eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
5.7هزار دنبال‌کننده
13.3هزار عکس
2.9هزار ویدیو
73 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ ادمین: @Jahanimoghadam @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است.
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂 زیارت کربلا در دوران اسارت علی علیدوست قزوینی یکی از شعارهای معروف رزمندگان این بود (کربلا منتظر ماست بیا تا برویم) ما رفتیم که برویم، در همان اوایل جنگ اسیر شدم، بعد از اسارت در یکی دو سال اول خبری از زیارت کربلا نبود و ما نیز آرزوی خود را بربادرفته می‌دانستیم تا این که زمستان سال شصت و یک، ارشدها را خواستند و به آنها گفتند آماده شوید می‌خواهیم ببریمتان کربلا! ارشد ما آقای «حمید یوسفی» بود، همین که از در آسایشگاه آمد داخل، نزد من آمده و گفت: عراقی‌ها گفتند آماده شوید می‌خواهیم ببریمتان کربلا! نظر شما چیست؟ آن موقع ما نمی‌دانستیم آیا برویم یا نه. متحیر بودیم و فکر می‌کردیم که عراقی‌ها از این سفر سوءاستفاده کرده و بر علیه جمهوری اسلامی تبلیغ خواهند کرد. تصمیم بر این گرفتیم که نرویم؛ ولی عراقی‌ها به ما نگفتند و شبانه آمدند از آسایشگاه‌های مقابل، حدود دویست نفر را بردند برای زیارت و همان یکبار هم شد و دیگر ادامه نداشت. ▪️تا این که سال شصت و سه، اولین گروه چهارنفری را که سید آزادگان، مجاهد کبیر، مرحوم ابوترابی، نیز جزئشان بود اسامی‌شان را خواندند و به مقر احضارشان کردند. ما که از احضار حاج‌آقا دل تو دلمان نبود نگران منتظر بودیم، در مقر باز شد و نفرات فراخوانده شده به اردوگاه بازگشتند خودم را به حاج‌آقا رساندم تا از علت احضارشان بپرسم، متبسم و خندان فرمودند ویزای کربلا بود و به ما گفتند که شما را زیارت کربلا می‌بریم! و فردای آن روز چهار نفر را که حاج‌آقا نیز جزئشان بود برای زیارت بردند. این گروه را اول به کربلا برده و بعد از کربلا به نجف بردند. البته شبانه بردند و شبانه نیز آوردند. بعد از بازگشت، برای این که ازدحام نشود حاج‌آقا فرمودند: ما چهار نفر به دیدار شما خواهیم آمد و چهارنفری همه آسایشگاهها رفتند و با اسرا دیدار کردند. ▪️تقریباً یک سال گذشت و دوباره چهار نفر دیگر را به کربلا بردند؛ ولی فقط کربلا. ▪️سال سوم نیز یک گروه چهارنفره دیگر را به کربلا بردند مرحوم دکتر «قاسم جلودار» جزو این گروه بود. وقتی اسامی‌شان را خواندند و بهشان گفتند که آماده سفر شوید قاسم می‌گفت: رفتم خدمت حاج‌آقا و گفتم اسم مرا خواندند برای کربلا ولی من نمی‌خواهم بروم تا این جمله را گفتم حاج‌آقا با تعجب نگاهی کرد و فرمود: چی! نمی‌خواهید بروید؟ حضرت شما را طلبیده دعوت‌نامه فرستاده است حرفش را هم نزن، برو آماده‌باش و ما را هم فراموش نکن.قاسم با سخنان حاجی کاملاً هوائی شده بود و برای پابوسی مولا لحظه‌شماری می‌کرد من هم یه تقاضایی کردم و گفتم وقتی به حرم رسیدید آستانه ورودی حضرت را به نیابت از بنده ببوسید و گروه سوم نیز عازم شدند. ▪️مرداد سال شصت و شش یک روز عصر دوباره اسم چند نفر را از بلندگو خواندند اسم من هم جزئشان بود آمدیم جلو مقر اسامی را چک کردند و گفتن بروید. دو سه روز بعد سرباز آمد پشت پنجره گفت: فردا صبح زود بروید حمام و لباس تمیز بپوشید می‌خواهند ببرندتان کربلا و فردا صبح درو باز کردند آمدیم بیرون دوازده نفر بودیم. هشت نفر هم سرباز و درجه دار به‌عنوان محافظ بودند و شدیم یک مینی‌بوس و یک هفته طول کشید و رفتیم برگشتیم و یک گروه دوازده نفر دیگری نیز در پائیز شصت و هفت بردند. ▪️این گروه‌های چهارنفری را از اردوگاههای مختلف می‌بردند و نفراتش نیز ترکیبی بود. معمولاً دو نفر از بچه‌های حزب الهی یا به قول عراقی‌ها «جماعت دجالین» (یعنی خرابکارها) می‌بردند و دو نفر نیز از جماعت زینین ( یعنی خوبها) یعنی آن‌هایی که به نظر عراقی‌ها خوب بودند می‌بردند. درجه‌دار عراقی گفته بود که ما جماعت زینین را می‌بریم تا بیایند برای بقیه تعریف نمایند و جماعت دجالین را نیز می‌بریم شاید ببینند و هدایت شوند. ▪️معمولاً با هر گروهی یک نفر با دوربین عکاسی و فیلم‌برداری همراه بود که فیلم و عکس تهیه می‌کرد و عکس‌ها را بعد از بازگشت ظاهر می‌کردند و به زائرین می‌دادند که یادگاری‌های خوبی بود. از گروه ما فیلمی که تهیه کرده بودند آوردند و در آسایشگاه‌ها برای بقیه نمایش دادند. 🔹 آزاده تکریت ۱۱        ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas 👈لینک عضویت ◇◇ حماسه جنوب ◇◇ 🍂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 آنسوی خط / ۳۰ دفاع مقدس به روایت دشمن تالیف و تدوین: محمدامین پوررکنی •─✧✧• 🍂 •✧✧─• 🔸 ماهر عبدالرشید کسی بود که حتی به خود عراقی‌ها هم رحم نمی‌کرد، سال ۱۹۴۲ در تکریت به دنیا آمد و پس از پایان دوره تحصیلات به دانشکده افسری راه یافت. عبدالرشید فرمانده سپاه سوم عراق بود که در اواخر جنگ به فرماندهی سپاه هفتم رسید. او یکی از مشهورترین افسران بلندپایه ارتش عراق در جنگ با ایران بود. شهرت این فرمانده عراقی بیش از هر چیز و هر کس مدیون صدام و شبه جزیره فاو است. خویشاوندی این ژنرال با صدام، پله‌های ترقی در ارتش عراق را جلو پای او گذاشت و بالاترین پله‌ای که او روی آن ایستاد، پذیرفتن پسر کوچک صدام - قصی - به عنوان داماد خود بود. اما نقش دستگاه‌های تبلیغاتی عراق در بزرگنمایی لیاقت‌های نظامی و فرماندهی او در جنگ با ایران کمتر از این خویشاوندی نبود. اما شهرت ماهر عبدالرشید بعد از سقوط «فاو» به اوج خود رسید. این ژنرال مدعی شده بود فاو را از ایرانیان پس می‌گیرد و به عنوان هدیه ازدواج دخترش به صدام تقدیم می‌کند. فهرست ضربه‌های وارد شده بر پیکر ارتش عراق در فاو را به سادگی نمی‌توان تهیه کرد. سپاه هفتم عراق، کاملاً متلاشی شد و کسی از سرنوشت فرمانده این سپاه، سرلشکر ستاد شوکت احمد عطاء الجرشی به همراه تعداد زیادی از افسرانش خبر ندارد. عبدالعظیم الشکرچی، فرمانده گردان یکم تیپ ۴۱۹ عراق در خرمشهر می‌گوید: در عملیات بازپس‌گیری خرمشهر توسط ایرانی‌ها، ماهر عبدالرشید فرماندهی عملیات در این محور را به عهده داشت و من شخصاً این دستور را از زبان او شنیدم. قضیه به این صورت بود که فرمانده تیپ ۲۴ با ماهر عبدالرشید تماسی گرفت و گفت: «قربان! زخمی‌های زیادی در منطقه نقش زمین شده‌اند و ما می‌خواهیم ابتدا آنان را تخلیه کنیم، پس از آنکه راه باز شد، تانک‌ها را به جلو حرکت دهیم.» ماهر عبدالرشید گفت: «نیازی به تخلیه مجروحان نیست.» بلافاصله فرمانده تیپ پاسخ داد: «ولی قربان وجود آنان باعث کندی حرکت زره‌پوش‌های ما می‌شود.» ماهر عبدالرشید گفت: «با تانک‌ها و زره‌پوش‌ها به جلو حرکت کرده و از روی اجساد عبور کنید! این دستوری است که باید آن را از جانب صدام حسین تلقی کنید!» او در سال ۱۳۹۳ در سن ۷۲ سالگی و در گمنامی در بیمارستانی واقع در شهر سلیمانیه عراق مرد. ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ کانال بچه‌های جبهه و جنگ ↙️ @defae_moghadas ✧✧ ܭߊ‌ࡅ߭ߊ‌ܠܙ حܩߊ‌ܢܚܘ ܥܼࡅ߭ࡐ‌ܢ‌ߺ ✧✧ 🍂
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 مرگ پایان زندگی نیست، مرگ آغاز حیاتی دیگر است، حیاتی که با فنا و مرگ درآمیخته نیست، حیاتی بی‌مرگ و مطلق. ▪︎ شهید سید مرتضی شهید آوینی        ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس @defae_moghadas  👈عضو شوید            ◇◇ حماسه جنوب ◇◇ 🍂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 مأموريت در ساحل نيسان ۴ ‌‌‍‌‎‌┄═❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ خاطرات سرتيپ ۲ زرهی ستاد محمود فردوسی سعيد علاميان ❁࿐༅✧• ◍⃟჻ •✧༅࿐❁ 🔸 در همان روزها، با برنامه‌ای که به احتمال زیاد کار ساواک بود، تعدادی از نظامی‌ها با چوب و چماق و تانک در شهر راه افتادند. وقتی می‌خواستند از پادگان خارج شوند، دو نفر مقابل آن‌ها ایستادند. یکی تیمسار معتمدی و دیگری من. دم در پادگان، هر دو جلوی تانک‌ها خوابیدیم. دست و پای ما را مانند گوسفند گرفتند و روی زمین کشاندند. آن‌ها به احتمال زیاد از طرف ساواک تحریک شده بودند. انقلاب که پیروز شد، در ستاد لشکر جمع شدیم و تصمیم گرفتیم پادگان را همراه چند نفر از بزرگان شهر حفظ کنیم. آقای ابوترابی مسئولیت درِ ورودی پادگان با من بود. به نگهبان‌ها گفتم فقط پرسنل نظامی، آن هم بدون تجهیزات حق ورود و خروج دارند. عده‌ای تصمیم داشتند حمله کنند که جلوی آن‌ها را گرفتیم. عده دیگری هم با پرچم و پلاکارد آمدند و می‌خواستند آن را روی در ورودی نصب کنند. به آن‌ها گفتم: «من نوشته شما را به ستاد لشکر می‌فرستم، اگر موافقت کردند آن را نصب می‌کنم.» سربازی را صدا کردم و پارچه را به دستش دادم تا نزد آقای ابوترابی ببرد. سرباز رفت و بعد از مدتی برگشت و گفت: «می‌گویند این نوشته مورد تأیید نیست!» پلاکارد را به دستشان دادم و گفتم: «بفرمایید از راهی که آمده‌اید برگردید!» از طرف دیگر، کلیدهای اسلحه‌دارها را گرفتم، چون اوضاع ناجور بود و احتمال هر برخوردی می‌رفت. به لطف خدا، پادگان حفظ شد. تعدادی از افسران و درجه‌داران و سربازان در زندان بودند. خیلی از آن‌ها بی‌گناه بودند. یک روز حاج آقا ابوترابی در صبحگاه گفت: «اگر این‌ها شاکی خصوصی نداشته باشند، دادگاهی نمی‌شوند.» گفتم: «حاج آقا، شاکی خصوصی آن‌ها را به ما معرفی کنید؛ ما یا پوتین می‌اندازیم گردنمان یا نان می‌گیریم دستمان یا شمشیر می‌بندیم کمرمان. پوتین می‌اندازیم و التماس می‌کنیم که این‌ها زن و بچه دارند، یا نان و نمک می‌خوریم و می‌گوییم به این نان و نمک که خوردیم از آن‌ها بگذرید و اگر خدای ناکرده مرتکب خطایی شده‌اند، مجازاتشان می‌کنیم.» یکی از افتخاراتم این است که با این حرکت، اکثر نظامی‌های زندانی، از درجه‌دار و افسر و سرباز که فقط طبق دستور در حکومت نظامی شرکت کرده و به کسی آزار نرسانده و خونی نریخته بودند، آزاد شدند که با شروع جنگ حقانیت کار من ثابت شد. البته اول انقلاب بعضی حرکات اجتناب‌ناپذیر بود و اگر نبود، چه بسا انقلاب مثل انقلاب‌های دیگر شکست می‌خورد. در این میان قضاوت‌های ناحق هم صورت گرفت که بیشتر خود نظامی‌ها مقصر بودند و بعضی اغراض شخصی در آن دخیل بود. مدتی که گذشت، باب استعفا را باز کردند. تعدادی از نظامی‌ها خودشان استعفا دادند و رفتند و تعدادی رنگ عوض کردند. آن‌هایی هم که اعتقادات انقلابی و اسلامی داشتند، روی اعتقاداتشان محکم‌تر شدند. کسانی بودند مثل ستوان نصرتی که رفته بود و جنگ که شروع شد برگشت و شهید هم شد. سرهنگ باوندپور، زمانی که جنگ شروع شد، به عنوان مظنون شرکت در کودتا در زندان بود، در صورتی که اصلاً ارتباطی با کودتا نداشت. وقتی می‌خواستند حکم آزادی او را بدهند، دادستان می‌گوید: «الان از ما چه می‌خواهی؟» می‌گوید: «تقاضای بازنشستگی دارم.» دادستان می‌گوید: «اگر جنگ شروع شده باشد و عراق حمله کرده باشد، چه کار می‌کنی؟» می‌گوید: «از همین جا لباس می‌پوشم و به جبهه می‌روم.» می‌خواهم بگویم نظامیان ما به خاطر شاه و زن شاه لباس نظامی به تن نکرده بودند. نظامی واقعی به خاطر وطن و حفظ ناموس مملکت این شغل را انتخاب کرده بود و جنگ بهترین امتحان و محک برای اثبات اعتقادات ارتشیانی بود که بی‌ریا و مردانه جلوی دشمن ایستادند. ادامه دارد ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas 👈عضو شوید ◇◇ حماسه جنوب ◇◇ 🍂
17.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 نواهای ماندگار 🔸 با نوای حاج صادق آهنگران         ‌‌‍‌‎‌┄═❁❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ آماده‌ی پیکارم، یا فاطمه الزهرا، یا فاطمه الزهرا مهدی تو را یارم، یا فاطمه الزهرا، یا فاطمه الزهرا با لشگریان نور هم سنگر و هم گامم سرباز سپاه عشق رزمنده ی اسلامم بنوشته به طومار یاران حسین نامم فرزند تو سالارم ، یا فاطمه الزهرا ، یا فاطمه الزهرا با خیل سرافرازان هم رازم و هم دوشم دنیای فریبنده گردیده فراموشم در راه رضای حق می رزمم و می کوشم حاضر پی ایثارم ، حاضر پی ایثارم....        ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas  👈عضو شوید            ◇◇ حماسه جنوب ◇◇ 🍂
یا رب این لاله نگهدار ز نیرنگ حسودش! که به راه تو گذشته است ز هر بود و نبودش ... 🔸 اوایل دهه ۶۰ - تبریز تصویر اعزام رزمنده نوجوان به جبهه عکاس: حسین جباری پور هریس        ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس @defae_moghadas  👈عضو شوید            ◇◇ حماسه جنوب ◇◇ 🍂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 در مسیر رسیدن قسمت پانزدهم و شانزدهم خاطرات یدالله بابایی ✾࿐༅◉༅࿐✾ دوره آموزش تمام شد. بیشتر سربازان این دوره آموزشی ، از استان اصفهان بودند. پادگان آموزشی حسنرود کنار جاده اصلی رشت به انزلی واقع شده بود. جنوب آن منتهی به جاده و شمالش دریای خزر یا مازندران بود. بعد از گذشت سال‌ها، هر چه از زیبایی و باصفایی آن پادگان بگویم کم است. یک روز گفتند امروز برای دیدن به شبیه‌ساز می‌رویم. شبیه‌ساز دیگر کجاست؟ یک ساختمان کروی شکل بود. به آنجا رفتیم و تصاویری از سال شصت دیدم که باور کردنی نبود. ارتباط زنده تصویری با پایگاه دریایی بوشهر، از شمال به جنوب به‌صورت زنده! امروز از داخل خانه با آن سوی دنیا ارتباط تصویری برقرار می‌شود، ولی آن زمان برای ما باورپذیر نبود. آموزش تمام شد و مراسم سردوشی یا تحلیف شروع شد. تا قبل از آن، هر درجه‌دار و افسری را که می‌دیدیم، باید نظر به چپ یا راست می‌کردیم، چند قدم پا بکوبیم و رد شویم، ولی بعد از سردوشی ما هم به حساب می‌آمدیم و با احترام رد می‌شدیم. اما ما آموزش رزم ندیده بودیم، فقط با ژ۳ آشنا و تیراندازی کرده بودیم. ما رزم شب اصلاً نرفته بودیم! مگر با این آموزش می‌شود وارد جنگ شد؟ آموزش ما بیشتر به درد نگهبانی یا دژبانی می‌خورد. خدایا، با این آموزش که ما به جبهه نمی‌رویم! ای کاش به جبهه رفته بودم و با بسیج به جنگ می‌رفتم. خدایا، من برای جنگ با دشمن بعثی این راه را آمدم، حالا بین من و دشمن خیلی فاصله افتاده. خدایا، تو را به مقربین درگاهت، راه جبهه را برایم هموار کن. اگر من وارد جنگ با صدامیان نشوم و در این مدت جنگ تمام شود، من چه کار کنم؟ خدایا، کمکم کن. همه امیدم از الان به بعد این است که من سهمیه پایگاه دریایی خرمشهر شوم و از آنجا راهی به دفاع مقدس پیدا کنم. همه آرزو داشتند سهمیه جایی شوند که به اصفهان نزدیک‌تر باشد، اما من دنبال دفاع مقدس بودم. سهمیه‌ها معلوم شد که کجا و چند نفر سهمیه دارد و خرمشهر هیچ سهمیه نداشت. 😔 ¤¤¤¤ دوران و روزگار آموزشی ما تمام شد. با کوله‌باری پر از آموزش رژه و مختصر آموزش اسلحه، آن هم ژ۳ در حد تیراندازی، همین! خدایا، من برای جنگیدن با دشمن بعثی آمدم. با این اوصاف، دو سال عمر من صرف رژه رفتن و نگهبانی خواهد شد. وسوسه عجیبی به جانم افتاده بود که از خدمت فرار کنم و به‌صورت بسیجی وارد دفاع مقدس شوم. با چند نفر از دوستان مشورت کردم، ولی آن‌ها توصیه به صبر کردند: «صبر کن، خدا بزرگ است.» واقعاً خدا بزرگ است و خواسته‌های مشروع بندگانش را اجابت می‌کند. اعلام شد پایگاه خرمشهر سهمیه ندارد! اینکه بد شد. سهمیه‌ها و افراد معلوم شدند و من به همراه یکصد و ده نفر سهمیه منجیل شدیم. آشنایی کمی با منجیل داشتم، چون در مسیر تهران، رشت، انزلی بود و اولین شهر گیلان، شهر منجیل و رودبار بود. حالا برخورد کادر آموزش بهتر شده بود و می‌شد از آن‌ها سوال کرد. پس برای پاسخ به سوالاتم پیش یکی از درجه‌داران تکاور رفتم و از ایشان درباره پادگان منجیل سوال کردم. ایشان گفت: «منجیل مرکز آموزش تکاوران نیروی دریایی است که این آموزش خاص پرسنل کادر نیرو است. ولی اینکه این همه سرباز سهمیه منجیل شده‌اید، تعجب‌آور است. نهایت ده یا بیست نفر سهمیه باید داشته باشد و شاید قرار است باز هم آنجا آموزش‌های بیشتر و تخصصی ببینید، ولی من بیشتر از این اطلاعات ندارم.» لحظه جدا شدن از دوستانی که سه ماه با هم بودیم، سخت بود، ولی جالب این بود که آن جمع صمیمی آموزش، حدود شصت درصد باز هم با هم بودیم و رفیق ادامه راه. اتوبوس‌ها وارد شدند و بازار ماچ و بوسه داغ شد. هر کسی سوار اتوبوس مقصد خودش شد و ما هم به مقصد منجیل حرکت کردیم. ادامه دارد ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ @defae_moghadas 👈عضو شوید ◇◇ حماسه جنوب ◇◇ 🍂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 طنز جبهه آسایشگاه کچلان •┈••✾✾••┈• در اسارتگاه موصل ، با تعدادی از بچه ها که همیشه صف آخر بودیم قرار گذاشتیم با هم سرهایمان را با تیغ بزنیم. صبح قبل از آمار توی سلول شروع کردیم به تراشیدن سر. به محض شروع کار، یکی دو نفر هم وسوسه شدند و به ما پیوستند و کم‌کم تمام ۱۲۵ نفر به ما پیوستند و سرها را تراشیدند. بهرحال هم رعایت بهداشت بود و هم تنوع و هم وحدت. وقتی سرباز عراقی برای شمارش جلو در ایستاد، نفر اول رد شد و بی توجه از او گذشت، دومی که رد شد کمی تعجب کرد و سومی و چهارمی و... با حیرت نگاه می‌کرد و بلند بلند می‌خندید. بقیه اسرای اردوگاه هم به محض دیدن ما، مرده بودند از خنده و حال و هوایی که اردوگاه را از کسلی و یکدستی خارج کرده بود. و از آن به بعد شدیم آسایشگاه کچلان.                    ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄   کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas  👈عضو شوید            ◇◇ حماسه جنوب ◇◇ 🍂