هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
31.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گزارش ویدئوییِ سفرنامهی داستانی "#از_نور_تا_فارور" منتشر شد💥⚔
🎙 @ANAR_NEWSS
✍ @EZDEHAMEESHGH
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت21🎬 - "حالا باز برین تو آب خودتونو بشورید و بیایید! نهایتا سی ثانیه وقت داری
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت22🎬
- "میبینم بعضیاتون هنوز بلد نیستین پارو رو چطوری بگیرید تو دستتون!"
خودم را جمع و جور کردم و از ترسِ تا بندر لنگه شنا کردن و روزی کوسهها شدن، در یک آن تمام حرفهایش پشت سر هم توی گوشم تکرار شد.
نفس عمیقی کشیدم و راحت تکیه دادم. صاف نشستم. پارو را محکم توی دست گرفتم و شروع کردم حرکت کردن؛ حالا از همه جلو زده بودم. نصف بیشترمان مانده بودند توی سوار شدن. تقریبا تنها من و صالح بودیم که جدا شده بودیم.
دور زدم و سمت صالح رفتم و با نوک کانو به کانویش زدم و گفتم: "بگیر که اومد!"
به نشانه تلافی، عقب عقب رفت و تند تند جلو آمد و حمله کرد. نزدیک بود چپه شوم توی آب و کشتیام به گل بنشیند!
هر دومان سمت چپ دریاچه بودیم که عمق آبش کمتر بود.
با پاروهایم، شلاق زنان، آب را پیمودم و عقبنشینی کردم. سمت چپ دریاچه پر از صخره بود. با اندازههای کوچک و بزرگ. نزدیکتر، صخرهای بود سبزرنگ و بزرگ با گودیای در وسطش به قاعده یک اتاق خواب! حتی سقف هم داشت.
پارو زنان سمت صخره رفتم. هزاران صدف ریز و درشت توی صخره تبدیل به فسیل شده بودند و هزاران خرچنگ قبرستان صدفها را گز میکردند. آنقدر زیاد بودند و حرکتشان تند تند بود که صدای راه رفتنشان را میشنیدم.
آمدم برگردم سمت بچهها که دیدم کانو از سر جایش تکان نمیخورَد. کشتیام لنگر انداخته بود. گیر افتاده بود بین دو تا سنگ بزرگ!
به زیر پایم هیچ نگاه نکرده بودم.
دست بردم زیر آب. انگار دستم را برده بودم توی صفحه تلوزیون، شبکه مستند.
سر گیجه گرفتم بودم. دور سرم خرچنگ و صدف میچرخید.
به عقب نگاهی انداختم. صالح را دیدم. پاروزنان داشت یه سمت من میآمد.
وقتی رسید، دست دادیم و بدون آنکه حرفی بزنیم هردومان به خرچنگها و صخره خیره شدیم. آنقدر که یادمان رفت صالح برای چه آمده بود!
بعد از آنکه یک دل سیر کف دریا را هم نگاه کردیم، خواستم از کانو پیاده شوم که دیدم شدنی نیست. سنگهای زیر کانو، تق و لق بود همهش. صالح یک طرف کانو را گرفت و شروع کرد تکان دادن. من هم آنقدر تکانش دادم که بالاخره رها شد و شناور ماند. نفس عمیقی کشیدیم و به یکدیگر خسته نباشید گفتیم.
- "صالح، اونجا رو میبینی؟!"
انگشت اشارهام را بردم سمت دریا. مرز بین دریا و دریاچه، جایی که رشتهی صخرهها گسسته بود و میشد حتی با کشتی هم عبور کرد!
- "آره... جالبه!"
شروع کردم پارو زدن و گفتم: "از اینجا که بریم بیرون و برسیم به دریا جالب ترم میشه..."
صالح نیامد. برگشت سمت بچهها.
پارو را روی لبهی قایق گذاشتم و نگاهی به عقب کردم. آقای آیین مثل یک قایق تندرو حرکت میکرد. بقیه هم هر کدام برای خودشان گوشهای بودند.
نگاهم را به جلو دوختم. پارو را برداشتم و حرکت کردم سمت دریا. حالا دیگر صدای هیچکدامشان را نمیشنیدم. توی چشمم مبدل به نقطههای کوچکِ رنگی، به رنگ قایقشان شده بودند. نقطههای زرد و سبز و قرمز و نارنجی و آبی که روی آب شناور بودند. البته آنجا که آنها بودند ساحل محسوب میشد نه آب. یک دفعه نگاهم افتاد به مرادی. او هم از جمع دور شده بود. اما نه به اندازه من.
وقت آن بود تنها به دریا فکر کنم. حالا دقیقا روی مرز بودم. مرز دریاچه و دریا. یک پاروی دیگر را با قوت به آب راندم. تا چشم کار میکرد دریا بود و من بودم و دیگر هیچ.
اگر همین خط را مستقیم میگرفتم و پارو میزدم، بعد از چند روز به ساحل میرسیدم؟! به کدام بندر؟! کدام کشور اصلا؟! یا شاید هم به بوموسی! شاید به هیچ کجا. شاید هیچ وقت...
رهایی، آزادی، عدم تعلق، در بند نبودن، خلاص، فراغت و نجات و حریّت یا هر نام دیگری که میخواهد داشته باشد، از معدود حالاتیست که هیچ کس دوست ندارد نداشته باشد. از چه چیز باید رها شد؟! از کجا باید آزاد؟! تعلق به کجا نباید داشت؟! در بند که و چه نباید بود؟! خلاص از چه؟! فارغ از که، از کجا، کی؟! حریّت... حرّ اگر باید شد، حرّ چه کسی؟!
چرا آنقدر از دریاچه و فرمانده دور شده بودم؟! از تنبیه شدن نمیترسیدم یا گمان میبردم کسی نگاهم نمیکند، یا اصلا آزاد گذاشته بودندمان؟!
به پارو چشم داشتم. با خودم گفتم کاش میشد همه جا یک پارو داشت و یک قایق آزاد و یک دریای بزرگ...
#مهدینار✍
#پایان_قسمت22✅
📆 #14040426
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761
لینک ناشناس سفرنامهی #از_نور_تا_فارور👆🍃
هدایت شده از بیسیمچی مدیا 🎬
26.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥اعترافات یک افغانی:
🔹۴۰ سال در ایران زندگی کردم و هیچ کس به من بی احترامی نکرد. مردم ایران بهترین مردم دنیا هستند. فرشته هستند. من آلمان رفتم اما به ایران بازگشتم.
🔹در ۳ سال گذشته افرادی از افغانستان وارد ایران شدند که چاقوکشی و دزدی کردند! صاحبخانه تا قرون آخر پول من را پس داد؛
@BisimchiMedia
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
31.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گزارش ویدئوییِ سفرنامهی داستانی "#از_نور_تا_فارور" منتشر شد💥⚔
🎙 @ANAR_NEWSS
✍ @EZDEHAMEESHGH
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت22🎬 - "میبینم بعضیاتون هنوز بلد نیستین پارو رو چطوری بگیرید تو دستتون!" خود
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت23🎬
یک دل سیر دریا را نگاه کردم و برگشتم. تغییر جهت کمی سخت بود. باید کلی به دست راستت فشار میاوردی و پشت سر هم پارو میزدی تا کمی قایق به سمت چپ متمایل میشد.
بالاخره توانستم دور بزنم و سمت دریاچه برگردم. حالا قلقش دستم آمده بود اما خسته شده بودم. سمت ساحل برگشتم، قایق را پارک کردم و خواستم پیاده بشوم که نصرالله طرفم آمد و به زور کف کانو نشاندم.
- "مگه کسی گفت برگردین؟!"
پارویم را از دستم گرفت، چند قدمی هولم داد توی آب و تنهایم گذاشت!
بدون پارو، نه ترمز گرفتن و نه تغییر جهت میسر نبود! گذاشتم قایق تا جایی که میرود، برود. دقیقا وسط دریاچه ایستاد!
تا وقتی فرماندهات فرمان جدیدی نداده، باید به آخرین فرمانِ صادر شده عمل کنی. حتی اگر تمام شرایط تغییر کند نباید فکر کنی حق تمرد از دستور فرمانده را داری. حتی اگر همه بگویند جنگ تمام شده، گوش تو باید تنها و تنها به صدای فرمانده و چشمانت دوخته به لبهایش باشد. و الا جنگ را باختهای. حتی اگر پایان جنگ را تو ترسیم کنی. جنگ همیشه جنگِ توپ و تانک نیست. جنگ برای ما با ولایت تعریف میشود. جنگ، موشک و پدافند و پهپاد نیست. جنگ، تقابل خواستهی نفس و خواستهی امام است و پیروز کسیست که توی دهان هر چه غیر از امام است بزند. جنگ یعنی "هر چه دلم خواست نه آن میکنم، هر چه وَلی خواست همان میکنم." و شاید توپ و تفنگ و پهپاد و هایپر سونیک و... مادیاتی باشند که توفیقِ مظهرِ جنگ حقیقی شدن را پیدا کردهاند.
به دریاچه نگاه کردم. به "همه"ای که قایق داشتند و به کف دستان خودم. نگاهم مثل زندانیای بود که از پشت میله به بیرون نگاه میکند. برای یک قایقسوار اگر وسط آب باشد، تمام دنیا خلاصه میشود توی پارو. آزادیاش یعنی پارو. زندگیاش یعنی پارو. و من حالا هیچ نداشتم. اما دقیقا همان موقعی که فکر میکنی فقیرترینِ جهانی و هیچ چیز برای حرکت به جلو نداری، به راه نجات بر میخوری و راه نجات من، دستهایم بود!
سخت بود اما میتوانستم با دستهایم حرکت کنم. کمی آرامتر از پارو اما بهتر از سکون و ایستادگی بود. حتی میتوانستم به چپ و راست هم بروم. اما تا یک متر حرکت میکردم، دستم خسته میشد.
بالاخره دستور بازگشت صادر شد.
تا توانستم دور بزنم همه برگشته بودند!
اگر میخواستم با دستهایم سمت ساحل برگردم، دو ساعتی طول میکشید! نصرالله خودش دنبالم آمد و همزمان با شنا کردن برم گرداند. به ساحل نرسیده بودیم و آب هنوز عمیق بود که کانو را چپه کرد.
دنیا صد و هشتاد درجه چرخید. سرم زیر آب بود و پایم هنوز توی کانو بود. به سختی خودم را کشاندم بالا و آبهای توی حلقم را ریختم بیرون. نصرالله کانو را برداشت و برد!
تا ساحل شنا کردم و فکر کردم تمام شده است اما مجبورم کرد کانوی دومتری را با صالح بلند کنیم و آبِ تویش را، تا قطره آخر به دریا برگردانیم.
بالاخره تمام شد!
از آب آمدیم بیرون و لباسهایمان را پوشیدیم.
فامیل فرماندهی جدیدمان که نصرالله ما را به دستش سپرد، باغخانی بود.
اولین و آخرین فرمانی که داد، این بود که "دنبالم بیاین!"
همگیمان با آقای آیین راه افتادیم دنبالش. از ساحل دور شد. زدیم توی یک جادهی خاکی که سمت چپش کوه بود و سمت راستش صخره و ساحل اصلا معلوم نبود.
بالاخره به مقصد رسیدیم.
- "پارکینگ قایقهای تندروی نیروی دریایی سپاه پاسداران جمهوری اسلامی ایران!"
به جایی شبیه بندرگاه رسیده بودیم.
ما در ارتفاع بودیم و باید برای رسیدن به لنگرگاه، باید از سراشیبی پایین میرفتیم که رفتیم. البته متوجه شدیم بنی اسد و سالاری جا ماندهاند! مجبور شدم تا خودِ دستشوییها دنبالشان بدوم و تا خود فرماندهمان بدویم!
میان راه و توی همان جاده خاکی تنها چیزی که نظرم را به خودش جلب کرد، صدفهای بزرگ توی کوه بود با بافت عجیب سنگیاش. باورم نمیشد یک زمانی حتی این کوه زیر آب بوده باشد. به بوته خارهای کنار صدفها نگاه کردم که با باد، رقصی میکردند بیا و ببین.
رسیدیم بالاخره.
فرماندهمان، باغخانی، قبل از شروع کار، اصطلاحاتی مثل بندرگاه، لنگرگاه، رأس، دماغه، خور و... را برایمان شرح داد که تنها "رأس" به کارمان آمد. رأس، انتهای سازهی اسکلهی چوبی زیرپایمان بود که به سمت آب پیشروی میکرد و چند قایق تندرو، لبِ رأس پارک شده بودند.
- "بچهها این قایقها نظامیان. ما فقط برای گشتزنی تو اطراف جزیره ازشون استفاده میکنیم. تا حالا چند بار با همین قایقها کشتیهای آمریکایی رو توقیف کردیم یا رژههای دریایی برگزار کردیم و کارای دیگه... شما اولین غیر نظامیهایی هستید که پا توی قایقها میذارید..."
حالا نگاهمان به قایقها تغییر کرده بود. حالا، آنها بیش از یک قایق تندروی معمولی در چشممان بودند.
به عنوان اولین غیر نظامی، پا توی قایق گذاشتم.
#مهدینار✍
#پایان_قسمت23✅
📆 #14040427
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت23🎬 یک دل سیر دریا را نگاه کردم و برگشتم. تغییر جهت کمی سخت بود. باید کلی به
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت24🎬
بوی دریا تازه داشت به مشام میرسید. عقبِ عقب نشستم که یک دفعه قایق شروع کرد به حرکت. آرام آرام، آرامتر از قایق کانو حتی. از یک کانال آبی بزرگ گذشتیم و به دریا رسیدیم.
باغخانی سرعت قایق را بیشتر و بیشتر کرد و من به دریاچهی کوچک نگاه کردم و نقطههای رنگی. به خاک جزیره نگاه کردم که از آن دور و دورتر میشدیم. انگار که برای بار آخرین نگاهش میکنیم...
حالا به وسط دریا رسیده بودیم و جزیره به تکه سنگی که روی آب شناور شده میمانست. به آنجا رسیده بودیم که "موج دریا دیده را بستن به ساحل مشکل است". موج از هر طرف میآمد و میکوبید و میرفت. دریا روی پای خودش بند نبود. من هم...
باغخانی، با یک بیسیم مخصوص، مدام با جزیره در ارتباط بود و حرفهایی بینشان رد و بدل میشد که جای ذکرش را نیافتهام هنوز!
آنقدر تند میرفت که انگار روی آب نبود. هر چه از جزیره دور تر میشدیم، امواج، بیشتر به تلاطم تن میداد. قایق از روی موج میپرید و روی موج دیگری فرود میآمد.
عقبِ عقب رفتم و به دریا نگاه کردم. قایقمان، به سینهی دریا تیغ میکشید و میشکافت و پیش میرفت. مثل لاک غلطگیر پشت سرمان خطی ممتد و سفید از کف، به جان دریا نشسته بود.
عقیل با خنده گفت: "حاجی میذاری خودمونم برونیم؟!"
- "بله که میشه..."
قرار نبود خودمان هم قایق برانیم! مقصود عقیل هم مزاح بود اما فرماندهمان جدی گرفت، عقب آمد و عقیل را اولین نفر پشت فرمان نشست. جلو رفتم و نگاهی به صندلی راننده و دم و دستگاهش کردم. چیزی شبیه یک سیاره فضایی بود. پر از کلید و دسته و صفحه نمایش و سیم و سیمپیچی بود.
- "شما برای هدایت این قایق فقط به همین دو تاش احتیاج دارید. فرمون و پدال گاز!"
عقیل که پشت فرمان نشست حرکت قایق کمی آرام شد. انگار دلش نمیآمد پدال گاز را فشار بدهد. چند ثانیه بعد اما همهمان را داشت به باد میداد! هوا آنقدر با شدت به دهان و بینیام میخورد که نفس کشیدن سخت شد. پوست صورتمان داشت داشت بر اثر مقاومت هوا صاف و اتوکشیده میشد. مو به سر نداشتیم!
دست به چفیه، بلند گفتم: "آقای عقیل نزنه تو جدول صلوات!"
صدا را هم انگار باد میبرد.
به اِرمیا و سالاری نگاه کردم. رد اشک از گوشه چشمشان کشیده شده بود تا شقیقههاشان.
- "بسه دیگه بیا پایین سرمون درد گرفت!"
آقای آیین حرفش را گفت و عقیل را کشید عقب.
نفری بعدی من بودم.
من از همان اول چشم تیز کردم و دست به پدال گرفتم و گوشه چشمی هم به سرعتنما داشتم؛ آرامِ آرام حرکت میکردم. این را از آنجا فهمیدم که موهایم برگشت سرجاش و باد توی حلقمان نمیرفت. اما حقیقتا بعدش متوجه شدم این سوسولبازیها جواب نیست!
پدال گاز را بیشتر و بیشتر فشار دادم و به نهایت درجهاش که رسید پرسیدم: "آمادهاین؟!"
و پیش از آنکه جواب بشنوم فرمان را تا توانستم چرخاندم! از قضای برآمده، همان موقع قایق از موجی پرید و پایین که آمد کاملا عمودی شده بود. حالا رسما قایق داشت با سمت چپش شنا میکرد. همه افتاده بودند روی میلههای سمت چپ و آقای آیین داشت لِه میشد و زیر لب چیزی میگفت که نفهمیدم خداراشکر! حرکت را آرام کردم و چند ثانیه بعد فرمان را یک دفعه چرخاندم سمت راست. صدای برخورد تنشان با میلههای سمت راست، به گوش میرسید. من اگر بودم به راننده فحش میدادم. نمیدانم چطور داشتند تحملم میکردند. البته هیچکداممان بدمان نمیآمد.
رسما همهمان داشتیم کوشت کوبیده میشدیم که نوبتم تمام شد. رانندگی همهمان داستانی برای خودش داشت. اِرمیا طوری دست به شالِ روی سرش گرفت و عینکش را به چشم زد که انگار ملوان است توی یک لنج آبی قدیمی.
صالح از بدو رانندگیاش، طوری با دقت به دریا نگاه میکرد و چشم از عقربهها و کلیدهای کوچک و بزرگ بر نمیداشت که انگار دارد تایتانیک میرانَد. درست مثل من که قایق تندروی سپاه را با هواپیما اشتباه گرفته بودم.
سالاری چشمش به دو قایق دیگر افتاد که بقیه بچهها سوارش بودند و خواست سمتش برود که جلویش را گرفتیم و گفتیم: "داداش! قایقه! به خدا کشتی آمریکا نیست!"
همهمان داشتیم رانندگی یکدیگر را مسخره میکردیم که خبری به ظاهر مهم، از طریق بیسیم به فرمانده مخابره شد:
"هر چه سریعتر به جزیره برگردید! اوضاع اضطراریه..."
#مهدینار✍
#پایان_قسمت24✅
📆 #14040427
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت24🎬 بوی دریا تازه داشت به مشام میرسید. عقبِ عقب نشستم که یک دفعه قایق شروع
به نظرتون چرا اوضاع اضطراریه؟!
چه اتفاقی قراره بیفته؟!🤔🤭
https://daigo.ir/secret/11384424761
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
به نظرتون چرا اوضاع اضطراریه؟! چه اتفاقی قراره بیفته؟!🤔🤭 https://daigo.ir/secret/11384424761
پاسخ پیامهای ناشناس #از_نور_تا_فارور در گروه عمومی باغ انار گذاشته میشه:
https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741