فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
✨﷽✨
خدا که مهمان دلت شود💖
تازه درمیابی معنای عشق را🥰
خدا بهترین همدم دلت است💕✨
خدایا..!
اگر مدد بدهی عهدی جدید با تو میبندم
از همین امروز
تو کمکم کنی بهتر میشوم
تو دستم را بگیری عزیز میشوم
میخواهم آنقدر خوب شوم تا خودت
خریدار من شوی
یا مولای بذکرک عاش قلبی..!
جز تو هیچکس نمیتواند آرامم کند..:)
+ #شهیدمحسنحججی🌸
🌸🍃• . • . •
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
@hadis_eshghe
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️
❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️
🌿❄️🌿❄️🌿❄️
❄️🌿❄️🌿❄️
🌿❄️🌿❄️
❄️🌿❄️
🌿❄️
❄️
#رمان_چیاکو
#مرضیه_یگانه
#پارت_122
_بهنام مُرد..... فکر کردی خبر ندارم ازت؟.... چطور می تونی توی خونه ی یه مرد نامحرم بمونی؟.... این بود اعتقادات مذهبی ات؟..... بیشتر از اینا ازت انتظار داشتم.
_خونه اش نیستم به خدا.... اومدم پارک سر کوچه شون.... ساکم هم همراهمه.... میای دنبالم؟.... امشب رو جایی ندارم.
جمله ی آخر را آرام تر گفتم.
نگاهی به آن خانم مسن انداختم به اطراف نگاه می کرد و من باز گفتم :
_اشتباه کردم.... قبول دارم..... ولی رو کمک تو حساب کردم بهنام.
_بی خود حساب کردی.... یه امشب رو که تو خیابون موندی، حالت جا میاد تا رو حرف من حرف نزنی.
_بهنام!... غیرتت اجازه میده خواهرت شب تا صبح تو پارک بمونه؟!
_آره اجازه میده.... وقتی خواهرم بی اجازه ی من، خودسر میشه و میره تا به قول خودش انتقام بگیره، وقتی بی غیرت میشه و خونه ی یه مرد غریبه پا می ذاره، منم دیگه واسش غیرتی نمیشم.
_مرد غریبه!.... اون پسر عمومون بود.
عصبی فریاد کشید.
_هر خری که بود.... برادرته؟ شوهرته؟ پدرته؟.... نامحرم که بود.... نبود؟
_غلط کردم خوبه؟.... کوتاه بیا....
_دیگه بهم زنگ نزن باران.... بخاطر توی لعنتی دو روزه دارم با رامش دعوا می کنم.... اعصابم خرد شده هی با اون بیچاره دعوا می کنم.... ولم کن.... دست از سرم بردار.... برو هر غلطی که می خوای بکن.
_باشه.... خوشا به حال من با این داداش غیرتیم..... بخاطر عشق به زنش....
نگذاشت ادامه بدهم و گوشی را قطع کرد. و من چنان از دست بهنام عصبی شده بودم که اگر همان لحظه یکی از قرص های تشنجم را نمی خوردم، همان وسط پارک غش می کردم.
بغضم گرفت. بی پناه شده بودم!
آن خانم مسن هم از کنارم جُم نمی خورد تا لااقل راحت گریه کنم.
_شنیدم صدای داداشتو.... ببخشید مادر جان.... من همه ی وجودم پیر شده جز گوشام.... تیزه دیگه می شنوه.
❄️🌿#کپی_رمان_حرام حتی بالینک کانال و اسم نویسنده⛔️
🔴 پیگرد قانونی دارد ⚖
🌹✨کانال حدیث عشق✨🌹
🌿
❄️🌿
🌿❄️🌿
❄️🌿❄️🌿
🌿❄️🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
❄️❄️@hadis_eshghe❄️❄️
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌿❄️🌿
❄️🌿❄️🌿❄️🌿
🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿
❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿..............
توبعضیمسائل
جوریازهمدیگهسبقتمیگیرید
کهاگهدردینهمینسبقتوبگیرید
میشیدآیتاللهبهجت.. !
دردینازیکدیگرسبقتبگیرید....
#بدونتعارف 🖐🏻
- - - - - - - - - - - -
•🖇•🌸🍃• . • . •
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
@hadis_eshghe
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️
❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️
🌿❄️🌿❄️🌿❄️
❄️🌿❄️🌿❄️
🌿❄️🌿❄️
❄️🌿❄️
🌿❄️
❄️
#رمان_چیاکو
#مرضیه_یگانه
#پارت_123
دیگر وقتی او هم شنیده بود چرا باید بغضم را فرو می خوردم؟!
گریستم و نگاه آن خانم مسن سمتم آمد.
_می خواستی بری پیش داداشت، قبولت نکرد؟!.... مادر و پدرت کجان دخترم؟
_فوت شدن....
آهی کشید عمیق.
_آخی.... خیلی وقته؟
جواب ندادم. سرم پایین بود و نگاهم به دستان گره خورده ام.
_بیا پیش من مادر... منم تنهام.... حالا یه امروز رو بیا بلکه یه فرجی شد.... بچه هام که خارج از کشور هستن و پرستارمم نیست... از خدامه تو یه امشبی دخترم بشی.
_نه.... ممنون.
_واسه ممنون گفتن تو نمی گم... بیا تا هر وقتی که می خوای خونه ام بمون.... خونه ام بزرگه.... سه تا خواب داره.... یکیش مال تو....
حتما دلش به حالم سوخته بود وگرنه جرا باید همچین حرفی میزد!
_نه حاج خانم.... میرم مسافر خونه.
_دختر تک و تنها توی این شهر بره مسافر خونه؟!.... اونم تو که با این همه خوشگلی ممکنه یکی یه بلایی سرت بیارن.
چشمانم می سوخت.... دلم می سوخت.... حتی قلبم هم آتش گرفته بود.....
یک زن غریبه دلش به حالم سوخت ولی بهنام نه؟!!
سکوتم که دوام آورد باز حاج خانم گفت :
_من اسمم ملوکه.... ملوک خانم صدام کن.... چی میشه منو مادرت بدونی آخه.... تعارف نمیکنم.... یه امشبو بیا پیشم تا فردا خدا بزرگه.... منم تنهام.... منم دلم واسه دخترم تنگ شده..... منم یه همدم می خوام.... کی از تو بهتر.... از وجناتت پیداست دختر خوبی هستی.... بیا دخترم.... دلمو نشکن.
دلم می خواست بلند بلند زار بزنم.
و همان هم شد. زدم زیر گریه و صدایم بلندتر از قبل شد.
ملوک خانم جلو آمد و سرم را گرفت سمت شانه اش.
_گریه نکن مادر.... جگرم کباب شد.... نبینم اشکاتو .
سرم را از روی شانه ی ملوک خانم بلند کردم که دستم را گرفت.
_ببین مادر.... بیا خونه ی منو ببین.... اگه خوشت اومد بمون.... اصرار نمی کنم.... باشه؟
نمی دانم چطور خدا در آن لحظه، امنیت و اطمینانو صداقت را در چشمان ملوک خانم قرار داد تا به او اطمينان پیدا کنم.
همراهش رفتم. دسته ی ساکم را بلند کردم و از جا بر خاستم. نگاهم به اطراف چرخید.
هنوز بدجوری دلم می خواست بهنام سراغی از من بگیرد. ولی نگرفت.
❄️🌿#کپی_رمان_حرام حتی بالینک کانال و اسم نویسنده⛔️
🔴 پیگرد قانونی دارد ⚖
🌹✨کانال حدیث عشق✨🌹
🌿
❄️🌿
🌿❄️🌿
❄️🌿❄️🌿
🌿❄️🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
❄️❄️@hadis_eshghe❄️❄️
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌿❄️🌿
❄️🌿❄️🌿❄️🌿
🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿
❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿..............
🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️
❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️
🌿❄️🌿❄️🌿❄️
❄️🌿❄️🌿❄️
🌿❄️🌿❄️
❄️🌿❄️
🌿❄️
❄️
#رمان_چیاکو
#مرضیه_یگانه
#پارت_124
کلید در قفل در چرخید.
در واحد طبقه ی اول باز شد. خانه ی بزرگی بود!
همان طور که خود ملوک خانم تعريف کرده بود، سه خواب داشت.
آنقدر خجالتزده و شرمنده بودم که کنار در ایستادم.
ملوک خانم که وارد خانه شد پشت سرش وارد شدم و او در را بست.
_بیا دخترم... بیا ببین از کدوم یکی از اتاقهای من خوشت میاد.... همه اتاقها یه تخت خواب یکنفره داره.... بیا انتخاب کن.
با شرمندگی سر به زیر دنبال ملوک خانم رفتم. چقدر سخت بود!
این حس تنهایی و بی کسی، داشت دیوانه ام میکرد.
ملوک خانم در یکی از اتاقها را باز کرد و گفت:
_ اینو ببین.
و بعد برای آنکه معذب نباشم کنارم نایستاد. سمت اتاق دیگر رفت و گفت:
_ بیا اینم ببین.
خانهاش همانطور که گفته بود بزرگ بود. پنجره خانه رو به حیاط بود و از همان پنجره نور خوبی وارد سالن میشد.
آشپزخانهاش رو به کوچه بود و کنار پنجره آشپزخانه پر بود از گلدانهای کوچک کاکتوس که نورش را از پشت پنجره میگرفت.
آشپزخانه با سه پله از سالن جدا شده بود و همان سه پله و نردههای چوبیاش طرح قشنگی به سالن داده بود.
نگاهم در کل خانه چرخید.
راست میگفت تنها بود و هیچ اثری از وجود یک نفر دیگه در خانه وجود نداشت.
تمام اتاقها تمیز و مرتب و خالی از هرگونه نشانهای از وجود یک همدم یا فرزند بود.
_شرمنده اون اتاق سومی، اتاق خودمه، کلی خرت و پرت توش دارم، نمیشه بهت بدم دخترم.
_نگید تو رو خدا این جوری..... من شرمنده ام.
_دشمنت شرمنده باشه..... من که خوشحالم که یه امشب همخونه پیدا کردم.... تو رو نمی دونم..... حالا ساکت رو فعلا بذار همون جا بیا برو بشین یه چایی بذارم با هم بخوریم....
هنوز هم خجالتم آب نشده بود که نشستم روی یکی از مبل های سلطنتی سالن و ملوک خانم در حالی که چای کتری سازش را روشن میکرد ادامه داد:
_خب نمی خوای برام تعریف کنی..... اسمت چیه؟.... مادر و پدرت کجان؟
خودش هم دست به نرده های چوبی آشپزخانه گرفت و آن سه پله را پایین آمد و نشست طرف دیگر مبل سه نفره ای که من نشسته بودم.
هنوز رویم نمیشد که حرف بزنم و از سختی های زندگی ام بگویم که گوشی ام زنگ خورد.
❄️🌿#کپی_رمان_حرام حتی بالینک کانال و اسم نویسنده⛔️
🔴 پیگرد قانونی دارد ⚖
🌹✨کانال حدیث عشق✨🌹
🌿
❄️🌿
🌿❄️🌿
❄️🌿❄️🌿
🌿❄️🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
❄️❄️@hadis_eshghe❄️❄️
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌿❄️🌿
❄️🌿❄️🌿❄️🌿
🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿
❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿..............
🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️
❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️
🌿❄️🌿❄️🌿❄️
❄️🌿❄️🌿❄️
🌿❄️🌿❄️
❄️🌿❄️
🌿❄️
❄️
#رمان_چیاکو
#مرضیه_یگانه
#پارت_125
بهنام بود.
نگاهم روی نامش، روی صفحه ی گوشی ام ماند.
خیلی از دستش حرص خورده بودم. به همین خاطر ترجیح دادم جوابش را ندهم.
قطع نکردم، تنها گوشی را بی صدا کردم و گوشه ی میز بزرگی که جلوی پایم بود، گذاشتم و سر به زیر گفتم :
_اسمم بارانه.....
_به به.... چه اسم قشنگی!.... چه خوش سلیقه بوده مادر و پدرت که همچین اسمی روت گذاشتن..... چشماتم که رنگ بارانه!
هنوز سختم بود که زندگی ام را برای ملوک خانم تعریف کنم که باز صدای ویبره ی گوشی، روی شیشه ی میز جلوی پایم، برخاست.
_نمی خوای جوابشو بدی؟!
نگاهم سمت ملوک خانم رفت. جوابی ندادم که خودش حدس زد.
_حتما داداشته.... آره ؟!.... نگرانت شده.... جوابشو بده.
نمی توانستم.... خیلی دلم از بهنام شکسته بود.
_بده من حرف بزنم به جای تو....
نمی دانم چرا قبول کردم.... میشد حتی بذارم آنقدر زنگ بخورد تا قطع شود ولی گوشی را به ملوک خانم دادم و چشمانم روی ملوک خانم خیره ماند.
_بله.....
صدای بهنام را نمی شنیدم. اما ملوک خانم گفت :
_سلام پسرم..... نگران نباش.... گوشی خواهرت دست منه... خودشم اینجاست.... پیش من.... صبر کن یه لحظه.
و بعد گوشی را مقابل صورتش گرفت و پرسید:
_این دکمه ی آیفونش کجاست؟.... من چشمام نمی بینه.
دکمه ی آیفون گوشی ام را زدم که ملوک خانم گفت :
_بگو پسرم.... الان صداتو می شنوه.
_باران!.... دستم بهت برسه می کشمت.... چرا گوشیتو جواب نمیدی؟!..... الان کجایی؟
نگاهی به ملوک خانم انداختم که او به جای من جواب داد :
_خونه ی منه پسرم....
_ببخشید میشه آدرس بدید.
❄️🌿#کپی_رمان_حرام حتی بالینک کانال و اسم نویسنده⛔️
🔴 پیگرد قانونی دارد ⚖
🌹✨کانال حدیث عشق✨🌹
🌿
❄️🌿
🌿❄️🌿
❄️🌿❄️🌿
🌿❄️🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
❄️❄️@hadis_eshghe❄️❄️
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌿❄️🌿
❄️🌿❄️🌿❄️🌿
🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿
❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿..............
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
✨﷽✨
خدا که مهمان دلت شود💖
تازه درمیابی معنای عشق را🥰
خدا بهترین همدم دلت است💕✨
"مَنـَـم مَنـَـم " نکن!
غرور، بزرگترین عاملِ دلزدگےِ
دیگران از شماست.
❌ از چشـ👀ـم خدا هم خواهے افتاد.
#بدونتعارف 🖐🏻
- - - - - - - - - - - -
•🖇•🌸🍃• . • . •
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
@hadis_eshghe
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️
❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️
🌿❄️🌿❄️🌿❄️
❄️🌿❄️🌿❄️
🌿❄️🌿❄️
❄️🌿❄️
🌿❄️
❄️
#رمان_چیاکو
#مرضیه_یگانه
#پارت_126
دلم نمی خواست بهنام را ببینم اما ملوک خانم آدرس را داد و بهنام قطع کرد.
نمیدانم چرا در آن حال و هوا، حتی داشتم به آن اعتماد ملوک خانم به خودم هم حسادت میکردم.
چطور راضی شد، که ادرس منزلش را به بهنام بدهد... نترسید که شاید نقشه ای برایش کشیده باشیم.
در همین فکر و خیالات بودم که گفت :
_می دونم ازش دلخوری دخترم.... ولی داداشتم نگرانت بود.
_نگرانم بود که منو تو پارک ول کرد؟!
باز بغضم گرفت که ملوک خانم دست انداخت دور شانه ام و مرا کشید سمت خودش.
_خب اون که از شانس خوب من بود که یه امشب همخونه پیدا کنم.
اتفاقات آن روز آنقدر عجیب و گیج کننده بود که دیگر دنبال دلیلی برای آشنایی با ملوک خانم نمی گشتم.
درست وقتی چای ملوک خانم حاضر شد و یک لیوان برای من ریخت، صدای زنگ در برخاست.
از همان لحظه سرم را از سمت در برگرداندم.
و طولی نکشید که صدای پای بهنام را شنیدم که همان چهار پله ی طبقه اول را چه طور دوید و بالا آمد.
_سلام....
_سلام پسرم.... خوش اومدی بفرما.
نگاه خیره ی بهنام را دیدم که همان جلوی در خانه ی ملوک خانم ایستاد و به من زل زد.
_حالا بیا تو پسرم.... بیا برای تو هم یه چایی بیارم.
آمد. با نگاه سنگینی که روی صورتم سایه انداخته بود.
نشست روی مبل رو به روی من. نگاهش هنوز به من بود و نگاه من به دستانم.
ملوک خانم برای بهنام هم یک لیوان چای آورد.
_بلند شو بریم برات یه خونه کرایه می کنم.
من جوابی ندادم و ملوک خانم به جای من گفت :
_کجا پسرم؟!.... من تازه یه همدم پیدا کردم .... امشب همینجا میمونه... می خوام همین جا بمونه.... از لحظه ای که این دختر رو تو پارک دیدم، یه جوری به دلم نشست.... انگار یه صداقتی توی چشماش بود که اشکاش داشت جیگرم رو میسوزوند .
چند ثانیه ای باز سکوت شد.
و باز بهنام سکوت را شکست.
_اعصاب و روان آدم رو به هم می ریزی دیگه..... من نگفتم نباید بری سراغ رادمهر؟!.... وقتی رفتی و حرف منو گوش نکردی، منم خواستم بهت بفهمونم که اگه بخوای به حرفم گوش ندی،.... راحت می تونم قیدت رو بزنم.
❄️🌿#کپی_رمان_حرام حتی بالینک کانال و اسم نویسنده⛔️
🔴 پیگرد قانونی دارد ⚖
🌹✨کانال حدیث عشق✨🌹
🌿
❄️🌿
🌿❄️🌿
❄️🌿❄️🌿
🌿❄️🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
❄️❄️@hadis_eshghe❄️❄️
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌿❄️🌿
❄️🌿❄️🌿❄️🌿
🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿
❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿..............