فاطمه علی است
نویسنده: علی قهرمانی
انتشارات:جمکران
کتابی درباره زندگی مشترک حضرت زهرا (س) و حضرت علی (ع) است.
این اثر میتواند الگویی کامل برای زندگی مشترک تمامی زوج های جوان باشد. گذشت ایثار، همدلی و همراهی و عشق و مهرورزی درسهایی است که این داستان زندگی به ما میدهد
#معرفی_کتاب
#فاطمه_علی_است
#سیره
#حضرت_زهرا_سلام_الله_علیها
#حضرت_علی_علیه_السّلام
#علی_قهرمانی
#نشر_جمکران
#نوجوان
#جوان
قصه دانه های بهشتی
نویسنده:ز.تقی پور
منبع: ریاحین الشریعه جلد۱ صفحه۱۴۲
فضائل الزهراء، صفحه۱٠۷
سلام سلام
آی بچه ها
کوچکترا بزرگترا☺️
روزی حضرت فاطمه (س) مریض شد😔
امام علی ع گفت: فاطمه جان! هر چه می خواهی به من بگو تا برایت تهیه کنم.
حضرت فاطمه(س) لبخندی زد و تشکرکردو گفت: من از شما چیزی نمی خواهم☺️
امام علی ع اصرار کرد که اگر چیزی دوست داری بگو تا برایت تهیه کنم
بچه ها❤️
حضرت فاطمه میوه ای میخواست که پیداکردنش کمی سخت بود چون فصلش تموم شده بود...
حضرت فاطمه (س) گفت پدرم رسول خدا،همیشه به من می گفتند که هیچ وقت چیزی که تهیه کردنش برای همسرت سخت است از او نخواه تا شرمنده ی تو نباشد
امام علی ع گفت فاطمه جان،به خاطر من خواهش می کنم هر چی میل داری بگو
حضرت فاطمه (س) گفت: اگر کمی انار برایم تهیه کنی از شما ممنونم.☺️
امام علی ع مهربان برای خرید انار راهی بازار شد.
در بین راه از مسلمانان سوال می کرد انار کجا پیدا می شود؟
یکی از مردان جواب داد: امام علی ع می دانید که فصل انار گذشته است،
اما شاید مردی به نام شمعون هنوز انار داشته باشد
امام علی ع بسیار خوشحال شد و پیش شمعون رفت.
بعد ازسلام
از شمعون پرسید: انار داری؟
شمعون گفت:همه را فروخته ام😔
همسرِ شمعون صحبت های بین امام علی ع و شمعون را شنید. به همسرش گفت: من یک انار برای خودم زیر برگ ها پنهان کرده بودم، آن را به امام علی ع می دهم.
امام علی ع چهار درهم برای خرید انار به شمعون داد. ( درهم واحد پول کشور های عربی است)
شمعون گفت: ولی قیمت این انار نیم درهم است. امام علی ع گفت: نیم درهم برای خودت و بقیه اش برای همسرت باشد.
چون انار را برای خودش نگه داشته بود که بخورد ولی به من داد.
امام علی ع خداحافظی کرد و با خوشحالی به سمت خانه رفت تا انار را به حضرت فاطمه بدهد.😇
در راه صدای ناله ای شنید،😭 دنبال صدا رفت،
ناگهان دید مرد نابینایی تنها و تشنه و گرسنه روی زمین خوابیده است. 😢
امام علی ع با مهربانی سرِ مرد را روی پایش گذاشت و گفت: ای مرد چه شده ؟ چند روز است اینجا بدون آب و غذا افتاده ای؟
مرد نابینا که امام علی ع را نمی شناخت گفت: بیمار شده ام و تنها و بی کس م
امام علی ع گفت:الان چه چیزی میل داری؟ مرد گفت:
اگر یک انار برایم پیدا میشد میل داشتم.
امام علی ع گفت: من یک انار دارم
که داشتم آن را برای بیمار عزیزم می بردم
ولی
آن را نصف میکنم و نصفش را به تو میدهم .😊
امام علی ع انار را دو نصف کرد و دانه های آن را کمکم در دهان مرد گذاشت
نصف انار تمام شد
مرد گفت: اگر لطف کنی و آن نصف دیگر انار راهم به من بدهی تا بخورم شاید حالم خوب شود.
امام علی ع با خودش فکر کرد این مرد اینجا تنها و بی کس است پس بهتر است نصف دیگر انار رابه او بدهم...
پس با محبت و مهربانی دانه های انار را در دهان مرد گذاشت تا انار تمام شد.
امام علی ع با آن مرد خداحافظی کرد و به سمت خانه رفت.
در راه با خودش فکر میکرد حالا چکار کنم؟ دیگر اناری ندارم تا برای فاطمه (س) ببرم!
به خانه رسید ولی از خجالت وارد خانه نشد
از بین در نگاه کرد تا ببیند حضرت فاطمه (س) خواب است یا بیدار!
ناگهان
دید سبدی از انار های بزرگ و خوش رنگ و آبدار جلوی حضرت فاطمه(س) است.😋
امام علی ع با خوشحالی وارد خانه شد. متوجه شد که این انارها،انار های معمولی نیست و از بهشت آمده است.☺️
پرسید فاطمه جانم! این انارها را چه کسی آورده است؟
حضرت فاطمه گفت:علیجانم! وقتیکه برای خرید انار رفتی، بعد چند دقیقه صدای در خانه آمد
فضه بانو در را باز کرد، مردی را پشت در دید که سبدی انار برایمان آورده بود
امام علی ع درحالیکه لبخند میزد دانهای از انار را برداشت و در دهان حضرت فاطمه (س) گذاشت😇حضرت فاطمه (س) آن را خورد و گفت: انار شیرین و خوشمزه ای است، خدا را شکر، حالم خیلی بهتر است،ممنونم علیجان!😍
(اصل روایت را درتصویر زیر بخوانید)👇
#قصه_انار
#قصه
#فضایل
#حضرت_زهرا_سلام_الله_علیها
#دانه_های_بهشتی
@gheseshakhsiatemehvari
✨✨ قصه چادر نورانی ✨✨
کاری از گروه شعر و قصه در مسیرمادری
نویسنده و شاعر: فاطمه احمدبیگی
منبع: منقبت سوم از کتاب جنة العاصمه
ص۳۵۷
🌿🌿🌿🌿
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام بچه ها؛ امروز می خوام براتون یه قصه تعریف کنم؛ یه قصه زیبا و جذاب 🌹
یکی بود؛ یکی نبود؛ زیر گنبد کبود، غیر از خدای مهربون، هیچکس نبود.
بچههای خوب، اون زمانا، مثل امروز مغازه های نونوایی نبود و آدما خودشون تو خونه هاشون نون میپختن. برای همین باید گندم و جو رو آسیاب میکردن تا باهاش نون درست کنن.
یه روز علی مولا دیدن که تو خونه شون، نه جو دارن نه گندم. میخواستن برن و از یه یهودی که گندم و جو میفروخت یه کم جو بخرن، اما اون موقع پولی نداشتن پس باید یه چیزی رو گرو میگذاشتن.
بچهها، اون روزا رسم بود که اگه کسی میخواست از یه نفر چیزی بخره و پولی همراه نداشت، یه چیز با ارزش از خودش رو گرو میگذاشت یعنی اون چیز رو پیش اون فروشنده میگذاشت بمونه تا زمانی که بتونه پول خریدش رو بیاره.
☘️☘️☘️☘️☘️
یه روزی از اون روزا
دید علی مرتضی
ندارن گندم و جو
واسهی پخت غذا
☘️☘️☘️☘️☘️
اما اون روز علی مولا چیزی برای گرو گذاشتن هم، در منزل نداشتند.
حضرت فاطمه سلام الله علیها مشغول بازی با بچه ها بودن؛ وقتی متوجه شدن که علی مولا میخوان برن جو تهیه کنن بهشون گفتن که من چند روزی خونه میمونم و شما چادر من رو گرو بگذارید.
☘️☘️☘️☘️☘️
علی مولا جان گفت
زهراجانم، همسرم
پولی نیست تو خونمون
تا برم جو بخرم
بانوی مهربونی
گفت علی جانم برو
من میمونم تو خونه
چادرو بذار گرو
☘️☘️☘️☘️☘️
علی مولا به مغازه مرد یهودی رفتند؛ سلام و علیک کردن و از او مقداری جو خواستن و بجای پول، چادر پشمی حضرت زهرا رو به عنوان امانت پیشش گرو گذاشتن.
☘️☘️☘️☘️☘️
علی مولا رفت و رفت
پیش مرد یهودی
گفت چادر گرو باشه
کمی جو بهم میدی؟
چندروزِ دیگه میام
تا پولش رو بیارم
بعد اون هم از شما
چادرو پس می گیرم
☘️☘️☘️☘️☘️
وقتی علیمولا خداحافظی کردن، مرد یهودی در حالی که رفتنِ علی مولا را تماشا میکرد با خودش فکر کرد، چطور ممکنه که علی و خانوادهاش اینقدر ساده مثل مردم عادی و فقرای شهر زندگی کنن؟
☘️☘️☘️☘️☘️
آقای مغازه دار
یهودی بودش، ولی
تو دلش بود انگاری
مهری به مولا علی
☘️☘️☘️☘️☘️
اون مرد با خودش میگفت: کسی که دامادِ پیامبرِ مسلموناست و اونقدر قدرت داره که میتونه همممممهی شهر رو مال خودش بکنه، چطور انقدر ساده زندگی میکنه که برای خریدن مقداری جو، چادر همسرش رو گرو میگذاره؟
غروب شد و مرد یهودی به خونه برگشت و چادر رو در اتاقی گذاشت و به سراغ کارش رفت.
☘️☘️☘️☘️☘️
چادرو به خونه برد
داخل اتاق گذاشت
بعد دیگه از اونجا رفت
به چادر کاری نداشت
☘️☘️☘️☘️☘️
شب از راه رسید. همه جا تاریک شد. ستاره ها تک و توک تو آسمون سوسو میزدن.
☘️☘️☘️☘️☘️
شب که شد ستاره ها
اومدن تو آسمون
ماه یواش بیرون اومد
شده بود عین کمون
☘️☘️☘️☘️☘️
زنِ اون یهودی توی تاریکی شب، میخواست بره از اتاق چیزی برداره؛ اما وقتی داخل اتاق شد یه نوووور بزرگی رو دید که همممممممهی اتاق رو روشن کرده بود.
☘️☘️☘️☘️☘️
زنِ مردِ یهودی
رفت به سمت اون اتاق
اونجا یک نوری رو دید
که نداشت هیچ جا سراغ
انگاری که افتاده
تو اتاق یه قرص ماه
یا که خورشید اومده
تو دل شب سیاه
☘️☘️☘️☘️☘️
خییییلی تعجب کرد. چند بار چشماشو بهم زد تا مطمئن بشه داره درست میبینه. این همه نور توی اتاق از کجا اومده؟ اونم تو این شب تاریک؟
☘️☘️☘️☘️☘️
چشماشو به هم می زد
تا که باورش بشه
این همه نور از کجاست؟
چطوری؟ مگه می شه؟
☘️☘️☘️☘️☘️
نمیدونست باید چی کار کنه. کمی جلوتر رفت تا ببینه نور از کجاست؛ اما باز چند قدمی به عقب برگشت. باورش نمیشد اتاق این همه روشن شده. میخواست همسرش رو صدا بزنه اما انگار زبونش بند اومده بود. برای همین با عجله به سمت همسرش رفت.
☘️☘️☘️☘️☘️
گیج و منگ بود، نگاهش
چرخ میزد دوروبرش
بعدشم با عجله
رفت سراغ همسرش
☘️☘️☘️☘️☘️
زن بریده بریده گفت:
بیا اینجا... بیا ببین چه اتفاقی افتاده...
و همسرش گفت: مگه چی شده؟
زن گفت: بیا ببین... تو این شب تاریک...، اتاقمون پر از نور شده...، انگار خورشید از آسمون اومده وسط اتاق.
☘️☘️☘️☘️☘️
گفت که انگار اومده
قرص ماه روی زمین
روز شده تو دل شب
معجزه ست بیا ببین.
☘️☘️☘️☘️☘️
ادامه دارد...👇👇👇
#قصه
#قصه_شعر
#چادر_نورانی
#فضایل
#حضرت_زهرا_سلام_الله_علیها
قصه کمک فرشته ها به حضرت زهرا(س)
نویسنده: خانم مرضیه حقانی
منبع:
مناقب آل ابی طالب، ج ۳، ص۳۳۷
و بحار الانوار، جلد ۴۳، ص ۴۵
و تسلیه المجالس و زینه المجالس، ج ۱، ص۵۲۴
کاری از گروه شعر و قصه درمسیر مادری
🌿🌿🌿🌿
بسم الله الرحمن الرحیم
یکی بود یکی نبود.
اون قدیم قدیما... از خونه بهترین آدمای دنیا...
علی مولا و حضرت زهرا... شنیده میشد بهترین قصه های دنیا...
بچه ها یادتونه تو قصه تسبیحات براتون از کارهای خیلی زیاد حضرت زهرا گفتیم؟؟
از آرد کردن گندم با آسیاب و پختن نون تو تنور و جارو کردن خونه و آوردن آب با مشک و شستن لباسا و شستن ظرفا و...؟؟
یادتونه تو اون قصه پیامبر به حضرت زهرا(س) ذکر خیلی قشنگ تسبیحات رو یاد دادن و گفتن زهرا جان اگر این ذکر رو هرشب قبل خواب تکرار کنی، خدای مهربون کمکت میکنه؟؟
حالا امروز قراره از کمک خدای مهربون به حضرت زهرا(س) بشنویم...
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
یه روز که پیامبر، توی مسجد بودن،
بعد خوندن نماز، به ابوذر که یکی از دوستای خوبشون بود ،گفتن:
ابوذر جان ، لطفا برو به خونه علی مولا و بگو بیان مسجد.
ابوذر گفت: چشم یا رسول الله!
و از مسجد رفت بیرون.
انقدر رفت تا رسید به خونه علی مولا.
در زد(تق تق تق) اما کسی در رو باز نکرد.
دوباره در زد (تق تق تق) اما باز هم کسی در خونه رو باز نکرد.
ابوذر برگشت مسجد پیش پیامبر و گفت: یا رسول الله!
من رفتم دنبال علی مولا اما ایشون خونه نبودن.
پیامبر گفتن ابوذر جان، علی خونه هست دوباره برو ایشون رو خبر کن.
ابوذر هم سریع گفت: چشم یا رسول الله! و
رفت و رسید به خونه علی مولا .
در زد.
این دفعه علی مولا در رو باز کردن.
ابوذر سلام کرد و گفت یا علی، پیامبر خدا من رو فرستادن که شما رو خبر کنم بیاین مسجد، ایشون با شما کار دارن.
علی مولا گفتن ممنون ابوذر جان،الان آماده میشم تا بریم.
همین موقع یک دفعه ابوذر یه چیز خییلی عجیبی دید.
سنگ اسیاب دستی که گوشه اتاق بود، داشت می چرخید و جو ها رو آرد میکرد اما... اما هیییچکس کنارش نبود.
ابوذر خییییلی تعجب کرد.
دوباره با دقت نگاه کرد ببینه چشماش درست دیده یا نه؟
ولی اون اشتباه نکرده بود، آسیاب واقعا خودش داشت میچرخید.
وااااااااااااای!
مگه میشه آسیاب خودش کار کنه؟؟
آسیاب دستی ک بدون کمک نمیچرخه!
ابوذر همینجور داشت به اسیاب نگاه میکرد که علی مولا آماده شدن و به ابوذر گفتن بریم پیش پیامبر .
ابوذر و علی مولا باهم حرکت کردن، اما تو تمام مسیر، ابوذر حسابی ذهنش مشغول بود،
میخواست ببینه چه اتفاقی افتاده که آسیاب خودش بدون کمک کسی میچرخه و کار می کنه؟!
توی دلش گفت حتما پیامبر جواب سوالم رو میدونن.
وقتی به مسجد رسیدن،ابوذر رفت پیش پیامبر و چیزی که دیده بود تعریف کرد.
پیامبر لبخند زدن و گفتند:
ابوذر جان! از چیزی که دیدی تعجب نکن!
خدا سختی هایی که دخترم فاطمه تحمل میکنه رو میبینه، و تو روزهای سخت، به فاطمه کمک میکنه.
مگه نمیدونی که خدا، فرشته هایی داره که به زمین میان و به خانواده پیامبر کمک میکنن؟
ابوذر که جواب سوالش گرفته بود حسابی خوشحال شد و خدا رو شکر کرد که تونست کمک فرشته ها به حضرت زهرا(س) رو ببینه....
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
(مادر عزیز! باتوجه به شناختی که از دسته گلاتون دارید اگر لازم دیدید میتونید توضیح زیر رو هم براشون بگید)
البته بچه های گلم، کمک فرشته ها به آدم ها همیشه هم این شکلی نیست.
خیلی وقتا هست که وقتی از خدا برای انجام کارهامون کمک میخوایم، فرشته ها به کمک ما میان و جوری کمک میکنن که کار سخت ما به چشممون آسون بشه.
خیلی وقتا هم هست که کمک فرشته ها به ما آدما زیاد تر شدن صبر و تحمل ماست برای اینکه وقت سختی ها قویتر بشیم.
ما باید بدونیم که کمک های این شکلی فرشتهها، بیشتر برای امام های عزیزمون و بندههای خوب خداست.
و دلیل این کمک ها این بوده که مردم با بزرگی اونا آشنا بشن و بدونن که اگر حرفی میزنن، از خودشون نیست و از طرف خدای مهربون حرفاشون رو به ما میگن.😊
ما هم هرچقدر کارهای خوبمون بیشتر بشه و بیشتر دوست امامهامون باشیم، کمک فرشته ها رو بیشتر میتونیم بفهمیم. ❤️
#قصه
#قصه_کمک_فرشته_ها
#حضرت_زهرا_سلام_الله_علیها
#فضایل
#شخصیت_محوری
به کانال شعر، قصه، معرفی کتاب بپیوندید👇
@gheseshakhsiatemehvari
لی لی لی لی حوضک
خورشید و ماه و فلک
فرشتهها جمع شدن
کنار گهوارهای کوچک
اولی گفت: کی اومده به دنیا؟
که مثل خورشید میتابه به گلها
دومی گفت: یه دختری که مهربون و پاکه
تو آسمون شبها، مثالِ قرص ماهه
سومی گفت: از همه بهترینه
ستارهی درخشانِ زمینه
چهارمی گفت: اسم قشنگش چیه؟
بابا و مامانش کیه؟
پنجمی گفت که اسمش، فاطمه هست و زهرا
مادرِ او خدیجه است، باباش پیامبر ما
🎉🎉🎉🎉
کاری از گروه شعر و قصه درمسیرمادری
#شعر
#حضرت_زهرا_سلام_الله_علیها
#حضرت_زهرا
#کودک
#شعر_کودکانه
به کانال شعر، قصه، معرفی کتاب بپیوندید👇
@gheseshakhsiatemehvari
قصه گنجشک کوچولو و نور زیبای حضرت زهرا(س)
نویسنده: خانم فاطمه فرامرزی
منبع:علل الشرایع جلد۱صفحه۱۸٠،بحارالانوار جلد۴صفحه۱۱، ریاض الابرار فی مناقب الائمة الأطهار جلد۱صفحه۱۴
کاری از گروه شعر و قصه در مسیر مادری
🌹🌹🌹🌹🌹
روزی روزگاری توی شهر مدینه گنجشک کوچولویی🐥 زندگی میکرد.
این گنجشک کوچیک هر روز مثل گنجشک های دیگه ی شهر، صبح خیلی زود بیدار میشد و شروع میکرد به جیک جیک کردن و پرواز کردن.
گنجشک کوچولوی قصه ی ما خیلی کنجکاو بود و هرچیزی رو میدید در موردش فکر میکرد.
اون همیشه دنبال جواب سوالاش بود.
خلاصه بچه ها، گنجشک کوچولو یه روز صبح خیلی خیلی زود از خواب بیدار شد.
اطرافشو نگاه کرد، همه جا روشن شده بود.
گنجشک میخواست روز خودش رو شروع کنه.
اما هرچقدر دور و برش رو نگاه کرد، دید همه خوابن...
گنجشک تعجب کرد، با خودش گفت مگه الان صبح نشده؟؟
پس چرا بقیه بیدار نمیشن؟؟
اون حتی چندتا از دوستاش صدا کرد و گفت:
جیک جیکو!
گنجیشکی!
اما مثل اینکه واقعا اونا خواب بودن.
گنجشک کوچولو که دید صدا زدن فایده ای نداره، دوباره شروع کرد به پرواز کردن، نگاهی به آسمون بالاسرش کرد و دید آسمون هنوز تاریکه. 🌌
با خودش گفت؛ آسمون که تاریکه... پس این نور سفید قشنگ از کجا میاد؟
اصلا چطوری دیوار خونه ها روشن شده؟🧐
وااااای درختا رو ببین!
اخه چطوری میشه این همه نور تو شهر باشه و آسمون هنوز تاریک باشه؟!!
یعنی هنوز صبح نشده؟؟
ولی هرچیزی که هست، این نور خیلی بهم آرامش میده😌...
اصلا دیگه دلم نمیخواد بخوابم، دلم میخواد فقط بشینم روی شاخه ی درخت ها و به این نور نگاه کنم😍...
من بااااااید بفهمم این نور از کجا میاد...
گنجشک کوچولو، تصمیم گرفت روی یه درخت بشینه تا شاید صبح که هوا روشن شد به جواب سوالش برسه.
پس شروع به پریدن کرد و انقدر ازین طرف به اون طرف پرید، تا بالاخره روی یه درخت نشست.
اگه گفتین کدوم درخت!؟
همون درختی که نزدیک دیوار مسجد بود.
گنجشک همینطور که روی درخت نشسته بود، یه دسته از آدما رو دید که دارن میان به سمت مسجد.
گنجشک صدای اونا رو نمی شنید، ولی خیلی دوست داشت بره بین اونها یه چرخی بزنه و ببینه اون آدم ها هم مثل خودش اون نور خیییییییلی زیبا رو دیدن یا نه؟
امااااااا، گنجشک کوچولو انقدر پرواز کرده بود و از این درخت به اون درخت پریده بود که حسابی خسته شده بود.
بخاطر همین کم کم چشماش سنگین شد و خوابش برد...😴
نزدیک اذان ظهر که شد، گنجشک کوچولو با صدای همهمه ی مردم از خواب بیدار شد.
مسجد کم کم داشت شلوغ میشد.
یکم پرواز کرد و رفت بالای سر آدما.
یه چرخی زد و به حرف هاشون گوش داد...
یکی میگفت: این نور زرد از کجا میاد چقدر قشنگه...
یکی دیگه میگفت: اتفاقا صبح هم یه نور سفید توی شهر پخش شده بود.
اون نور انقدر زیاد بود که حتی به اتاق هامون هم رسیده بود...
بعدی میگفت: ولی نوری که الان داریم میبینیم رنگش زرده، خودم دیدم حتی صورت بچه هامم از این نور زرد شده!!
گنجشک کوچولو اطرافشو خوب نگاه کرد...
مردم راست میگفتن، انگار همه جا زرد زرد شده بود...
درختا... صورت آدما... دیوارها.... مغازه ها...
گنجشک با خودش گفت:
اصلا بهتره دنبال این آدما برم، شاید بفهمم این نور از کجا اومده؟
پس شروع کرد به پرواز کردن...
مردم شهر وارد مسجدشدن و شروع کردن به سوال کردن از پیامبر...
همه پرسیدن:
ای رسول خدا! این نوری که توی شهر می تابه از کجاست؟
پیامبر با مهربونی گفتن:
اگه میخواید به جواب سوال تون برسید، برید به خونه ی دخترم فاطمه زهرا...
واااااااای حضرت زهرا....
گنجشک کوچولو عاشق حضرت زهرا بود، خیلی خوشحال بود که قراره به خونه ایشون بره و جواب سوالشو اونجا پیدا کنه...
وقتی به خونه ی حضرت زهرا رسیدن، گنجشک کوچولو چرخی زد و روی دیوار خونه نشست.
اون منتظر موند تا حضرت زهرا رو ببینه...
یه مدت کوتاهی گذشت....
بالاخره در باز شد...
واااااای چه نور زرد زیبایی...
چه صحنه قشنگی...
حضرت زهرا داشت برای نماز آماده میشد و این نور خیلی زیاد از صورت ایشون بود که به کل خونه ها و در و دیوار شهر می تابید...
گنجشک کوچولو خیلی تعجب کرد...
اون با خودش گفت: وااااای خدای من...بالاخره راز این نور رو فهمیدم...
من میدونستم که این نور عجیب از خورشید نیست...
گنجشک کوچولوی قصه ی ما چرخی دور خونه حضرت زهرا زد و بعد، برگشت.
اون برای همه ی دوستاش، چیزایی که دیده بود رو تعریف کرد...
گنجشک ها با دقت به حرفای دوستشون گوش میکردن و ازخوشحالی مدام جیک جیک میکردن...
آروم آروم آفتاب داشت غروب میکرد و هوا داشت تاریک میشد که این بار گنجشک کوچولو دید که نور سرخ رنگ خیلی زیبایی شهر رو پر کرده...
#قصه
#قصه_گنجشک_و_نور_زیبای_حضرت_زهرا
#حضرت_زهرا
#حضرت_زهرا_سلام_الله_علیها
#فضایل
#شخصیت_محوری
به کانال شعر، قصه و معرفی کتاب بپیوندید👇
@gheseshakhsiatemehvari
زمان:
حجم:
145.8K
لی لی لی لی حوضک
خورشید و ماه و فلک
فرشتهها جمع شدن
کنار گهوارهای کوچک
اولی گفت: کی اومده به دنیا؟
که مثل خورشید میتابه به گلها
دومی گفت: یه دختری که مهربون و پاکه
تو آسمون شبها، مثالِ قرص ماهه
سومی گفت: از همه بهترینه
ستارهی درخشانِ زمینه
چهارمی گفت: اسم قشنگش چیه؟
بابا و مامانش کیه؟
پنجمی گفت که اسمش، فاطمه هست و زهرا
مادرِ او خدیجه است، باباش پیامبر ما
🎉🎉🎉🎉
کاری از گروه شعر و قصه درمسیرمادری
#شعر
#حضرت_زهرا_سلام_الله_علیها
#حضرت_زهرا
#کودک
#شعر_کودکانه
به کانال شعر، قصه، معرفی کتاب بپیوندید👇
@gheseshakhsiatemehvari
هدایت شده از شعر، قصه، معرفی کتاب
قصه دانه های بهشتی
نویسنده:ز.تقی پور
منبع: ریاحین الشریعه جلد۱ صفحه۱۴۲
فضائل الزهراء، صفحه۱٠۷
سلام سلام
آی بچه ها
کوچکترا بزرگترا☺️
روزی حضرت فاطمه (س) مریض شد😔
امام علی ع گفت: فاطمه جان! هر چه می خواهی به من بگو تا برایت تهیه کنم.
حضرت فاطمه(س) لبخندی زد و تشکرکردو گفت: من از شما چیزی نمی خواهم☺️
امام علی ع اصرار کرد که اگر چیزی دوست داری بگو تا برایت تهیه کنم
بچه ها❤️
حضرت فاطمه میوه ای میخواست که پیداکردنش کمی سخت بود چون فصلش تموم شده بود...
حضرت فاطمه (س) گفت پدرم رسول خدا،همیشه به من می گفتند که هیچ وقت چیزی که تهیه کردنش برای همسرت سخت است از او نخواه تا شرمنده ی تو نباشد
امام علی ع گفت فاطمه جان،به خاطر من خواهش می کنم هر چی میل داری بگو
حضرت فاطمه (س) گفت: اگر کمی انار برایم تهیه کنی از شما ممنونم.☺️
امام علی ع مهربان برای خرید انار راهی بازار شد.
در بین راه از مسلمانان سوال می کرد انار کجا پیدا می شود؟
یکی از مردان جواب داد: امام علی ع می دانید که فصل انار گذشته است،
اما شاید مردی به نام شمعون هنوز انار داشته باشد
امام علی ع بسیار خوشحال شد و پیش شمعون رفت.
بعد ازسلام
از شمعون پرسید: انار داری؟
شمعون گفت:همه را فروخته ام😔
همسرِ شمعون صحبت های بین امام علی ع و شمعون را شنید. به همسرش گفت: من یک انار برای خودم زیر برگ ها پنهان کرده بودم، آن را به امام علی ع می دهم.
امام علی ع چهار درهم برای خرید انار به شمعون داد. ( درهم واحد پول کشور های عربی است)
شمعون گفت: ولی قیمت این انار نیم درهم است. امام علی ع گفت: نیم درهم برای خودت و بقیه اش برای همسرت باشد.
چون انار را برای خودش نگه داشته بود که بخورد ولی به من داد.
امام علی ع خداحافظی کرد و با خوشحالی به سمت خانه رفت تا انار را به حضرت فاطمه بدهد.😇
در راه صدای ناله ای شنید،😭 دنبال صدا رفت،
ناگهان دید مرد نابینایی تنها و تشنه و گرسنه روی زمین خوابیده است. 😢
امام علی ع با مهربانی سرِ مرد را روی پایش گذاشت و گفت: ای مرد چه شده ؟ چند روز است اینجا بدون آب و غذا افتاده ای؟
مرد نابینا که امام علی ع را نمی شناخت گفت: بیمار شده ام و تنها و بی کس م
امام علی ع گفت:الان چه چیزی میل داری؟ مرد گفت:
اگر یک انار برایم پیدا میشد میل داشتم.
امام علی ع گفت: من یک انار دارم
که داشتم آن را برای بیمار عزیزم می بردم
ولی
آن را نصف میکنم و نصفش را به تو میدهم .😊
امام علی ع انار را دو نصف کرد و دانه های آن را کمکم در دهان مرد گذاشت
نصف انار تمام شد
مرد گفت: اگر لطف کنی و آن نصف دیگر انار راهم به من بدهی تا بخورم شاید حالم خوب شود.
امام علی ع با خودش فکر کرد این مرد اینجا تنها و بی کس است پس بهتر است نصف دیگر انار رابه او بدهم...
پس با محبت و مهربانی دانه های انار را در دهان مرد گذاشت تا انار تمام شد.
امام علی ع با آن مرد خداحافظی کرد و به سمت خانه رفت.
در راه با خودش فکر میکرد حالا چکار کنم؟ دیگر اناری ندارم تا برای فاطمه (س) ببرم!
به خانه رسید ولی از خجالت وارد خانه نشد
از بین در نگاه کرد تا ببیند حضرت فاطمه (س) خواب است یا بیدار!
ناگهان
دید سبدی از انار های بزرگ و خوش رنگ و آبدار جلوی حضرت فاطمه(س) است.😋
امام علی ع با خوشحالی وارد خانه شد. متوجه شد که این انارها،انار های معمولی نیست و از بهشت آمده است.☺️
پرسید فاطمه جانم! این انارها را چه کسی آورده است؟
حضرت فاطمه گفت:علیجانم! وقتیکه برای خرید انار رفتی، بعد چند دقیقه صدای در خانه آمد
فضه بانو در را باز کرد، مردی را پشت در دید که سبدی انار برایمان آورده بود
امام علی ع درحالیکه لبخند میزد دانهای از انار را برداشت و در دهان حضرت فاطمه (س) گذاشت😇حضرت فاطمه (س) آن را خورد و گفت: انار شیرین و خوشمزه ای است، خدا را شکر، حالم خیلی بهتر است،ممنونم علیجان!😍
(اصل روایت را درتصویر زیر بخوانید)👇
#قصه_انار
#قصه
#فضایل
#حضرت_زهرا_سلام_الله_علیها
#دانه_های_بهشتی
@gheseshakhsiatemehvari
هدایت شده از شعر، قصه، معرفی کتاب
زمان:
حجم:
145.8K
لی لی لی لی حوضک
خورشید و ماه و فلک
فرشتهها جمع شدن
کنار گهوارهای کوچک
اولی گفت: کی اومده به دنیا؟
که مثل خورشید میتابه به گلها
دومی گفت: یه دختری که مهربون و پاکه
تو آسمون شبها، مثالِ قرص ماهه
سومی گفت: از همه بهترینه
ستارهی درخشانِ زمینه
چهارمی گفت: اسم قشنگش چیه؟
بابا و مامانش کیه؟
پنجمی گفت که اسمش، فاطمه هست و زهرا
مادرِ او خدیجه است، باباش پیامبر ما
🎉🎉🎉🎉
کاری از گروه شعر و قصه درمسیرمادری
#شعر
#حضرت_زهرا_سلام_الله_علیها
#حضرت_زهرا
#کودک
#شعر_کودکانه
به کانال شعر، قصه، معرفی کتاب بپیوندید👇
@gheseshakhsiatemehvari
هدایت شده از شعر، قصه، معرفی کتاب
لی لی لی لی حوضک
خورشید و ماه و فلک
فرشتهها جمع شدن
کنار گهوارهای کوچک
اولی گفت: کی اومده به دنیا؟
که مثل خورشید میتابه به گلها
دومی گفت: یه دختری که مهربون و پاکه
تو آسمون شبها، مثالِ قرص ماهه
سومی گفت: از همه بهترینه
ستارهی درخشانِ زمینه
چهارمی گفت: اسم قشنگش چیه؟
بابا و مامانش کیه؟
پنجمی گفت که اسمش، فاطمه هست و زهرا
مادرِ او خدیجه است، باباش پیامبر ما
🎉🎉🎉🎉
کاری از گروه شعر و قصه درمسیرمادری
#شعر
#حضرت_زهرا_سلام_الله_علیها
#حضرت_زهرا
#کودک
#شعر_کودکانه
به کانال شعر، قصه، معرفی کتاب بپیوندید👇
@gheseshakhsiatemehvari
هدایت شده از شعر، قصه، معرفی کتاب
زمان:
حجم:
145.8K
لی لی لی لی حوضک
خورشید و ماه و فلک
فرشتهها جمع شدن
کنار گهوارهای کوچک
اولی گفت: کی اومده به دنیا؟
که مثل خورشید میتابه به گلها
دومی گفت: یه دختری که مهربون و پاکه
تو آسمون شبها، مثالِ قرص ماهه
سومی گفت: از همه بهترینه
ستارهی درخشانِ زمینه
چهارمی گفت: اسم قشنگش چیه؟
بابا و مامانش کیه؟
پنجمی گفت که اسمش، فاطمه هست و زهرا
مادرِ او خدیجه است، باباش پیامبر ما
🎉🎉🎉🎉
کاری از گروه شعر و قصه درمسیرمادری
#شعر
#حضرت_زهرا_سلام_الله_علیها
#حضرت_زهرا
#کودک
#شعر_کودکانه
به کانال شعر، قصه، معرفی کتاب بپیوندید👇
@gheseshakhsiatemehvari