eitaa logo
🟢گلزار ادبیات🟢
7.2هزار دنبال‌کننده
5.5هزار عکس
268 ویدیو
5 فایل
توسط دبیر بازنشسته‌ و کارشناس ارشد ادبیات: عفت ک. (بانو خالقی) استفاده از مطالب، با درج لینک. کانال‌سوم: #سخنان‌بزرگان‌ایران‌و‌جهان https://eitaa.com/sokhananebozorgan2 کانال دوم‌: #گلستان‌ادبیات https://eitaa.com/golestaneadabiyat
مشاهده در ایتا
دانلود
به‌طور میانگین 😂😂 سه آمارگر، به شکار رفتند و در کمین گوزنی قرار گرفتند. اولی، به گوزن شلیک کرد و گلوله، یک متر به راست انحراف داشت. دومی، شلیک کرد و گلوله، یک متر به چپ انحراف داشت. نفر سوم، در همین لحظه خوشحال شد و گفت: عالی شد؛ ما به‌طور میانگین، به هدف زدیم. 🌺🌼🌺🌼🌺🌼 هزار داستان، داستان‌های کوتاه و آموزنده، امیر فضلی اصانلو، ج ۲، ص ۲۰۰ و ۲۰۱. https://eitaa.com/joinchat/3003253043Ce1ab333303
داستان کوتاه 😂😂 سرعت پیشرفت رئیس شرکت، یکی از کارمندان را به دفترش فراخواند. وقتی کارمند آمد، رئیس گفت: یک سال است که به این شرکت اومدی. اول در بخش امور اداری مشغول شدی. هفته‌ی بعدش، به سِمَت مدیر امور اداری ارتقا پیدا کردی. یک ماه بعد از اون، به مقام مدیر بازرگانی منصوب شدی. چهار ماه بعدتر، معاون شرکت شدی. حالا زمان بازنشستگی من فرا رسیده و می‌خوام تو رئیس شرکت بشی. نظرت چیه؟ کارمند گفت: متشکرم. رئیس گفت: متشکرم! فقط همین؟ کارمند گفت: نه البته. متشکرم پدر. 🌹🌻🌹🌻🌹🌻 هزار داستان، داستان‌های کوتاه و آموزنده، امیر فضلی اصانلو، ج ۲، ص ۲۰۲. https://eitaa.com/joinchat/3003253043Ce1ab333303
داستان کوتاه 😂😂 راه حل مردی به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانی، از روان‌پزشک پرسید: شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانی، به بستری شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟ روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چای‌خوری، یک فنجان و یک سطل جلوی بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالی کند. مرد گفت: آهان! فهمیدم. آدم عادی، باید سطل را بردارد؛ چون بزرگتر است. روان‌پزشک گفت: نه. آدم عادی، درپوش زیر وان را برمی‌دارد. شما می‌خواهید تختتان، کنار پنجره باشد؟ 🌼🌺🌼🌺🌼🌺 هزار داستان، داستان‌های کوتاه و آموزنده، امیر فضلی اصانلو، ج ۲، ص ۱۹۸ و ۱۹۹. https://eitaa.com/joinchat/3003253043Ce1ab333303
داستان کوتاه😂😂 چرچیل و راننده چرچیل(نخست‌وزیر اسبق بریتانیا) روزی سوار تاکسی شده بود و برای مصاحبه به دفتری می‌رفت. هنگامی که به آنجا رسید، به راننده گفت: آقا، لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم. راننده گفت: نه آقا، من می‌خواهم سریعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچیل را از رادیو گوش کنم. چرچیل، از علاقه‌ی این فرد به خودش، خوشحال و ذوق‌زده شد و یک اسکناس دَه پوندی به او داد. راننده با دیدن اسکناس گفت: گور بابای چرچیل. اگر بخواهید تا فردا هم اینجا منتظر می‌مانم. 🌹🌻🌹🌻🌹🌻 هزار داستان، داستان‌های کوتاه و آموزنده، امیر فضلی اصانلو، ج ۲، ص ۳۰. https://eitaa.com/joinchat/3003253043Ce1ab333303
داستان کوتاه😂😂 دو دیدگاه (قسمت اول) روزی دانشمندی، به شهر ملانصرالدین وارد می‌شود و می‌خواهد با دانشمند آن شهر گفتگویی داشته باشد. مردم، چون کسی را نداشتند، او را نزد ملانصرالدین می‌برند. آن دو، روبروی هم می‌نشینند و مردم، گِرد آن‌ها حلقه می‌زنند. آن دانشمند، دایره‌ای روی زمین می‌کشد. ملا‌نصرالدین، با خطی آن را دو نیم می‌کند. دانشمند، تخم‌مرغی از جیب در‌می‌آورد و کنار دایره می‌گذارد. ملانصرالدین هم پیازی را در کنار آن قرار می‌دهد. دانشمند، پنجه‌ی دستش را باز می‌کند و به سوی ملا‌نصرالدین حواله می‌دهد. ملا‌نصرالدین هم با دو انگشت سبابه و میانی، به سوی او نشانه می‌رود. دانشمند، برمی‌خیزد؛ از ملانصرالدین تشکر می‌کند و به شهر خود باز می‌گردد. مردم شهرش، از او درباره‌ی گفتگویش می‌پرسند و او پاسخ می‌دهد: 🌹 ادامه‌ و پایان داستان، فردا🌹 😂🌼😂🌼😂🌼 هزار داستان، داستان‌های کوتاه و آموزنده، امیر فضلی اصانلو، ج ۲، ص ۴۵ و ۴۶. https://eitaa.com/joinchat/3003253043Ce1ab333303
داستان کوتاه 😂😂😂 دو دیدگاه (قسمت دوم و پایانی) مردم شهر مرد دانشمند، از او درباره‌ی گفتگویش می‌پرسند و او پاسخ می‌دهد: ملانصرالدین، دانشمند بزرگی است. من در ابتدا، دایره‌ای روی زمین کشیدم که یعنی، زمین گِرد است. او خطی میانش کشید که یعنی، خط استوا هم دارد. من تخم‌مرغی نشان او دادم که یعنی، به عقیده‌ی بعضی‌ها، زمین به شکل تخم‌مرغ است و او پیازی نشان داد که یعنی، شاید هم به شکل پیاز. من پنجه‌ی دستم را باز کردم که یعنی، اگر پنج نفر مثل ما بودند، کار دنیا درست می‌شد‌. او دو انگشتش را نشان داد که یعنی، ما فعلاً دو نفریم. مردم شهر ملا‌نصرالدین هم از او پرسیدند که: گفتگو در مورد چه بود؟ او پاسخ داد: آن دانشمند، دایره‌ای روی زمین کشید که یعنی، من یک قرص نان می‌خورم. من هم خطی میانش کشیدم که یعنی، من نصف نان می‌خورم. آن دانشمند، تخم‌مرغی نشان داد که یعنی، من نان و تخم‌مرغ می‌خورم. من هم پیازی نشانش دادم که یعنی، من نصف نان و پیاز می‌خورم. آن دانشمند، پنجه‌ی دستش را به سوی من نشانه رفت که یعنی، خاک بر سرت. من هر دو انگشتم را به سوی او نشانه رفتم که یعنی، دو تا چشمت کور شود. 😂🌼😂🌼😂🌼 هزار داستان، داستان‌های کوتاه و آموزنده، امیر فضلی اصانلو، ج ۲، ص ۴۶. https://eitaa.com/joinchat/3003253043Ce1ab333303
داستان کوتاه 😂😂 ملا‌نصرالدین و دوستانش در نزدیکی دِه ملانصرالدین، مکان مرتفعی بود که شب‌ها باد می‌آمد و خیلی سرد می‌شد. دوستان او گفتند: ملا، اگر بتوانی‌ یک شب بدون استفاده از آتش در آن تپه بمانی، ما یک سور به تو می‌دهیم؛ وگرنه، تو باید یک مهمانی مفصل بگیری. ملا قبول کرد. شب به آنجا رفت و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد، گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید. گفتند: از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ گفت: نه؛ فقط در یکی از دهات اطراف، یک پنجره روشن بود و معلوم بود که شمعی آنجاست. دوستانش گفتند: همان آتش تو را گرم کرده؛ بنابراین، شرط را باختی و باید مهمانی بدهی. او قبول کرد و گفت فلان روز ناهار به منزلش بروند. دوستان ملا، یکی یکی آمدند؛ اما نشانی از ناهار نبود. دو سه ساعت دیگر هم گذشت. باز ناهار حاضر نبود. ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم. دوستان به آشپزخانه رفتند. دیدند ملا یک دیگ بزرگ به سقف آویزان کرده، دو متر پایین‌تر، یک شمع کوچک، زیر دیگ گذاشته است. گفتند: این شمع کوچک، نمی‌تواند از فاصله‌ی دو متری، دیگ به این بزرگی را گرم کند. ملا گفت: چطور از فاصله‌ی چند کیلومتری می‌توانست مرا روی تپه گرم کند؟ 😂🌼😂🌼😂🌼 هزار داستان، امیر فضلی اصانلو، ج ۲، ص ۲۴۹ و ۲۵۰. https://eitaa.com/joinchat/3003253043Ce1ab333303
🔵داستان کوتاه🔵 وعده‌ی لباس گرم پادشاهی، در یک شب سرد زمستان، از قصر خارج شد. هنگام بازگشت، نگهبان پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می‌داد. از او پرسید: آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت: چرا ای پادشاه؛ اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت: من الآن داخل قصر می‌روم و می‌گویم یکی از لباس‌های گرم مرا برایت بیاورند. نگهبان، ذوق‌زده شد و از پادشاه تشکر کرد؛ اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر، وعده‌اش را فراموش کرد. صبح روز بعد، جسد سرمازده‌ی پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند؛ در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود: ای پادشاه، من هر شب با همین لباس کم، سرما را تحمل می‌کردم؛ اما وعده‌ی لباس گرم تو، مرا از پا درآورد. 🟣🔵🟣🔵🟣🔵 هزار داستان، امیر فضلی اصانلو، ج ۲، ص ۲۸۴. https://eitaa.com/joinchat/3003253043Ce1ab333303