eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
898 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
📖| نام‌کتاب: داعشی و عاشقی 🖋| نوشته: مجیدملامحمدی ❓ |چرا بخونمش؟ داستانی است درباره دو عضو داعشی که حین مأموریت، متوجه میشوند شیعه ها آن چیزی نیستند که فرماندهان آنها در سوریه میگفتند! 👥 | مناسب چه‌کساییه؟ در همه سن ها مناسب می باشد. 🏷| خلاصه: داستان‌ درمورد دو عضو تکفیری داعش می باشد که برای ماموریتی باید در راه اربعین حضور پیدا کنند، در این ماموریت هر یک به مکانی در عراق باید بروند تا کار خود را به نحو احسنت انجام دهند، اما یک نفر از آنها با چالش هایی مواجه میشود.. ☕️ | جرعه‌ای از کتاب: ناگهان چهار مرد قوی هیکل از راه رسیدند، به دشداشه ام چنگ انداختند و من را کشان کشان به جایی کشاندند. آن ها که بودند؟! آنجا کجا بود؟! دورتادورم بیابان بود: لم یزرع و سوزناک. صدای باد می آمد. طوفان به پروبالم می پیچید. اسب ها احاطه ام کرده بودند. یکی از آن چهار نفر گفت: خودش است. وهب نصرانی! باید همین الا سر از تن او جدا سازیم! به خودم فشار آوردم که از چنگشان فرار کنم، نتوانستم. فریاد زدم: نه ! من یوسف هستم. یوسف یا جوزف فرانسوی. وهب دیگر کیست؟ مگر جانی هستید که میخواهید سرم را از تن جدا کنید؟! من که گناهی مرتکب نشده‌ام! ✉️| ✨معرفی کننده کتاب: خانم افشار برای معرفی کتاب موردنظرتان، به شخصی مدیر انار نیوز مراجعه کنید✅ ⸾‣@ANARSTORY🎙 ⸾‣@tarhe_tahavol🎙 ⸾‣@anar_newss🎙
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۴۱🎬 چندساعت‌بعد: -«سلام...» طاها با شنیدن صدای یاسر صاف نشسته و تلفن را کنار گوشش
🕸🦇 🎬 -«یه لحظه! تا اونجایی که من می‌دونم، خیلی سخت میشه شرکت دانش‌بنیانی رو پیدا کرد که بورسیه خارج بده! مگه اینکه...» یاسر حرف او را قطع می‌کند: -«مگه اینکه ارتباطات بین‌المللی شرکتو خیلی قوی باشه! یه نکته‌ی دیگه‌ام هست؛ شرکت نجاتو فقط به کِسایی بورسیه میده که رو موضوعات خاصِ پروژه‌ای کار کنن.» طاها ابرو در هم می‌کشد و به پشتی صندلی تکیه می‌دهد: -«موضوعات خاص پروژه‌ای یعنی چی دقیقاً؟» یاسر نگاهش را از پنجره و نم باران روی شیشه‌ها می‌دزدد و شانه بالا می‌اندازد: -«یعنی هرکی بخواد بورسیه بگیره، باید رو یه سری پروژه‌ کار کنه که خودِ شرکتو تعریف کِرده.» طاها با تردید می‌گوید: -«این که طبیعیه! در مقابل امتیازایی که میده، بایدم یه نفعی ببره.» -«خو آره، طبیعیه؛ اما ای شرکتو قضیوش فرق می‌کنه!» طاها چند لحظه سکوت می‌کند. صدای برخورد منظم باران با شیشه، ریتم مبهمی به افکارش می‌دهد: -«چرا تیکه تیکه اطلاعات میدی یاسر؟!» یاسر دست‌هایش را در هم گره می‌کند و کمی به جلو خم می‌شود: -«عامو، جدیداً اصلاً صبر نداریا! حواسوم هست...» با تاسف سر تکان می‌دهد و ادامه می‌دهد: -«با چندتا از دانشجوهایی که اونجا رفت‌وآمد داشتن چت کِردُم و اینارو فهمیدُم. یکی از موضوعات مهم که تقریباً اکثر دانشجوها روش کار می‌کنن، رو «مواد پیشرفته با قابلیت خودترمیمی» تمرکز داره. به ظاهر از نخبه‌های شیمی کمک می‌گیرن بَره صنعت هوافضا! ولی منابعی که دیدوم نشون می‌داد بخش زیادی از تحقیقاتو به حوزه‌ی نظامی نزدیکه. البته هنو مطمئن نیستما!» طاها با صدایی آرام زمزمه می‌کند: -«جالبه...» و از روی صندلی بلند می‌شود. ​قدم‌هایش آرام اما سنگین است. به سمت پنجره می‌رود و دست‌هایش را در جیب شلوارش فرو می‌کند. چراغ‌های خیابان در انعکاس قطرات باران، تار و درهم به نظر می‌رسند؛ درست مثل این پرونده! ​یاسر با چشم‌هایش او را دنبال می‌کند! منتظر‌ می‌ماند تا بالاخره زبان بازکند. -«یاسر! باید مطمئن شیم رامین پشتش به این شرکت گرم بوده یا کلا مسیرو اشتباه اومدیم؟» -«برا فهمیدن ای قضیو، باید ببینیم اسم رامین تو لیست دانشجوهای بورسیه‌شده‌شون هس یا نه. ولی یادت نره... گفتوم که سیستمشون خیلی سفت‌وسخته، به این راحتیا نمیشه توش سرک کشید!» ✔️ 🗓۱۴۰۵/۳/۱۱ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
امیرحسین ساجدی @SAJEDIFR4_5830137501221655830.mp3
زمان: حجم: 38.8M
شبتون آروم با نوای که آرامش بخش دلهاست ❤️ 🍎خلوت شبانہ باقࢪانمون.... 🌱 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #میشودماه‌را‌دزدید🌙 باز هم شب امده بود و تاریکی را همه جای جهان پاشیده بو
💥 📃 باران بی‌وقفه بر سقف آسایشگاه می‌کوبید. قطره‌ها با نظمی بیمارگونه روی پنجره می‌ریختند و خط‌های باریک آب را روی شیشه به راه می‌انداختند؛ خط‌هایی که انگار داشتند چیزی را می‌نوشتند، پیامی از جایی دور، از جایی پشت آن دیوارها. آسمان، خاکستریِ چرکینی داشت که نه شب بود و نه روز. مهی غلیظ باغچه‌های آسایشگاه را بلعیده بود و سایه‌ی درختان پیر همانند ستون‌هایی گمشده در عالم خواب، در سکوت ایستاده بودند. صدای رعد، همچون ناله‌های موجودی کهن، هر از گاهی در دل آسمان ترک می‌انداخت. در اتاق شماره ۲۷۳، سکوت سنگینی حاکم بود. جز صدای باران و گاه‌به‌گاه تکان خوردن تخت فلزی، چیز دیگری شنیده نمی‌شد. او کنار پنجره نشسته بود، بی‌حرکت. زانوهایش را بغل کرده، چانه‌اش را روی دست‌ها گذاشته بود و خیره شده بود به آینه‌ای که روی دیوار روبه‌رو نصب شده بود؛ آینه‌ای قدیمی با قاب چوبی که پوسیدگی درزهایش را در بر گرفته بود، و شیشه‌ای که ترک‌هایی چون ریشه‌های خشکیده در آن دویده بودند. این آینه برای دیگران چیزی نبود جز یک شیء تزئینی کهنه. اما برای او، نه. آن آینه مرز بود؛ مرزی باریک میان این دنیا و جهانی که فقط شب‌ها بیدار می‌شد. هر شب، وقتی چراغ‌ها خاموش می‌شدند، صدایی آرام از درون آینه برمی‌خاست. صدای گریه‌ی خفه‌ای، شبیه هق‌هق کودکی که فراموش شده باشد. صدایی که نمی‌خواست شنیده شود اما نمی‌توانست خاموش بماند. گاهی هم نجواهایی درهم و نامفهوم از درون آن می‌آمد؛ واژه‌هایی در زبانی ناشناخته، شبیه زبانی گمشده، چیزی میان زمزمه‌های جادوگران و شعرهای بی‌وزن. کسی باور نمی‌کرد. آن‌ها فقط نگاه می‌کردند، لبخند می‌زدند، و در پرونده‌اش چیزهایی می‌نوشتند. پارانویا. اختلال واقعیت. اختلال پس از حادثه. روزی یکی از پرستاران تازه‌کار، پسری جوان با صورتی که هنوز باور داشت می‌تواند نجات دهد، متوجه نگاه خیره و ثابت او شد. کمی مکث کرد، نزدیک‌تر آمد و آرام گفت: – همیشه به این آینه نگاه می‌کنی. چیزی می‌بینی اون تو؟ او، بدون اینکه نگاهش را از آینه بردارد، به آرامی گفت: – اون تو یه بچه هست. برادرمه. سکوتی کوتاه. پرستار نفسش را حبس کرد. – اما… برادرت… اون‌ که… نگفت. جمله را ناتمام گذاشت. چون هر چیزی که می‌خواست بگوید، انگار در برابر آن نگاه بی‌پلک و آن آینه‌ی ترک‌خورده، بی‌معنا بود. – فکر می‌کردن مرده. ولی اشتباه می‌کنن. اون هنوز اونجاست. گیر کرده… همون‌جا پشت شیشه. پرستار سعی کرد لبخندی بزند، اما چهره‌اش سرد بود. مثل اینکه چیزی در آن لحظه درون خودش ترک برداشته باشد. لحظه‌ای به آینه نگاه کرد. تصویر خودش در آن شکسته و موج‌دار بود، انگار داشت به موجودی ناآشنا نگاه می‌کرد. موهایش کشیده‌تر به نظر می‌رسید، چشم‌هایش تیره‌تر، و صورتش خسته‌تر از آنچه بود. یک لحظه حس کرد چیزی در پشت تصویرش تکان خورد. سایه‌ای که با او حرکت نمی‌کرد. با قدم‌هایی مردد از اتاق بیرون رفت. صدای در که بسته شد، او را دوباره به تنهایی‌اش سپرد. شب از راه رسید. چراغ‌ها خاموش شدند. سکوتی سنگین روی آسایشگاه افتاد، گویی ساختمان برای لحظه‌ای مرده بود. فقط صدای باد، از شکاف‌های پنجره‌ها، ناله‌ای ضعیف به درون می‌فرستاد. او هنوز کنار پنجره بود. آینه اندکی لرزید، یا شاید این فقط حس بود. حس چیزی که نمی‌خواهد دیده شود، اما منتظر است که کسی نگاه کند. زمزمه‌ها بازگشتند. این‌بار کمی بلندتر، کمی نزدیک‌تر. «بیا… هنوز اینجام…» او به‌سختی پلک زد. صدای گریه‌ی کودک بار دیگر آمد. بلندتر. واقعی‌تر. مثل کسی که پشت شیشه‌ای گرفتار شده و با مشت به آن می‌کوبد، بی‌آنکه صدای ضربه‌اش شنیده شود. کسی از پشت در اتاق می‌گذشت. صدای پاهایش برای لحظه‌ای از پشت دیوار عبور کرد. اما آن‌کس که کنار آینه ایستاده بود، تنها نبود. دیگر نه. و آن آینه، تنها یک آینه نبود. بلکه دروازه‌ای بود، شکسته اما زنده. دروازه‌ای که چیزی درونش تنفس می‌کرد. چیزی که سال‌ها پیش گم شده بود. چیزی که دیگران حاضر به دیدنش نبودند... شَہیــد ✍ 📆 #١۴٠۵/٠٣/١٢ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
Khamenei.ir6_144253728901879068.mp3
زمان: حجم: 12M
قرائت دعای توسل 🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا