eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
898 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
Khamenei.ir6_144253728901879068.mp3
زمان: حجم: 12M
قرائت دعای توسل 🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۴۲🎬 -«یه لحظه! تا اونجایی که من می‌دونم، خیلی سخت میشه شرکت دانش‌بنیانی رو پیدا کر
🕸🦇 🎬 سکوت بینشان کش آمده؛ قطرات باران به شیشه بخار کرده می‌خورد و چک‌چک بی‌وقفه‌اش افکار پریشان طاها را پریشان‌تر می‌کند. آنقدر در پیچش افکار درهمش، میان برگه‌های پرونده‌ها گم شده که متوجه نمی‌شود یاسر پشت سرش ایستاده. میان هیاهوی خیابان یک‌لحظه چشمانش میخ او می‌شوند. کلاه کاسکتش را در آورده و روی دسته‌ی موتور آویزان کرده بود. کیفش را زیر کاپشن پنهان می‌کند و مانع خیس شدنش می‌شود. با حرکتی به سمت ساختمان می‌دود و می‌خواهد خودش را از هجوم قطره‌های سرکش در امان نگه‌دارد. طاها چشمانش را می‌بندد و محکم نفس می‌کشد. حس ششمش، او را متقاعد می‌کند که مقصدش همین اتاق است! یاسر می‌خواهد چیزی بگوید که در باز می‌شود و کمیل سرش را داخل می‌آورد: «مزاحم که نیستم؟» یاسر که شوکه شده می‌گوید: -«ببینم عامو؟ تو هنو یاد نگرفتی بایستی در بزنی بعد بیای تو برادر؟» طاها فکش را منقبض می‌کند و خودش را متقاعد می‌کند که صحبت کند. رویش را به سمت کمیل می‌چرخاند: -«سلام» کمیل وارد اتاق می‌شود و دستش را بالا می‌آورد و می‌گوید: -«سلام، مثل اینکه وسط جلسه‌تون رسیدم!» کمیل در را پشت سرش می‌بندد و زیپ کاپشن خیسش را می‌کشد. از زیر کاپشنش کیف و پوشه‌ی نازکی بیرون می‌آورد و با تکان‌تکان، سعی می‌کند قطرات باران را از رویشان پرت کند. یاسر دستش را حائل صورتش می‌کند و می‌گوید: -«نکن عامو! خودت موش آب کشیده شدی هیچ، مارو هم می‌خوای خیس کنی؟» با لبخند می‌رود سمتش و یکهو محکم بغلش می‌کند: «شنیدوم تلفات دادی؟ پات بهتره؟» کمیل که در بغل یاسر له شده، با صدایی خفه می‌گوید: - «بد نیست اگه نخوای دنده‌هام رو هم بشکنی!» یاسر چندباری به پشتش می‌زند و با خنده رهایش می‌کند: «خو؟ چه خبرا؟» کمیل دستش را روی پوشه گذاشته و می‌نشیند. -«دیشب که بهم گفتی پرونده رو بخونم، راجع به رامین خیلی تحقیق کردم.» این بار حتی طاها هم از کنار پنجره فاصله می‌گیرد. کمیل ادامه می‌دهد: -«یه اسم پیدا کردم» چشم‌های یاسر ریز می‌شود. -«چه اسمی؟» کمیل نگاه کوتاهی به طاها می‌اندازد. نگاهی که بیشتر شبیه محک زدن واکنش اوست تا نگاه معمولی. آرام می‌گوید: -«شرکت نجات...» یاسر و طاها همزمان به هم نگاه می‌کنند. کمیل منتظر واکنش آنهاست که طاها دست به سینه می‌شود و پوزخندی روی لبش می‌نشیند: -«این همه تحقیق کردی که به اینا برسی؟ خوب از خودمون میپرسیدی بهت میگفتیم.» همین جمله کافی بود که هیزم درون کمیل شعله بکشد و روانش را به هم بریزد. میخواهد زبان باز کند که یاسر پیش قدم می‌شود. روی شانه‌ی کمیل می‌زند و می‌خندد: -«دست خوش عامو، اگه میدونستیم یه کمیل بیخ گوشمون داریم که ایقَدر فرزِ خو زودتر میامدیم سراغت» اما انگار، یاسر چندان موفق نبود که کمیل یکهو از جایش بلند می‌شود... ✔️ 🗓۱۴۰۵/۳/۱۳ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
باغ انارغدیر پایانی_mixdown.mp3
زمان: حجم: 18.4M
📻 آخرین بانگ | به یک باره صدای سُم اسبی می‌آید که با سرعت به آن‌ها نزدیک می‌شود. رو می‌گرداند. سوارکار را می‌شناسد. پیک ابوابراهیم است. به آن‌ها می‌‌رسد و نقابش را برمی‌دارد. نفس‌نفس می‌زند. چه مورد ضروری باعث شده سوارکار آنقدر تعجیل کند؟ پیک ابوابراهیم بیش از این آن‌ها را منتظر نمی‌گذارد. _«برگردید... ابو ابراهیم سخنی دارد.» ✍🏻نویسند: سیده زهرا مرقدیان 🎙گویندگان: مهدی تهوری، محمدهادی شریفی، سید امیر میررضایی، امین اخگر، مهندس محسن، شفق صوفی 👤قاری قرآن: هادی عبوسی 🎶 ادیتور: seyyed ✨ کاری از مجموعه فرهنگی هنری باغ انار @ANARSTORY @anar_newss
دست بالا رفته علی(ع) را جدی نگرفتند که سر حسین (ع) بالای نیزه رفت..! 🔰@hasanvand_mahdi
متن کامل پیام حضرت آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای رهبر انقلاب اسلامی به‌مناسبت عید غدیر، سی و هفتمین سالگرد ارتحال حضرت امام خمینی (ره) و آغاز رهبری حضرت آیت‌الله شهید سیدعلی خامنه‌ای.pdf
حجم: 804.7K
📖 متن کامل پیام حضرت آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای رهبر انقلاب اسلامی به‌مناسبت عید غدیر، سی و هفتمین سالگرد ارتحال حضرت امام خمینی (ره) و آغاز رهبری حضرت آیت‌الله شهید سیدعلی خامنه‌ای | ۱۴/خرداد/۱۴۰۵ 🔗 farsi.khamenei.ir/news-content?id=62998 📲 @rahbar_enghelab_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۴۳🎬 سکوت بینشان کش آمده؛ قطرات باران به شیشه بخار کرده می‌خورد و چک‌چک بی‌وقفه‌اش
🕸🦇 🎬 پایه‌های فلزی صندلی با صدایی تیز و گوش‌خراش، روی سرامیک کشیده شده و سکوت اتاق را می‌شکنند. -«اصلاً معلوم هست چرا منو درگیر این پرونده کردی؟ تکلیفتو با خودت روشن کن! با این رفتارات صورت مسئله پاک نمی‌شه!» رگ شقیقه‌ی طاها نبض می‌زند. فکش آن‌قدر منقبض شده که درد تا اعصاب دندان‌هایش تیر می‌کشد. چند لحظه فقط به نقطه‌ای نامعلوم خیره می‌ماند؛ انگار برای کنترل ناراحتی‌اش که مدام زیر پوست می‌جوشد، تمام توانش را به کار گرفته است. کمیل دم عمیقی می‌گیرد و زیر لب می‌گوید: -لااله‌الاالله... بعد پوشه را باز می‌کند. چند برگه از میان اسناد بیرون می‌کشد و روی میز پخش می‌کند. -«رامین سه ماه قبل از مرگش، حداقل هفت بار با یکی از مدیرهای میانی نجات تماس گرفته.» یاسر که هنوز از تغییر ناگهانی رفتار او متعجب است، ابرو در هم می‌کشد. -ای مدیر که میگی دقیقاً کیه؟ کمیل یکی از برگه‌ها را جلو می‌فرستد. -این گزارش تماس‌هاشه. خط گوشی متعلقه به مهندس اشکان جهرمی. مکث کوتاهی می‌کند. -می‌شناسیدش کـ... یاسر حرفش را قطع می‌کند. -این جهرمی برادر شهید احمد جهرمی نیست؟ برای نخستین بار توجه کامل طاها از دعوا و تنش اتاق جدا می‌شود. خم می‌شود و برگه را از روی میز برمی‌دارد. چشم‌هایش روی ستون تاریخ‌ها حرکت می‌کند. یک بار. دوبار. ناگهان روی آخرین ردیف متوقف می‌شود. حسی ناخوشایند مثل پنجه‌ای سرد دور معده‌اش چنگ می‌اندازد. تاریخ آخرین تماس مصادف است با روز قبل از دستگیری رامین. بدتر از همه، اینکه اشکان جهرمی برای او اسم غریبه‌ای نبوده و نیست. مردی که سال‌ها با سخنرانی‌ها و موضع‌گیری‌های جهت‌دارش دردسر زیادی درست کرده بود. انگشتان طاها آرام روی کاغذ ضرب گرفته و فکری تاریک و آزاردهنده در ذهنش شکل می‌گیرد. این نمی‌تواند یک تماس اتفاقی باشد. -اینطوری نمی‌شه... صدایش آرام است؛ اما آن‌قدر قاطع که هر دو نفر چشمشان میخِ او می‌شود. -باید یکی رو بفرستیم داخل. یاسر ابرو بالا می‌اندازد. -یعنی کوجا؟ طاها پوشه را می‌بندد. صدای بسته شدن آن در اتاق می‌پیچد. -شرکت نجات. کمیل و یاسر نگاهی کوتاه به هم می‌اندازند. هیچ‌کدام چیزی نمی‌گویند. طاها ادامه می‌دهد: -یکی رو به عنوان دانشجو... کارآموز... پژوهشگر... هر چیزی که جلب توجه نکنه. مکث می‌کند. نگاهش بین چهره‌ی آن دو می‌چرخد. -چون اگه حدسم درست باشه، جواب خیلی از سؤال‌هامون اونجاست. ✔️ 🗓۱۴۰۵/۳/۱۴ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #صداهایی‌از‌دیوار باران بی‌وقفه بر سقف آسایشگاه می‌کوبید. قطره‌ها با نظمی
💥 📃 🚪 روز بعد، باران قطع نشده بود. انگار آسمان تصمیم گرفته بود گریه کند؛ گریه‌ای بی‌صدا اما بی‌پایان. مه غلیظی آسایشگاه را بلعیده بود، طوری که حتی شاخه‌های درختان از پنجره پیدا نبودند. همه چیز انگار رنگ باخته بود، حتی صداها. صبح که پرستارها وارد اتاق شدند، او هنوز کنار پنجره بود، با همان وضعیت، بی‌حرکت. انگار شب را نخوابیده بود. نگاهش به آینه خشکیده بود؛ چشمانی بی‌نور، اما آگاه. پرستار ارشد سری تکان داد و به دیگری گفت: – باز هم همون‌طوره. یه جلسه‌ی دیگه با روان‌پزشک براش بذار. شاید بالاخره حرف بزنه. اما او حرف زده بود. فقط کسی گوش نداده بود. آن روز، هیچ‌کس متوجه نشد که آینه ترک تازه‌ای برداشته است. ترک ریزی در گوشه‌ی بالا، جایی که نور چراغ‌ خواب شب‌هنگام آن را لمس می‌کرد. انگار چیزی از درون، برای خروج تقلا کرده بود. شیشه زنده بود. نفس می‌کشید. و حالا زخمی‌تر شده بود. در بعدازظهر، زمان ملاقات بود. اما برای او، هیچ‌کس نیامد. همیشه همین بود. تنها. حتی در خاطراتش، بیشتر چهره‌ها محو بودند. فقط یکی را با وضوح می‌دید: پسربچه‌ای با چشمان سبز و لبخندی خجول، که همیشه گوشه‌ی آینه پنهان شده بود. اسم نداشت. نه در پرونده‌ها، نه در ذهن دیگران. اما در دل او، وجود داشت. مثل زخمی کهنه. یادش آمد. روزهایی که به خانه‌ی قدیمی بازگشتند. بعد از آن اتفاق. بعد از ناپدید شدن او. مادر مدام می‌گفت: "برادری نداشتی، عزیزم. تو تنها فرزندم بودی." و پدر فقط سکوت می‌کرد. سکوتی که بلندتر از هر فریادی بود. نیمه‌شب. همه‌جا ساکت بود. او به‌آرامی از تخت برخاست. انگار چیزی صدایش می‌زد. صدایی آرام، مرطوب، کشیده: «بیا… بیا…» نه از درون آینه. بلکه از راهرو. در اتاقش باز بود. یا شاید هیچ‌وقت بسته نشده بود. پاهایش بر کف سرد آسایشگاه کشیده می‌شدند. صدای پاهایش در راهرو پیچید، شبیه پژواکی که از عمق گذشته برمی‌خاست. چراغ‌های اضطراری نور ضعیفی می‌دادند. همه‌جا بوی رطوبت، زنگ‌زدگی و ملافه‌های نشسته می‌داد. در انتهای راهرو، دری بود. رنگ‌پریده، قدیمی، با دستگیره‌ای زنگ‌زده. دری که همیشه قفل بود. همیشه بسته. جز حالا. دستش را دراز کرد. دستگیره را لمس کرد. سرد. نمناک. و در با ناله‌ای آرام باز شد. اتاق تاریک بود. اما نه کاملاً. نوری خاکستری از شیشه‌ی شکسته‌ی پنجره می‌تابید. درون اتاق، بوی خاک کهنه، بوی لباس‌های نم‌کشیده و بوی چیزی دیگر بود؛ چیزی شبیه سوخته‌شدن خاطره‌ای، شبیه پایان کودکانه‌ای که ناگهان سیاه شده باشد. وسط اتاق، چیزی افتاده بود: قاب عکسی شکسته. او آن را برداشت. شیشه‌اش خرد شده بود، اما عکس هنوز خوانا بود. یک پسر و یک دختر، کنار هم. شاید شش یا هفت ساله. پشت عکس، دستی لرزان نوشته بود: "تابستان ۱۳۷۸ – آخرین بار با هم." او عکس را نگاه کرد. دستش لرزید. چیزی در درونش فرو ریخت. چشمانش خیس شد، اما اشکی نریخت. نه این‌بار. و آن‌گاه صدای آن موجود آمد. این‌بار نه از آینه، نه از خاطره. بلکه از پشت سر. زمزمه‌ای: «تو منو جا گذاشتی… یادت میاد؟» او چرخید. و در تاریکی، چیزی ایستاده بود.. ٢✅ ✍ 📆 #١۴٠۵/٠٣/١۵ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344