eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
908 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت26🎬 نصرالله کنار شیخ آمد و ایستاد. بنا کردند به در گوشی حرف زدن. - "آقاجون!
🎬 همه‌ چیز با هم ادغام شد... یکی گوشه‌ای افتاده بود و به دست‌های خونی‌اش نگاه می‌کرد و عقب عقب سمت گوشه‌ای می‌خزید. اسلحه‌ها روی ظرف‌های غذا افتاد و پاها توی غذاها رفت. تمام مصلی لگدکوب شد و همه شروع کردند به فرار کردن. کف مصلی پر از اسلحه‌ بدون صاحب شد. وقتی اسلحه‌ای مسلح، نشانه‌ات برود، پیش از اسلحه به پاهایی که شاید نجاتت دهند فکر می‌کنی. نه اسلحه‌ای که تیر ندارد. من اما اسلحه‌ام را به دست گرفتم و پریدم بیرون. کفش‌هایم را ندیدم. و نه تنها من. چند نفر دیگر هم کفش به پایشان نبود. نصرالله افتاده بود روی سکو و خون از سر و گردنش روی سینه‌اش روان شده بود و از لاخ لاخ سفید محاسنش روی لباسش هم می‌ریخت‌. آرام، قطره قطره، منظم. چهره‌‌اش سرخِ سرخ بود. چشم‌ اگر باز می‌کرد جز خون خودش که روی شیشه‌ی عینکش هم پاشیده بود، هیچ چیز جلوی چشمش نبود. جای ایستادن و نگاه کردن نبود. بدون کفش شروع کردم به دویدن. خواستم سمت ساحل بروم که پرچم داعش رو به رویم سبز شد و حرامزاده‌ای که با بی‌سیم حرف می‌زد و تازه می‌خواست پیاده شود. تغییر مسیر دادم که با جو انفجاری روی زمین افتادم و کمی سینه خیز رفتم. صدای "الله اکبر"شان خاموش نمی‌شد. با هر رگبار، تکبیر مستانه‌ی دیگری سر می‌دادند. نصف جمعیت داشتند می‌رفتند سمت‌ اتاق‌هاشان. رفتم دنبالشان و همگی توی اتاقی پنهان شدیم. پشت دیوار ایستادیم و سکوت کردیم. در انتظار گلوله ایستاده بودیم. سایه‌ی محاسن بلند و نامرتب سربازی فربه‌ و مشکی پوش که با راه رفتنش زمین هم می‌لرزید، از مقابل‌مان گذشت و رفت. بعد از چند ثانیه آرام گفتم: "برین بیرون!" داشتم بیرون می‌دویدم که دیدم عقیل توی حمام گیر افتاده و سرباز داعشی با کُلت بالای سرش ایستاده. هنوز ماشه را نچکانده بود. پریدم و با قبضه تفنگ به پشت گردنش زدم و عقیل را محکم کشیدم بیرون. دست به دست هم سمت کوه دویدیم. عقیل جدا رفت و من هم جدا. نگاهم افتاد به صالح که سمت کوه می‌دوید. دویدم پشت سرش و از کوه بالا رفتیم. یکی از داعشی‌ها ردمان را گرفت و افتاد دنبالمان. بدون کفش بالا رفتن از کوه سخت بود. سنگ‌های تیز و شکسته و خُرد شده یا آدورهای خشک و بی‌رحم کفِ پات می‌چسبید و تا چند قدم نمی‌افتاد! به قله که رسیدیم، سینه خیز رفتیم آن‌طرف قله و پشت صخره‌ای نشستیم. امنِ امن بود اما صدای آه و ناله و انفجار و گلوله امان می‌برید. با رگباری که به سقف صخره‌ای بالای سرمان می‌کوبید، اشکمان در آمد. کم‌کم سرم را آوردم بالا و دیدم سرم با یک‌ جفت پوتینِ تمیز و واکس خورده، تنها یک وجب فاصله دارد. پایین برگشتم. دستم را محکم روی دهان و‌ دماغم گذاشتم که صدای نفس کشیدنمان به گوشش نرسد. قلب، سینه می‌شکافت و ریه از نفس‌های تند تند، سینه‌ی خویش را... حتی مغز سر هم نبض می‌زد و از درون با پتک به جمجمه می‌کوبید. مردِ بالای سرمان بلند گفت: "الله اکبر و لله الحمد!" صالح با نگاهش پرسید: "کی اونجاست؟!" و با انگشت فهماندمش عقب‌تر برود. اوضاع آرام شد. صدای پوتین دور شد. تگرگ گلوله بند آمد اما انفجار پشت انفجار و تکبیر پشت تکبیر. و قهقهه‌های شاد و مستانه و "لبیک یا رسول الله"، مکررا. دیگر کسی بالای سرمان نبود.‌ صدای آه و ناله و فریاد نمی‌آمد. کسی سینه خیز نرفت و کسی از آن‌طرف کوه که ما بودیم پایین نیامد. - "صالح...؟! باورت می‌شه؟!" ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761 لینک ناشناس سفرنامه‌ی 👆🍃
35.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴🎥 چرا شهید حاجی‌زاده وزارت را نپذیرفت؟ 🔹️بدون تعارف با خانواده یار دیرین پدر موشکی ایران
هدایت شده از خبرگزاری فارس
🥷رزم‌آموزی «جنگ تبلیغاتی» با اسرائیل 🔻آشنایی فشرده با: ▫️مبانی، مفاهیم و تکنیک‌های جنگ تبلیغاتیِ دشمن ▫️تولید و توزیع سریع و مؤثر محتوا با هوش مصنوعی 🎁 به‌همراه هدیهٔ پاورپوینت برای تدریس 🎓 ویژۀ کسانی که می‌خواهند در میدان روایت، اثرگذار باشند. 📌 | | 👥 ویژهٔ خواهران و برادران 📅 پنج‌شنبه 2 مرداد (صبح و عصر) 📅 جمعه 3 مرداد (فقط صبح) 📍 دانشگاه قم 📲اطلاعات بیشتر و ثبت‌نام 👇 https://eitaa.com/mazane_org/2634 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🕌 تشکیلات تربیتی رسانه‌ای ماذنه👇 🆔 @mazane_org 🌐 www.mazane.org
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت27🎬 همه‌ چیز با هم ادغام شد... یکی گوشه‌ای افتاده بود و به دست‌های خونی‌اش
🎬 - "چرا همه دارن می‌خندن؟!" ایستادم و به پایین نگاه کردم. چشم‌هایم تار می‌دید. از آن بالا هم همه چیز کوچک بود. هنوز عده‌ای حالی‌شان نشده بود چه اتفاقی افتاده و دنبال پناهگاه می‌گشتند یا خودشان را بی‌حرکت روی زمین انداخته بودند. یکی از داعشی‌ها کنار آقای آیین ایستاده بود و هر و کِر‌ می‌خندیدند و به اطراف اشاره می‌کردند. کله‌ام داشت داغ می‌کرد. به چهره‌ی صالح نگاه کردم. - "یعنی... چه آخه! من... تو... اینجا... پایین!" نمی‌توانستم حرف بزنم. فقط اسلحه‌مان را برداشتیم و از کوه پایین دویدیم. تازه فهمیده بودیم چه کلاه گشادی سرمان رفته. شیخ محتشم ایستاده بود و با قهقهه می‌گفت: "ای بابا چرا نهارتونو نخوردین بچه‌ها؟! گرسنه نبودین؟! حیف شد. برنج زعفرونی دم داده بودیما!" صدای خنده‌ی آقای آیین و سربازهای داعشی مثل سمباده روی مغزم کشیده می‌شد. هنوز هم، اتفاقی که افتاده بود در باورمان جا بازنکرده بود. این بار واقعا گریه‌مان گرفت! اما می‌خندیدیم. سمت آقای آیین رفتم و رو به داعشی گفتم: "لقد تَكَلَّمْتَ العَرَبيةَ جيداً يا شیخ!"* - "تازه فارسیمم خوبه گوگولی!" صدایش آشنا بود. شال مشکی را از دور سرش باز کرد. عینکش را برداشت و ریشِ دو کیلویی‌اش را هم جدا کرد. چشمم نزدیک بود از حدقه بیرون بزند و بترکد! سردار محمدی خودمان بود! توی آن بحبوحه‌ چشمم فقط دنبال نصرالله بود اما عقیل را دیدم که با لباس‌های پر از خاک ایستاده بود و نفس نفس می‌‌زد. اِرمیا نشسته بود بیخ دیوار و سرش را انداخته بود پایین. سید داشت لباسش را می‌تکاند. علیزاده داشت کفش‌هایش را تمیز می‌کرد. هیچ‌کس توی مصلی نبود. بالاخره نصرالله را پیدا کردم که معلوم بود تازه صورتش را شسته. محاسنش خیسِ خیس بود. ایستاده بود و چایش را هورت می‌کشید. حتی خراش هم برنداشته بود! من را که دید، پوزخندی زد و داد زد. - "تا دو دیقه دیگه صف نبودی به داعشیا می‌گم بیان بخورنت عمویی!" از کنار تویوتا هایلوکس رد شدم و دستی به پرچم داعش کشیدم. صالح درِ گوشم گفت: "اگه حاج قاسم نبود، اگه حضرت آقا نبود، الان این پرچم جاش وسط خیابونای کرمون و بقیه شهرهامون بود..." چشمم به همانی که تیر خورده بود افتاد. اصلا تیر نخورده بود! بعدها فهمیدیم در اثر حواس‌پرتی خودش، موقع فرار کردن، بینی‌اش به قبضه تفنگ داعشی خورده بود و با دست‌های پر از خونش همه فکر کرده بودیم‌ کشته شده که البته به نفعش شده بود. از سردار محمدی یک دست لباس ورزشی هدیه گرفت به عنوان مزایای جانبازیِ یک صدم درصد! پرچم را رها کردیم و صف نصفه و نیمه‌ای تشکیل دادیم. از همه جا مثل مور و ملخ سربازهایمان با لباس‌های خاکی به صفوف پیوستند و شکل گرفتند. نصر الله روی سکو ایستاد. - "من حرفی برای زدن ندارم... جز اینکه باید همیشه یادتون بمونه اسلحه‌هاتونو یادتون رفت بردارید. و اینکه امیدوارم یادتون بمونه همه جا کفشاتونو جفت کنید تا داعش ندزدتشون... حالا هم برید تو مصلی نهارتونو بخورید. آزاد!" با کلافگی و سرهای پایین افتاده سمت مصلی رفتیم. توی مصلی اما بلای دیگری به انتظارمان نشسته بود. ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761 لینک ناشناس سفرنامه‌ی 👆🍃
سلام و ادب خدمت شما بزرگواران 🌱 ✨بنا به درخواست شما عزیزان، تصمیم گرفتیم به امید خدا اولین دوره نویسندگی مه‌شکن رو برگزار کنیم. 📚این دوره به صورت آفلاین و در ۷ جلسه و در بستر پیامرسان ایتا برگزار می‌شه. 💻 غیر از ۷ جلسه، یک جلسه آنلاین هم برای پرسش و پاسخ درنظر گرفته شده. 📝محتوای دوره، آموزش نویسندگی با محور نوشتن داستان‌های جنایی، معمایی و تریلر هست. ✅هدف اصلی، ایجاد آمادگی لازم برای نوشتن داستان‌های جنایی و تریلر هست؛ مطالبی که یه نویسنده برای نوشتن داستان‌های جنایی بهش نیاز داره😎 البته در کنارش مطالبی درباره داستان‌نویسی هم می‌گیم، ولی نه زیاد. 📌عزیزانی که وارد دوره می‌شن بهتره یه آشنایی مقدماتی با اصول داستان‌نویسی داشته باشند تا راحت‌تر با ما پیش برن. 📖دوره به این صورته که هر هفته دو صوت ۳۰ تا ۴۰ دقیقه‌ای آموزشی در گروه آموزش قرار داده می‌شه. از هر صوت ۱ یا ۲ سوال طرح می‌شه. ✏️شرکت‌کنندگان فرصت دارند تا آخر هفته(۱۲ شب روز جمعه) دو صوت رو گوش کنند و پاسخ سوالات رو برای ادمین بفرستند. 📍در پایان، با هماهنگی اعضا یک جلسه پرسش و پاسخ برگزار می‌شه، و در نهایت، یه آزمون گرفته می‌شه. (برای کسانی که حداقل ۸۰ درصد نمره رو در آزمون کسب کنند، برنامه‌های خاص داریم...😁😎) 🔴شرکت در دوره دو شرط اساسی داره: ۱. فقط عزیزان بالای ۱۶ سال می‌تونن در دوره شرکت کنند. ۲. مطالعه آموزش‌های درست‌نویسی که در این کانال قرار داده شده: https://eitaa.com/joinchat/4198892806Cd1663c7523 (اگه تا الان مطالعه نکردید، تا ۱۰ مرداد فرصت دارید مطالعه کنید) در حین دوره، یه آزمون درست‌نویسی هم ازتون می‌گیریم. 💸هزینه دوره چقدره؟ ۲۲۰ هزار تومان ناقابل😁 که اگر در آزمون پایانی، ۸۰ درصد نمره رو بیارید، ۲۵ درصدش بهتون برمی‌گرده(۵۵ هزار تومان)😃 🗓️دوره ان‌شاءالله از ۴ مرداد شروع می‌شه. تا ۱۰ مرداد مهلت ثبت‌نام در دوره هست(چون ثبت‌نام دیر شروع شده) ولی بعدش دیگه از ثبت‌نام شما معذوریم. ♦️برای شرکت در دوره، این اطلاعات رو به همراه فیش واریزی برای ادمین بفرستید: ✍🏻 نام و نام خانوادگی: سال تولد: میزان تحصیلات: رشته و مقطع تحصیلی(در صورت محصل بودن): استان محل سکونت: تا کنون در کدام دوره‌های نویسندگی شرکت کرده‌اید؟ آیا تا کنون داستان کوتاه یا بلند نوشته‌اید؟ سه رمان جنایی یا تریلر که بیش از همه برایتان جذاب بوده را نام ببرید(ایرانی یا خارجی). 💸نحوه پرداخت هزینه دوره 💳واریز ۲۲۰ هزار تومان به شماره کارت
5859831172903998
به نام شیردشت‌زاده (روش بزنید کپی میشه) 🌱بعد از ارسال اطلاعات و رسید پرداخت، ثبت‌نام شما قطعی می‌شه🌷 ✅آیدی ادمین ثبت‌نام: @Eriha_ad
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت28🎬 - "چرا همه دارن می‌خندن؟!" ایستادم و به پایین نگاه کردم. چشم‌هایم تار می
🎬 بلای دیگر، بلای گرسنگی بود! همه از ضعف ناله می‌زدیم و پناه برده بودیم به سماور پر از چای و خوراکی‌های توی کیفمان یا انارهایی که از نهار روز اول برداشته بودیم. همه‌ی غذاها ریخته بودند کف مصلی روی موکت. اسلحه‌ها ولو بود روی سلف‌های غذا و چرب و چیلی شده بود. داعشی‌ها بالاخره کفش‌هایمان را برگرداندند و پشت در انداختند، سوار ماشین‌هاشان شدند و رفتند‌. بلافاصله کفش‌هایمان را جفت کردیم. تازه یادم افتاده بود خوشحالی کنم! بلند گفتم: "یعنی تهران اغتشاش نشده؟! یعنی اسرائیل حمله نکرده؟! یعنی هنوز سردار سلامی و سردار باقری رو... تاسیسات هسته‌ای؟!" و شیخ محتشم دوباره سر نخ نطق را به دست گرفت: "برادران عزیز نگران نباشید. اوضاع امن و امانه. توی تهران اتفاقی نیفتاده، هسته‌ای سر جاشه و سردارها رو داریم الحمد لله. جای نگرانی نیست... تا وقتی این مملکت سربازهایی مثل شما داره اصلا غم نداره! اصلا غم داشتن معنی نداره که!" حرفش کنایه تندی داشت. برای آنکه کم نیاورده باشیم گفتم: "نه حاج اقا این انصاف نیست. ما از صبح لب ساحل سابیده شدیم با لگد خوردن توسط حاج آقای مارانی. انگار ما رو با قالی نمد اشتباه گرفتن. توی ظهر به این گرمی و هوای شرجی، با شکم گرسنه و لب تشنه این چه خبر مسخره‌ای بود آخه؟! اصلا مگه خشم شبو شبا نباید بزنن؟! شبو گرفته بودن ازتون؟!" شیخ محتشم و نصرالله زدند زیر خنده نصرالله جواب داد: "لابد انتظار داشتین از قبل براتون اطلاعیه بفرستیم که آهای! ما می‌خوایم غافلگیرتون کنیم؟! اما حداقل این خشم ظهر یه فایده‌هایی هم داشته‌ها! مثلا اینکه الان فهمیدین هیچی بارتون نیست! هیچی! با کمال احترام البته. یکی دیگه اینکه قدر امنیت شهرهای ایران رو می‌دونید... دقیقا همین روزا توی سوریه این اتفاق داره میفته. شما فرض کن نشستی داری نهار چلوماهی می‌خوری یه دفعه داعش می‌ریزه خودت و زن و بچه‌تو می‌بنده به رگبار یا منفجرت می‌کنه و می‌ره... فرض کنید این سپاهیا توی این جزیره و توی بقیه مناطق حساس نباشن و سپاه وجود نداشت. الان ایران، سوریه شده بود و دولتش داشت سقوط می‌کرد‌... فایده دیگه‌شم اینکه الان بیشتر قدردان نیروی دریایی هستید. مهم‌ترین دستاورد این خشم ظهر این بود که وقتی بر می‌گردین کرمون دیگه مجبورین در مقام دفاع از سپاه در بیاید. چون خودتون دارید می‌بینید چجوری توی این جزیره گرم و هوای شرجی بندر لنگه دارن زندگی می‌کنن. ازتون خواهش می‌کنم... خواهش می‌کنم." همگی شرمنده بودیم. خصوصا آن‌ها که اسلحه‌هاشان را کف مصلی انداخته بودند و فرار کرده بودند. خوشبختانه تیم تدارکات اعلام کرد هنوز ماهی و برنج تمام نشده و هر کسی غذایش روی زمین ریخته به بالایِ مجلس جهت اخذ نهار مراجعه کند. هر کسی تحلیلی از خشم شب ارائه می‌داد. من هم می‌گفتم: "ما اینجا نه گوشی موبایل داریم نه رادیو نه تلوزیون و ارتباطمون با کل دنیا همه‌جوره قطعه! هیچ خبری از بیرون جزیره بهمون نمی‌رسه مگه اینکه فرمانده‌ها بهمون بگن. حالا فکر کن اونا از این موضوع سوء استفاده کردن و اول با یه خبر جعلی و رژه سربازها ذهنمونو آماده کردن بعدم با یه لشگر داعشی که اتفاقا هم عربی هم فارسی رو عین بلبل حرف می‌زنن، ریختن سرمون! حقیقتا نقشه‌شون عالیه‌ و برنامه‌ریزی‌شون ستودنیه. فقط دوست دارم بدونم آقای آیین چرا از پشت بهمون خنجر زد." بالاخره نهار را با ترس و لرز و خنده خوردیم و سمت اتاق‌مان رفتیم برای استراحت. *** هر کداممان مثل یک جنازه یا یک شقه‌ی گوسفند، ولو شدیم روی بالش‌مان و از همان اول شروع کردیم به خندیدن و سر تا پای داعش را فحش دادن. اما بعد از چند دقیقه حتی نای خندیدن نداشتیم. فقط ناله می‌زدیم! یک نفر ناله می‌کرد و دیگری جوابش را با "آخ" می‌داد. - "خجالت بکشید آقایون! مثلا من گفتم شما نماینده مدرسه صدرا هستید. بسه انقد ناله نکنین!" همانجا که خوابیده بودم نشستم و گفتم: "بله آقای آیین! شما بودید که داشتید با جناب داعشی عین دو تا رفیق گرمابه و گلستون اختلاط می‌کردید. ولی من و صالح با پای برهنه از یه کوه سنگلاخی و صخره‌ای دویدیم رفتیم بالا و اونجا فهمیدیم همه‌ش سرکاری بوده!" اِرمیا هم گفت: "حاجی اینا رو ولش کن. اون بالا چه شکلی بود؟!" صالح شروع به تعریف کردن کرد: "از اونجا کل جزیره معلوم بود دیگه. نشستیم یه صحنه جنگی تمام عیارو نگاه کردیم با آهوها و گاوهایی که داشتن فرار‌ می‌کردن!" - "گاو؟!" - "یکیش خودتی!" زدیم زیر خنده‌. یادِ آهویی افتادم که در حال خواب، مرده بود و فقط استخوان‌بندی‌اش مانده بود با پوست خوشرنگش! بالاخره حرف‌مان ته کشید. آه و ناله‌مان هم. چشم‌هامان داشت سنگین می‌شد که صدای نصرالله را شنیدیم: "فقط بیست ثانیه وقت داری اینجا باشی اخوی!" ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761 لینک ناشناس سفرنامه‌ی 👆🍃