که با «سه‌ضلعی جوانان، ورزش و علم» در حال طراحی پارادایم جدیدی از قدرت نرم است که قابلیت تبدیل به الگوی علمی در مطالعات مقاومت را دارد. لینک گفت‌وگوی کامل https://hawzahnews.com/xf8nG @AFKAREHOWZAVI
اگر ننویسیم، چه می‌ماند؟ صبح است و الحمدلله که پروردگارم، شنبه‌ی دیگری روزیم کرد. خانه در سکوتی غرق است؛ گاهی با صدای پرندگان بیرون، این سکوت می‌شکند، یا با آهی که از درونم برمی‌خیزد. لیوان چای میان دستانم گرم است، اما ذهنم در جست‌وجوی سوژه‌ای تازه، سرد و سرگردان. دنبال راهی می‌گردم برای آغاز نوشتن... از کمبود دانسته‌هایم رنج می‌برم، و از اینکه خاطره‌نویسی در میان ما رنگ باخته، دلگیرم. چه شخصیت‌های بزرگی داشتیم و داریم، اما از زندگی بسیاری‌شان نشانی در کتابی، سطری یا یادداشتی نیست. این فراموشی تقصیر من است، تویی، و شمایی که قلم دارید اما نمی‌نویسید. ما ساده از کنار روایت‌نویسی گذشتیم، در حالی‌که روایت، جانِ تاریخ است. رهبر بارها اهل قلم را فراخوانده‌اند که بنویسید، ثبت کنید، بازگو کنید. اما هنوز بسیاری از ما، با وجود شناخت از بزرگان، قدمی برنمی‌داریم. شاید گمان می‌کنیم کار ما نیست، یا واژه‌هایمان کوچک‌تر از آن‌اند که تاریخ‌ساز شوند. اما باور کن، هر قلمی سهمی در نجات حقیقت دارد. نوشتن، تنها ثبت خاطره نیست؛ احیای روح انسان‌هایی است که روزی زیسته‌اند، رنج کشیده‌اند و در سکوت رفته‌اند. اگر ما ننویسیم، فردا کسی از آنان نخواهد گفت، و آن‌گاه تاریخ ناقص خواهد ماند. پس باید بنویسیم؛ حتی اگر واژه‌هایمان ساده باشند. از مادربزرگ‌ها، از معلم‌ها، از شهدا، از آدم‌های معمولی با قلب‌های بزرگ. زیرا قلم، اگر روایت نکند، تاریخ خاموش می‌ماند. @AFKAREHOWZAVI
به مناسبت زادروز خجسته حضرت زینب کبری و روز پرستار برگزار می شود؛ نشست رونمایی و معرفی کتاب «و اینگونه است زینب» با حضور نویسنده اثر: محمود سوری کارشناس کتاب: خانم دکتر سعیده رحیمی مهمانان ویژه: پرستاران نمونه در جنگ 12 روزه زمان: 10 صبح، دوشنبه 1404/8/5 مکان: خیابان ساحلی (شهید لواسانی)؛ اداره کل کتابخانه های عمومی، تالار غدیر @AFKAREHOWZAVI
یا منّان خش‌خش چرخ‌های روغن نخورده برانکارد، در فضا پیچید. اوّل همکار سفیدپوش بخش تحت نظر، وارد لیبر (بخش مراقبت‌ بیماران پرخطر باردار) شد و بعد تخت روانی که دو بیمار را همزمان، زیر پارچه‌ای خونین حمل می‌کرد. ملحفه را که برداشتم، بی‌اختیار یک قدم عقب کشیدم. مثل این بود که گوسفندی زیر پای مادر ذبح کرده باشند. تا زانو غرق خون بود. سریع نبض مادر را به مانیتور بزرگسال وصل کردم و نبض حمل‌اش را به مانیتور جنینی. پرونده مادر را باز کردم و دوان دوان با کمک همکاران، هزار و یک جور دستور پزشک را اجرا کردم و بعد نشستم و زل زدم به منحنی زندگی موجودی که درصد مرگ و زندگی‌اش پنجاه پنجاه بود. گوش‌ام به آهنگ لاپ داپ دل بست و ذهن تنهاخور من! بار و بندیلش را جمع کرد و تک و تنها رفت و نشست کنار دو وجب جنین. دل دل‌نازک‌ام هم که دل توی دلش نبود بی‌تاب می‌تپید. دل‌نگرانی‌اش بی‌مورد نبود. تصوّر این‌که جنین ناکام شیر مادر نخورده، در سه لایه تو در توی تاریک شکم حبس شود، شده بود قدِ یک گردو و راه نفس‌ام را بسته بود. از آن‌طرف دو زن جوان در اتاق زایمان با هم مسابقه آواز گذاشته بودند! یکی ناله‌اش مثل ناخنی بود که روی تخته سیاه کشیده می‌شد و تمام در و دیوار دلمان را می‌لرزاند و دیگری با خودش عهد کرده بود فریادهای 22بهمن هفتاد هشتاد سال عمرش، سر اسرائیل و آمریکا و ضدولایت فقیه را همین یک شب سر مامای مسئولش و تمام پرسنل بخت‌برگشته بلوک زایمان بکشد! تُن صدایش، نه فقط بخش و بیمارستان که احتمالاً تا کیلومترها آن‌طرف‌تر هم می‌رفت؛ آن‌قدر که با خودم گفتم: «الانه که نتایاهو برگرده بگه: خودتی!» یکی دو دقیقه بعد دکتر زنان بالای سر مریض غرق خون آمد و با صدایی آرام گفت: «خب این‌که معلومه دکولمانه. (دکولمان: کنده شدن جفت) مانیتور باشه. اگه افت قلب داد می‌برمش اتاق عمل!!» دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید که تلفن زنگ خورد. - یه مریض پره‌اکلامپسی (مسمومیت بارداری) فشار بیست داریم. دستور بستری آی سی یو داره؛ اما چون تخت نداشتیم گفتن بیاد پیش شما! کارد می‌زدند خونم در نمی‌آمد! داشتم منفجر می‌شدم؛ شاید اگر همان لحظه فشار خودم را پس از چندین‌سال! می‌گرفتم کمتر از این بیمار نبود. گفتم: «خب چرا این‌جا؟ چرا نمی‌ره تحت‌نظر؟» مِن‌مِن‌ی کرد و گفت: «خب شما آی سی یوی باردارا هم هستید دیگه!» جوابش، فشارم را به بیست و دو رساند! نفس عمیقی کشیدم. «باشه» زورکی را به همکار تریاژ گفتم و او هم راضی، گوشی را گذاشت و آماده آوارشدن بر سر ما شد! سرم را روی میز گذاشتم و چشم‌هایم را بستم. دلم برایشان ‌سوخت. رو کردم به همکارم و با پوزخندی که به گریه بیشتر شبیه بود گفتم: «نمی‌دونم این اعضای بنده خدا، تو عالم ذر چی گفتن که یه عمر سرکردن با من نصیبشون شد! این همه تلاش و استرس، آخرشم به جای تشکّر، میان می‌گن چرا سطح تعرفه مریضو فلان زدی و بیسار نزدی!!» سمانه دست از نوشتن پرونده کشید و لبخند تلخی زد. - آخه فکر می‌کنن از جون خودت گذشتن و جون بقیه رو نجات دادن که وظیفمونه؛ پس تشکّر نمی‌خواد؛ ولی وای به حالت اگه ... بغض نگذاشت حرفش را ادامه بدهد. درد دل همه‌مان بود. «حق‌الناس فقط از دیوار مردم بالارفتن نیست. ظلم فقط در قصر پادشاهان قاجار و فراعنه مصر پیدا نمی‌شود. گاهی همین که قدر پرسنل زحمتکش و تلاشگرت را ندانی و از کوچک‌ترین حق قانونی‌اش غافل باشی بزرگترین ظلم است.» یاد حرف دلنشین حضرت‌آقا افتادم. یازده سال پیش بود و چقدر آن موقع دلمان را گرم کرد. قربانش بروم با آن همه فاصله، زحمت‌هایمان را دیده بود؛ تلاش‌هایمان را و نقش مؤثرمان را در حفظ سلامت جانان (جان مادر و کودک) و بی‌تعارف فرموده بود: «تمام مردان و زنان، مرهون منّت ماما‌ها هستند.» (۱۳۹۳/۲/۱۵) حرفی که باید با خط درشت بر دیوارهای بیمارستان نوشته شود تا شاید مردان و زنان مسئول ببینند و برای ادای این دین قدمی بردارند. به امید آن روز روز پرستاران بی‌منّت مادر و نوزاد، کارشناسان مظلوم مامایی مبارک❤️ ✍پهلوانی قمی @AFKAREHOWZAVI
🌱زعترهای باروتی|قسمت دوم ✍به قلم طیبه فرید می‌توانستم تصور کنم درِ همه دکان های بازار بهمن تخته شده! هیچ آدم غیر مسلحی توی گذر روبروی حرم پرسه نمی زند! صدا از شُقّه ها* در نمی آید و خبری از بوی صابون‌های فله ای زرد و بنفشِ توی سینی جلو مغازه ها و عطر نان و زعتر دستفروش ها نیست. دلم برای آدم های شرقِ حرم تنگ شده بود! برای خیابان بلند شماره المقام وقتی چشم باز می کردم و می دیدم روبروی در کوچک ورودی ایست بازرسی حرمم. تروریست های تحریر الشام ظرف دو روز کل سوریه را شهر به شهر گرفته بودند و ارتش بدون مقاومت وا داده بود... حمص، حماه،حلب طرطوس و لاذقیه ای که آب و هوای دلبرِ مدیترانه ای اش نتوانست تلخی خاطره برگشتنمان را شیرین کند. بشار به مسکو پناهنده شد و کاخ رئیس جمهوری به تصرف پیاده نظام جولانی درآمد. زیر و زبر خانه اسد بین تروریست ها دست به دست می شد. شعله ای که غروب اول آبان‌ تویِ صف بازرسی حرم در دلم شعله ور شده بود هی جان می گرفت. هنوز رد برجستگی حروف طلایی روی کتیبه ضریح را زیر انگشت اشاره ام حس می کردم«إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَ عُیُونٍ». آن سه هفته آن قدر سر و صورتم را به ضریح و دیوار کشیدم که محبت دانی ام پر شود! به خودم می گفتم خیلی زود بر می گردم. اینجا خاک ماست! عمودِ ما. حرم همه ما. خون جوان های ما روی این خاک ریخته... اما همه چیز طور دیگری رقم خورد. دو هفته بعد وقتی توی ترافیک زیر پل شهدای مهدی آباد پیچ رادیوی ماشین را باز کردم قلبم یخ زد!عمود خیمه افتاد.... تصور ذهنِ ایرانی من از ارتش، حسن آبشناسان بود و صیاد شیرازی. ارتشی پای خاک و ناموس می ایستاد تا یا جنگ تمام شود یا خون توی رگ هایش! توقعم می شد همه جای دنیا ارتش برادر ملت باشد! اما آسمان همه جا یک رنگ نبود! مفهوم «سرباز وطن» در خاک مادری من کجا و در فضایی که زن سوری نفس می کشید کجا! مجلس به مجلس دعوت می شدم که از مقاومت لبنانی ها بگویم! سوریه از مرکز ثِقل مقاومت بودن درآمده بود و سر گذاشته بود به حاشیه. بعد از چند روز تروریست های جولانی توی خبرها شده بودند گروه تحریرالشام و جولانی هم احمد الشرع... روز اولی که پا گذاشتیم به زینبیه آدم های میدان می گفتند جنگ امروز فرایندی نیست که بشود مرحله بعدش را پیش بینی کرد! همه ماجرای جنگی که شما پا گذاشتید داخلش رویدادی است! یعنی اینجا ماجرا به ماجرا با جنگ روبرو می شویم و تصمیم می گیریم و من معنی این جملات را نفهمیده بودم! همه حواسم پیش زن ها و دخترهای سوری بود! مترجم ها، نیروهای دارالقرآن. زنهای اردوگاه آواره های فوعه و‌کفریا....جسته و گریخته خبر می رسید دوست های سوری مان به لبنان پناه بردند. خیلی ها هم مانده بودند و منتظر تقدیر! جنگ رویدادی بود یعنی همین که هیچ کس نمی دانست چند صبا توئه سوری میزبان لبنانی ها هستی و چند صبا لبنانی ها توی خاکشان میزبان تو. فکر می کردم با پرواز لاذقیه _ تهران کار ما تمام شده و باید نوشتن خاطرات سفر را کلید بزنیم. اما هر چه از بیست آبان ۱۴۰۳می گذشت مثل آدم‌های توی هواپیما که با اوج گرفتن و بالا رفتن تصویر کاملتری از زمین جلو چشم‌هایشان نقش می بندد ، سفری که ظاهراً تمام شده بود داشت برایم شکل تازه ای از یک تجربه زیسته پیدا می کرد! تجربه زیسته ای که تعلیق ها و گره هایش روز به روز بیشتر می شد و هیچکس نمی دانست آن لحظات درون روح‌جستجو گر آدم چهل ساله ای یکی مدام می پرسد «خواهر حسین با ما چکار داشت که روزهای آخر صدایمان زد؟» *آپارتمان پایان قسمت دوم ادامه دارد @AFKAREHOWZAVI