eitaa logo
نوشته های یک طلبه
1.8هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
399 ویدیو
30 فایل
آتیش های بزرگ از جرقه های کوچیک به وجود میان🔥 یادداشت‌ها🌱داستان‌ها🍀دلنوشته‌ها🌿خاطرات🍁انتقادات☘️ پیرو مکتب استاد علی‌صفایی❤️ 📝در عرصه داستان‌نویسی دانش‌آموخته از اساتید: سرشار🏆 سالاری🧨 جعفری🪽 مخدومی🏅 ✍️محمد مهدی پیری✍️ @Mohammadmahdipiri
مشاهده در ایتا
دانلود
نوشته های یک طلبه
#از_تبار_باران #قسمت_اول چادر گل گلی نمازم را کیپ می گیرم زیر چانه ام. طبق معمول در را باز می گذ
دور و اطراف خانه مان زمین های گندم است. هنوز همسایه ای جز عمو حسین و آب و خاک نداریم. همین تنهایی است که کلافه ام کرده! نه بهتر! تنهایی بهتر است تا شنیدن کنایه و حرف های سر سنگین آنها! کوچه برایم خاطرات را زنده می کند. خاطراتی که شده تنها مونس و همراهم. یادش بخیر پشت سرت راه افتادم. چقدر با وقار راه می رفتی. هنوز صدای خِش خِش پایت در ذهنم قدیمی نشده. رسیدی جلوی خانه عمویت. فاصله خانه عمو حسین تا خانه ما صد متر بود. نگاهی به عقب کردی و گفتی: نیا! من هم صدای دلنشینت را نشنیده گرفتم و دوباره آمدم. دوباره سرت را چرخاندی و با دست اشاره کردی: مادر جان نیا! ادامه دارد...
ایستادم و رفتنت را تماشا کردم‌. مرد شده بودی برای خودت. نگاهی به قد و بالای رعنایت کردم. در دلم الهی فدایت شومی گفتم‌. نگاهم را به آسمان کردم: خدایا خودت نگهش دار! می دانی چقدر دلم تنگت شده است! وقتی به دنیا آمدی خواب عجیبی دیدم. در خواب نوری سبز از مشهد به شهر قم رفت. از خواب پریدم و از مادرم تعبیرش را پرسیدم. مادرم با لبخندی گفت: خیره ایشلا! نور سبز و مشهد و قم یعنی، امام رضا به دیدار حضرت معصومه رفته! قدم بچه ات خیره! این خواب هم مهر تأییدش! ادامه دارد...
نوشته های یک طلبه
#از_تبار_باران #قسمت_سوم ایستادم و رفتنت را تماشا کردم‌. مرد شده بودی برای خودت. نگاهی به قد و بال
بلند می شوم و خودم را می تکانم. کوچه دیگر جای نشستن نیست. یادت باشد که امشب هم نیامدی سراغم. ولی در خانه را باز می‌گذارم. اگر آمدی پشت در نمانی! روی تخت که داراز می کشم. نگاهم به سقف کاهگلی خانه است. باز روی سقف مثل پرده سینما خاطرات به نمایش گذاشته می شوند. وقتی که تو و برادر بزرگت هر دو اعزام می شدید دلم بیشتر خالی می شد. راستش دلم بیشتر برای رضا می سوخت. با اینکه از تو دوسال بزرگتر بود ولی جثه ریز و کوچکی داشت. تو هم چهارشانه بودی و هم هیکلی خیالم راحت بود که آنجا از پس خودت بر می آیی! ادامه دارد...
نوشته های یک طلبه
#از_تبار_باران #قسمت_چهارم بلند می شوم و خودم را می تکانم. کوچه دیگر جای نشستن نیست. یادت باشد که ا
یک شب، خواب از چشمان فراری شده بود. عقربه کوچک ساعت دیواری عدد چهار را نشان می داد. چیزی تا اذان صبح نمانده بود. دو رکعتی نماز مستحبی خواندم. ذهن و دلم در نماز نبود. اصلا دل توی دلم نبود. حسی می گفت: امروز خبر خوبی برایت می‌رسد. نمی دانم چند روزی است که هر دوتایشان رفته اند منطقه! جارو به دست سراغ دهلیز خانه می روم‌. هوا تاریک تاریک است. باد صدای واق واق شغال ها را می رساند. هر روز به امید اینکه نکند سر زده سر برسند و خانه جمع و جور نباشد. جارو و تمیزکاری شده شغلم. ادامه دارد...
بعد از تمیز کاری نماز صبح را خواندم. حسن آقا هم بیدار شده بود و کنار حوض مشغول کشیدن مسح سر بود. دم در خانه نشستم منتظرشان. هوا نه تاریک تاریک بود نه روشن روشن! از سر کوچه سیاهی نمایان شد. خیره خیره نگاه کردم تا بشناسمش ولی نشد! سیاهی که نزدیک خانه عمو حسین شد شناختمش! پسر اولم بود رضا! بلند شدم و دویدم طرفش! در آغوش فشردمش و گفتم: پس محمود کو؟ _ من و محمود گردان هامون فرق داره فقط یه لحظه دیدمش عقب کامیون بود! هم خوشحال بودم هم ناراحت! خوشحال از اینکه یکیشان برگشته. ناراحت از اینکه آن یکی نیامده! ادامه دارد...
نوشته های یک طلبه
#از_تبار_باران #قسمت_ششم بعد از تمیز کاری نماز صبح را خواندم. حسن آقا هم بیدار شده بود و کنار حوض م
جنگ تمام شد اما سودای آمدنت نه! می گفتند: نمی دانیم چه بر سرت آمده! اسمت را گذاشتند مفقود الاثر! شاید دلشان برایم سوخته بود و به‌جای مفقود الجسد این اسم را گذاشته بودند؛ یادم است یک بار زنگ زدی! ما که تلفن نداشتیم اما به خانه همسایه مان زنگ زدی! دوان دوان سراغ خانه‌شان رفتم. حداقل شنیدن صدایت حکم مُسکن را داشت برایم. خوش خبری دادم و گفتم: محمود پسر رضا دنیا اومده! قند در دلت آب شد و گفتی: اسمش رو بذارید مجتبی! اسم گردانم امام حسن مجتبی است! گفتی: هفته دیگر می آیم. چشمانم از اشک وصال لبریز شد. به رضا گفتم ولی دیر شده بود. شناسنامه بچه را گرفته بودند. اسمش محسن! شاید به خاطر اینکه دلم را نشکنند و حرفت روی زمین نماند کسی محسن صدایش نمی زند! همه صدایش می کنند مجتبی! ادامه دارد...
نوشته های یک طلبه
#از_تبار_باران #قسمت_هفتم جنگ تمام شد اما سودای آمدنت نه! می گفتند: نمی دانیم چه بر سرت آمده! اسم
قرار نبود بد قولی کنی! گفتی یک هفته دیگر می آیی؛ حالا نزدیک ده سال است که هنوز نیامده ای! ده سالی که پیرم کردند. تفریحم شده دیدن نامه هایی که می فرستادی برای برادرت. سوادی برای خواندنشان ندارم.‌اما چه کنم! امیدی به زنده ماندت دیگر ندارم. اسرا هم برگشته بودند و اما تو نه! کم کم باید باور می‌کردم که شهید شده ای! همان طور که تعریف می‌کردی برایمان! خواب دیده بودی که ترکش در قلبت خورده بود! چقدر خوشحال بودی که خواب شهادت خودت را دیده بودی! ادامه دارد...
نوشته های یک طلبه
#از_تبار_باران #قسمت_هشتم قرار نبود بد قولی کنی! گفتی یک هفته دیگر می آیی؛ حالا نزدیک ده سال است
خبر آمد در راهی! باورم نمی شد. ده سال چشم انتظاری درحال پایان است. تابوتت جلویم بود. دلم میخواست چهره ات را ببینم. دلم میخواست بغلت کنم. کفن را بلند کردم. چقدر سبک! مگر می شد پسری که رعنا و رشید بود! چهارشانه و هیکلی بود. اینقدر آب برود. باورم نشد تو هستی! خیال می کردم وقتی برمی‌گردی بی تابی هایم تمام می شود. اما انگار داغم تازه شده بود! یک مشت استخوان مگر پسر من است! ادامه دارد...
نوشته های یک طلبه
#از_تبار_باران #قسمت_نهم خبر آمد در راهی! باورم نمی شد. ده سال چشم انتظاری درحال پایان است. تابوتت
دلواپسی هایم ادامه داشت. اول برای اینکه چرا نیامده ای! حالا که هم برگشتی باور نمی کردم خودت باشی! یادم می آید یک بار عمویت توی کوچه غش کرد. مثل گونی گندم روی شانه ات گذاشتی و آوردی اش! مگر می‌توانم باور کنم محمود پر زور من شده این! برادرت رضا تعریف می کرد: سر زمین کشاورزی گونی های گندم را ما باید دو نفری می بردیم. تو یک تنه می بردی! ادامه دارد...
نوشته های یک طلبه
#از_تبار_باران #قسمت_دهم دلواپسی هایم ادامه داشت. اول برای اینکه چرا نیامده ای! حالا که هم برگشتی
نماز صبح را خواندم؛ چشمانم سنگین شده بود. پلک هایم را روی هم گذاشتم. کنار سجاده خواب رفتم. خوابت را دیدم. خودت بودی! چهارشانه، هیکلی، رعنا. لباس سبز سپاه چقدر بهت می آمد. پوتین هایت انگار همین الان واکس خورده بودند. آمدی روی حیاط. من محو تماشایت بودم. چشمانمت را به من دوختی! از دیدنت سیر نمی شدم. گفتی: مادر من برگشته ام! بی تابی نکن! روی ایوان خانه دراز کشیدی! آرام و راحت. مثل مسافری که به خانه اش برگشته! از خواب پریدم! ادامه دارد...
نوشته های یک طلبه
#از_تبار_باران #قسمت_یازدهم نماز صبح را خواندم؛ چشمانم سنگین شده بود. پلک هایم را روی هم گذاشتم. ک
خدا می داند اگر به خوابم نیامده بودی وضعیتمان همین آش و همین کاسه بود. روز ها آب و جارو کردن خانه! شب ها در کوچه منتظرت ماندن. رئیس اعزامت می گفت: خیلی منظم بودی! سنگری که تو در آن بودی تمیز ترین سنگر بود! نوه ام رفته بود مسجدالرسول محل. از قضا سالروز فتح خرمشهر بود. روای دعوت کرده بودند تا خاطره گویی برای مستمعین کند. راوی چند خاطره از تو را گفته بود. محمد نوه ام تعریف می کرد: راوی می گفت یکبار یکی از دوستانمان ترکش به لاله گوشش خورده بود و گوشش چاک خورده بود. محمود با شوخی می گفت: من دماغ الاغ پدرم را خودم سوراخ کرده ام تا طناب از لایش رد کند. گوش تو که برایم کاری ندارد. بیار آن را بدوزم! ادامه دارد...