3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 مرگ پایان زندگی نیست، مرگ آغاز حیاتی دیگر است، حیاتی که با فنا و مرگ درآمیخته نیست، حیاتی بیمرگ و مطلق.
▪︎ شهید سید مرتضی شهید آوینی
┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═┄
#کلیپ #نماهنگ #آوینی
کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس
@defae_moghadas 👈عضو شوید
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂
🍂 مأموريت
در ساحل نيسان ۴
┄═❁═┄
خاطرات سرتيپ ۲ زرهی ستاد
محمود فردوسی
سعيد علاميان
❁࿐༅✧• ◍⃟჻ •✧༅࿐❁
🔸 در همان روزها، با برنامهای که به احتمال زیاد کار ساواک بود، تعدادی از نظامیها با چوب و چماق و تانک در شهر راه افتادند. وقتی میخواستند از پادگان خارج شوند، دو نفر مقابل آنها ایستادند. یکی تیمسار معتمدی و دیگری من. دم در پادگان، هر دو جلوی تانکها خوابیدیم. دست و پای ما را مانند گوسفند گرفتند و روی زمین کشاندند. آنها به احتمال زیاد از طرف ساواک تحریک شده بودند.
انقلاب که پیروز شد، در ستاد لشکر جمع شدیم و تصمیم گرفتیم پادگان را همراه چند نفر از بزرگان شهر حفظ کنیم. آقای ابوترابی مسئولیت درِ ورودی پادگان با من بود. به نگهبانها گفتم فقط پرسنل نظامی، آن هم بدون تجهیزات حق ورود و خروج دارند. عدهای تصمیم داشتند حمله کنند که جلوی آنها را گرفتیم. عده دیگری هم با پرچم و پلاکارد آمدند و میخواستند آن را روی در ورودی نصب کنند. به آنها گفتم: «من نوشته شما را به ستاد لشکر میفرستم، اگر موافقت کردند آن را نصب میکنم.» سربازی را صدا کردم و پارچه را به دستش دادم تا نزد آقای ابوترابی ببرد. سرباز رفت و بعد از مدتی برگشت و گفت: «میگویند این نوشته مورد تأیید نیست!»
پلاکارد را به دستشان دادم و گفتم: «بفرمایید از راهی که آمدهاید برگردید!» از طرف دیگر، کلیدهای اسلحهدارها را گرفتم، چون اوضاع ناجور بود و احتمال هر برخوردی میرفت. به لطف خدا، پادگان حفظ شد.
تعدادی از افسران و درجهداران و سربازان در زندان بودند. خیلی از آنها بیگناه بودند. یک روز حاج آقا ابوترابی در صبحگاه گفت: «اگر اینها شاکی خصوصی نداشته باشند، دادگاهی نمیشوند.» گفتم: «حاج آقا، شاکی خصوصی آنها را به ما معرفی کنید؛ ما یا پوتین میاندازیم گردنمان یا نان میگیریم دستمان یا شمشیر میبندیم کمرمان. پوتین میاندازیم و التماس میکنیم که اینها زن و بچه دارند، یا نان و نمک میخوریم و میگوییم به این نان و نمک که خوردیم از آنها بگذرید و اگر خدای ناکرده مرتکب خطایی شدهاند، مجازاتشان میکنیم.» یکی از افتخاراتم این است که با این حرکت، اکثر نظامیهای زندانی، از درجهدار و افسر و سرباز که فقط طبق دستور در حکومت نظامی شرکت کرده و به کسی آزار نرسانده و خونی نریخته بودند، آزاد شدند که با شروع جنگ حقانیت کار من ثابت شد. البته اول انقلاب بعضی حرکات اجتنابناپذیر بود و اگر نبود، چه بسا انقلاب مثل انقلابهای دیگر شکست میخورد. در این میان قضاوتهای ناحق هم صورت گرفت که بیشتر خود نظامیها مقصر بودند و بعضی اغراض شخصی در آن دخیل بود.
مدتی که گذشت، باب استعفا را باز کردند. تعدادی از نظامیها خودشان استعفا دادند و رفتند و تعدادی رنگ عوض کردند. آنهایی هم که اعتقادات انقلابی و اسلامی داشتند، روی اعتقاداتشان محکمتر شدند. کسانی بودند مثل ستوان نصرتی که رفته بود و جنگ که شروع شد برگشت و شهید هم شد. سرهنگ باوندپور، زمانی که جنگ شروع شد، به عنوان مظنون شرکت در کودتا در زندان بود، در صورتی که اصلاً ارتباطی با کودتا نداشت. وقتی میخواستند حکم آزادی او را بدهند، دادستان میگوید: «الان از ما چه میخواهی؟» میگوید: «تقاضای بازنشستگی دارم.» دادستان میگوید: «اگر جنگ شروع شده باشد و عراق حمله کرده باشد، چه کار میکنی؟» میگوید: «از همین جا لباس میپوشم و به جبهه میروم.»
میخواهم بگویم نظامیان ما به خاطر شاه و زن شاه لباس نظامی به تن نکرده بودند. نظامی واقعی به خاطر وطن و حفظ ناموس مملکت این شغل را انتخاب کرده بود و جنگ بهترین امتحان و محک برای اثبات اعتقادات ارتشیانی بود که بیریا و مردانه جلوی دشمن ایستادند.
ادامه دارد
┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═┄
#مأموريت_در_ساحل_نيسان
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas 👈عضو شوید
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂
17.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 نواهای ماندگار
🔸 با نوای
حاج صادق آهنگران
┄═❁❁═┄
آمادهی پیکارم،
یا فاطمه الزهرا، یا فاطمه الزهرا
مهدی تو را یارم،
یا فاطمه الزهرا، یا فاطمه الزهرا
با لشگریان نور هم سنگر و هم گامم
سرباز سپاه عشق رزمنده ی اسلامم
بنوشته به طومار یاران حسین نامم
فرزند تو سالارم ،
یا فاطمه الزهرا ، یا فاطمه الزهرا
با خیل سرافرازان هم رازم و هم دوشم
دنیای فریبنده گردیده فراموشم
در راه رضای حق می رزمم و می کوشم
حاضر پی ایثارم ، حاضر پی ایثارم....
┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═┄
#کلیپ #نماهنگ
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas 👈عضو شوید
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂
یا رب این لاله نگهدار
ز نیرنگ حسودش!
که به راه تو گذشته است
ز هر بود و نبودش ...
🔸 اوایل دهه ۶۰ - تبریز
تصویر اعزام رزمنده نوجوان به جبهه
عکاس: حسین جباری پور هریس
┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═┄
#عکس #لشکر۳۱_عاشورا
کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس
@defae_moghadas 👈عضو شوید
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂
🍂 در مسیر رسیدن
قسمت پانزدهم و شانزدهم
خاطرات یدالله بابایی
✾࿐༅◉༅࿐✾
دوره آموزش تمام شد. بیشتر سربازان این دوره آموزشی ، از استان اصفهان بودند. پادگان آموزشی حسنرود کنار جاده اصلی رشت به انزلی واقع شده بود. جنوب آن منتهی به جاده و شمالش دریای خزر یا مازندران بود. بعد از گذشت سالها، هر چه از زیبایی و باصفایی آن پادگان بگویم کم است.
یک روز گفتند امروز برای دیدن به شبیهساز میرویم.
شبیهساز دیگر کجاست؟
یک ساختمان کروی شکل بود. به آنجا رفتیم و تصاویری از سال شصت دیدم که باور کردنی نبود. ارتباط زنده تصویری با پایگاه دریایی بوشهر، از شمال به جنوب بهصورت زنده! امروز از داخل خانه با آن سوی دنیا ارتباط تصویری برقرار میشود، ولی آن زمان برای ما باورپذیر نبود.
آموزش تمام شد و مراسم سردوشی یا تحلیف شروع شد. تا قبل از آن، هر درجهدار و افسری را که میدیدیم، باید نظر به چپ یا راست میکردیم، چند قدم پا بکوبیم و رد شویم، ولی بعد از سردوشی ما هم به حساب میآمدیم و با احترام رد میشدیم. اما ما آموزش رزم ندیده بودیم، فقط با ژ۳ آشنا و تیراندازی کرده بودیم. ما رزم شب اصلاً نرفته بودیم! مگر با این آموزش میشود وارد جنگ شد؟ آموزش ما بیشتر به درد نگهبانی یا دژبانی میخورد. خدایا، با این آموزش که ما به جبهه نمیرویم!
ای کاش به جبهه رفته بودم و با بسیج به جنگ میرفتم. خدایا، من برای جنگ با دشمن بعثی این راه را آمدم، حالا بین من و دشمن خیلی فاصله افتاده. خدایا، تو را به مقربین درگاهت، راه جبهه را برایم هموار کن. اگر من وارد جنگ با صدامیان نشوم و در این مدت جنگ تمام شود، من چه کار کنم؟ خدایا، کمکم کن.
همه امیدم از الان به بعد این است که من سهمیه پایگاه دریایی خرمشهر شوم و از آنجا راهی به دفاع مقدس پیدا کنم. همه آرزو داشتند سهمیه جایی شوند که به اصفهان نزدیکتر باشد، اما من دنبال دفاع مقدس بودم. سهمیهها معلوم شد که کجا و چند نفر سهمیه دارد و خرمشهر هیچ سهمیه نداشت. 😔
¤¤¤¤
دوران و روزگار آموزشی ما تمام شد. با کولهباری پر از آموزش رژه و مختصر آموزش اسلحه، آن هم ژ۳ در حد تیراندازی، همین!
خدایا، من برای جنگیدن با دشمن بعثی آمدم. با این اوصاف، دو سال عمر من صرف رژه رفتن و نگهبانی خواهد شد. وسوسه عجیبی به جانم افتاده بود که از خدمت فرار کنم و بهصورت بسیجی وارد دفاع مقدس شوم.
با چند نفر از دوستان مشورت کردم، ولی آنها توصیه به صبر کردند: «صبر کن، خدا بزرگ است.» واقعاً خدا بزرگ است و خواستههای مشروع بندگانش را اجابت میکند.
اعلام شد پایگاه خرمشهر سهمیه ندارد! اینکه بد شد. سهمیهها و افراد معلوم شدند و من به همراه یکصد و ده نفر سهمیه منجیل شدیم. آشنایی کمی با منجیل داشتم، چون در مسیر تهران، رشت، انزلی بود و اولین شهر گیلان، شهر منجیل و رودبار بود.
حالا برخورد کادر آموزش بهتر شده بود و میشد از آنها سوال کرد. پس برای پاسخ به سوالاتم پیش یکی از درجهداران تکاور رفتم و از ایشان درباره پادگان منجیل سوال کردم. ایشان گفت: «منجیل مرکز آموزش تکاوران نیروی دریایی است که این آموزش خاص پرسنل کادر نیرو است. ولی اینکه این همه سرباز سهمیه منجیل شدهاید، تعجبآور است. نهایت ده یا بیست نفر سهمیه باید داشته باشد و شاید قرار است باز هم آنجا آموزشهای بیشتر و تخصصی ببینید، ولی من بیشتر از این اطلاعات ندارم.»
لحظه جدا شدن از دوستانی که سه ماه با هم بودیم، سخت بود، ولی جالب این بود که آن جمع صمیمی آموزش، حدود شصت درصد باز هم با هم بودیم و رفیق ادامه راه. اتوبوسها وارد شدند و بازار ماچ و بوسه داغ شد. هر کسی سوار اتوبوس مقصد خودش شد و ما هم به مقصد منجیل حرکت کردیم.
ادامه دارد
┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═┄
#در_مسیر_رسیدن
@defae_moghadas 👈عضو شوید
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂
🍂 طنز جبهه
آسایشگاه کچلان
•┈••✾✾••┈•
در اسارتگاه موصل ، با تعدادی از بچه ها که همیشه صف آخر بودیم قرار گذاشتیم با هم سرهایمان را با تیغ بزنیم.
صبح قبل از آمار توی سلول شروع کردیم به تراشیدن سر. به محض شروع کار، یکی دو نفر هم وسوسه شدند و به ما پیوستند و کمکم تمام ۱۲۵ نفر به ما پیوستند و سرها را تراشیدند.
بهرحال هم رعایت بهداشت بود و هم تنوع و هم وحدت.
وقتی سرباز عراقی برای شمارش جلو در ایستاد، نفر اول رد شد و بی توجه از او گذشت، دومی که رد شد کمی تعجب کرد و سومی و چهارمی و... با حیرت نگاه میکرد و بلند بلند میخندید. بقیه اسرای اردوگاه هم به محض دیدن ما، مرده بودند از خنده و حال و هوایی که اردوگاه را از کسلی و یکدستی خارج کرده بود.
و از آن به بعد شدیم آسایشگاه کچلان.
┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═┄
#طنز_جبهه #طنز_اسارت
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas 👈عضو شوید
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂
🍂 آنسوی خط / ۳۱
دفاع مقدس به روایت دشمن
تالیف و تدوین: محمدامین پوررکنی
•─✧✧• 🍂 •✧✧─•
🔸 برزان تکریتی،
برادر ناتنی و رئیس استخبارات صدام،
برزان ابراهیم الحسن التكریتی برادر ناتنی صدام حسین و رئیس استخبارات عراق در زمان صدام بود که در زمستان ۱۳۸۵ اعدام شد. او از مسئولان اصلی کشتار دجیل در سال ۱۹۸۱ میلادی شناخته میشود که در طی آن به کیفر شلیک به سوی صدام از میان نخلستانهای دجیل، منطقه بمباران شد.
کشتزارها و نخلستانها سوزانده و ۱۴۸ تن اعدام شدند و ماندگان به منطقهای در مرز عربستان سعودی به زور کوچانده شدند. برزان تکریتی از سال ۱۹۸۳ به مدت چندین سال به عنوان نماینده عراق در دفتر اروپایی سازمان ملل در ژنو خدمت میکرد و در این سمت بارها بر اینکه رژیم عراق استوار بر مردمسالاری است، تأکید میورزید!
همچنین دختر وی سجی، همسر عدی پسر صدام بود. عدی به همراه برادرش در سال ۲۰۰۴ در بمبارانهای نیروهای ائتلاف آمریکایی کشته شدند. برادر ناتنی صدام در دی ماه ۱۳۸۵ اعدام شد. او پیش از حلقآویز شدن به شدت گریه میکرد و در توجیه کار خود میگفت: «از اعدام نمیترسم، اما به خاطر کارهای نیمهتمام صدام حسین که آنهمه زحمت کشیده بود، افسوس میخورم!» برزان تکریتی از اینکه جنگ با ایران و فارسها نیمهتمام ماند و نتیجهای حاصل نشد، کویت به اشغال کامل عراق در نیامد، اسرائیل مورد حمله کشور عراق قرار نگرفت و نیروگاه اتمی عراق ویران شد، ناراحت بود و همواره نام صدام را صدا میزد.
┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═┄
#آنسوی_خط #تاریخ_شفاهی
کانال بچههای جبهه و جنگ ↙️
@defae_moghadas
✧✧ ܭߊࡅ߭ߊܠܙ حܩߊܢܚܘ ܥܼࡅ߭ࡐܢߺ ✧✧
🍂