8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 روایت شیرین شهید احمد کاظمی
از غربت شهید باکری در ارومیه
┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═┄
#کلیپ #نماهنگ #شهید_باکری
#شهید_کاظمی
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas 👈عضو شوید
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂
🍂 سلاحِ اصلی ،
شهامت و غیرتشان بود
دشمن از همین میترسید ...
┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═┄
#عکس
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas 👈عضو شوید
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂
🍂 در مسیر رسیدن
قسمت سیزدهم و چهاردهم
خاطرات یدالله بابایی
✾࿐༅◉༅࿐✾
میدان تیر پادگان در انتهای آن و در ساحل دریا بود. میدان تیری که برای رسیدن به آن باید از تمشکها رد میشدی و مگر میشود تمشک نخورد؟ قسمتی از همان پادگان یعنی بعد از میدان تیر از پادگان جدا شده و در آن یک مجتمع مسکونی تفریحی ساختهاند. چند سال قبل ویلایی در همان مجتمع رزرو کرده بودم که خوش گذشت و خاطرات آن پادگان را برای خانوادهام گفتم.
القصه، به میدان تیر رفتیم. سه تیر قلق و ده تیر نمره. سیبلها به صورتی بود که وقتی تیر به آن اصابت میکرد، میخوابید و دوباره به حالت اول برمیگشت. روبرو، و بعد از سیبلها هم دریا بود. رفتیم در خط آتش. اول تیرهای قلق توضیحات را دادند و تیراندازی شروع شد و بدنبال آن ده تیر نمره. هر نفر موقع تیراندازی یک کمکی دارد که به تیرانداز کمک میکند و باید پوکههای شلیک شده را جمعآوری کرده و تحویل دهد. امان از وقتی که از یک گروهان که قرار است تیراندازی کنند، یک پوکه فشنگ کم شود. امان از تنبیه، کلاغ پر، غلت در ماسه. حتماً هر نفر و هر دو نفر و کل گروهان باید دقیق حساب و کتاب پس دهند.
تیراندازی و ما ادریک ما تیراندازی. ما گروه سوم بودیم که در خط آتش قرار گرفتیم. تعداد سیبلها ده عدد بود و هر گروه ده نفر تیرانداز و ده نفر کمکی بود. اسلحه ژ۳ عقب نشینی دارد و به قول معروف لگد میزند و کمکی علاوه بر وظایفی که گفتم، باید موقع لگد ژ۳ مواظب عقب نشینی شخص تیرانداز باشد.
بعد از سه تیر قلق، نوبت به تیرهای نمره شد. من تقریباً وسط خط آتش بودم. موقع تیراندازی متوجه شدم بغل دستی، سیبل من را اشتباه گرفته و بجای شلیک به سیبل خودش، به سیبل من شلیک میکند. برای اینکه معادلات بهم نخورد، سعی کردم تیراندازی نکنم تا فشنگهای کناری تمام بشود، بعد من شروع کنم. کمکی من که از موضوع خبر نداشت، هی میگفت: «چرا شلیک نمیکنی؟» و نمیتوانستم موضوع را به او بگویم، چون گفته بودند هر کسی ده تیر را به دفتر بزند، مرخصی تشویقی میگیرد. من همیشه چون متاهل بودم و دلم برای خانواده و بخصوص دخترم تنگ میشد، سعی میکردم تیرها را بعداً فقط بزنم. کنار دستی هفت تیر به سیبل من زد و تمام شد. سه تیر هم خودم زدم که ده تیر تمام بشود و بقیه را راهی سیبل آن بنده خدا کردم.
به لطف آن عزیز و تلاش خودم، نمره صد را گرفتم و بدنبال آن مرخصی تشویقی. این را اضافه کنم که هرگز و تحت هر شرایطی دفاع و جنگ با حزب بعث عراق را فراموش نکردم.
ادامه دارد
┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═┄
#در_مسیر_رسیدن
@defae_moghadas 👈عضو شوید
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂
🍂 زیارت کربلا در دوران اسارت
علی علیدوست قزوینی
یکی از شعارهای معروف رزمندگان این بود (کربلا منتظر ماست بیا تا برویم)
ما رفتیم که برویم، در همان اوایل جنگ اسیر شدم، بعد از اسارت در یکی دو سال اول خبری از زیارت کربلا نبود و ما نیز آرزوی خود را بربادرفته میدانستیم تا این که زمستان سال شصت و یک، ارشدها را خواستند و به آنها گفتند آماده شوید میخواهیم ببریمتان کربلا!
ارشد ما آقای «حمید یوسفی» بود، همین که از در آسایشگاه آمد داخل، نزد من آمده و گفت: عراقیها گفتند آماده شوید میخواهیم ببریمتان کربلا! نظر شما چیست؟
آن موقع ما نمیدانستیم آیا برویم یا نه. متحیر بودیم و فکر میکردیم که عراقیها از این سفر سوءاستفاده کرده و بر علیه جمهوری اسلامی تبلیغ خواهند کرد. تصمیم بر این گرفتیم که نرویم؛ ولی عراقیها به ما نگفتند و شبانه آمدند از آسایشگاههای مقابل، حدود دویست نفر را بردند برای زیارت و همان یکبار هم شد و دیگر ادامه نداشت.
▪️تا این که سال شصت و سه، اولین گروه چهارنفری را که سید آزادگان، مجاهد کبیر، مرحوم ابوترابی، نیز جزئشان بود اسامیشان را خواندند و به مقر احضارشان کردند. ما که از احضار حاجآقا دل تو دلمان نبود نگران منتظر بودیم، در مقر باز شد و نفرات فراخوانده شده به اردوگاه بازگشتند خودم را به حاجآقا رساندم تا از علت احضارشان بپرسم، متبسم و خندان فرمودند ویزای کربلا بود و به ما گفتند که شما را زیارت کربلا میبریم! و فردای آن روز چهار نفر را که حاجآقا نیز جزئشان بود برای زیارت بردند. این گروه را اول به کربلا برده و بعد از کربلا به نجف بردند. البته شبانه بردند و شبانه نیز آوردند. بعد از بازگشت، برای این که ازدحام نشود حاجآقا فرمودند: ما چهار نفر به دیدار شما خواهیم آمد و چهارنفری همه آسایشگاهها رفتند و با اسرا دیدار کردند.
▪️تقریباً یک سال گذشت و دوباره چهار نفر دیگر را به کربلا بردند؛ ولی فقط کربلا.
▪️سال سوم نیز یک گروه چهارنفره دیگر را به کربلا بردند مرحوم دکتر «قاسم جلودار» جزو این گروه بود. وقتی اسامیشان را خواندند و بهشان گفتند که آماده سفر شوید قاسم میگفت: رفتم خدمت حاجآقا و گفتم اسم مرا خواندند برای کربلا ولی من نمیخواهم بروم تا این جمله را گفتم حاجآقا با تعجب نگاهی کرد و فرمود:
چی! نمیخواهید بروید؟ حضرت شما را طلبیده دعوتنامه فرستاده است حرفش را هم نزن، برو آمادهباش و ما را هم فراموش نکن.قاسم با سخنان حاجی کاملاً هوائی شده بود و برای پابوسی مولا لحظهشماری میکرد من هم یه تقاضایی کردم و گفتم وقتی به حرم رسیدید آستانه ورودی حضرت را به نیابت از بنده ببوسید و گروه سوم نیز عازم شدند.
▪️مرداد سال شصت و شش یک روز عصر دوباره اسم چند نفر را از بلندگو خواندند اسم من هم جزئشان بود آمدیم جلو مقر اسامی را چک کردند و گفتن بروید. دو سه روز بعد سرباز آمد پشت پنجره گفت: فردا صبح زود بروید حمام و لباس تمیز بپوشید میخواهند ببرندتان کربلا و فردا صبح درو باز کردند آمدیم بیرون دوازده نفر بودیم. هشت نفر هم سرباز و درجه دار بهعنوان محافظ بودند و شدیم یک مینیبوس و یک هفته طول کشید و رفتیم برگشتیم و یک گروه دوازده نفر دیگری نیز در پائیز شصت و هفت بردند.
▪️این گروههای چهارنفری را از اردوگاههای مختلف میبردند و نفراتش نیز ترکیبی بود. معمولاً دو نفر از بچههای حزب الهی یا به قول عراقیها «جماعت دجالین» (یعنی خرابکارها) میبردند و دو نفر نیز از جماعت زینین ( یعنی خوبها) یعنی آنهایی که به نظر عراقیها خوب بودند میبردند. درجهدار عراقی گفته بود که ما جماعت زینین را میبریم تا بیایند برای بقیه تعریف نمایند و جماعت دجالین را نیز میبریم شاید ببینند و هدایت شوند.
▪️معمولاً با هر گروهی یک نفر با دوربین عکاسی و فیلمبرداری همراه بود که فیلم و عکس تهیه میکرد و عکسها را بعد از بازگشت ظاهر میکردند و به زائرین میدادند که یادگاریهای خوبی بود. از گروه ما فیلمی که تهیه کرده بودند آوردند و در آسایشگاهها برای بقیه نمایش دادند.
🔹 آزاده تکریت ۱۱
┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═┄
#خاطرات_کوتاه #خاطرات_آزادگان
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas 👈لینک عضویت
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂
🍂 آنسوی خط / ۳۰
دفاع مقدس به روایت دشمن
تالیف و تدوین: محمدامین پوررکنی
•─✧✧• 🍂 •✧✧─•
🔸 ماهر عبدالرشید
کسی بود که حتی به خود عراقیها هم رحم نمیکرد،
سال ۱۹۴۲ در تکریت به دنیا آمد و پس از پایان دوره تحصیلات به دانشکده افسری راه یافت. عبدالرشید فرمانده سپاه سوم عراق بود که در اواخر جنگ به فرماندهی سپاه هفتم رسید. او یکی از مشهورترین افسران بلندپایه ارتش عراق در جنگ با ایران بود. شهرت این فرمانده عراقی بیش از هر چیز و هر کس مدیون صدام و شبه جزیره فاو است. خویشاوندی این ژنرال با صدام، پلههای ترقی در ارتش عراق را جلو پای او گذاشت و بالاترین پلهای که او روی آن ایستاد، پذیرفتن پسر کوچک صدام - قصی - به عنوان داماد خود بود. اما نقش دستگاههای تبلیغاتی عراق در بزرگنمایی لیاقتهای نظامی و فرماندهی او در جنگ با ایران کمتر از این خویشاوندی نبود.
اما شهرت ماهر عبدالرشید بعد از سقوط «فاو» به اوج خود رسید. این ژنرال مدعی شده بود فاو را از ایرانیان پس میگیرد و به عنوان هدیه ازدواج دخترش به صدام تقدیم میکند. فهرست ضربههای وارد شده بر پیکر ارتش عراق در فاو را به سادگی نمیتوان تهیه کرد. سپاه هفتم عراق، کاملاً متلاشی شد و کسی از سرنوشت فرمانده این سپاه، سرلشکر ستاد شوکت احمد عطاء الجرشی به همراه تعداد زیادی از افسرانش خبر ندارد. عبدالعظیم الشکرچی، فرمانده گردان یکم تیپ ۴۱۹ عراق در خرمشهر میگوید: در عملیات بازپسگیری خرمشهر توسط ایرانیها، ماهر عبدالرشید فرماندهی عملیات در این محور را به عهده داشت و من شخصاً این دستور را از زبان او شنیدم. قضیه به این صورت بود که فرمانده تیپ ۲۴ با ماهر عبدالرشید تماسی گرفت و گفت: «قربان! زخمیهای زیادی در منطقه نقش زمین شدهاند و ما میخواهیم ابتدا آنان را تخلیه کنیم، پس از آنکه راه باز شد، تانکها را به جلو حرکت دهیم.» ماهر عبدالرشید گفت: «نیازی به تخلیه مجروحان نیست.» بلافاصله فرمانده تیپ پاسخ داد: «ولی قربان وجود آنان باعث کندی حرکت زرهپوشهای ما میشود.» ماهر عبدالرشید گفت: «با تانکها و زرهپوشها به جلو حرکت کرده و از روی اجساد عبور کنید! این دستوری است که باید آن را از جانب صدام حسین تلقی کنید!» او در سال ۱۳۹۳ در سن ۷۲ سالگی و در گمنامی در بیمارستانی واقع در شهر سلیمانیه عراق مرد.
┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═┄
#آنسوی_خط #تاریخ_شفاهی
کانال بچههای جبهه و جنگ ↙️
@defae_moghadas
✧✧ ܭߊࡅ߭ߊܠܙ حܩߊܢܚܘ ܥܼࡅ߭ࡐܢߺ ✧✧
🍂
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 مرگ پایان زندگی نیست، مرگ آغاز حیاتی دیگر است، حیاتی که با فنا و مرگ درآمیخته نیست، حیاتی بیمرگ و مطلق.
▪︎ شهید سید مرتضی شهید آوینی
┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═┄
#کلیپ #نماهنگ #آوینی
کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس
@defae_moghadas 👈عضو شوید
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂
🍂 مأموريت
در ساحل نيسان ۴
┄═❁═┄
خاطرات سرتيپ ۲ زرهی ستاد
محمود فردوسی
سعيد علاميان
❁࿐༅✧• ◍⃟჻ •✧༅࿐❁
🔸 در همان روزها، با برنامهای که به احتمال زیاد کار ساواک بود، تعدادی از نظامیها با چوب و چماق و تانک در شهر راه افتادند. وقتی میخواستند از پادگان خارج شوند، دو نفر مقابل آنها ایستادند. یکی تیمسار معتمدی و دیگری من. دم در پادگان، هر دو جلوی تانکها خوابیدیم. دست و پای ما را مانند گوسفند گرفتند و روی زمین کشاندند. آنها به احتمال زیاد از طرف ساواک تحریک شده بودند.
انقلاب که پیروز شد، در ستاد لشکر جمع شدیم و تصمیم گرفتیم پادگان را همراه چند نفر از بزرگان شهر حفظ کنیم. آقای ابوترابی مسئولیت درِ ورودی پادگان با من بود. به نگهبانها گفتم فقط پرسنل نظامی، آن هم بدون تجهیزات حق ورود و خروج دارند. عدهای تصمیم داشتند حمله کنند که جلوی آنها را گرفتیم. عده دیگری هم با پرچم و پلاکارد آمدند و میخواستند آن را روی در ورودی نصب کنند. به آنها گفتم: «من نوشته شما را به ستاد لشکر میفرستم، اگر موافقت کردند آن را نصب میکنم.» سربازی را صدا کردم و پارچه را به دستش دادم تا نزد آقای ابوترابی ببرد. سرباز رفت و بعد از مدتی برگشت و گفت: «میگویند این نوشته مورد تأیید نیست!»
پلاکارد را به دستشان دادم و گفتم: «بفرمایید از راهی که آمدهاید برگردید!» از طرف دیگر، کلیدهای اسلحهدارها را گرفتم، چون اوضاع ناجور بود و احتمال هر برخوردی میرفت. به لطف خدا، پادگان حفظ شد.
تعدادی از افسران و درجهداران و سربازان در زندان بودند. خیلی از آنها بیگناه بودند. یک روز حاج آقا ابوترابی در صبحگاه گفت: «اگر اینها شاکی خصوصی نداشته باشند، دادگاهی نمیشوند.» گفتم: «حاج آقا، شاکی خصوصی آنها را به ما معرفی کنید؛ ما یا پوتین میاندازیم گردنمان یا نان میگیریم دستمان یا شمشیر میبندیم کمرمان. پوتین میاندازیم و التماس میکنیم که اینها زن و بچه دارند، یا نان و نمک میخوریم و میگوییم به این نان و نمک که خوردیم از آنها بگذرید و اگر خدای ناکرده مرتکب خطایی شدهاند، مجازاتشان میکنیم.» یکی از افتخاراتم این است که با این حرکت، اکثر نظامیهای زندانی، از درجهدار و افسر و سرباز که فقط طبق دستور در حکومت نظامی شرکت کرده و به کسی آزار نرسانده و خونی نریخته بودند، آزاد شدند که با شروع جنگ حقانیت کار من ثابت شد. البته اول انقلاب بعضی حرکات اجتنابناپذیر بود و اگر نبود، چه بسا انقلاب مثل انقلابهای دیگر شکست میخورد. در این میان قضاوتهای ناحق هم صورت گرفت که بیشتر خود نظامیها مقصر بودند و بعضی اغراض شخصی در آن دخیل بود.
مدتی که گذشت، باب استعفا را باز کردند. تعدادی از نظامیها خودشان استعفا دادند و رفتند و تعدادی رنگ عوض کردند. آنهایی هم که اعتقادات انقلابی و اسلامی داشتند، روی اعتقاداتشان محکمتر شدند. کسانی بودند مثل ستوان نصرتی که رفته بود و جنگ که شروع شد برگشت و شهید هم شد. سرهنگ باوندپور، زمانی که جنگ شروع شد، به عنوان مظنون شرکت در کودتا در زندان بود، در صورتی که اصلاً ارتباطی با کودتا نداشت. وقتی میخواستند حکم آزادی او را بدهند، دادستان میگوید: «الان از ما چه میخواهی؟» میگوید: «تقاضای بازنشستگی دارم.» دادستان میگوید: «اگر جنگ شروع شده باشد و عراق حمله کرده باشد، چه کار میکنی؟» میگوید: «از همین جا لباس میپوشم و به جبهه میروم.»
میخواهم بگویم نظامیان ما به خاطر شاه و زن شاه لباس نظامی به تن نکرده بودند. نظامی واقعی به خاطر وطن و حفظ ناموس مملکت این شغل را انتخاب کرده بود و جنگ بهترین امتحان و محک برای اثبات اعتقادات ارتشیانی بود که بیریا و مردانه جلوی دشمن ایستادند.
ادامه دارد
┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═┄
#مأموريت_در_ساحل_نيسان
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas 👈عضو شوید
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂
17.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 نواهای ماندگار
🔸 با نوای
حاج صادق آهنگران
┄═❁❁═┄
آمادهی پیکارم،
یا فاطمه الزهرا، یا فاطمه الزهرا
مهدی تو را یارم،
یا فاطمه الزهرا، یا فاطمه الزهرا
با لشگریان نور هم سنگر و هم گامم
سرباز سپاه عشق رزمنده ی اسلامم
بنوشته به طومار یاران حسین نامم
فرزند تو سالارم ،
یا فاطمه الزهرا ، یا فاطمه الزهرا
با خیل سرافرازان هم رازم و هم دوشم
دنیای فریبنده گردیده فراموشم
در راه رضای حق می رزمم و می کوشم
حاضر پی ایثارم ، حاضر پی ایثارم....
┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═┄
#کلیپ #نماهنگ
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas 👈عضو شوید
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂