.
|⇦•گم شدم ...
#قسمت_اول #روضه_حضرت_رقیه سلام الله علیها اجرا شده #شب_هفتم_محرم۱۴۰۳به نفسِ کربلایی مهدی رعنایی
●━━━━━━───────
*امشب شب نازدانه ابی عبدالله ست نه فقط علی اصغر این سه ساله ام باب الحوائج ها گره های بزرگ با دستای کوچکش باز می کنه ..الهی امشب هرکی برا رقیهی امام حسین خوب گریه کرد. جواز کربلا شو و سوریه اشو همین امشب از دست بی بی امضاشو بگیره.. *
آی گم شدم زجر در پی ام آمد
*خدا نکنه دختر گم بشه پسرم خدا نکنه ولی دختر یه چیزی دیگه س .. شاعر خیلی قشنگ گفته...*
صد پسر در خون بغلتد گم نگردد دختری
*دختر عزیز دردونه باباشه .. دختر بخوره زمین پدرم باش میخوره زمین .. وقتی این بچه گم شد تو دل بیابون تاریخ نوشته سه نفر مامور شدن برن بچه رو پیدا کنن به قافله برگردونن..اسماشونو که بگم قلب شما میلرزه .اولی حرمله بود همچین که مامورش کردن این بچه هایی که تو قافله بودن گفتن خدا کاشکی هرکی بره حرمله نره ..چرا من دلیلشو بگم ..آخه این به بچه شیرخوارهم رحم نمیکنه دیگه چه برسه دختر سه ساله ..یکیشون هم شمر بود.. هی به همدیگه نگاه میکردن میگفتن این میخواد بره رقیه رو پیدا کنه این همونیه که تو گودال سر بابامونو به حالت تشنه برید..خدایا هر کی میره این نره..یکی از اون سه نفر زجره به قول قویتر زجر رفت این بچه رو پیدا کرد که کاش نمیرفت.. تو تاریخ نوشتن زجرقصیالقلب بود اصلاً دلش برای هیشکی نمیسوخت.. اصلا دلش رحم نبود. کاروان معطله هرچی میکنن این سر بریده با این نیزه از تو خاک در بیاد بیرون نیومد یه نگاه کردن دیدن هر کاری می کنن چند نفری دور نیزه جمع شدن این نیزه رو از تو خاک تکون بدن دیدن نیزه در نمیاد. اومدن پیش امام سجاد چیه حکمت این نیزهای که از تو دل خاک بیرون نمیاد کاروان معطله باید حرکت کنیم ای دهانتان بشکنه امیر یزید معطل ماست یه نگاه به سر بریده کرد امام سجاد دید سر بریده برگشته داره عقب کاروانو نگاه میکنه فرمود: یکی از نازدانهها تو بیابون افتاده برش گردونید به کاروان ملحق کنید این نیزه هم از تو خاک در میاد. زجر رفت تو بیابونا تاریکه به هر بوتهی خاری میرسید یه لگد میزد. چرا ؟اگه بچه پشت این بوته خاره خودش بیرون بپره.. یا به یه بوتهی خاری رسید یه لگد زد دید صدای دختر بچهای اومد آخ کمرم..نمیگم بچه رو چه جوری به کاروان ملحق کرد... فقط همینقدر برات بگم موهای دخترو دور دستش پیچید هی رو خاک میکشید.. یا زهرا.. آورد جلو زینب دخترو انداخت پرتش کرد زینب دوید طرف این سه ساله گفت عمه تو اینقدر غصه داری بسته نمیگم با من چه کرد. فقط عمه جون بابا حسینم دیگه منو تو بیابون جا نذار اینا حیا ندارن ...ای حسین
.....ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.....
اَللّهُمَّ_عَجِّل_لِوَلیِّکَ_الفَرَج
#روضه_حضرت_رقیه_سلام_الله
#شب_هفتم_محرم
#حضرت_رقیه
#کربلایی_مهدی_رعنایی
┅═┄⊰༻↭༺⊱┄═┅
.👇
.
#قسمت_پایانی
#روضه #حضرت_رقیه سلام الله علیها اجرا شده #شب_هفتم_محرم۱۴۰۳به نفسِ کربلایی مهدی رعنایی
●━━━━━━───────
تو خرابه شمعم توش روشن نبود از نور مهتاب استفاده میکردن. زینب دونه دونه خارها رو از کف پای این بچه در میآورد..
طاهر دمشقی شبا سر یزیدو میذاشت روزانوش براش شعر میخوند تا خوابش ببره میگه یه شب نگاه کردم دیدم سر بریده تو تشت از گوشه چشمش داره اشک میریزه میگه از این صحنه خیلی وحشت کردم در همین حین دیدم از تو خرابه کنار کاخ صدای گریه بلنده این زن و بچه ریختن به هم چی شده ؟یزید از خواب یه لحظه پریدگفت طاهر چی شده چرا سر صدا میاد؟چرا نمیزارن ما بخوابیم؟ صدا زد امیر!بچه ی حسینه بهانه بابا گرفته باباشو براش ببرین..گفت: همین سر بریده رو براش ببرید ..یا اباعبدالله.. یه بزرگی میگفت کی گفته سرو تو طبق براش بردن
اینا بیحیاتر از این حرفا بودن.. موهای حسینو تو دستش گرفت دادهمینجور آورد تو خرابه پرت کرد جلوی این دختر بیا اینم بابات..دختر یه نگاه کرد دید جای هفده زخم کاری رو سر و صورت ابی عبدالله است یه دونه شو که همتون بلدید بگم آخه دیروز تو مجلس یزید یه دست کشید رو سر و صورت گفت:بابا کجا بودی؟ یه کلمه است ولی یه دنیا روضه پشتش خوابیده..گفت بابا کجا بودی سرت بوی شراب میده. خیال کردی نمیدونم شراب میخورد صاحب مقتل الحسین اینجوری نوشته..گاهی یزید شراب میخورد گاهی اضافههاشو کنار تشتی میریخته که سر بریده ابی عبدالله توشه..گاهی موقعها این جام شرابو میآورد بالا میگفت حسین نمیخوری خوب مزهای میده ها تعارف میکرد به حسین بی حیا.*
برا دستات طناب آورد
جلو رباب رفت آب آورد
بازم حیا نکرد کنار سرت شراب آورد
عموم رو نی خیلی غم خورد
به ما چشم نامحرم خورد
یه تازیون چند باری به جای من به عمه ام خورد
بچگونه داره حرف میزنه دیگه وایساد جلو اون بی حیا چی گفت
خیلی بدی یادت باشه
منو زدی یادت باشه
" رحم الله و غفر الله من نادا یا حسین"
.....ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.....
اَللّهُمَّ_عَجِّل_لِوَلیِّکَ_الفَرَج
#روضه_حضرت_رقیه_,سلام_الله
#شب_هفتم_محرم
#روضه_حضرت_رقیه
#کربلایی_مهدی_رعنایی
┅═┄⊰༻↭༺⊱┄═┅
👇
حاج سید رضا نریمانیFadaeian-Komeil-14040115 (4).mp3
زمان:
حجم:
17.47M
#روضه_حضرت_رقیه (س)
حاج #سید_رضا_نریمانی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیدنِ دستای بسته اومدی
پیش کاروان خسته اومدی
حالا که دیگه نمیتونم پاشم
حالا که پاهام شکسته اومدی
دخترت خیلی گرفتار شده
مثل عمه دست به دیوار شده
یه چیزی میگم به هیچکسی نگو
چشام از گرسنگی تار شده
بگو توو خرابه بندم نکنند
بیشتر از این گلهمندم نکنند
به خدا خیلی سرم درد میکنه
بگو از موهام بلندم نکنند
شنیدم موی تو هم کشیده شد
خیلی طول کشید سرت بُریده شد
شنیدم یکیش به کوفه برنگشت
نیزههایی که واست خریده شد
کی روی سینهت نشسته بابایی
چشمای نازت و بسته بابایی
هنوزم داره خون از لبت میره
دندونات و کی شکسته بابایی
*شاعر: #حامد_خاکی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
📋 میدونستم بابام از سفر میاد
#روضه_حضرت_رقیه (س)#پنجم_صفر
حاج سید رضا نریمانی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
میدونستم بابام از سفر میاد
بدونه من و زدن با سَر میاد
اونجوری که روزای خوشی گذشت
روزای ناخوشیم به سر میاد
بعد این شبِ سیاه سحر میاد
عمر بیکسی من به سر میاد
دندون جلوییم و دیدی شکست
چیزی نیست بابا دوباره در میاد
دخترت صبرش و نفروخته بابا
از شکایت لباش و دوخته بابا
بوی سوختگی میدم من مگه نه ؟
چیزی نیست موهام یکم سوخته بابا
سوالات من و کی جواب میده
کی جواب به این دل کباب میده
من چه آزاری بهش میرسونم
چرا حرمله من و عذاب میده؟!
حرمله خیلی بده، خیلی بده
حرمله با من سَرِ لج افتاده
انگاری منتظره حرف بزنم
تا جواب من و با لگد بده
اینا میخوان من و دلخونم کنن
تا با مادرم معادلم کنن
بگو من چیکار کنم تموم بشه
بگو من چیکار کنم ولم کنن....
#رضا_شریفی✍
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
📋 داشتی میرفتی از حرم، دم غروب بود
داشتی میرفتی از حرم، دم غروب بود
من و میبردی با خودت، اینجوری خوب بود
بمیرم از عطش لبات، شبیه چوب بود
دیدم خواب که دارم، میارم برات آب
با سیلیِ شمر بود، پریدم من از خواب
چی با زندگیم شد، رقیه یتیم شد
به دندون کشیدن، تو رو مثل گرگا
زورم میرسید کاش، به آدم بزرگا
مگه میره از یاد، چه جوری هُلت داد
برا تموم قافله، دعا میکردم
سَرِ رباب، با حرمله دعوا میکردم
گهوارهی اصغر و کاش، پیدا میکردم
دیدم که سرش رو، گرفته رو دست
روی نیزه با روسریِ، خودم بست
داداشی نیوفتی، یه خواهر نگفتی
با طعنه لگد زد، اینم یادگاری
میگفتند میخواستی، عموت و بیاری
میخندید و میزد، عموتم نیومد
تنورِ خولی دیدنت، تازه شنیدم
سنگا تو رو بوسیدنت، من نبوسیدم
فداسرت کجاست تنت، دیگه بریدم
غرورم شکسته، من حالم خرابه
مگه عمهمون جاش، توو بزم شرابه
تنم زرد و بیحسّ، سنان صدر مجلس
بابایی بمیرم، سرت ضربه دیده
هنوز جای لبهات، رو چوب یزیده
تَوونم رو بُرده، سر نیزه خونده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
📋 صدر نشین مجلس
#روضه_حضرت_زهرا (س)
#روضه_امام_حسین (ع)
#روضه_حضرت_رقیه (س)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یه روزی چندتا از این نامردا دور معاویه رو گرفته بودند؛ هرکدوم یه حرفی میزدند، هرکدوم یه پیشنهادی میدادند. همچین که مغیره شروع کرد حرف بزنه یهو امام حسن حرفش و قطع کرد، نذاشت مغیره ادامه بده گفت:« تو دیگه حرف نزن، تو همون کسی هستی که توو کوچهها...
مگه من یادم میره چه جوری مادر ما رو میزدی، حالا اومدی اینجا صدر جلسه میخوای پیشنهاد بدی، حرف بزنی»...
همچین که شروع کرد این سر رو ببوسه، از پیشونی شروع کرد بوسه بزنه؛ تا رسید به چشمای ابی عبدالله، رسید به گونههای باباش، همچین که این لبها رو رو لبهای باباش گذاشت گفت:« بابا جان! دیگه لبی برات نمونده بخوام ببوسم. حالا میفهمم اون نامرد دیروز توو مجلس همینجوری چوبش بالا میبرد رو لبهات میزد»...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.👇
.
📋 حالم و ببین، شکستگیهای بالم و ببین
#روضه_حضرت_رقیه (س)
حاج سید رضا نریمانی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حالم و ببین، شکستگیهای بالم و ببین
خونم خاکه اقبالم و ببین، بابایی
دستم و ببین، پای زخمی و خستهم و ببین
سَری که از درد بستم و ببین، بابایی
یه کاری واسه چشام کن
چشات و وا کن، نگام کن
از اون رگهای بریده
یه بار دیگه صدام کن
از وقتی، که رفتی صد بار مُردم
همهش کتک میخوردم، دارم میمیرم
هر بار که، اسم تو رو میبردم
بازم کتک میخوردم، دارم میمیرم
من بیتو، یعنی لباس پاره
گوشای بیگوشواره، یعنی یتیمی
من بیتو، یعنی چشای کمسو
یعنی سَرِ بدون گیسو، یعنی یتیمی
هی من و زدن، نگم از صبح تا کِی من و زدن
عمو دیده از نِی من و زدن، بابایی
حرف بد زدن، به جای هرکس که نزد زدن،
یا زهرا گفتم با لگد زدن، بابایی
تو که پیش ما نبودی
چرا پس اینقد کبودی
نگو مثل من موهات و
کشیده زَجرِ یهودی
ای بابا، تنت کجا جا مونده
موهات و کی سوزونده، برات بمیرم
ای بابا، چهجوری سر شد شبهات
هنوز که خشکه لبهات، برات بمیرم
#محمد_بیابانی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
📋 بابا! ببین مثل مادرت پهلوم سیاه شده
*بخش دوم صوت*
#روضه_حضرت_رقیه (س)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بابا! حرف شب شد، بزار از اون شبی برات بگم که از رو ناقه یهویی زمین خوردم. بابا! دست خودمم نبود یهو همین جور که رو ناقه خوابم برد، از رو ناقه زمین افتادم.
بابا! اون نامرد اومد دنبالم من توو این صحرا مثل بید میلرزیدم، از تاریکی میترسیدم، از تنهایی میترسیدم؛ یهو دیدم از دور نفر داره بهم نزدیک میشه همچین که به من رسید اول یه لگدی بهم زد.
بابا! من و از موهام گرفت از زمین بلندم کرد...
بابا! من یه چیزایی از مادرت شنیده بودم، یه چیزایی از مادرت توو قصهها بهم میگفتی
بابا! ببین مثل مادرت پهلوم سیاه شده
بابا! ببین مثل مادرت صورتم کبوده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
👇
.
.
#روضه_متنی _ دیرِ راهب و #اسارت خاندان آل الله _حاج مهدی رسولی
┄┅═══••↭••═══┅┄
از صبح دل تو دلش نیست ، یه خوابی دیده عیسی مسیح بهش گفته مهمون داری ... از صبح نشسته منتظر خدا این مهمون من کیه که عیسیِ پیغمبر اینجور سفارششُ کرده ... کأنَّ یه کِشِشی تو این دلشِ .. یه هول و وَلایی تو این دلش ایجاد شده ... همینجور منتظر ساعات گذشت ، ظهر شد عصر شد ، نزدیک غروب از دور یهو دید یه سیاهی داره نزدیک میشه ، اومد بیرون با دقت نگاه کرد دید یه قافله ای داره میاد ... همینجور که قافله نزدیکتر میشد نگاه کرد دید این قافله حالاتش عجیب غریبه ... یه عده مرد جنگی ، از سر و وضعشونم معلومه لا اُبالی ... پشت سرشون هشتاد و خورده ای زن و بچه قد و نیم قد ... یه آقایی روی ناقۀ لنگ ... دستاشو بستن ... پاهاشو از زیر شکم ناقه ...
نگاه میکنه به چهرۀ این قافله، خدا این قافله عجب عجیب غریبِ ... نه به اون مردایِ جنگی ، نه به این زن و بچه ... اینا کی ان؟.. نکنه اینا همون مهمونایی ان که عیسی مسیح به من وعده داده .. یه نگاهی درستی کرد دید بالایِ نیزه یه تعداد سرُ زدن .. اما این زن و بچه همش نگاهشون به یه سر که بین اون یکی سَرا مثل خورشید داره نور میده ...
هی نگاه میکنه ، خدایا چقدر نورانیِ این رأس مبارک ... این همون مهمونیِ که عیسی به من وعدۀ اومدنشو داده .. ایستاد، آرام آرام آمدند
راهب بگو ببینم تو این دِیرت یه جا برا استراحت ما هست یا نه؟ گفت بفرمایید میتونید اینجا استراحت کنید، میگه آمدن خودشون چادر زدن و اسباب غذا ، یه عده ای زن و بچه ها رو هم جمع کردن پشت دِیر (کلیسا) زن و بچه ها کنار هم ، آروم آروم داره غروب میشه، هوا داره سرد میشه ، لباس نامرتب تن این بچه ها ...
دید تو این زن و بچه ها چشم همه شون به یه خانم .. انگار همه پروانۀ دور اون شمعند ... صدا میزنه بچه ها بیان جلوتر، بچه ها تو پناه این دیوار پناه بگیرید ، سرما کمتر اذیت کنه .. یکی میگفت عمه پاهام .. یکی میگفت عمع امروز یکم عقب افتادم بد زدن تو کمرم .. صدا میزد کلثوم، چند تاشونو تو بغل کن .. رباب چند تاشونوم تو بغل کن .. فضه نزار این بچه ها جدای از هم بشینن .. صدا زد اون نازدانه ام بیاد بغل خودم عمه ... عمه فدات بشه عمه ..
┄┅═══••↭••═══┅┄
با یه زحمتی بچه ها رو خواباند، بگذرم اومد جلو ، به این نیزه دار گفت یه خواهشی ازت دارم.
_چیه؟ راهب چی میگی؟ گفت میتونم ازت خواهش کنم این سر امشب مهمون من باشه؟.. گفت اینجوری نمیشه، باید پولی بدی عطایی بدی . زری داد و سرُ از بالایِ نیزه پایین آورد .. شاید بی بی هی زیر لب داره میگه راهب میدونی قیمت اون سر چی بود؟.. راهب اون سر تو بغل زهرا بزرگ شده .. راهب قیمت اون سر رو این دختر فقط میدونه .. از اینجا به بعد رو ابن شهر آشوب در مناقبش نقل میکنه منم نقل میکنم، سرُ آورد با احترام در رو بست خدایا این سر کیه اینجوری دل منو میلرزونه ؟.. بگو راهب سر چیه؟.. یه اسم از کربلاش میاد دل ما میلرزه.. اما اینجا دید داره هاتفی صدا میزنه طوبی لَک .. طوبی لَک .. خوش به سعادتت .. خوش به سعادتت ..
خدایا چه خبره؟.. کیه این هاتف؟ .. دید نه، این سر عجیب غریبه، هی صدا زد با من حرف بزن، یه ذره با من حرف بزن ، دید نمیشه یهو صدا زد یا ربّ بِحَق عیسی تَأمُرُ هذا الرأس بتَکَلُّم مِنّی .. به این سر امر کن با من حرف بزنه .. یهو دید لبا داره به هم میخوره ..
الهی فدایِ اون لبای خونیت
آره این شده جوابِ مهربونیت ..
میگه گوشامو جلو بردم بینم چی میگه صدا اومد راهب میخوای چی بشنوی؟ صدا زد شما کی هستی ؟ خودتو به من معرفی کن، میگه دید دوباره لبا داره به هم میخوره،میخوای منو بشناسی؟ ..
أنا ابنُ محمدٍ المصطفی ... أنا ابنُ علیٍ المرتضی ... أنا ابنُ فاطمةِ الزهراء ... من میگما، شاید یهو صدایِ مادرش ..
راهب داره گوش میده، یهو دید لبا داره بازم به هم میخوره، صدا داره میاد راهب : انا المَظلوم ... انا الغَریب ... انا العَطشان ... قربونت بشم اینطوری نگو جگرِ راهب خون شد .... دیگه نتونست تحمل کنه خم شد وَ وَضَعَ خَدَّهُ عَلَى خَدِّهِ ... جایِ رقیه خالی .. جای رباب خالی .. جای سکینه خالی ... جای زینب خالی ... صورت رو صورت ابی عبدالله گذاشت ... راهب میدونی این صورت رو صورت کیا نشسته ... آقا چرا محاسنت خونیِ ... راهب ، اون خون ، خونه علی اکبرشِ ... هم غلام سیاه جُونِشِ ... هم خونه دونه دونه شهداشه ... از همه مهم تر خونه علی اصغرشِ ... آقا چرا محاسنت خاکستری شده ... ای داد ...
بابا ...
از رو نیز نگام میکردی یادته
من تو رو نگاه می کردم یادته
پای نیزه تن سیلی خوردم یادته
من همش زمین میخوردم یادته
چشم و گوش و دهن و دست شود مست اگر...
بشنویم و بنویسیم و بخوانیم: «حسین (ع)»
#روضه_حضرت_رقیه
#دیر_راهب
#روضه_شب_جمعه
#اسارت_خاندان_اهل_بیت_علیهم_السلام
#راس_الحسین_علیه_السلام
#روضه_دیر_راهب
.
.
#روضه_متنی _ دیرِ راهب و #اسارت خاندان آل الله _حاج مهدی رسولی
┄┅═══••↭••═══┅┄
از صبح دل تو دلش نیست ، یه خوابی دیده عیسی مسیح بهش گفته مهمون داری ... از صبح نشسته منتظر خدا این مهمون من کیه که عیسیِ پیغمبر اینجور سفارششُ کرده ... کأنَّ یه کِشِشی تو این دلشِ .. یه هول و وَلایی تو این دلش ایجاد شده ... همینجور منتظر ساعات گذشت ، ظهر شد عصر شد ، نزدیک غروب از دور یهو دید یه سیاهی داره نزدیک میشه ، اومد بیرون با دقت نگاه کرد دید یه قافله ای داره میاد ... همینجور که قافله نزدیکتر میشد نگاه کرد دید این قافله حالاتش عجیب غریبه ... یه عده مرد جنگی ، از سر و وضعشونم معلومه لا اُبالی ... پشت سرشون هشتاد و خورده ای زن و بچه قد و نیم قد ... یه آقایی روی ناقۀ لنگ ... دستاشو بستن ... پاهاشو از زیر شکم ناقه ...
نگاه میکنه به چهرۀ این قافله، خدا این قافله عجب عجیب غریبِ ... نه به اون مردایِ جنگی ، نه به این زن و بچه ... اینا کی ان؟.. نکنه اینا همون مهمونایی ان که عیسی مسیح به من وعده داده .. یه نگاهی درستی کرد دید بالایِ نیزه یه تعداد سرُ زدن .. اما این زن و بچه همش نگاهشون به یه سر که بین اون یکی سَرا مثل خورشید داره نور میده ...
هی نگاه میکنه ، خدایا چقدر نورانیِ این رأس مبارک ... این همون مهمونیِ که عیسی به من وعدۀ اومدنشو داده .. ایستاد، آرام آرام آمدند
راهب بگو ببینم تو این دِیرت یه جا برا استراحت ما هست یا نه؟ گفت بفرمایید میتونید اینجا استراحت کنید، میگه آمدن خودشون چادر زدن و اسباب غذا ، یه عده ای زن و بچه ها رو هم جمع کردن پشت دِیر (کلیسا) زن و بچه ها کنار هم ، آروم آروم داره غروب میشه، هوا داره سرد میشه ، لباس نامرتب تن این بچه ها ...
دید تو این زن و بچه ها چشم همه شون به یه خانم .. انگار همه پروانۀ دور اون شمعند ... صدا میزنه بچه ها بیان جلوتر، بچه ها تو پناه این دیوار پناه بگیرید ، سرما کمتر اذیت کنه .. یکی میگفت عمه پاهام .. یکی میگفت عمع امروز یکم عقب افتادم بد زدن تو کمرم .. صدا میزد کلثوم، چند تاشونو تو بغل کن .. رباب چند تاشونوم تو بغل کن .. فضه نزار این بچه ها جدای از هم بشینن .. صدا زد اون نازدانه ام بیاد بغل خودم عمه ... عمه فدات بشه عمه ..
┄┅═══••↭••═══┅┄
با یه زحمتی بچه ها رو خواباند، بگذرم اومد جلو ، به این نیزه دار گفت یه خواهشی ازت دارم.
_چیه؟ راهب چی میگی؟ گفت میتونم ازت خواهش کنم این سر امشب مهمون من باشه؟.. گفت اینجوری نمیشه، باید پولی بدی عطایی بدی . زری داد و سرُ از بالایِ نیزه پایین آورد .. شاید بی بی هی زیر لب داره میگه راهب میدونی قیمت اون سر چی بود؟.. راهب اون سر تو بغل زهرا بزرگ شده .. راهب قیمت اون سر رو این دختر فقط میدونه .. از اینجا به بعد رو ابن شهر آشوب در مناقبش نقل میکنه منم نقل میکنم، سرُ آورد با احترام در رو بست خدایا این سر کیه اینجوری دل منو میلرزونه ؟.. بگو راهب سر چیه؟.. یه اسم از کربلاش میاد دل ما میلرزه.. اما اینجا دید داره هاتفی صدا میزنه طوبی لَک .. طوبی لَک .. خوش به سعادتت .. خوش به سعادتت ..
خدایا چه خبره؟.. کیه این هاتف؟ .. دید نه، این سر عجیب غریبه، هی صدا زد با من حرف بزن، یه ذره با من حرف بزن ، دید نمیشه یهو صدا زد یا ربّ بِحَق عیسی تَأمُرُ هذا الرأس بتَکَلُّم مِنّی .. به این سر امر کن با من حرف بزنه .. یهو دید لبا داره به هم میخوره ..
الهی فدایِ اون لبای خونیت
آره این شده جوابِ مهربونیت ..
میگه گوشامو جلو بردم بینم چی میگه صدا اومد راهب میخوای چی بشنوی؟ صدا زد شما کی هستی ؟ خودتو به من معرفی کن، میگه دید دوباره لبا داره به هم میخوره،میخوای منو بشناسی؟ ..
أنا ابنُ محمدٍ المصطفی ... أنا ابنُ علیٍ المرتضی ... أنا ابنُ فاطمةِ الزهراء ... من میگما، شاید یهو صدایِ مادرش ..
راهب داره گوش میده، یهو دید لبا داره بازم به هم میخوره، صدا داره میاد راهب : انا المَظلوم ... انا الغَریب ... انا العَطشان ... قربونت بشم اینطوری نگو جگرِ راهب خون شد .... دیگه نتونست تحمل کنه خم شد وَ وَضَعَ خَدَّهُ عَلَى خَدِّهِ ... جایِ رقیه خالی .. جای رباب خالی .. جای سکینه خالی ... جای زینب خالی ... صورت رو صورت ابی عبدالله گذاشت ... راهب میدونی این صورت رو صورت کیا نشسته ... آقا چرا محاسنت خونیِ ... راهب ، اون خون ، خونه علی اکبرشِ ... هم غلام سیاه جُونِشِ ... هم خونه دونه دونه شهداشه ... از همه مهم تر خونه علی اصغرشِ ... آقا چرا محاسنت خاکستری شده ... ای داد ...
بابا ...
از رو نیز نگام میکردی یادته
من تو رو نگاه می کردم یادته
پای نیزه تن سیلی خوردم یادته
من همش زمین میخوردم یادته
چشم و گوش و دهن و دست شود مست اگر...
بشنویم و بنویسیم و بخوانیم: «حسین (ع)»
#روضه_حضرت_رقیه
#دیر_راهب
@babolharam_net1403041804.mp3
زمان:
حجم:
15.68M
|⇦•به جرم اینکه...
#روضه_حضرت_رقیه سلام االه علیها#شب_سوم_محرم
#⃣ #روضه_دفتری
#⃣ #فیش_روضه_حضرت_رقیه
#⃣ #روضه_حضرت_رقیه
#⃣ #شب_سوم_محرم
#⃣ #ایام_محرم
.....ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.....
" اللهم صل علی فاطمة و ابیها و امها و بعلها و بنیها و سر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک"
السلام علیک یا أباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک علیکم منی جمیعا سلام الله أبدا مابقیت وبقی اللیل والنهار ولاجعله الله آخر العهد منی لزیارتکم السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی أولاد الحسین و علی أصحاب الحسین...
اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلیّک...
دلگیرم از تمامی دنیا شتاب کن
مجنونم و بخاطر لیلا شتاب کن
در انتظار آمدنت روزها گذشت
ای وعده ی قدیمی دنیا شتاب کن
ای وارث عدالت و صبر و غم علی
با ذوالفقار حضرت مولا شتاب کن
وقتش رسیده صبح ظهورت فرا رسد
پایان بده بر این شب یلدا شتاب کن
جانم به لب رسیده از این روزگار پست
آقا به جان حضرت زهرا شتاب کن
بر آن تنی که زخمی و صد پاره گشته بود
بر آن سری که رفت به نِی ها شتاب کن
جان سه ساله دخترکی که گرفته بود
بر روی دامنش سرِ بابا شتاب کن
یا صاحب الزمان!...
*امشب شبِ رقیه است،اصلاً برا این دختر، خود به خود اشکا جاری میشه...قلب آدم میسوزه...تو روضه ی رقیه آدم پیر میشه... به خدا هر چی برات بگم از روضۀ سه ساله کم گفتم .. هر چی برات بگم ، تازه خیلی از روضه ها جا می مونه.. یه جوری صدا زد، نصف شب بابا رو کشوند خرابه، زینب کبری دید داره درِ خرابه وا میشه، گفت: عمه! همه رو بگو بلند شن، چی شده عزیز دلم؟ عمه! بابام داره میاد خرابه، همه بلند شدن، یهو دیدن چند نفر درِ خرابه رو وا کردن، زینب سریع بلند شد، اومد جلو، صدا زد: تو رو خدا کاری باهاش نداشته باشین، قول میدم ساکتش کنم، نانجیب اومد جلو، داد زد سر بچه، چیه این وقت شبی شهر رو به هم ریختی؟ چته هی داد میزنی؟ بچه یه ذره خودش رو جمع کرد، صدا زد: بابامو میخوام، گفت: باشه باباشو بهش بدین، یه جوری سر باباشو کنارش زمین زدن ...حسين! با این دستای کوچیک سر رو بلند کرد .. مراقب بود سر از رو دستاش نیفته .. سر رو به سینه چسبانید .. شروع کرد به درد و دل كردن با بابا...*
بابایی ..
به هم خورده وضعم پریشونمُ سوخته موهام
منو مسخره کردنم از بس که کهنه ست لباسام
واویلا …
منو میزدن بی بهونه بابایی ..
روی صورتم رد خونِ بابایی ..
تو این مدتی که نبودی می خوردم
به جایِ غذا تازیونه بابایی ..
بابایی ..
فضایِ خرابه برایِ رقیه ت عذابه
یه گوشه زمین گیرم و گریه هام بی جوابه
واویلا …
بابایی ..
تموم تنم زخمیِ زیر چشمام کبوده
اینا یادگاری از اون کوچه هایِ یهوده
واویلا …
شکستن تو بازار سرم رو بابایی
لگد می زدن پیکرم رو بابایی
همونی که گوشواره مو کندُ با خنده می گفت
کشید از سرم معجرم رو بابایی
*یه وقت همه دیدن رقيه رو زمین افتاد ... جلو اومدن دیدن سر یه طرف افتادِ رقيه جان داده...شبِ حضرت رقیه ، همۀ شهدایِ مدافعِ حرم و یاد کنیم ، الان جاشون خالیِ ... همه شون رو سهیم کنید ، صدات برسه به خرابه ...یا حسین ....*
..
#⃣ #روضه_دفتری
#⃣ #فیش_روضه_حضرت_رقیه
#⃣ #روضه_حضرت_رقیه
#⃣ #شب_سوم_محرم
#⃣ #ایام_محرم
.....ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.....
بِسمِ ٱللَّٰهِ ٱلرَّحْمٰنِ ٱلرَّحِيم
"يَا أَيُّهَا الْعزِيزُ مَسنَا وَأَهلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنَا إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِين"
"يا رَبَّ الرُّقیه، بِحق الرُّقیه، اِشف صَدر الرُّقیه، بظهورِ الحُجُّة ، يا رب الحُجُّة، بحق الحُجُّة، اشف صدر الحُجُّة، بظهور الحُجُّة "
شب شهادت حضرت رقیه سلام الله علیهاست، سه ساله ای که اینقدر امام زمانش رو با اشک و ناله صدا زد، امام زمانش با سر اومد توی خرابه به دیدنش، بعد برا امام زمانش جون داد، امشب اونایی که میخوان اربعین برن کربلا هنوز براتشون امضا نشده بسم الله، اونایی که هنوز کربلا رو ندیدن بسم الله، اونایی که مریض دارن، گرفتارن بسم الله، دیدید دَرِ خونه ای رو میزنید اول بچه کوچیکا میآن در رو باز میکنن، امشب هم دَرِ خونه ی ابي عبدالله رو بزنیم دختر کوچولوی ابي عبدالله رقیه در رو باز میکنه میگه بابا یه مشت گدا اومدن دَرِ خونه، کربلا میخوان، مریض دارن، گرفتارن، حتما ابي عبدالله به خاطر دختر سه ساله اش دست همه ی ماهارو میگیره... حالا با این دل شکسته است بریم خرابه ی شام، انشالله با اشک چشم و ناله تون یتیم نوازی کنید... گریه کرد،گریه کرد تا بالاخره رقیه به مراد دلش رسید یه وقت دید سر باباش جلو چشماشه.. سر بریده رو آوردن خرابه انداختن جلوی این دخترِ سه ساله، دیدن شروع کرده با باباش درد و دل کردن، با زبان حال و با زبان شعر برات بخونم:
حالا که اومدی پیشم بازم آغوشتو واکن
بغل کن بغضمُ بازم، غریبیمو تماشا کن
حالا که اومدی پیشم بذار خلوت کنم باتو
بذار تعریف کنم بعدش، ببین من پیر شدم یا تو
تو وقتی اومدی گفتمکه تقصیرِ دل من بود
تو که دیدی بابات خوابه چه وقته گریه کردن بود
ببخش حرفای تعریفیم، دیگه حرفای خوبی نیست
ببخش واسه پذیرایی، خرابه جای خوبی نیست
خرابه بِسترش خاکه، خرابه بالشش خِشته
تو خیلی خاکیی اما، برای دخترت زشته
برای دخترت زشته که خونه اش این طوری باشه
بزار چیزی نگم شایدتو حرفام دلخوری باشه
کدوم خانوم با این حالش، پیش مهمون معذب نیست
ببخش از راه طولانی، سر و وضعم مرتب نیست
اگه مهمون داری باید، براش با جون مهیّا شی
خجالت می کشی وقتی، نتونی از زمین پاشی
نگی من بی ادب بودم نگی این دختر عاشق نیست
نمی تونم پاشم از جام پاهام پاهای سابق نیست
«بس که دوید عقب قافله واویلا واویلا
پای من از ره شده پر آبله واویلا واویلا»
حالا چشمای کم سومو به هر چی جز تو می بندم
به زورم باشه پا میشم به زورم باشه می خندم
*بابا! یه نگاه کن به دخترت چرا چشاتو بستی؟یه نگاه کرد به باباش گفت..*
مگه تو صورتم امشب، بغیر از خنده چی دیدی
که از وقتی پیشم هستی، یه بار حتی نخندیدی
✍ #هادی_جان_فدا
*گفت:بابا! هر کجایی فکر میکردم ببینمت الّا کاخ یزید..نمیتونستم باور کنم اون سری که دست اون بی حیا است سر مقدس بابای منه. هی روپنجه های پا بلند میشدم هی عمه ام جلو چشمم رو می گرفت. هی دستای کوچولومو اشاره کردم عمه اون سر آشناست بگو نزنه اون لبارو نرنه ..بابا هرچی از عمه ام سؤال کردم گفتم عمه اون سر، سر کیه ؟ جوابمو نداد حالا جوابم روگرفتم...
از باب بغداد بری به سمت بیرون کربلا جاده ی حِلّه، یه مسجد مانندیه بالاش تابلو زده "هذا مَقامٌ مُنسَلَخٍ الحُسینی"میدونی اینجا کجاست؟ اینجا همون جایی که خولی سر بریده رو برد. چیکار کرد با سر؟ وقتی سر و برد برا عُبیدالله بن زیاد تا سر و دید تعجب کرد گفت :چیکار کردید با سرِ حسین!؟ اِبن زیاد تعجب کرد، عقب عقب رفت. ابن زیاد مردِ، جنگاور بوده، از سر ترسید جا خورد.حالا یه دختر سه ساله دید رگارو بریدن، صورت سوخته، دندونا شکسته، جای سالم نداشت ..حسین .....
کاری نتونست بکنه زبونش بند اومد. صدا زد بابا!: کی من رو یتیمکرده؟ کی رگاتو بریده؟ کی محاسنت رو خضاب کرده؟ یه وقت لباش رو گذاشت رو لبهای خونی و چوب خورده ی بابا، یه وقت دیدن رقیه دیگه نفس نمیکشه!
"فَلَمّا حَرَّکوها"تکونش دادن...
"فَاذا بِها قد فارَقَتِ الدُّنیا"دیدند رقیه از دنیا رفته...اهل خرابه همه نوحه میخوندند می گفتن: سلام ما رو به بابای غریبمون برسون.بگو بینِ کوفه تا شام خیلی سخت بود.بگو سرت رو وسط تشت طلا دیدیم،خیلی برامون سخت بود.
رَحِمَ الله مَنْ ناداه یا حسین...
خدایا فَرَج امام زمان برسان..رهبرمان حفظ بفرما، دستایی که به سویت بلند شده خالی بر نگردان...سلامتی و تعجیل در ظهور حجت ابن الحسن صلوات بلند بفرستید....*
.....ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ......
#⃣ #روضه_دفتری
#⃣ #روضه_کوتاه
#⃣ #فیش_روضه_حضرت_رقیه
#⃣ #روضه_حضرت_رقیه
#⃣ #شب_سوم_محرم
#⃣ #ایام_محرم
.....ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.....
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی فاطِمَة وَ اَبیها وَ بَعْلِها وَ بَنیها وَ سِرِّ الْمُسْتَوْدَعِ فیها بِعَدَدِ ما اَحَاطَ بِهِ عِلْمُکَ
"اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَى الْاَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنائکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ وَ لا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَولادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ"
شب شهادت حضرت رقیه سلام الله علیهاست، امشب مجلسمون با شبهای دیگه فرق داره، امشب حضرت رقیه سلام الله سفره داره ... امشب شهدای مدافع حرم هم میان...
امشب پای درد دلهای این خانوم بسوز .. گفت:بابا!...*
هم نا ندارم
هم بس که دنبالت دویدم پا ندارم
با این همه زخم
دستِ کمی از مادرت زهرا ندارم
بابا! گفتی مادرتون فاطمه صورتش کبود بوده ببین صورت من هم کبوده اصلا صورت من تمامش کبوده، دست زجر از صورت من بزرگتر بود بابا!، گفتی مادرتون فاطمه قدش خمیده موهاش سفید شده، بابا قد منم خمیده، موهای من هم سفید شده، اما بابا! من با مادرتون فاطمه یه فرقی دارم...چی؟
اگه که دیدی میخونم نافله
نگو که من مادرتم
آخه زده پای من آبله...
بابایی پاهام از بس رو خارهای بیابون دویدم پر از آبله شده... ای حسین...*
تنها نشستم
حتی به قولِ دختران بابا ندارم
داری می آیی
باید که چادر سر کنم اما ندارم
شرمنده بابا
غیر از خرابه من برایت جا ندارم
اما دلت قرص
یک لحظه هم ترس از حرامی ها ندارم
دیدی خمیدم
اینقدر سیلی زد که جایی را ندیدم
بعد از تو بابا
با دامن آتش گرفته می دویدم
من مثل عمه
وقتی که قاتل می برید و می بریدم
با خنده می گفت
با دست خود از پشت سر،سر را بریدم
جای تو خالی
با حرمله با شمر چه زجری کشیدم
رنگین کمانم
بازو کبود و روی زرد و مو سفیدم
کنجِ خرابه
خوابیده بودم، با لگد از جا پریدم
بازار شامُ
حرف کنیزیُ و نمی گویم چه دیدم
قربانِ لبهات
من پیرِ چوب خیزرانیِ یزیدم
آماده هستم
عمه حلالم کن که دیگر سر رسیدم
*خواب بود بچه،تو خواب دید بغل باباست،تا چشماش رو باز کرد دید خرابه است،بابا نیست...بهونه ی بابا رو گرفت....
نانجیبا می خواستن آرومش کنن،سر باباش رو گذاشتن تو یه طبق،تا از در خرابه وارد کردن، عمه ی سادات که فهمید چه خبرِ، بلند شد،دوید رفت جلوشون رو گرفت...چیکار می کنید؟ نبرید این سر رو، می کُشید این بچه رو، خودم هر جوری شده آرومش می کنم،برگردونید این طبق رو...آی حسینا! عمه سادات رو با تازیانه زدن...بی بی رو کنار زدن،این طبق رو بردن جلوی رقیه... حسین...
می دونید علت شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها چی بوده؟ امشب رفتی خونه به این فكر كن،مگه میشه با كتك كه نیست،مگه میشه بچه با كتك بمیره،حاج منصور ارضی ایشون می فرمودند:خیلی كنجكاو شدم،تماس گرفتم با یك دكتر متخصص كودكان،نصف شب گفتم:آقا دلیل مرگ حضرت رقیه سلام الله علیها چی بوده؟گفت:نصف شبی من و از خواب بیدار كردی،گفتم:نگی من امشب دیوونه می شم،گفت:حاج آقا من تحقیق می كنم،خبرش رو بهت میدم،روز بعد زنگ زد به من،گفت:حاج آقا،بچه اگه زیاد بترسه،فشار خون ،بالا و پایین میشه، رگ های قلب پاره می شه، تا روپوش رو كنار زد… توی اون تاریکی شب، سر بریده ی باباش.. موهای سر سوخته، لب و دندون ها خونی... ای حسین...
گفت: دیدم کنار ضریح حضرت رقیه سلام الله علیها، پیر زنی یه چیزی رو تو دستش گرفته بود،گریه می کرد،هی نشون میده به ضریح...بلند شد بره... گفتم:مادرجان! من داشتم نگاه می کردم،می تونم ازت بپرسم این چی بود؟یا چی می گفتی؟
شروع کرد گریه کردن،گفت:پسرم ما از عشایرِ ایرانیم،تو بیابون و دشتیم،خیلی وقت ها در اثر راه رفتن،پاهامون زخم میشه...کفِ پاهامون آبله میزنه،از گیاهان دارویی،چربی حیوانات،یه پماد داریم،میزنیم خوب میشیم....
گفت:وقتی داشتم می اومدم اینجا، شنیدم این دخترکوچولو پاهاش آبله داره، از همون پماد آوردم، داشتم می گفتم:قربونت بشم،پات خوب شده؟... عزیزم! آبله های پات خوب شده، الهی برات بمیرم خانوم!...
بس که دویدم عقبه قافله واویلا واویلا
پای من از ره شده پر آبله واویلا واویلا..
ان شاءالله تو حرمش باشیم،همون حرمی که هنوز احساس می کنیم داره میگه: بابا!....
خدایا به سوزِ دل رقیه، به اشک چشمش، به دل داغ دیده اش، به پاهای پر آبله اش، به بدن تازیانه خوردهاش، فرج امام زمانمان را برسان، موانع فرجش برطرف بفرما...
.....ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ......
#⃣ #روضه_دفتری
#⃣ #روضه_کوتاه
#⃣ #فیش_روضه_حضرت_رقیه
#⃣ #روضه_حضرت_رقیه
#⃣ #شب_سوم_محرم
#⃣ #ایام_محرم
.....ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.....
السَّلامُ عَلَیْکُمْ یَا أَهْلَ بَیْتِ النُّبُوَّةِ
بمُوالاتِكُمْ تُقْبَلُ الطّاعَةُ الْمُفْتَرَضَةُ ، وَ لَكُمُ الْمَوَدَّةُ الْواجِبَةُ وَ الدَّرَجاتُ الرَّفيعَةُ وَ الْمَقامُ الْمَحْمُودُ وَ الْمَكانُ الْمَعْلُومُ عِنْدَ اللّهِ عز و جل وَ الْجاهُ الْعَظيمُ وَ الشَّأْنُ الكَبيرُ وَ الشَّفاعَةُ الْمَقْبُولَه
شب شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها، امشب یه دلت کنار حرمش باشه .. یه دلت تو حرم ابی عبدالله باشه .. بابا خیلی دوستش داره .. اگر دوستش نداشت با سر بریده دیدنش نمیامد .. امشب اونهایی که دخترِ سه چهار ساله همراهشونه .. یه خواهش ازتون دارم .. اگر دختر بچه روی زانوت نشسته یا کنارت نشسته .. آهسته این دستت رو روی صورتش بگذار .. ببین دستت بزرگتر از صورت دخترت هست! یا نه!؟ حالاببینید این سیلی چه کرد با صورت رقیه... وقتی سر باباش رو جلوش گذاشتن شروع کرد با سر بریده درد و دل کردن...بابا!..*
خوش آمدی تو از سفر بابا
تو رو خدا منو ببر بابا
کجا یهو تو بی خبر بابا
گذاشتی رفتی ..
*دیدی دختر سه ساله چطوری میگه بابا ... مخصوصا اگه سیلی خورده باشه ... مخصوصا اگه از ناقه افتاده باشه ...*
دیگه تموم گریه و زاریم
تموم این شبایِ بیداریم
آخه نگفتی دختری داری
گذاشتی رفتی ..
نذار بازم بهم جسارت شه
همین لباس پاره غارت شه
منو ببر که عمه راحت شه
بابا بابایی ..
بیابونا نمیره از یادم
بابا تو راهِ کوفه جون دادم
تو خواب من از رو ناقه افتادم
بابا بابایی ..
*معالی السبطین نوشته: این دختر سه ساله روی ناقه هی بابا بابا میکرد، هی باباشو صدا میزد. نانجیبِ حروم زاده ای صدا زد: ساکت شو صدات اذیتم می کنه ... دوباره دیدن این بچه آروم نمیشه، این دفعه گفت "اُسكتي يا بِنتَ الخارِجي" گفت بابا ببین کارشون به کجا رسیده به من میگن دخترِ خارجی یه مرتبه نانجیب دست برد ازبالایِ ناقه این بچه رو پرتش کرد ....
همچین که افتاد، دختر بچه ها با پسر بچه ها فرقای زیادی دارن، پسر بچه بخوره زمین زود بلند میشه، اما دختر زمین بخوره بلند نمیشه، اینقدر صبر میکنه تا باباش بیاد، گفت : بابا یه نصف شب، از ناقه افتادم ... هر چی صدات زدم نیومدی ... هر چی منتظر شدم، گفتم چشمام نمی بینه، گوشام که میشنوه ، آخه هر وقت می گفتم بابا! تو می گفتی: جانم! ... شنیدم صدای قدمی میآد، گفتم که بابام اینجور تند تند راه نمی رفت، بابام هیچ وقت با عجله قدم بر نمیداشت، همچین که دستم رو سرم بود حس کردم دستی موهام رو گرفت ... یه ضربه زد ....*
نبودی از همه کتک خوردم
یه جوری زد که عمه گفت مُردم
به خاطرِ تو طاقت آوردم
بابا بابایی ..
*يه روایت داریم که حضرت زینب سلام الله علیها تا شنید یکی از بچه ها از قافله جامونده برگشت دنبال بچه ، اما یه روایت دیگه میگه: نذاشتن زینب برگرده، زجر ملعون برگشت، بچه نیمه شب داره مثل بید میلرزه ... دید یه سیاهی داره نزدیک میشه، اول فکر کرد عمه اش زینبِ، اما جلو که اومد تا اومد سلام کنه ...بی هوا .... سیلی خورد ...*
نبودی از همه کتک خوردم
یه جوری زد که عمه گفت مُردم
به خاطرِ تو طاقت آوردم
بابا بابایی ..
سه ساله تُ چقدر دادن آزار
گوشایِ خونیمو دیدی انگار
بزار بگم چی شد تویِ بازار
بابا بابایی ..
ما رو به همدیگه نشون میدن
به زور گوشواره هامو دزدیدن
به مجلس مِی ما رو کشیدن
بابا بابایی ..
*یه وقت دیدن رقيه داره با اشاره رو لبایِ بابا دست میکشه .. دیدن اشک میریزه لب هارو دست میکشه .. آروم بغل کرد سرُ .. لبها رو گذاشت رو لب هایِ بریده بریده شدۀ بابا .. بابا از مدینه تا حالا منو بوسیدی؟ نه والله .. بابا من کارمُ تموم کردم .. دعاکن من پیش تو برگردم .. آخه بابا! دیگه خیلی ناراحتِ عمه ام زینبم .. از وقتی که از ناقه افتادم دیگه نمیتونم راه برم عمه منو بغل میگرفت آروم ميذاشت زمین دوباره بغل میکرد .. بابا! اینقدر عمه ام به خاطر من اذیت شد...بابا!...*
از ضرب کعب نی، بدنم درد می کند
از مشت، استخوانِ سرم درد می کند
اوباش ناز کردنشان جورِ دیگر است
دارد هنوز مویِ سرم درد می کند ..
نصفه شب که بچه از دنیا رفت ، حکومت زنِ غساله فرستاد .. پیراهنِ بچه رو که درآورد گفت من غسل نمیدم ..!
_چرا ؟!.. گفت من خیلی بچه غسل دادم ، اما بچه ای که از گردن تا نوک پا سیاه شده باشه ندیدم ..
چش شده این بچه ؟!..
گفتن: آی زنِ غساله این بچه هیچ عیبی نداره، این کبودیا جای تازیانه است، جای سیلیِ... ای حسین... فرج امام زمان ناله بزن:حسین!
.....ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ......