هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
31.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گزارش ویدئوییِ سفرنامهی داستانی "#از_نور_تا_فارور" منتشر شد💥⚔
🎙 @ANAR_NEWSS
✍ @EZDEHAMEESHGH
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت13🎬 - "برادرای گرامی... باید آمار گرفتن رو یادتون بدم. شما الان دو تا صفین و
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت14🎬
آمار گرفتیم. نفر پشت سریام گفت هشت و من به نفر جلویی گفتم نُه. آمار که تمام شد:
- "خمپاره!"
این بار، بیش از حد طول کشید. فاصله بینمان آنقدر زیاد شده بود که صدای نالهی یکدیگر را هم نمیشنیدیم. این بار، هم به سنگ خوردیم، هم خاک و آدورِ* خشک شده. و چندباری هم استخوانهای سینهمان از نوک تیز صخرههای کوچک گذر کرد.
بالاخره به راه برگشتیم.
رادان جلو آمد و پرسید: "تو گفتی چند؟!"
- "نُه!"
یقهام را گرفت و از صف کشید بیرون، کشان کشان؛ الی بین صفین! و با لگدی، تمام بدنم را به زمین نقش زد. سینهام افتاد روی اسلحه که اگر نبود شاید دندانهایم میان خاک و سنگریزههای فارور، به یادگار میماند؛ که توفیق خوردن خاک جزیره اما، نصیبم شد.
- "تا خودِ سوییتها سینه خیز برو! تا بفهمین آمار اشتباه ندین."
اسلحه را روی دست گرفتم و شروع کردم از صفوف سربازها دور شدن. اندازه ده قدم دور شده بودم که رادان گفت: "بسه برگرد. حواستون باشه درست آمار بدین وگرنه ولله... ول... و... قسم نمیخورم ولی تا خودِ ساحل سینه خیز میبرمتون!"
از خاک و درد بر آمدم؛ رسما از جسدِ خسته و بهت زده روی زمین عروج کردم! آب دهانم را قورت دادم. چشمها، دوخته شده بود به پیرهن خاکیام. خاکیِ خاکی! خاکی که مثل شکر از لباسم روی زمین میریخت.
به صف برگشتم و سر جایم ایستادم.
توی تاریکی، دستی به شانهام خورد:
"داداش شرمندهتم... من باید سریع میگفتم نُه که نگفتم، نفر قبلیمم چون بلند گفت هشت تو شنیدی و..."
دستم را روی دستش گذاشتم و گفتم: " اینا همهش وسیلهست اخوی! خودم میدونم از کجا خوردم."
تعجب کرده بود؛ دیگر چیزی نگفت.
از کجا خورده بودم؟! نمیدانستم!
از غرور، تکبر یا عجب؟!
- "تو عمرم انقد خاکی نشده بودم... ممنون!"
با خودم گفتم: "خوب بلده کجا پرتت کنه رو خاک که خورده شیشههات بریزه. خوب میدونه کجا خاکت کنه! دمش گرم..."
محو تماشای سقف آسمان بودم که...
- "حرکت..."
این بار، حواس همهمان جمع شده بود و نمیتوانستند به بهانه آمارِ اشتباه دادن سینهخیزمان بدهند. فدای جمع شده بودم انگار! حواسها جمع شده بود. دهانم اما هنوز خشک بود و با تکان دادن دندانهام، صدای ساییده شدن و "قیس قیس" خاک تا مغز سرم پیش میرفت.
همانطور که داشتم راه میرفتم گوشهی چشمم به بند کفش پشت سریام گره خورد. کفشهای خودش نبود! پوتین به پا داشت. برگشتم و نگاهش کردم، سردار محمدی بود!
بیاختیار، برگشتم و یقهاش را گرفتم و گفتم:
"نفوذی بازی در میاری مردک؟! اون همه سینه خیز رفتم بس نبود نه؟!"
نیکزاد آمد طرفمان؛ دستش را زد روی شانهام و "احسنت" آرامی گفت و سردار محمدی جیم زد تا بین دو نفر دیگر نفوذ کند!
نیک زاد گوش نفر پشت سرم را گرفت و گفت: "تو چجوری نفهمیدی کی جلوته؟!"
جوابی نداشت بدهد. با خودم گفتم تا چند ثانیه دیگر، مثل من، چسباندهاش کفِ راه اما اخمی کرد و رفت.
- "خمپاره!"
اینبار خورشیدکهای جزیره در آسمان طلوع کردند و هوا روشن شد. شلیک گلولههای هوایی مثل جرقههای آتشگردانِ ذغال بود در دستان یک لبنانیِ قلیانی. انفجارهایی که نمیدانستیم از چه و از کجا بود، شبیه انعکاس آتش و دود بود در چشمهای کودکان غزه بود. شبیه خشمِ چشمِ فرماندهان وعده صادق دو. وعده صادق؟! نمیدانم چرا یاد وعده صادق افتاده بودم. با خودم میگفتم وعدهی صادق سه، کِی خواهد بود؟!
همانطور که هوا روشنتر و روشنتر میشد از صف دور شدم.
گلولهها خورشیدند همهشان. روشن میکنند. چه هوا را، چه قلب سربازان عاشق، چه مغزهایی که محل فکراَند. قلبها و مغزها و دست و پایی که از قبل روشن شده باشند را میسوزانند، قلبهایی که قبلا از عشق سوخته باشند. مغزهایی که از جولان مداوم باطل در صحنه تاریخ سوخته باشند. دستهایی که از قلم به دست گرفتن، داغ شده باشند. زبان حال گلوله آن است که " در آسمان بودم! سینهات را بوسیدم، از قلبت عبور کردم و به خاک نشستم اما تو را به نور، به اوج آسمان رساندم..."
کمکم به تپهای رسیده بودم که مشرق گلولهها بود؛ محل طلوعشان. حالا دیگر در ارتفاع بودم. از ترس، چسبیده بودم به زمین. حتی گردن و گونهام روی سنگ و خاک بود. از بالا رفتن پشیمان شده بودم. تیر، شاید دقیقا از بالای سرم رد میشد! نه راه عقب رفتن داشتم نه مسیری برای جلوتر رفتن.
زیر چشمی نگاهی به همه جا انداختم. چند نفری بیحرکت بودند و منتظر بند آمدن باران گلولهها. بقیه هم با نهایت احتیاط، دامن کشان، مثل آنکه روی آینه راه بروند حرکت میکردند. چهرهی هیچکس مشخص نبود؛ جز مرادی و صالح و عقیل و اِرمیا که عرق سرد چهرههای سرخ و داغشان برق میزد.
یک دفعه، فریادی، دشت را به غروب کشاند؛ غروب گلولههای سرخ.
- "آمار!"
#مهدینار✍
#پایان_قسمت14✅
📆 #14040418
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761
لینک ناشناس سفرنامهی #از_نور_تا_فارور👆🍃
عزاداری طویریج - ویکی شیعه
https://fa.wikishia.net/view/%D8%B9%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C_%D8%B7%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AC
یادم نیست کدوم بنده خدا گفته بودند معرفی هم انجام بشه.
📚 #معرفی_کتاب «روش تحلیل سیاسی»
این کتاب حاصل جمع بندی از بیانات حضرت اقا در مورد تحلیل سیاسی هست و حجم کتاب 80 صفحه بیشتر نیست.
کتاب دو بخش داره؛
1⃣_بخش اول بیانات حضرت اقا در مورد تحلیل سیاسی به صورت دسته بندی شده که نصف کتاب شاملش میشه
◉چه مواردی برای ورود به عرصه تحلیل نیازه؟
◉بعد از ورود به عرصه تحلیل چه نکاتی رو باید رعایت کرد؟
◉بعد از ورود به عرصه تحلیل چه نکاتی رو نباید رعایت کرد؟
2⃣_بخش دوم بیانات حضرت اقا در دو موضوع دیگر که به عنوان نمونه ای از یک تحلیل سیاسی درست در کتاب نوشته شده و نشان داده شد که در کدام پاراگراف از کدام نکات تحلیل سیاسی استفاده شده.
این کتاب برای تمامی فعالان به نظرم لازمه و هر کسی خواست خودش تحلیل کنه یا صحت و عدم صحت تحلیل بقیه رو بسنجه میتونه از این کتاب استفاده کنه
چون کم حجم هست میشه برای برگزاری
مسابقه و هدیه و... هم استفاده کرد.✅
#محیصا
محیصا نوعی درخت است که در نواحی باغ یاقوت میروید.
@anarstory
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
BOYCOTT Israeli products
DON'T BE A PIG
من خوک نیستم.
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
31.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گزارش ویدئوییِ سفرنامهی داستانی "#از_نور_تا_فارور" منتشر شد💥⚔
🎙 @ANAR_NEWSS
✍ @EZDEHAMEESHGH
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت14🎬 آمار گرفتیم. نفر پشت سریام گفت هشت و من به نفر جلویی گفتم نُه. آمار که
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت15🎬
باران گلولهها بند آمد. آتش تفنگها سرد شد. حالا روشنایی دشت از ماه بود. هیچ چیز مشخص نبود. ایستادم و خاک و سنگ را از لباسهایم تکاندم و بند اسلحه را به دوش کشیدم. پای چپم خواب رفته بود و زمین را نمیفهمید. لنگلنگان پایین رفتم و به صف پیوستم.
پاسدار کیانمهر گفت: "راحت باشید... بشینید... کلاس ستاره شناسی داریم."
نشستم همانجا که ایستاده بودم. نگاهی به آسمان انداختم. میتوانستی دست به آسمان ببری و مشتت را پر از ستاره کنی و پایین بیاوری. بعد از کویر لوت و کلوتهای شهداد، دومین باری بود که میتوانستم سرم را بالا بیاورم و انگار کنم میان ستارهها نشستهام. نه به آن وضوح اما به همان شکل.
***
بعد از کلاس ستاره شناسی، مسیر را همانطور که آمده بودیم برگشتیم. این بار کسی اشتباه آمار نداد، نفوذیها همه لو رفتند. در سکوت کامل راهمان را رفتیم؛ بدون حتی یک اشتباه. حتی صدایی که از بند اسلحه بیاید، حتی صدای پوتین.
کمکم، تاسیسات جزیره از پشت تپهها و درختان گز و ارژن نمایان شد. فضا روشنتر و روشنتر میشد.
گلهی آهو زیر درختان گز در حال استراحت بودند. بالاخره رسیدیم.
- "آزاد باش!"
تا آنموقع آزاد بودیم. تا آنموقع که میتوانستیم خودمان را کمی در قد و قامت سربازان دفاع مقدس ببینیم، آزادتر بودیم. گاهی اوقات آزاد بودن، عین اسارت است و در بند بودن، حریّت.
تا وقتی یک هزارم درصد احتمال میدادیم کسی که آسمان را به رگبار گرفته بود، به هر دلیلی دستش پایین بیاید و تیر به ما بخورد، آزاد بودیم! در آغوش خاک آزاد بودیم. وقتی خاک را میان دندانهایم حس میکردم آزاد بودم.
حالا دوباره کمی به اسارت زندگی و روزمرگی نزدیک شده بودیم!
شدیدا تشنهام بود. کمکم گلویم داشت به ه
حنجره میسایید و میسوخت. طعم خاک اما لذت بخش بود.
یاد آب معدنی گم شده افتادم با خودم گفتم:
"تشنگی را به کجا باید برد؟!"
وضو و قضای حاجت را چه میکردم؟! یعنی چای هم نمیدادند؟!
نگاهم به سربازهایی افتاد که کیک و رانی به دست در انتظارمان ایستاده بودند.
تشنگی تمام شد!
کیانمهر و محمدی، خسته نباشیدی به همهمان گفتند و قرار شد تا وقت خواب آزاد باشیم. وقت خواب اما... داستان دیگری داشتیم!
تقسیم بالشها و پتوها کار آسانی نبود. با خودم گفتم: نهایتا که چه؟! تقسیم میکنند و پتویی هم به من میرسد. اصلا نرسد. که چه؟! مسواکم را از ساک بیرون کشیدم و رفتم سمت توالت که روشوریهایش توی راهروی رو به روش قرار داشت. حین مسواک زدن دستی به شانهام خورد.
#مهدینار✍
#پایان_قسمت15✅
📆 #14040419
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761
لینک ناشناس سفرنامهی #از_نور_تا_فارور👆🍃
باغ انارصدایی آشنا.mp3
زمان:
حجم:
4.4M
سلاممان از دلهایی است که جریان میدهند ذکر مولا را در اعماق وجود. 🖤
✨شما را دعوت میکنیم به شنیدن مجموعه داستان صوتیِ #آن_روز_که_میرفتی
#قسمت_چهارم : صدایی آشنا
صدایی آشنا، اما پر ماجرا...
با ما همراه باشید✨🌹
نویسنده:
الهه وحیدی
گویندگان این قسمت:
محمدهادی شریفی
امین اخگر
ادیت صوت:
ناشناس
💫کاری از مجموعه فرهنگی هنری باغ انار
انارنیوز/ رسانهی باغ انار
@ANARSTORY
@ANAR_NEWSS
برای شنیدن قسمت های بعدی، در کانالها عضو شوید.
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
31.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گزارش ویدئوییِ سفرنامهی داستانی "#از_نور_تا_فارور" منتشر شد💥⚔
🎙 @ANAR_NEWSS
✍ @EZDEHAMEESHGH
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت15🎬 باران گلولهها بند آمد. آتش تفنگها سرد شد. حالا روشنایی دشت از ماه بود.
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت16🎬
- " به به! بَچا معارف حتی مسواکشون با بقیه فرق میکنه!"
اول نگاهی به مسواک چوبی انداختم و خندیدم. وقتی برگشتم، چهرهای دیدم گرد و توپر، با عینک شیشه گرد و لبخندی دنداننما.
سر نخ صحبتمان، مسواک چوبی بود و چراییاش.
- "بابا تو از آخوندام آخوندتری! لابد جای کفش هم نعلین میپوشی!"
تنها دیالوگ ماندگاری که از حسین یادم مانده همین بود. پسر، خودش را حسین سلطانی زَرَندی معرفی کرد.
زرندی را که شنیدم، با صدای آغشته به ذوق گفتم: "پس اصالتا زِرِندیی..."
- "نکنه تو هم..."
- "نه اصالتا ولی دقیقا هفت سال اونجا زندگی کردم."
پروندهی خواب بسته شد. پروندهی بعد، چای خوردن بود! یک ایرانی سرش هم برود، چای خوردنش نمیرود. حتی در هوای گرم آنوقتِ فارور.
با حسین نشستیم روی پلههای سیمانی، کنار سماور برقی و لیوان لیوان چای میخوردیم، تا پاسی از شب! تا آنجا که دیدیم فشارِ شیرِ سماور چند لیتری رو به کاهش میرود و کمزور میشور!
نمیدانم چرا، اما انگار سالها میشناختمش. طوری حرف میزدیم انگار بارها همسفر بودهایم، بارها به بندر آمدهایم، بارها روی همین پلهها نشستهایم و در همین ساعت از همین چای، مکرر در مکرر خوردهایم.
صحبتمان رسیده بود به اسرائیل و اینکه پایان جنگِ هزار سالهمان چه میشود.
احتمالهای مختلف را بررسی میکردیم. نابودیشان بعد از ظهور به دست امام، بعد از ظهور به دست حضرت آقا، قبل از ظهور به رهبری حضرت آقا، قبل از ظهور به دست فلسطینیها، به دست کسی دیگر، با جنگ، با موشک یا هر چیز دیگر!
چند ثانیهای سکوت کردیم.
- "حسین... یعنی میشه یه روز جنگ رو در روی ایران و اسرائیل رو ببینیم؟! میشه وقتی خیبر برای بار دوم فتح میشه... من و تو هم باشیم؟! به نظرت سرنوشت جنگ چی میشه؟!"
- "نمیدونم... شاید آره، شاید نه. ایشالا... هستیم!"
گرم صحبت بودیم که سایهای از کنارمان رد شد؛ ایستاد، عقب برگشت و دوباره ایستاد. توجهی نکردیم اما وقتی دیدیم سایه خشکش زده، برگشتیم و شیخ محتشم را دیدیم که به ساعتش نگاه میکرد و اخم کرده بود!
حالا سایهاش دقیقا افتاده بود روی سرمان. نگاهمان نمیکرد. به ساعت مچیاش زل زده بود همچنان.
بلند گفتم: "سایهی روحانیت معظم و معزز رو سر ملت ایران مستدام باشه صلوات!"
- "آروم آقا آروم! ملت خوابن!"
همان موقع صدای هر و کر خندهای از اتاقمان آمد.
شیخ نگاهی به در کرد و گفت: "فقط بچههای صدرا تا این موقع شب بیدارن!"
و صدای عقیل بود که از پشت در آمد: "کذبه حاج آقا، کذبه! داریم نماز شب میخونیم به امامت حاج آقای آیین!"
تا آمدم جواب بدم، حسین آستینم را کشید و گفت: "حاج آقا ببخشید شب بخیر..."
سمت اتاقمان رفتیم. فقط آقای آیین خوابیده بود و مرادی.
بقیه همه بیدار بودند و پاسبانی میدادند.
پرسیدم: "اگه نماز شبِ جماعتتون تموم شده نظرتون چیه بخفتیم؟! معلوم نی فردا میخوان چه بلایی سرمون بیارنا!"
سالاری گفت: "هه! هر بلایی هس امشبه عای پورمحمدی!"
وقتی دیدند نفهمیدهام، مهرابی گفت: "حسینخانی و چند تا از بچههای دوازدهم که تو دور قبلی اردو بودن تعریف میکردن شبا بهشون خشم شب میزنن و با تیر و تفنگ بیدارشون میکنن. مام قراره امشبو بیدار بمونیم تا نتونن غافلگیرمون کنن."
خندهای سر دادم: "تا خود صبح؟! مطمئنین؟! بعد فردا رو میخواید چیکار کنید؟! هزار جور کار و بدبختی داریم با این فرماندههای عزیز!"
ارمیا، چند باری "فرمانده" را تکرار کرد: "وقتی بچه بودم و مسابقه فرمانده پخش میشد آرزوم این بود یه روز بیام همونجا که مسابقه برگزار میشه یعنی اینجا. حالا دارم جر میخورم از بدن درد!"
- "تازه اون موقع بچه بودی اگه میومدی رسما... رسما... بیخیال اتفاقای خوبی نمیافتاد به هر حال!"
عقیل و صالح پرسیدند: "پس چیکار کنیم؟! بشینیم تا مث سر شب حمله کنن؟!"
سید پیشنهاد داد نیم ساعت نیم ساعت پاسبانی بدهیم.
نیم ساعت اول، همه بیدار بودیم. نیم ساعت دوم فقط من بیدار بودم در حالی که پاس من نبود! با صدای خسته و لرزان، چشمهایم را بستم و گفتم: "که چی؟! تهش... مرگه دیگه!"
و با خمیازهای همه چیز تمام شد...
#مهدینار✍
#پایان_قسمت16✅
📆 #14040420
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344