eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
899 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
امیرحسین ساجدی @SAJEDIFR4_5830137501221655830.mp3
زمان: حجم: 38.8M
شبتون آروم با نوای که آرامش بخش دلهاست ❤️ 🍎خلوت شبانہ باقࢪانمون.... 🌱 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #میشودماه‌را‌دزدید🌙 باز هم شب امده بود و تاریکی را همه جای جهان پاشیده بو
💥 📃 باران بی‌وقفه بر سقف آسایشگاه می‌کوبید. قطره‌ها با نظمی بیمارگونه روی پنجره می‌ریختند و خط‌های باریک آب را روی شیشه به راه می‌انداختند؛ خط‌هایی که انگار داشتند چیزی را می‌نوشتند، پیامی از جایی دور، از جایی پشت آن دیوارها. آسمان، خاکستریِ چرکینی داشت که نه شب بود و نه روز. مهی غلیظ باغچه‌های آسایشگاه را بلعیده بود و سایه‌ی درختان پیر همانند ستون‌هایی گمشده در عالم خواب، در سکوت ایستاده بودند. صدای رعد، همچون ناله‌های موجودی کهن، هر از گاهی در دل آسمان ترک می‌انداخت. در اتاق شماره ۲۷۳، سکوت سنگینی حاکم بود. جز صدای باران و گاه‌به‌گاه تکان خوردن تخت فلزی، چیز دیگری شنیده نمی‌شد. او کنار پنجره نشسته بود، بی‌حرکت. زانوهایش را بغل کرده، چانه‌اش را روی دست‌ها گذاشته بود و خیره شده بود به آینه‌ای که روی دیوار روبه‌رو نصب شده بود؛ آینه‌ای قدیمی با قاب چوبی که پوسیدگی درزهایش را در بر گرفته بود، و شیشه‌ای که ترک‌هایی چون ریشه‌های خشکیده در آن دویده بودند. این آینه برای دیگران چیزی نبود جز یک شیء تزئینی کهنه. اما برای او، نه. آن آینه مرز بود؛ مرزی باریک میان این دنیا و جهانی که فقط شب‌ها بیدار می‌شد. هر شب، وقتی چراغ‌ها خاموش می‌شدند، صدایی آرام از درون آینه برمی‌خاست. صدای گریه‌ی خفه‌ای، شبیه هق‌هق کودکی که فراموش شده باشد. صدایی که نمی‌خواست شنیده شود اما نمی‌توانست خاموش بماند. گاهی هم نجواهایی درهم و نامفهوم از درون آن می‌آمد؛ واژه‌هایی در زبانی ناشناخته، شبیه زبانی گمشده، چیزی میان زمزمه‌های جادوگران و شعرهای بی‌وزن. کسی باور نمی‌کرد. آن‌ها فقط نگاه می‌کردند، لبخند می‌زدند، و در پرونده‌اش چیزهایی می‌نوشتند. پارانویا. اختلال واقعیت. اختلال پس از حادثه. روزی یکی از پرستاران تازه‌کار، پسری جوان با صورتی که هنوز باور داشت می‌تواند نجات دهد، متوجه نگاه خیره و ثابت او شد. کمی مکث کرد، نزدیک‌تر آمد و آرام گفت: – همیشه به این آینه نگاه می‌کنی. چیزی می‌بینی اون تو؟ او، بدون اینکه نگاهش را از آینه بردارد، به آرامی گفت: – اون تو یه بچه هست. برادرمه. سکوتی کوتاه. پرستار نفسش را حبس کرد. – اما… برادرت… اون‌ که… نگفت. جمله را ناتمام گذاشت. چون هر چیزی که می‌خواست بگوید، انگار در برابر آن نگاه بی‌پلک و آن آینه‌ی ترک‌خورده، بی‌معنا بود. – فکر می‌کردن مرده. ولی اشتباه می‌کنن. اون هنوز اونجاست. گیر کرده… همون‌جا پشت شیشه. پرستار سعی کرد لبخندی بزند، اما چهره‌اش سرد بود. مثل اینکه چیزی در آن لحظه درون خودش ترک برداشته باشد. لحظه‌ای به آینه نگاه کرد. تصویر خودش در آن شکسته و موج‌دار بود، انگار داشت به موجودی ناآشنا نگاه می‌کرد. موهایش کشیده‌تر به نظر می‌رسید، چشم‌هایش تیره‌تر، و صورتش خسته‌تر از آنچه بود. یک لحظه حس کرد چیزی در پشت تصویرش تکان خورد. سایه‌ای که با او حرکت نمی‌کرد. با قدم‌هایی مردد از اتاق بیرون رفت. صدای در که بسته شد، او را دوباره به تنهایی‌اش سپرد. شب از راه رسید. چراغ‌ها خاموش شدند. سکوتی سنگین روی آسایشگاه افتاد، گویی ساختمان برای لحظه‌ای مرده بود. فقط صدای باد، از شکاف‌های پنجره‌ها، ناله‌ای ضعیف به درون می‌فرستاد. او هنوز کنار پنجره بود. آینه اندکی لرزید، یا شاید این فقط حس بود. حس چیزی که نمی‌خواهد دیده شود، اما منتظر است که کسی نگاه کند. زمزمه‌ها بازگشتند. این‌بار کمی بلندتر، کمی نزدیک‌تر. «بیا… هنوز اینجام…» او به‌سختی پلک زد. صدای گریه‌ی کودک بار دیگر آمد. بلندتر. واقعی‌تر. مثل کسی که پشت شیشه‌ای گرفتار شده و با مشت به آن می‌کوبد، بی‌آنکه صدای ضربه‌اش شنیده شود. کسی از پشت در اتاق می‌گذشت. صدای پاهایش برای لحظه‌ای از پشت دیوار عبور کرد. اما آن‌کس که کنار آینه ایستاده بود، تنها نبود. دیگر نه. و آن آینه، تنها یک آینه نبود. بلکه دروازه‌ای بود، شکسته اما زنده. دروازه‌ای که چیزی درونش تنفس می‌کرد. چیزی که سال‌ها پیش گم شده بود. چیزی که دیگران حاضر به دیدنش نبودند... شَہیــد ✍ 📆 #١۴٠۵/٠٣/١٢ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
Khamenei.ir6_144253728901879068.mp3
زمان: حجم: 12M
قرائت دعای توسل 🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۴۲🎬 -«یه لحظه! تا اونجایی که من می‌دونم، خیلی سخت میشه شرکت دانش‌بنیانی رو پیدا کر
🕸🦇 🎬 سکوت بینشان کش آمده؛ قطرات باران به شیشه بخار کرده می‌خورد و چک‌چک بی‌وقفه‌اش افکار پریشان طاها را پریشان‌تر می‌کند. آنقدر در پیچش افکار درهمش، میان برگه‌های پرونده‌ها گم شده که متوجه نمی‌شود یاسر پشت سرش ایستاده. میان هیاهوی خیابان یک‌لحظه چشمانش میخ او می‌شوند. کلاه کاسکتش را در آورده و روی دسته‌ی موتور آویزان کرده بود. کیفش را زیر کاپشن پنهان می‌کند و مانع خیس شدنش می‌شود. با حرکتی به سمت ساختمان می‌دود و می‌خواهد خودش را از هجوم قطره‌های سرکش در امان نگه‌دارد. طاها چشمانش را می‌بندد و محکم نفس می‌کشد. حس ششمش، او را متقاعد می‌کند که مقصدش همین اتاق است! یاسر می‌خواهد چیزی بگوید که در باز می‌شود و کمیل سرش را داخل می‌آورد: «مزاحم که نیستم؟» یاسر که شوکه شده می‌گوید: -«ببینم عامو؟ تو هنو یاد نگرفتی بایستی در بزنی بعد بیای تو برادر؟» طاها فکش را منقبض می‌کند و خودش را متقاعد می‌کند که صحبت کند. رویش را به سمت کمیل می‌چرخاند: -«سلام» کمیل وارد اتاق می‌شود و دستش را بالا می‌آورد و می‌گوید: -«سلام، مثل اینکه وسط جلسه‌تون رسیدم!» کمیل در را پشت سرش می‌بندد و زیپ کاپشن خیسش را می‌کشد. از زیر کاپشنش کیف و پوشه‌ی نازکی بیرون می‌آورد و با تکان‌تکان، سعی می‌کند قطرات باران را از رویشان پرت کند. یاسر دستش را حائل صورتش می‌کند و می‌گوید: -«نکن عامو! خودت موش آب کشیده شدی هیچ، مارو هم می‌خوای خیس کنی؟» با لبخند می‌رود سمتش و یکهو محکم بغلش می‌کند: «شنیدوم تلفات دادی؟ پات بهتره؟» کمیل که در بغل یاسر له شده، با صدایی خفه می‌گوید: - «بد نیست اگه نخوای دنده‌هام رو هم بشکنی!» یاسر چندباری به پشتش می‌زند و با خنده رهایش می‌کند: «خو؟ چه خبرا؟» کمیل دستش را روی پوشه گذاشته و می‌نشیند. -«دیشب که بهم گفتی پرونده رو بخونم، راجع به رامین خیلی تحقیق کردم.» این بار حتی طاها هم از کنار پنجره فاصله می‌گیرد. کمیل ادامه می‌دهد: -«یه اسم پیدا کردم» چشم‌های یاسر ریز می‌شود. -«چه اسمی؟» کمیل نگاه کوتاهی به طاها می‌اندازد. نگاهی که بیشتر شبیه محک زدن واکنش اوست تا نگاه معمولی. آرام می‌گوید: -«شرکت نجات...» یاسر و طاها همزمان به هم نگاه می‌کنند. کمیل منتظر واکنش آنهاست که طاها دست به سینه می‌شود و پوزخندی روی لبش می‌نشیند: -«این همه تحقیق کردی که به اینا برسی؟ خوب از خودمون میپرسیدی بهت میگفتیم.» همین جمله کافی بود که هیزم درون کمیل شعله بکشد و روانش را به هم بریزد. میخواهد زبان باز کند که یاسر پیش قدم می‌شود. روی شانه‌ی کمیل می‌زند و می‌خندد: -«دست خوش عامو، اگه میدونستیم یه کمیل بیخ گوشمون داریم که ایقَدر فرزِ خو زودتر میامدیم سراغت» اما انگار، یاسر چندان موفق نبود که کمیل یکهو از جایش بلند می‌شود... ✔️ 🗓۱۴۰۵/۳/۱۳ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
باغ انارغدیر پایانی_mixdown.mp3
زمان: حجم: 18.4M
📻 آخرین بانگ | به یک باره صدای سُم اسبی می‌آید که با سرعت به آن‌ها نزدیک می‌شود. رو می‌گرداند. سوارکار را می‌شناسد. پیک ابوابراهیم است. به آن‌ها می‌‌رسد و نقابش را برمی‌دارد. نفس‌نفس می‌زند. چه مورد ضروری باعث شده سوارکار آنقدر تعجیل کند؟ پیک ابوابراهیم بیش از این آن‌ها را منتظر نمی‌گذارد. _«برگردید... ابو ابراهیم سخنی دارد.» ✍🏻نویسند: سیده زهرا مرقدیان 🎙گویندگان: مهدی تهوری، محمدهادی شریفی، سید امیر میررضایی، امین اخگر، مهندس محسن، شفق صوفی 👤قاری قرآن: هادی عبوسی 🎶 ادیتور: seyyed ✨ کاری از مجموعه فرهنگی هنری باغ انار @ANARSTORY @anar_newss
دست بالا رفته علی(ع) را جدی نگرفتند که سر حسین (ع) بالای نیزه رفت..! 🔰@hasanvand_mahdi
متن کامل پیام حضرت آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای رهبر انقلاب اسلامی به‌مناسبت عید غدیر، سی و هفتمین سالگرد ارتحال حضرت امام خمینی (ره) و آغاز رهبری حضرت آیت‌الله شهید سیدعلی خامنه‌ای.pdf
حجم: 804.7K
📖 متن کامل پیام حضرت آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای رهبر انقلاب اسلامی به‌مناسبت عید غدیر، سی و هفتمین سالگرد ارتحال حضرت امام خمینی (ره) و آغاز رهبری حضرت آیت‌الله شهید سیدعلی خامنه‌ای | ۱۴/خرداد/۱۴۰۵ 🔗 farsi.khamenei.ir/news-content?id=62998 📲 @rahbar_enghelab_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا