امیرحسین ساجدی @SAJEDIFR4_5830137501221655830.mp3
زمان:
حجم:
38.8M
شبتون آروم با نوای #قرآن که آرامش بخش دلهاست ❤️
🍎خلوت شبانہ باقࢪانمون....
🌱#حالـــــتوسادهخوبکن
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #میشودماهرادزدید🌙 باز هم شب امده بود و تاریکی را همه جای جهان پاشیده بو
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#صداهاییازدیوار
باران بیوقفه بر سقف آسایشگاه میکوبید. قطرهها با نظمی بیمارگونه روی پنجره میریختند و خطهای باریک آب را روی شیشه به راه میانداختند؛ خطهایی که انگار داشتند چیزی را مینوشتند، پیامی از جایی دور، از جایی پشت آن دیوارها.
آسمان، خاکستریِ چرکینی داشت که نه شب بود و نه روز. مهی غلیظ باغچههای آسایشگاه را بلعیده بود و سایهی درختان پیر همانند ستونهایی گمشده در عالم خواب، در سکوت ایستاده بودند. صدای رعد، همچون نالههای موجودی کهن، هر از گاهی در دل آسمان ترک میانداخت.
در اتاق شماره ۲۷۳، سکوت سنگینی حاکم بود. جز صدای باران و گاهبهگاه تکان خوردن تخت فلزی، چیز دیگری شنیده نمیشد. او کنار پنجره نشسته بود، بیحرکت. زانوهایش را بغل کرده، چانهاش را روی دستها گذاشته بود و خیره شده بود به آینهای که روی دیوار روبهرو نصب شده بود؛ آینهای قدیمی با قاب چوبی که پوسیدگی درزهایش را در بر گرفته بود، و شیشهای که ترکهایی چون ریشههای خشکیده در آن دویده بودند.
این آینه برای دیگران چیزی نبود جز یک شیء تزئینی کهنه. اما برای او، نه. آن آینه مرز بود؛ مرزی باریک میان این دنیا و جهانی که فقط شبها بیدار میشد.
هر شب، وقتی چراغها خاموش میشدند، صدایی آرام از درون آینه برمیخاست. صدای گریهی خفهای، شبیه هقهق کودکی که فراموش شده باشد. صدایی که نمیخواست شنیده شود اما نمیتوانست خاموش بماند. گاهی هم نجواهایی درهم و نامفهوم از درون آن میآمد؛ واژههایی در زبانی ناشناخته، شبیه زبانی گمشده، چیزی میان زمزمههای جادوگران و شعرهای بیوزن.
کسی باور نمیکرد. آنها فقط نگاه میکردند، لبخند میزدند، و در پروندهاش چیزهایی مینوشتند.
پارانویا. اختلال واقعیت. اختلال پس از حادثه.
روزی یکی از پرستاران تازهکار، پسری جوان با صورتی که هنوز باور داشت میتواند نجات دهد، متوجه نگاه خیره و ثابت او شد. کمی مکث کرد، نزدیکتر آمد و آرام گفت:
– همیشه به این آینه نگاه میکنی. چیزی میبینی اون تو؟
او، بدون اینکه نگاهش را از آینه بردارد، به آرامی گفت:
– اون تو یه بچه هست. برادرمه.
سکوتی کوتاه. پرستار نفسش را حبس کرد.
– اما… برادرت… اون که…
نگفت. جمله را ناتمام گذاشت. چون هر چیزی که میخواست بگوید، انگار در برابر آن نگاه بیپلک و آن آینهی ترکخورده، بیمعنا بود.
– فکر میکردن مرده. ولی اشتباه میکنن. اون هنوز اونجاست. گیر کرده… همونجا پشت شیشه.
پرستار سعی کرد لبخندی بزند، اما چهرهاش سرد بود. مثل اینکه چیزی در آن لحظه درون خودش ترک برداشته باشد. لحظهای به آینه نگاه کرد. تصویر خودش در آن شکسته و موجدار بود، انگار داشت به موجودی ناآشنا نگاه میکرد. موهایش کشیدهتر به نظر میرسید، چشمهایش تیرهتر، و صورتش خستهتر از آنچه بود.
یک لحظه حس کرد چیزی در پشت تصویرش تکان خورد. سایهای که با او حرکت نمیکرد.
با قدمهایی مردد از اتاق بیرون رفت. صدای در که بسته شد، او را دوباره به تنهاییاش سپرد.
شب از راه رسید. چراغها خاموش شدند. سکوتی سنگین روی آسایشگاه افتاد، گویی ساختمان برای لحظهای مرده بود. فقط صدای باد، از شکافهای پنجرهها، نالهای ضعیف به درون میفرستاد.
او هنوز کنار پنجره بود. آینه اندکی لرزید، یا شاید این فقط حس بود. حس چیزی که نمیخواهد دیده شود، اما منتظر است که کسی نگاه کند. زمزمهها بازگشتند. اینبار کمی بلندتر، کمی نزدیکتر.
«بیا… هنوز اینجام…»
او بهسختی پلک زد. صدای گریهی کودک بار دیگر آمد. بلندتر. واقعیتر. مثل کسی که پشت شیشهای گرفتار شده و با مشت به آن میکوبد، بیآنکه صدای ضربهاش شنیده شود.
کسی از پشت در اتاق میگذشت. صدای پاهایش برای لحظهای از پشت دیوار عبور کرد.
اما آنکس که کنار آینه ایستاده بود، تنها نبود. دیگر نه.
و آن آینه، تنها یک آینه نبود.
بلکه دروازهای بود، شکسته اما زنده. دروازهای که چیزی درونش تنفس میکرد. چیزی که سالها پیش گم شده بود. چیزی که دیگران حاضر به دیدنش نبودند...
شَہیــد
#پایان✅
#ادامهدارد
#شهید✍
📆 #١۴٠۵/٠٣/١٢
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
Khamenei.ir6_144253728901879068.mp3
زمان:
حجم:
12M
قرائت دعای توسل
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۴۲🎬 -«یه لحظه! تا اونجایی که من میدونم، خیلی سخت میشه شرکت دانشبنیانی رو پیدا کر
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۴۳🎬
سکوت بینشان کش آمده؛ قطرات باران به شیشه بخار کرده میخورد و چکچک بیوقفهاش افکار پریشان طاها را پریشانتر میکند.
آنقدر در پیچش افکار درهمش، میان برگههای پروندهها گم شده که متوجه نمیشود یاسر پشت سرش ایستاده.
میان هیاهوی خیابان یکلحظه چشمانش میخ او میشوند.
کلاه کاسکتش را در آورده و روی دستهی موتور آویزان کرده بود.
کیفش را زیر کاپشن پنهان میکند و مانع خیس شدنش میشود.
با حرکتی به سمت ساختمان میدود و میخواهد خودش را از هجوم قطرههای سرکش در امان نگهدارد.
طاها چشمانش را میبندد و محکم نفس میکشد. حس ششمش، او را متقاعد میکند که مقصدش همین اتاق است!
یاسر میخواهد چیزی بگوید که در باز میشود و کمیل سرش را داخل میآورد: «مزاحم که نیستم؟»
یاسر که شوکه شده میگوید:
-«ببینم عامو؟ تو هنو یاد نگرفتی بایستی در بزنی بعد بیای تو برادر؟»
طاها فکش را منقبض میکند و خودش را متقاعد میکند که صحبت کند. رویش را به سمت کمیل میچرخاند:
-«سلام»
کمیل وارد اتاق میشود و دستش را بالا میآورد و میگوید:
-«سلام، مثل اینکه وسط جلسهتون رسیدم!»
کمیل در را پشت سرش میبندد و زیپ کاپشن خیسش را میکشد. از زیر کاپشنش کیف و پوشهی نازکی بیرون میآورد و با تکانتکان، سعی میکند قطرات باران را از رویشان پرت کند.
یاسر دستش را حائل صورتش میکند و میگوید:
-«نکن عامو! خودت موش آب کشیده شدی هیچ، مارو هم میخوای خیس کنی؟»
با لبخند میرود سمتش و یکهو محکم بغلش میکند: «شنیدوم تلفات دادی؟ پات بهتره؟»
کمیل که در بغل یاسر له شده، با صدایی خفه میگوید:
- «بد نیست اگه نخوای دندههام رو هم بشکنی!»
یاسر چندباری به پشتش میزند و با خنده رهایش میکند: «خو؟ چه خبرا؟»
کمیل دستش را روی پوشه گذاشته و مینشیند.
-«دیشب که بهم گفتی پرونده رو بخونم، راجع به رامین خیلی تحقیق کردم.»
این بار حتی طاها هم از کنار پنجره فاصله میگیرد.
کمیل ادامه میدهد:
-«یه اسم پیدا کردم»
چشمهای یاسر ریز میشود.
-«چه اسمی؟»
کمیل نگاه کوتاهی به طاها میاندازد.
نگاهی که بیشتر شبیه محک زدن واکنش اوست تا نگاه معمولی.
آرام میگوید:
-«شرکت نجات...»
یاسر و طاها همزمان به هم نگاه میکنند.
کمیل منتظر واکنش آنهاست که طاها دست به سینه میشود و پوزخندی روی لبش مینشیند:
-«این همه تحقیق کردی که به اینا برسی؟ خوب از خودمون میپرسیدی بهت میگفتیم.»
همین جمله کافی بود که هیزم درون کمیل شعله بکشد و روانش را به هم بریزد.
میخواهد زبان باز کند که یاسر پیش قدم میشود.
روی شانهی کمیل میزند و میخندد:
-«دست خوش عامو، اگه میدونستیم یه کمیل بیخ گوشمون داریم که ایقَدر فرزِ خو زودتر میامدیم سراغت»
اما انگار، یاسر چندان موفق نبود که کمیل یکهو از جایش بلند میشود...
#پایان_قسمت۴۳✔️
🗓۱۴۰۵/۳/۱۳
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
باغ انارغدیر پایانی_mixdown.mp3
زمان:
حجم:
18.4M
📻 آخرین بانگ
| به یک باره صدای سُم اسبی میآید که با سرعت به آنها نزدیک میشود.
رو میگرداند. سوارکار را میشناسد.
پیک ابوابراهیم است. به آنها میرسد و نقابش را برمیدارد.
نفسنفس میزند. چه مورد ضروری باعث شده سوارکار آنقدر تعجیل کند؟
پیک ابوابراهیم بیش از این آنها را منتظر نمیگذارد.
_«برگردید... ابو ابراهیم سخنی دارد.»
✍🏻نویسند:
سیده زهرا مرقدیان
🎙گویندگان:
مهدی تهوری، محمدهادی شریفی، سید امیر میررضایی، امین اخگر، مهندس محسن، شفق صوفی
👤قاری قرآن:
هادی عبوسی
🎶 ادیتور: seyyed
#آخرین_بانگ
✨ کاری از مجموعه فرهنگی هنری باغ انار
@ANARSTORY
@anar_newss
دست بالا رفته علی(ع)
را جدی نگرفتند که
سر حسین (ع)
بالای نیزه
رفت..!
#نسخ
🔰@hasanvand_mahdi
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
متن کامل پیام حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای رهبر انقلاب اسلامی بهمناسبت عید غدیر، سی و هفتمین سالگرد ارتحال حضرت امام خمینی (ره) و آغاز رهبری حضرت آیتالله شهید سیدعلی خامنهای.pdf
حجم:
804.7K
📖 متن کامل پیام حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای رهبر انقلاب اسلامی بهمناسبت عید غدیر، سی و هفتمین سالگرد ارتحال حضرت امام خمینی (ره) و آغاز رهبری حضرت آیتالله شهید سیدعلی خامنهای | ۱۴/خرداد/۱۴۰۵
🔗 farsi.khamenei.ir/news-content?id=62998
📲 @rahbar_enghelab_ir
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۴۳🎬 سکوت بینشان کش آمده؛ قطرات باران به شیشه بخار کرده میخورد و چکچک بیوقفهاش
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۴۴🎬
پایههای فلزی صندلی با صدایی تیز و گوشخراش، روی سرامیک کشیده شده و سکوت اتاق را میشکنند.
-«اصلاً معلوم هست چرا منو درگیر این پرونده کردی؟ تکلیفتو با خودت روشن کن! با این رفتارات صورت مسئله پاک نمیشه!»
رگ شقیقهی طاها نبض میزند.
فکش آنقدر منقبض شده که درد تا اعصاب دندانهایش تیر میکشد. چند لحظه فقط به نقطهای نامعلوم خیره میماند؛ انگار برای کنترل ناراحتیاش که مدام زیر پوست میجوشد، تمام توانش را به کار گرفته است.
کمیل دم عمیقی میگیرد و زیر لب میگوید:
-لاالهالاالله...
بعد پوشه را باز میکند. چند برگه از میان اسناد بیرون میکشد و روی میز پخش میکند.
-«رامین سه ماه قبل از مرگش، حداقل هفت بار با یکی از مدیرهای میانی نجات تماس گرفته.»
یاسر که هنوز از تغییر ناگهانی رفتار او متعجب است، ابرو در هم میکشد.
-ای مدیر که میگی دقیقاً کیه؟
کمیل یکی از برگهها را جلو میفرستد.
-این گزارش تماسهاشه. خط گوشی متعلقه به مهندس اشکان جهرمی.
مکث کوتاهی میکند.
-میشناسیدش کـ...
یاسر حرفش را قطع میکند.
-این جهرمی برادر شهید احمد جهرمی نیست؟
برای نخستین بار توجه کامل طاها از دعوا و تنش اتاق جدا میشود.
خم میشود و برگه را از روی میز برمیدارد.
چشمهایش روی ستون تاریخها حرکت میکند.
یک بار.
دوبار.
ناگهان روی آخرین ردیف متوقف میشود.
حسی ناخوشایند مثل پنجهای سرد دور معدهاش چنگ میاندازد.
تاریخ آخرین تماس مصادف است با روز قبل از دستگیری رامین.
بدتر از همه، اینکه اشکان جهرمی برای او اسم غریبهای نبوده و نیست.
مردی که سالها با سخنرانیها و موضعگیریهای جهتدارش دردسر زیادی درست کرده بود.
انگشتان طاها آرام روی کاغذ ضرب گرفته و فکری تاریک و آزاردهنده در ذهنش شکل میگیرد.
این نمیتواند یک تماس اتفاقی باشد.
-اینطوری نمیشه...
صدایش آرام است؛ اما آنقدر قاطع که هر دو نفر چشمشان میخِ او میشود.
-باید یکی رو بفرستیم داخل.
یاسر ابرو بالا میاندازد.
-یعنی کوجا؟
طاها پوشه را میبندد. صدای بسته شدن آن در اتاق میپیچد.
-شرکت نجات.
کمیل و یاسر نگاهی کوتاه به هم میاندازند.
هیچکدام چیزی نمیگویند.
طاها ادامه میدهد:
-یکی رو به عنوان دانشجو... کارآموز... پژوهشگر... هر چیزی که جلب توجه نکنه.
مکث میکند.
نگاهش بین چهرهی آن دو میچرخد.
-چون اگه حدسم درست باشه، جواب خیلی از سؤالهامون اونجاست.
#پایان_قسمت۴۴✔️
🗓۱۴۰۵/۳/۱۴
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344