eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
905 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💥 📃 🔑 🎬 معلم تخته‌ی کلاس را پاک کرد. تخته‌ای پر از جدول ضرب و تقسیم. دانش آموزان دفتر و کتابشان را داخل کیف گذاشتند که زنگ تفریح به صدا در آمد. یاسمن لقمه‌ی کوکو سبزی‌اش را برداشت و به سمت حیاط دوید. حیاط غلغله بود. سر و صدای دانش آموزان فریاد ناظم‌ها را بلند کرده بود. عده‌ای برای خرید خوراکی هجوم آورده بودند به بوفه‌ی مدرسه. عده‌ای بازی می‌کردند و بعضی‌ها هم درس زنگ بعد را می‌خواندند تا تنبلی‌شان در خانه را جبران کنند. یاسمن تنها در حیاط قدم می‌زد و لقمه‌اش را می‌خورد. بیشتر سرش گرم لقمه‌اش بود و گهگاهی اطراف را نگاه می‌کرد. مشغول همین نگاه کردن‌ها بود که چشمش به مریم افتاد. مریم بغل دستی‌اش بود و در کلاس خیلی هم باهم دوست بودند و همکاری می‌کردند؛ اما در زنگ تفریح هرکدام به یک سو می‌رفتند و انگار نه انگار که در کلاس روی یک نیمکت می‌نشینند. مریم تک و تنها روی سکو نشسته بود و بقیه را نظاره می‌کرد. اکثر مواقع ساکت بود و آن جنب و جوش دیگر دانش آموزان را نداشت. بر خلاف هم کلاسی‌هایش، بیشتر فکر می‌کرد و کمتر شیطانی! یاسمن که او را دید، ناگهان دلش برایش تنگ شد. هم او تنها بود، هم خودش. تصمیم گرفت به سمتش برود و بقیه‌ی زنگ تفریح را با او سپری کند. شاید بهانه‌ای شود تا در زنگ تفریح‌ها هم باهم باشند. هنوز نصف لقمه‌اش مانده بود که کنار مریم نشست. خیلی کم دست او خوراکی می‌دید. _خوراکیت رو نیاوردی؟! مریم نگاهی به یاسمن و لقمه‌اش انداخت. _نه. یادم رفت بیارم! یاسمن با تعجب گفت: _آخه زنگ پیش هم نیاورده بودی. مریم آب دهانش را قورت داد. _امروز کلاً یادم رفت. توی خونه جا گذاشتمش! ابروهای یاسمن بالا رفت و سپس نگاهی به لقمه‌ی داخل دستش انداخت. همچنان نصفش باقی مانده بود که متوجه‌ی زیرچشمی نگاه کردن مریم به لقمه‌اش شد و ناگهان آن را گرفت به سمتش! _بیا. من دیگه میل ندارم. مریم که متوجه‌ی ترحم یاسمن شده بود، با لحن نسبتاً تندی جواب داد: _نمی‌خورم. گشنم نیست! یاسمن متوجه‌ی دلخوری مریم شده بود. از طرفی حرفش را هم باور نمی‌کرد. تصمیم گرفت امتحانش کند. نایلون را تا سر لقمه کشید بالا و گذاشت گوشه‌ی سکو. _ولی من واقعاً میل ندارم. می‌ذارمش اینجا. شاید یکی گشنش بود! مریم که حسابی ماتش برده بود، از یاسمن پرسید: _اگه میل نداری، چرا نمی‌بری خونتون؟! یاسمن با کمی مکث جواب داد: _آخه مامانم گفته هر خوراکی که می‌ذارم واست، باید تا آخرش بخوری. بهم گفته اگه برگردونی خونه، دیگه فرداش واست خوراکی نمی‌ذارم! سپس بدون اینکه منتظر واکنشی از مریم باشد، از روی سکو بلند شد و رفت. هنوز از لقمه‌ی کوکوسبزی مادرش سیر نشده بود که آن را گوشه‌ی سکو تنها گذاشت تا نتیجه‌ی نقشه‌اش را ببیند. کمی راه رفت تا کامل از آنجا دور بشود. سپس پشت دروازه‌ی فوتبال قایم شد و مریم را از دور زیرنظر گرفت. باید می‌فهمید چرا مریم هرروز خوراکی‌اش را جا می‌گذارد؟! مگر همچین چیزی می‌شود؟! اصلاً مگر مادر مریم مثل مادر خودش، خوراکی‌ها را داخل کیفش نمی‌گذارد؟! پس چگونه یادش می‌رود خوراکی به مدرسه بیاورد؟! در همین افکار بود که نقشه‌اش گرفت. مریم پس از دور شدن یاسمن و اطراف را زیر نظر گرفتن، در یک حرکت برق‌آسا لقمه را از گوشه‌ی سکو برداشت و در عرض چند ثانیه آن را قورت داد! ظرف ماکارانی با سالاد شیرازی، داشتند جلوی یاسمن رژه می‌رفتند. اما او غرق اتفاق امروز بود و اصلاً دل و دماغی برای غذا خوردن نداشت. فکرش به شدت مشغول بود که مادرش پرسید: _چرا نمی‌خوری یاسی؟! تو که ماکارانی دوست داشتی! یاسمن نگاهی به مادرش انداخت. _هنوزم دوست دارم. ولی خب میل ندارم الان. مادرش که با اشتها داشت ناهارش را می‌خورد، زیرچشمی نگاهی به دخترش کرد. _چرا؟! نکنه خوراکیات رو اومدنی توی راه خوردی؟! یاسمن آب دهانش را قورت داد. _نه مامان. همه رو توی زنگ تفریح خوردم. سپس یاد زنگ تفریح آخر و لقمه‌ی کوکو سبزی‌اش افتاد. سرش را پایین انداخت. عرق ریزی روی پیشانی‌اش نشست که مادرش دست از غذا خوردن کشید. _چی شده یاسی؟! اتفاقی افتاده؟! یاسمن اهل دروغ و پنهان کاری نبود. آن هم از نزدیک‌ترین کَسَش. پس بدون مقاومت، سیر تا پیاز ماجرای امروز را برای مادرش تعریف کرد. _این که ناراحتی نداره یاسی. هرکسی ممکنه خوراکیش رو جا بذاره. بعدشم اون روش نشده از دست تو خوراکی بگیره. ولی گشنش بوده و وقتی دیده تو دیگه اونجا نیستی، سریع برداشته خورده! این کاملاً طبیعیه! اما یاسمن قانع نشده بود و مطمئن بود که یک جای کار می‌لنگد. _ولی من هروقت اون رو دیدم، دستش خوراکی نبوده! مگه میشه هرروز یادش بره؟! سپس کمی مکث کرد و با انگشتانش بازی کرد. _من میگم بابا و مامانش از قصد واسش خوراکی نمی‌ذارن. یعنی...یعنی ندارن که بذارن! مادر لب‌هایش را تر کرد. _این چه حرفیه یاسی؟! تو از کجا می‌دونی...؟! ✍ 📆
💥 📃 🔑 🎬 یاسمن با چهره‌ای برافروخته از غم و کنجکاوی، به صورت مادرش خیره شد. _چون مریم خیلی هم لاغره! معلومه که هیچی بهش نمیدن بخوره! مادرش لبخند کم جانی زد. _اینکه دلیل نمیشه یاسی. همه که مثل هم نیستن. یکی لاغره، یکی متوسطه، یکی چاقه! یاسمن دوباره مقاومت کرد. _آخه چند روز پیش هم که جشنواره غذا بود، همه خوراکی آورده بودن جز مریم. مادر یاسمن نفس عمیقی کشید. دیگر نمی‌دانست چه بگوید که فکر دخترش از همکلاسی نیازمندش پرت شود. _بهتره قضاوت نکنی یاسی. همه که مثل هم نیستن. یکی داره، بیشتر می‌خوره؛ یکی نداره، کمتر می‌خوره! اما انگار یاسمن حرف‌های مادرش را نمی‌شنید. _مامان میشه بهشون کمک کنیم؟! من حاضرم نصف پول توی جیبی هرروزم رو بهش بدم تا اونم خوراکی داشته باشه و گشنه نمونه! مادرش محکم قاشق و چنگالش را انداخت توی بشقاب. _دیگه داری کلافم می‌کنی یاسی. تو خودت یکی بهت پول بده و بگه برو خوراکی بخر تا گشنه نمونی، ناراحت نمیشی؟! سپس از سر میز بلند شد و ادامه‌ی حرفش را زد. _در ضمن تو نمی‌خواد نگران افراد نیازمند باشی. همین صندوق صدقاتی که سر کوچه و خیابوناست، آخرش پولاش جمع میشه و می‌رسه به همین نیازمندا. حالا هم غذات رو بخور که می‌خوام جمعش کنم. با آمدن اسم صندوق صدقات، نور ضعیفی به دل ناامید یاسمن تابید. اما در آن لحظه سعی کرد غذایش را بخورد تا دیگر از مادرش حرف نشنود. یاسمن در اتاقش، مشغول گشتن جیب‌های مانتویش بود. می‌خواست ببیند از پول توی جیبی‌اش چیزی مانده تا داخل صندوق صدقات بیندازد یا نه؛ اما خبری نبود. ناامید همان‌جا نشست که چشمش به قلک صورتی رنگش افتاد. سریع از جا بلند شد و آن را برداشت. شک و تردید به جانش افتاده بود. نمی‌دانست اگر مادرش بفهمد که به خاطر کمک به همکلاسی قلکش را شکانده، چه بلایی سرش می‌آورد! اما با این حال نمی‌توانست از تصمیمش هم کوتاه بیاید. پس از کمی کلنجار رفتن، تصمیم گرفت کمی پول از قلکش بردارد و فردا پس فردا، پول توی جیبی‌اش را داخل قلک بیندازد تا آب از آب تکان نخورد. پس از شکاندن قلک و برداشتن مبلغی پول، از اتاقش بیرون رفت. با دیدن چشمان بسته و نفس‌های آرام مادر، یواش در خانه را روی هم گذاشت و آماد‌ه‌ی رفتن شد. سکوت بعدازظهر و خلوتی کوچه کمی آن را می‌ترساند؛ اما نه آن‌قدر که آن را از هدفش دور کند. پس از کمی پیاده‌روی به سر کوچه رسید. صندوق صدقات همان‌جا مستقر بود. اطراف را نظاره کرد که چشمش به بقالی عمو اکبر افتاد. آب دهانش را قورت داد که ناگهان یک گربه "میوکُنان" از جلوی پایش رد شد و جیغ یاسمن را برای لحظه‌ای در آورد. تند تند نفس می‌کشید و عرق روی پیشانی‌اش نشسته بود. بی‌معطلی از جیب شلوارش پول را در آورد. آن را چندتا کرد و نزدیک صندوق شد. دستش را به سمت سوراخ صندوق بلند کرد، اما نرسید. روی پنجه‌ی پاهایش ایستاد و تا حد توان به بدنش کش داد. بالاخره موفق شد و پول را داخل صندوق انداخت. لبخندی از سر رضایت زد و به حالت قبلی برگشت. دوباره چشمی به اطراف چرخاند. خبری نبود. نفس عمیقی کشید و تصمیم به برگشت گرفت. در طول راه گهگاهی برمی‌گشت و صندوق صدقات را نظاره می‌کرد و لبخندی می‌زد. وجودش پر از محبت و خوشحالی شده بود و از اینکه داشت به افراد نیازمند مثل همکلاسی‌اش کمک می‌کرد، شادمان بود. در حین همین نگاه کردن‌ها، ناگهان مردی را دید که کنار صندوق صدقات ایستاده. اولش خوشحال شد و فکر کرد او هم دارد پول داخل صندوق می‌اندازد؛ اما وقتی چشمانش را ریز کرد‌، دید که مرد با سیمی بلند دارد با صندوق وَر می‌رود. ابروهایش درهم گره خورد و شک به دلش راه افتاد. کمی نزدیک‌تر رفت و پشت یک درخت قایم شد. حالا واضح‌تر مرد و رفتارش را می‌دید. مردی حدود چهل ساله که سر و وضع بدی هم نداشت؛ اما انگار داشت از صندوق صدقات دزدی می‌کرد. پس از کمی وَر رفتن، در صندوق را باز کرد و مشغول ریختن پول‌های آن داخل نایلون مشکی رنگ شد. یاسمن با دیدن این صحنه، حسابی داغ کرد و قرمز شد. هضمش برایش سخت بود که کمک او و دیگر مردم به نیازمندان، دارد بدون هیچ زحمتی به دست یک دزد می‌افتد. کاری از دستش برنمی‌آمد جز حرص خوردن. نه جرئت جلو رفتن داشت، نه بیخیال شدن و برگشتن به خانه. دوست داشت جلو برود، اما می‌ترسید آن مرد بلایی سرش بیاورد و حتی او را بدزدد. یکی در میان نفس می‌کشید و بدنش خیس عرق شده بود. در دوراهی بدی گیر کرده بود. از طرفی می‌خواست جلوی دزد را بگیرد و دلیل کارش را بپرسد، از طرفی هم ترس کودکی مانعش می‌شد. با این حال پس از کمی فکر کردن و ناخن جویدن، تصمیم مهمی گرفت. یک بسم الله در دلش گفت و به سمت مرد راه افتاد. قلبش به تندی می‌زد. در آن چند لحظه، به همه‌ی جوانب کارش فکر کرده بود. مثلاً اگر آن مرد خواست بلایی سرش بیاورد، یاسمن داد و بیداد راه بیندازد تا عمو اکبر به کمکش بیاید...! ✍ 📆
💥 📃 🔑 🎬 به هرحال طولی نکشید که یاسمن به مرد رسید و با خشم کودکانه پرسید: _داری چیکار می‌کنی؟! این پولا واسه آدمای نیازمنده! مرد که اولش جا خورده بود، پس از نگاه کردن اطراف، با خونسردی به صورت یاسمن زل زد. _خب منم نیازمندم دخترم. یه دختر همسن تو دارم که باید شکمش رو سیر کنم. چهره‌ی سوخته و ریش‌هایی که به سفیدی می‌رفت، دروغ نمی‌گفت. اما یاسمن یاد گرفته بود زودباور نباشد. رفتار آرام‌بخش مرد هم، ترسش را ریخته و جسورترش کرده بود. _ولی شما داری یواشکی این پولا رو برمی‌داری. اگه واقعاً نیازمندی، صبر می‌کردی خودشون بیان بهت پول بدن. نه اینکه خودت بیای برداری! مرد پوزخندی زد. معلوم بود از سماجت یاسمن خوشش آمده. _شکم گشنه که صبر حالیش نمیشه دخترم. تا این مراحل اداری طی بشه، من و زن و بچم از گشنگی مُردیم! یاسمن حسابی گیج شده بود. نمی‌دانست حرفش را باور کند یا نه. دو به شک بود که مرد دزد است یا واقعاً نیازمند. به چهره‌ی مرد دزدی نمی‌آمد؛ ولی رفتارش این را نشان نمی‌داد. _از کجا بدونم راست میگی؟! مرد پس از اینکه کل صندوق را داخل نایلون خالی کرد، آن را زمین گذاشت و گفت: _من که دروغ ندارم دخترم. سپس زیپ کیف کمری‌اش را باز کرد و یک جاکلیدی سبز رنگ به طرفش گرفت. _بفرما. اینم مال شما. من با این پولای صندوق، از این جاکلیدی‌ها می‌خرم و بعدش دست‌فروشی می‌کنم! یاسمن با تردید جاکلیدی را گرفت و به آن خیره شد که مرد ادامه داد: _من دزد نیستم دخترم. من فقط سرمایه‌ی اولیه‌ی کارم رو از اینجا برمی‌دارم. اونم جایی که برای نیازمنداس. چون درآمد کارم، خرج شکم زن و بچم میشه و چیزی برام نمی‌مونه که دوباره باهاش جاکلیدی بخرم و بفروشم. حالا فهمیدی دخترم؟! حرف‌های مرد برای یاسمن سنگین بود. مخصوصاً از وقتی که آن جاکلیدی خوشگل و خوش‌رنگ، ذهنش را مشغول کرد. جوری که رفتن مرد را متوجه نشد و وقتی به خودش آمد، دید که مرد سر خیابان است. تقریباً حرفش را باور کرده بود؛ اما دوست داشت تعقیبش کند تا مطمئن بشود. اما سن کم و همچنین دختر بودنش، مانع از این کار می‌شد. آهی کشید. در این مواقع که ناراحت و سردرگم بود، فقط یک بستنی چوبی حالش را جا می‌آورد. بی‌رمق جاکلیدی را گذاشت داخل جیبش که پول کاغذی دستش را نوازش داد و با خوشحالی به سمت بقالی عمو اکبر راه افتاد. فکر و خیال تنهایش نمی‌گذاشت که درِ خانه را بست. داشت ته مانده‌ی بستنی‌اش را لیس می‌زد که صدای مادرش خورد به گوشش. _به به یاسی خانوم. کجا بودی به سلامتی؟! یاسمن سر بلند کرد که مادرِ دست به سینه‌اش را دید. زبانش بند آمده و ماتش برده بود. اتفاقات چند دقیقه قبل مثل برق و باد از جلوی چشمش رد شد که مادرش با لحن خاصی گفت: _ماکارانیت رو تا ته نمی‌خوری، بعد میری بستنی می‌خری؟! مگه بهت نگفتم تنها نرو بیرون؟! مگه نمی‌دونی آدم‌دزدا این وقت روز، بیشتر از همیشه آدم می‌دزدن؟! یاسمن نمی‌دانست چه جوابی بدهد که دوان دوان، صحنه را به مقصد اتاقش ترک کرد. جاکلیدی سبز رنگ را به گوشه‌ی کیفش آویزان کرد و راهی مدرسه شد. تقریباً اتفاقات دیروز را فراموش کرده بود و دوست داشت دیگر به آن فکر نکند. با صف وارد کلاس شدند. مریم پشتش حرکت می‌کرد که ناگهان با تعجب پرسید: _عه یاسمن! این رو از کجا آوردی؟! یاسمن به عقب نگاه کرد و پرسید: _چی رو میگی؟! حالا هردو روی نیمکت نشسته بودند. _همین جاکلیدی رو دیگه. تازه خریدی؟! یاسمن نگاهی به گوشه‌ی کیفش انداخت و دوباره اتفاقات دیروز در ذهنش مرور شد. _نه. یکی بهم داده. چطور مگه؟! خوشگله؟! مریم که انگار سرحال‌تر از روزهای قبل بود، با خوشحالی گفت: _آره. خیلی خوشگله. منم از اینا دارم! و با ذوق زیپ کیفش را باز کرد و یکی از همان جاکلیدی‌ها که زرد رنگ بود را به سمت یاسمن گرفت. _ایناهاش. زردشم قشنگه. مگه نه؟! ابروهای یاسمن رفت توی هم و کلی سوال به ذهنش خطور کرد. _تو این رو از کجا آوردی؟! خریدی؟! مریم که لبخند از لبش محو نمی‌شد، با غرور خاصی گفت: _نه. این رو بابام داده بهم. آخه تازگیا از اینا می‌فروشه. یاسمن به سختی آب دهانش را قورت داد. جاکلیدی را از دست مریم گرفت و به آن خیره شد. گرچه فکرش جای دیگری بود. _میگم یاسمن، میای امروز زنگ تفریح رو باهم باشیم؟! یاسمن دوباره سر بلند کرد سمت مریم. هنوز جوابی نداده بود که مریم با ذوق یک لقمه و یک سیب قرمز از کیفش در آورد و با خنده گفت: _آخه امروز یادم نرفت و منم خوراکی آوردم. اگه باهم باشیم و باهم خوراکی بخوریم، خیلی بهمون خوش می‌گذره! مگه نه؟! یاسمن که تکه‌های پازل ذهنش داشت جور می‌شد، لبخند کم جانی زد و سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد! ✍ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاه‌های هستیم👇🌹🍃 🆔 https://daigo.ir/secret/11939349961
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
° I belong to Hussain~ من به حسین تعلق دارم❤️ °
هدایت شده از سجادی
تو چطور پژمانی هستی؟ حسین‌ آقای بابری من پژمانم. مثل تو. مثل گذشته‌ی تو. دیروز پدرت پته‌ات را ریخت روی آب. رفته‌بودیم خانه‌ات و پدر گاهی با بغض و گاهی با خنده از تو برایمان می‌گفت. از وقت‌هایی گفت که هنوز اسمت پژمان بود. توی عروسی‌ها بدن را می‌گذاشتی روی رگبار و بندری می‌رفتی. می‌گفت تو دایره‌ی رقص ترکی هم، همه چشم‌ها به دستمال‌های تو بود. البته من رقصم خوب نیست. وقتی می‌رقصم مثل سپیداری می‌شوم که لای شاخه‌هایش باد افتاده. من از بابت دیگری پژمانم؛ نه مثل پژمان‌های کلیشه‌ای فیلم‌های صدا و سیما. نه مثل پژمانی که تو بودی‌. اصلا تو چطور پژمانی هستی؟ پژمان نه! تو چطور آدمی هستی؟ چطور توانستی دختر‌هایت را بگذاری بروی مرودشت. نمی‌دانستی آن جا قیامت به پا شده؟ من اگر جای تو بودم اگر دوتا دختر داشتم و یک تو راهی؛ نه می‌خوابیدم نه می‌رفتم بیرون نه حتی پلک می‌زدم. آنقدر توی خانه می‌ماندم و نگاهشان می‌کردم که ازم خسته‌شوند. دیروز پدرت زهراکوچولوت را بغل کرده بود. نازش می‌کرد و می‌گفت چطور پسر دست گلش از دستش در رفت. روزه بودی. دخترهایت اذیت می‌کردند. همسرت بردشان خانه یکی از اقوام که برگردد و بتواند افطاری برایت دست و پا کند. آن‌ها که رفتند تو هم رفتی. پایت را گذاشته‌بودی روی گاز که از قرخلو بزنی بیرون. بین راه پدرت را دیدی و پیچیدی تو کوچه‌ دایی. که مثلا می‌خواهی به آن‌ها سر بزنی. هم پدرت هم مادرت بهت گفته‌بودند این دفعه را بیخیال شو. این دفعه فرق می‌کند. این دفعه نه! نگفته‌بودند؟ وقتی بد به دل مادر بیفتد ردخور ندارد. این را نمی‌دانستی؟ وقتی پدرت زنگ زد که برگرد؛ که جواب دخترهایت را چه بدهم؟ خنده‌های فاطمه و ناز کردن‌های زهرا جلوی چشمت نیامد؟ چطور توانستی پدال گاز را محکم‌تر فشار بدهی؟ پدرت گفت پشت گوشی چه جوابی دادی :«جواب دخترهام و خانومم با شما؛ اما جواب امام حسین رو کی بده؟» اصلا تو چه سری با امام حسین داری؟ از وقتی رفتی شیراز درس بخوانی کم‌کم عوض شدی. شدی آن آدمی که حالا می‌شناسیم. اسمت را گذاشتی حسین. جای دایره‌های دستمال‌بازی نفر اول دایره‌های عزاداری شدی. بال‌هایت را باز می‌کردی و می‌زدی بر سینه. حالا همه چشم‌ها به زنجیر‌های تو بود. همه گوش‌ها به حرف‌های تو بود و انگار همه روستا روی انگشت‌های تو می‌چرخید. پدرت می‌گفت روز عاشورا دسته‌های عزاداریتان یکی نمی‌شدند. ریش‌سفیدها هم نتوانسته‌بودند کاری کنند. سربند‌های یاحسین گرفتی. رفتی بین صف‌های هیئت مقابل. یکی یکی به پیشانیشان سربند بستی و این گره کور و قدیمی را باز کردی. دیروز پیش دانش‌آموزهایت هم رفتیم. هنوز دست‌خطت روی تخته بود :«موضوع انشا: تسلیم یا مقاومت؟» دلشان نمی‌آمد پاکش کنند. نمی‌دانم بینمان بودی یا نه؛ اما دانش‌آموزهایت انشاهایشان را خواندند و از تو برایمان گفتند. یکی از دانش‌آموزهات می‌گفت برای ساختن خانه عالم بیل دستشان دادی. چه کیفی می‌کرد وقتی از آن روز می‌گفت. چه کیفی می‌کرد وقتی از آش‌سبزی‌های دورهمی می‌گفت. چه کیفی می‌کرد وقتی از کلاسی می‌گفت که تو معلمش بودی. تو چطور پژمانی هستی که همان روستای کوچک برایت مرکز دنیا بود؟ که خسته نمی‌شدی ناامید نمی‌شدی. تو حتی وقتی تیر به شکمت خورده‌بود می‌خندیدی و هنوز رجز می‌خواندی. حالا بنظرت من چطور پژمانی هستم؟ تا همین دو ماه پیش از زمستان امسال ناامید شده‌بودم. نه برفی نه بارانی و نه حتی ابر و سرمایی! ولی آن روز که آمدیم خانه‌ات و تو نبودی، برف آمده‌بود. برای بار چندم برف آمده‌بود. من معنی پژمانم! زود ناامید می‌شوم زود پا پس می‌کشم. حاج قاسم که رفت ناامید شدم. سیدحسن که رفت ناامید شدم. روز اول جنگ ۱۲ روزه از همه ناامیدتر من بودم. با یک مویز گرمیم می‌شود با یک غوره سردیم. می‌بینی؟ پژمان بودنم هم با تو فرق دارد. کاش یک شب به خوابم می‌آمدی. از همان سربند‌های یاحسین به پیشانیم می‌بستی و می‌گفتی بیا قاتی ما. کاش راز حسین شدنت را می‌فهمیدم و یاد می‌گرفتم سنگ بزرگ بردارم. کاش می‌فهمیدم چطور از پژمان کنده‌شوم. بشوم حسین. محمدجواد رحیمی ۲ بهمن ۱۴۰۴
هدایت شده از سجادی
یا حَفی... من این متن را برای...برای مثبت هجدهی‌ها نوشته‌ام...ولی نه...مگر آنها چه گناهی کرده‌اند که مثبت هجدهی شده‌اند؟ این چند خط را برای... برایِ...اصلا این متن را برای که نوشته‌ام؟ من چه طور از کسی بخواهم که آن را بخواند؟! چه طور آدمی باید باشد؟ نمی‌دانم... اگر یک نفر بپرسد چه طور آن را نوشته‌ام، چه بگویم؟ خواسته‌ام با نوشتنش چه کنم؟ مادربزرگم می‌گفت: وقتی می‌خواهند بعضی‌ها را قبض روح کنند؛ انگار با یک قیچی، ذره ذره‌‌ی وجودشان را می‌چینند...من ذره ذره‌ی روحم را زیر تیغ‌ حس کردم و این چند خط را نوشتم... شاید برای آینده...شاید...نمی‌دانم...آینده‌ای که امروز را ندیده، دیروز را باور نمی‌کند... « من آدم موثقی را شنیدم که می‌گفت: فرق خیلی از سر‌ها چنان شکافی دارد که مغز‌ها متورم شده و بیرون ریخته است.... آدم موثق دیگری را شنیدم که می‌گفت: ما یعنی؛ گروهی که در پزشکی قانونی کار می‌کنیم برای مردی که نمی‌شناختیم جور دیگری نشستیم و گریه کردیم؛ پنجاه ضربه‌‌ی چاقو در یک بدن بود...بعد یک ضربه‌ی چاقو که خیلی خیلی خاص بود...بیشتر توضیح داد؛ اصلا بازش کرد؛ خیلی خیلی خاص یعنی؛ ببین چاقو را فرو کردند در گوشت بعد چند دوری هم چرخانده‌اند؛ چون کلیدی که هرز شود در قفلش...آه... دیگران را نمی‌دانم ولی روحم با شنیدنش تا ابد دارد که جیغ می‌زند... من...من مسلمان چه به ذهنم می‌رسد جز اینکه بگویم؛ خدا کند جانش در دم، رفته باشد حتی اگر کافری معاند باشد چه برسد به نوجوان و جوانی که هم وطنم است ولی کدام دم؟ من با چشم خودم از دوربین موثقی دیدم که؛ جوانی روی زمین تقلا می‌کرد تا بلند شود...دست و پایش جراحت داشتند؛ مردی...نه...نامردی...جانوری...شیطانی...با تابلوی آهنی چنان روی سرش کوبید که دیگر نمی‌شد تشخیص داد او کیست؟ من صورت مردی را دیدم که گفتند: هر چه فکر کردیم نفهمیدیم با چه آلتی کشته شده است؛ چشم‌ها...دهان... بینی...هیچ چیز معلوم نیست... قفای گردن مردی، زخمی به پهنای چاقویی داشت ولی در مورد عمقش شنیدم که چنان از پشت سر فرو رفته است که به نخاعش رسیده و او را اول فلج کرده است... شکاف جراحت دست راست پیرمرد هفتاد ساله‌ای که از کاور بیرون بود و نوه‌اش می‌گفت او آلزایمر داشته و رفته نان بخرد، فراموشم نمی‌شود...به قول نوه‌اش: چه طور دلشان آمده پیرمرد هفتاد ساله را...؟ مادری بی‌تاب رو به دوربین پرسید: حق من مادر این است که کاورها را هی باز کنم و ببندم پی فرزندم؟! کاورها...کاورهای تیره را می‌گفت... مادری کاوری را بغل می‌کرد و به زبان ترکی از دخترش حلالیت می‌خواست...مبین... مبین... من شکستن کمر پدری را دیدم که تا کاوری باز شد؛ پسرش را شناخت... مادری که از قد و بالای فرزند سپاهی‌اش می‌گفت...اطرافیانش می‌گفتند: هنوز او دقیق ماجرا را نمی‌داند؛ یعنی خدا تا کی می‌خواهد از ذهن او محافظت کند؟ دقیق ماجرا چه بود؟ جوان رشیدی را هل می‌دهند؛ روی زمین می‌افتد؛ با چاقو شرحه شرحه‌اش می‌کنند؛ بعد سرش را از تنش... بعد او را توی آتش می‌اندازند؛ من کسی را دیدم که تکه‌های سوخته‌ای را جابه‌جا می‌کند و می‌گوید: یا صاحب الزمان... راست می‌گوید: یا صاحب الزمان...ببین چه طور برای آمدنت خاکستر شده‌اند... پیرزنی از دویدنها و ترسیدنهایش توی مسجد می‌گفت...با دو تا جوان پناه می‌برند به آشپزخانه...مسجد را آتش می‌زنند... پیرزن وسط حرفهایش رسید به نقشی که روی زمین بود و گفت: این یکی از جوانهاست... اینجا جای موبایلش است...این هم خودش... خودش؛ خاکستری که روی زمین مسجد مانده است..‌. مسجد... بیمارستان... پرستاری که توی بیمارستان آتش زده‌اند... مردی که خون روی دست‌هایش را به همه نشان می‌داد و می‌گفت: این خون دخترم است...دخترم را با گلوله زدند...مرد هی تکرار می‌کرد...مرد باورش نمی‌شد...دختر سه ساله‌اش توی عکس با موهایی که خرگوشی بسته بودشان می‌خندید... گفتند وسط معرکه همسری را بی‌نصیب نگذاشتند تا که گوشی زنگ خورد؛ پشت خط به او گفتند؛ خوب گوش بده...این صدای جان دادن است...جان دادن همسرت...وقتی که ما دوره‌اش کرده‌ایم... من معلم جوانی را دیدم که دست به پهلو توی مسجد نشسته بود؛ پهلویی که غرق در خون بود؛ دوستانش نمی‌دانستند چه طور او را از شر گلوله‌‌های توی تنش خلاص کنند؛ راهی برای ورود به بیمارستان نبود؛ او به دوربین نگاه کرد...او خندید...او حرف زد...او هنوز پر از زندگی بود... گلوله‌ها ولی چه کار بلد بودند...او دست به پهلو دراز کشید...چشم‌هایش بسته شدند...دوربین نشان داد که او چه آرام جان داد... سجادی
هدایت شده از سجادی
با سر و صدای بیرون اتاق از خواب پریدم.  _امتحانا مجازی شد! به خدا راست میگم! بر می‌گردیم خونه هامون!  به سختی یکی از چشمانم را باز کردم و در خواب و بیداری به سرعت کانال خبری دانشگاه را آوردم‌. با سلام و احترام. به استحضار دانشجویان گرامی می‌رساند.... هرچه جلو می‌رفتم چشمانم باز تر می‌شد. هنوز صدای جیغ و داد بچه ها بیرون اتاق شنیده می‌شد. خبر قطعی مجازی شدن امتحانات را که خواندم به کلی خواب از سرم پرید‌. با یک حرکت تمرین شده، مثل هرروز از تخت پایین پریدم.  اتاق؛ تاریک بود و از لای پرده، نور ضعیفی، به نقش و نگار فرش می‌تابید. کلید لامپ را زدم. با صدای بلند شروع کردم به صدا زدن بچه ها: _بلند شید باید برگردیم شهرامون صدای اعتراض بچه ها بلند شد‌ _بابا خاموش کن چراغو خوابیدیم مثلا خندیدم و طوری که بقیه بچه ها هم بیدار شوند گفتم _امتحانا مجازی شده عزیزان. _باشه بابا بیدار شدیم. آفرین تونستی خنده ام شدت گرفت‌. در اتاق را باز کردم تا صدای همهمه سالن خوابگاه، پس زمینه حرف‌هایم‌ شود.  _اون گوشی مبارکو بردارید، یه نگاه به کانال دانشگاه بندازید. فاطمه همانطور که با تندترین حالت ممکن سراغ موبایلش می‌رفت، گفت _به خدا اگه مسخره بازی درآورده باشی بلند میشم.... سکوتش طولانی شد. غمباد گرفت و با حالت گریه رو به من کرد _نننننه! اخه چرا؟ تازه درس خوندن دسته جمعی داشت بهم حال می‌داد بچه ها از گوشه گوشه خوابگاه یکی یکی خبردار شدند. همه دنبال بلیط بودند و گوشی به دست در سالن رژه می‌رفتند و برنامه برگشتشان را با خانواده تنظیم می‌کردند.  اتاق ما اما متفاوت از بقیه اتاق ها بود. ۶ تایی گعده گرفته بودیم و کانال های خبری را زیر و رو می‌کردیم _وای! تهرانو ببین! چقدر آدم... کل خیابونو به آتیش کشیدن که _مشهد از همه جا وضعش خراب تره. عمه من اونجاس میگه همینطوری دستت دسته دارن میریزن بیرون فاطمه اصفهانی با خنده عکس تجمع اصفهانی ها علیه اغتشاشات را نشانمان داد _مردم شهر مارو باش. سیل و طوفان و جنگ ایرانو نابود کنه، اصفهان هیچیش نمیشه من هم از بس در همین چند دقیقه پیج های شیرازی را چک کردم و دنبال خبری از آنجا بودم که تا چند ساعت هیچ محتوایی جز شیراز در اینستاگرامم بالا نمی‌آمد. خبر های ضد و نقیض از بچه ها به دستمان می‌رسید که دانشگاه می‌گوید فلان و خوابگاه می‌گوید بهمان. دست آخر خبرهای موثق حاکی از آن بود که معلوم نیست کی  برمی‌گردیم و وسیله های ضروری و خوراکی های خراب شدنی را برداریم و با خودمان ببریم. با شنیدن این خبر حسابی تو ذوقمان خورد.  بالاخره با هزار بهانه و غر و لند، سراغ چمدان هایمان رفتیم. لباس ها را یکی یکی جا می‌دادیم. کتاب و دفتر و کلاسور و جزوه ها را طبقه طبقه توی ساک می‌چیدیم و خورشت و غذاهایی که همین دو روز پیش یخچال را با آنها پر کرده بودیم را به زور می‌چپاندیم جای جای ساک و چمدان هایمان. در عرض یکی دو ساعت اتاق شلوغِ به جای مانده از شام و ریخت و پاش دیشب، رنگ غم گرفت. دمغ بودیم. هرکدام با چمدانمان گوشه ای نشسته بودیم. دیشب که داشتیم سرخوشانه فیلم می‌دیدم و شام می‌خوردیم و برای درس خواندن روز های آینده مان برنامه می‌ریختیم، حتی لحظه ای به اتفاقات امروز فکر هم نمی‌کردیم. وسط سکوت عجیب و غریب اتاق، مسخره بازی ام گل کرد. رفتم گوگل و آهنگ "میرن آدما" را جستجو کردم. صدای موبایلم را تا ته بالا بردم. چشمانم را بستم و سوزناک و پر شور با خواننده همخوانی کردم. _کجاست اون خونه؟ چی شد اون کوچه؟ آدماش کجان؟ متناسب با گفته های خواننده، ابتدا به اتاق و بعد به خودمان اشاره می‌کردم. قیافه بچه ها دیدنی بود. مانند شیری که با دیدن طعمه اش برای یورش خیز بر می‌دارد، آمادهٔ حمله بودند. منتظر هر حرکت ناگهانی بودم. اما به جای هر حرکتی یکی یکی بغض بچه ها ترکید. اشک ها قطره قطره روی لباس های داخل چمدان ها می‌ریخت. بهت زده آهنگ را قطع کردم. بی مقدمه اشک هایم جاری شد. نگاهمان که به هم می افتاد میان گریه می‌زدیم زیر خنده. حرف های مودبانه و پر از محبت بچه ها یکی یکی به سمتم روانه می‌شد و سپر دفاعی من فقط خنده بود.دم رفتنی اشک و لبخندمان را زدیم تَنگ هم و بی خبر از روزهای آینده، حسابی یکدیگر را در آغوش ها مچاله کردیم. قسمت اول فاطمه پیروی نژاد
هدایت شده از سجادی
_داداشم سربازه. پادگانه الان. کل خانواده دل نگران اونیم. الانم که با این اوضاع معلوم نیست کی بتونیم ازش خبر بگیریم خانم جوان کنار دستی ام همانطور که بشقاب پر از پوست تخمه را توی پلاستیک زباله خالی می‌کرد، آهی کشید و سری به نشان تاسف تکان داد. هوای کوپه دم کرده بود. چادر و ژاکتم را در آوردم تا کمی نفس تازه کنم. از آنجایی که می‌دانستم هیچکدام از خانم های هم کوپه ای با ورود و خروج سرزدهٔ آقای مهماندار مشکلی ندارند، روسری ام را در نیاوردم و لبه های بلندش را روی پیراهنم پهن کردم. _ان‌شاالله این نظام که سرنگون بشه این دل آشوبه های ما برای اطرافیانمون هم تموم میشه پوزخند پنهانی زدم و به نشانهٔ بی توجهی به حرفش موبایلم را برداشتم و دوباره برای ارسال پیام دست به کار شدم. اما بی فایده بود. باز هم خطای عجیب و غریب. مدام دایرهٔ سبزرنگ تماس را فشار میدادم و پشت سر هم افراد مختلف را می‌گرفتم. اما دریغ از یک بار صدای بوق. دلشوره یقه ام را چسبیده بود و ول نمی‌کرد. از طرفی فکر مامان بودم که نکند با بی خبری از من دلش هزار راه رود و از طرف دیگر فکر می‌کردم مگر چقدر اوضاع قاراش میش است که همه چیز از دسترس خارج شده... _اگه خوابت میاد، میخوای برو بالا بخوا با لبخند دختر جوانی که روبرویم نشسته بود، به خودم آمدم. تازه فهمیدم چقدر خوابم می‌آید و انگار او هم این را از خمیازه هایم فهمیده بود. لبخندی تحویلش دادم و خوشحال از اینکه تکلیف جای خوابم معلوم شده، شب بخیری گفتم و رفتم روی تخت طبقه بالا. _الان مثلا خامنه ای رو اگه ترامپ بیاد بگیره مث مادورو ببره، چی میشه؟ ملاف را تا روی سرم بالا کشیدم. دلم پنبه می‌خواست برای گوش های نازنینم. اگر زبان داشتند تا حالا حتما به بد و بیراه باز شده بود‌. برای آخرین بار تماس و پیامک را امتحان کردم. تازه سر درد و دل و حرف‌های تکراری خانم ها باز شده بود. تحلیل های سیاسی صد من یک غاز تحویل هم می‌دادند و از شنیده هایشان دربارهٔ حکومت ترامپ و شاهزاده رضا پهلوی در ایران می‌گفتند‌. چشمانم گرم شده بود. دلم می‌خواست زودتر به خواب بروم و صدای کوپه در ذهنم خاموش شود. قسمت دوم فاطمه پیروی نژاد
هدایت شده از سجادی
سلام کاش اینقدر از این روزها بنویسیم که هیچ جا...هیچ کسی نتواند انکار کند... گر چه حس می‌کنم به یک ضخامتی در پوست رسیده‌ایم که با عجیب و غریب‌ترین چیزها هیچ ککی نه می‌پرد و نه می‌گزدمان... خدا کند اسمش قساوت قلب نباشد وگرنه چه طور دست به قلمی، می‌تواند برای این حوادث ننویسد؟
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠