eitaa logo
مادرانه های مشترک
12.7هزار دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
151 ویدیو
33 فایل
نکات تربیتی کاربردی انجام کارهای روزمره در کنار فرزندان تبدیل کارهای خانه به بازی مشارکت بچه ها و مسئولیت پذیری بازیهای خانگی قصه های کاربردی و ... شرافت هستم یک مادر *در حد توانم برخی از سوالات را پاسخ میدم* @Sherafat518
مشاهده در ایتا
دانلود
به نام خدا قصه عطر گلِ صلوات ( داستانی تخیلی بر اساس روایت از امام هادی (ع)) 🔸 میثم توی حیاط با توپ پارچه ای اش که مادر با لباسهای کهنه و قدیمی برایش درست کرده بود بازی می کرد. باز هم توپ را به خانه ی همسایه شوت کرد تا بهانه ای برای رفتن به خانه همسایه داشته باشد. 🔸 در خانه را باز کرد و دوان دوان به کوچه رفت، سربازهای حاکم بدجنس مثل همیشه درِ خانه همسایه ایستاده بودند. یکی از آنها با دیدن میثم گفت: باز که تو آمدی، زود بیا برو توپت را بردار تا دوباره دردسر درست نکردی، حوصله ی گریه هایت را ندارم. 🔸میثم با شوق وارد خانه شد، پرتاب کردن توپ بهانه ی هر روز میثم بود تا سری به این خانه بزند و امام هادی(ع) را ببیند. گوشه حیاط می ایستاد لبخندی به امام میزد و توپش را برمیداشت و می‌رفت. 🔸وقتی میثم به خانه برگشت برادرش سعید دوباره آهی کشید و گفت: خوش به حالت میثم که هنوز خیلی کوچکی و گاهی به بهانه ی این توپ میتوانی امام را ببینی، امام در نزدیکی ماست اما ما اجازه دیدن امام را نداریم. 🔸میثم گاهی با برادرش سعید به نخلستان می رفت. میثم در نخلستان بین نخلها می دوید و بازی می کرد. سعید هم مرتب می‌گفت: مثلا تو آمدی کمک حال من باشی، بازی بس است، بیا کمک میثم. 🔸یک روز میثم در حال دویدن بین نخل های بلند بود که چشمش به شاخه گل زیبایی افتاد. در گرمای سوزان نخلستان های سامرا دیدن آن گل زیبا برای میثم عجیب بود. با دیدن گل به یاد امام افتاد، گل را چید و سمت سعید دوید، ➖سعید برادر می شود همین الان به خانه برگردیم؟ سعید گفت : چه می گویی میثم ما تازه آمدیم هنوز کار دارم. ➖ببین چه گل‌ زیبا و خوشبویی پیدا کردم دوست دارم آن را به امام هدیه بدهم. آن بدجنس ها که نمی‌گذارند امام از خانه اش خارج شود، بیا بیا برویم دلم میخواهد این گل را به امام بدهم. 🔸سعید تا اسم امام را شنید از بالای نخل پایین آمد و گفت: برویم، فقط به خاطر امام. 🔸میثم لبخندی زد و گفت: حالا به چه بهانه ای وارد خانه امام شوم، گل را چگونه با خود ببرم!! 🔸 به خانه که رسیدند سریع توپ پارچه ای اش را برداشت و به پشت بام رفت، روی پشت بام با توپش بازی می کرد و بلند بلند می خندید تا نگهبان‌ها را متوجه بازی و حضور خود کند، بعد یکدفعه توپ را در خانه همسایه انداخت، گل را زیر لباسش قایم کرد و به کوچه دوید، باز هم مثل همیشه با التماس و گریه نگهبان‌ها را راضی کرد که دنبال توپش آمده، وارد خانه شد. امام و یک نفر دیگر در حیاط نشسته بودند. 🔸میثم جلو رفت سلام کرد و گل را به امام داد، امام جواب سلام میثم را با لبخند همیشگی داد، گل را بویید و بر چشم خود گذاشت و صلوات فرستاد. سپس امام به دوست خود گفت: « هرکس شاخه ی گلی را بو کند و روی چشم خود قرار دهد و صلوات بفرستد خداوند به او پاداش خیلی زیادی می دهد و بدی ها را از او دور میکند.» 🔸میثم با خوشحالی به خانه برگشت تا آنچه را از امام شنیده بود به بقیه هم بگوید. پ.ن.: ابوهاشم جعفرى حكايت میكند: روزى در محضر شريف امام هادى عليه السلام شرفياب شدم، كودكى وارد شد و شاخه گلى را تقديم آن حضرت كرد.امام عليه السلام آن شاخه گل را گرفت و بوئيد و بر چشم خود نهاد و بوسيد؛ و سپس آن را به من اهداء نمود و اظهار داشت :هر كه شاخه گلى را ببويد و بر چشم خويش بگذارد و ببوسد و سپس صلوات بر محمّد و آلش فرستد، خداوند متعال حسنات بى شمارى را در نامه اعمالش ثبت مى نمايد؛ و نيز بسيارى از خطاها و لغزش هايش را مورد عفو قرار مى دهد.( کافی، جلد ۶، صفحه ۵۲۵) ✅ نشر فقط با نام و لینک کانال مادرانه های مشترک👈 @madaranehayemoshtarak
به نام خدا قصه عطر گلِ صلوات ( داستانی تخیلی بر اساس روایت از امام هادی (ع)) 🔸 میثم توی حیاط با توپ پارچه ای اش که مادر با لباسهای کهنه و قدیمی برایش درست کرده بود بازی می کرد. باز هم توپ را به خانه ی همسایه شوت کرد تا بهانه ای برای رفتن به خانه همسایه داشته باشد. 🔸 در خانه را باز کرد و دوان دوان به کوچه رفت، سربازهای حاکم بدجنس مثل همیشه درِ خانه همسایه ایستاده بودند. یکی از آنها با دیدن میثم گفت: باز که تو آمدی، زود بیا برو توپت را بردار تا دوباره دردسر درست نکردی، حوصله ی گریه هایت را ندارم. 🔸میثم با شوق وارد خانه شد، پرتاب کردن توپ بهانه ی هر روز میثم بود تا سری به این خانه بزند و امام هادی(ع) را ببیند. گوشه حیاط می ایستاد لبخندی به امام میزد و توپش را برمیداشت و می‌رفت. 🔸وقتی میثم به خانه برگشت برادرش سعید دوباره آهی کشید و گفت: خوش به حالت میثم که هنوز خیلی کوچکی و گاهی به بهانه ی این توپ میتوانی امام را ببینی، امام در نزدیکی ماست اما ما اجازه دیدن امام را نداریم. 🔸میثم گاهی با برادرش سعید به نخلستان می رفت. میثم در نخلستان بین نخلها می دوید و بازی می کرد. سعید هم مرتب می‌گفت: مثلا تو آمدی کمک حال من باشی، بازی بس است، بیا کمک میثم. 🔸یک روز میثم در حال دویدن بین نخل های بلند بود که چشمش به شاخه گل زیبایی افتاد. در گرمای سوزان نخلستان های سامرا دیدن آن گل زیبا برای میثم عجیب بود. با دیدن گل به یاد امام افتاد، گل را چید و سمت سعید دوید، ➖سعید برادر می شود همین الان به خانه برگردیم؟ سعید گفت : چه می گویی میثم ما تازه آمدیم هنوز کار دارم. ➖ببین چه گل‌ زیبا و خوشبویی پیدا کردم دوست دارم آن را به امام هدیه بدهم. آن بدجنس ها که نمی‌گذارند امام از خانه اش خارج شود، بیا بیا برویم دلم میخواهد این گل را به امام بدهم. 🔸سعید تا اسم امام را شنید از بالای نخل پایین آمد و گفت: برویم، فقط به خاطر امام. 🔸میثم لبخندی زد و گفت: حالا به چه بهانه ای وارد خانه امام شوم، گل را چگونه با خود ببرم!! 🔸 به خانه که رسیدند سریع توپ پارچه ای اش را برداشت و به پشت بام رفت، روی پشت بام با توپش بازی می کرد و بلند بلند می خندید تا نگهبان‌ها را متوجه بازی و حضور خود کند، بعد یکدفعه توپ را در خانه همسایه انداخت، گل را زیر لباسش قایم کرد و به کوچه دوید، باز هم مثل همیشه با التماس و گریه نگهبان‌ها را راضی کرد که دنبال توپش آمده، وارد خانه شد. امام و یک نفر دیگر در حیاط نشسته بودند. 🔸میثم جلو رفت سلام کرد و گل را به امام داد، امام جواب سلام میثم را با لبخند همیشگی داد، گل را بویید و بر چشم خود گذاشت و صلوات فرستاد. سپس امام به دوست خود گفت: « هرکس شاخه ی گلی را بو کند و روی چشم خود قرار دهد و صلوات بفرستد خداوند به او پاداش خیلی زیادی می دهد و بدی ها را از او دور میکند.» 🔸میثم با خوشحالی به خانه برگشت تا آنچه را از امام شنیده بود به بقیه هم بگوید. پ.ن.: ابوهاشم جعفرى حكايت میكند: روزى در محضر شريف امام هادى عليه السلام شرفياب شدم، كودكى وارد شد و شاخه گلى را تقديم آن حضرت كرد.امام عليه السلام آن شاخه گل را گرفت و بوئيد و بر چشم خود نهاد و بوسيد؛ و سپس آن را به من اهداء نمود و اظهار داشت :هر كه شاخه گلى را ببويد و بر چشم خويش بگذارد و ببوسد و سپس صلوات بر محمّد و آلش فرستد، خداوند متعال حسنات بى شمارى را در نامه اعمالش ثبت مى نمايد؛ و نيز بسيارى از خطاها و لغزش هايش را مورد عفو قرار مى دهد.( کافی، جلد ۶، صفحه ۵۲۵) ✅ نشر فقط با نام و لینک کانال مادرانه های مشترک👈 @madaranehayemoshtarak
📚همراهان گرامی کانال مادرانه های مشترک، برای دسترسی بهتر به قصه های کانال می توانید هشتک های زیر👇👇👇 را جستجو کنید. 8⃣ ۱) (در اهمیت ورزش کردن) ۲) (در اهمیت همراهی، همدلی و کارگروهی) ۳) (رفع عادت آب خوردن وسط غذا) ۴) (ماه رمضان) ۵) (رفع عادت غلط بیان داشته ها به دیگران) ۶) (در مورد صفت بخشندگی) ۷) (در مورد صفت صبر) ۸) (رابطه دوستانه و محبت بین فرزندان) ۹) (استفاده از گفتگو و درک احساس به جای عصبانیت و دعوا) ۱۰) (در مورد صفت راستگویی) ۱۱) (در مورد جداسازی اتاق خواب کودکان) ۱۲) ( در مورد تفکر خلاق و مهارت حل مسئله) ۱۳) ( در مورد امید داشتن و روحیه ی تلاشگری) ۱۴) (امام حسن عسکری(ع)) ۱۵) ( ۸ قسمت، سردار سلیمانی ) ۱۶) ( مهربانی و بخشندگی) ۱۷) ۱۸) ۱۹) ( پنج قسمت) ۲۰) ( مهربانی و کمک به دیگران) ۲۱) ( داستان تخیلی بر اساس روایتی از امام هادی (ع)) ۲۲) (داستان تخیلی هجرت پیامبر(ص)) ۲۳) 👌 انتشار و کپی از مطالب،قصه ها و ایده های کانال، فقط با ذکر منبع و ارسال لینک کانال مجاز است. 🙏🙏 🌺لینک کانال مادرانه های مشترک👈 @madaranehayemoshtarak
📚همراهان گرامی کانال مادرانه های مشترک، برای دسترسی بهتر به قصه های کانال می توانید هشتک های زیر👇👇👇 را جستجو کنید. 8⃣ ۱) (در اهمیت ورزش کردن) ۲) (در اهمیت همراهی، همدلی و کارگروهی) ۳) (رفع عادت آب خوردن وسط غذا) ۴) (ماه رمضان) ۵) (رفع عادت غلط بیان داشته ها به دیگران) ۶) (در مورد صفت بخشندگی) ۷) (در مورد صفت صبر) ۸) (رابطه دوستانه و محبت بین فرزندان) ۹) (استفاده از گفتگو و درک احساس به جای عصبانیت و دعوا) ۱۰) (در مورد صفت راستگویی) ۱۱) (در مورد جداسازی اتاق خواب کودکان) ۱۲) ( در مورد تفکر خلاق و مهارت حل مسئله) ۱۳) ( در مورد امید داشتن و روحیه ی تلاشگری) ۱۴) (امام حسن عسکری(ع)) ۱۵) ( ۸ قسمت، سردار سلیمانی ) ۱۶) ( مهربانی و بخشندگی) ۱۷) ۱۸) ۱۹) ( پنج قسمت) ۲۰) ( مهربانی و کمک به دیگران) ۲۱) ( داستان تخیلی بر اساس روایتی از امام هادی (ع)) ۲۲) (داستان تخیلی هجرت پیامبر(ص)) ۲۳) ۲۴) ۲۵) ( حضرت محمد(ص)) 👌 انتشار و کپی از مطالب،قصه ها و ایده های کانال، فقط با ذکر منبع و ارسال لینک کانال مجاز است. 🙏🙏 🌺لینک کانال مادرانه های مشترک👈 @madaranehayemoshtarak
به نام خدا قصه عطر گلِ صلوات ( داستانی تخیلی بر اساس روایت از امام هادی (ع)) 🔸 میثم توی حیاط با توپ پارچه ای اش که مادر با لباسهای کهنه و قدیمی برایش درست کرده بود بازی می کرد. باز هم توپ را به خانه ی همسایه شوت کرد تا بهانه ای برای رفتن به خانه همسایه داشته باشد. 🔸 در خانه را باز کرد و دوان دوان به کوچه رفت، سربازهای حاکم بدجنس مثل همیشه درِ خانه همسایه ایستاده بودند. یکی از آنها با دیدن میثم گفت: باز که تو آمدی، زود بیا برو توپت را بردار تا دوباره دردسر درست نکردی، حوصله ی گریه هایت را ندارم. 🔸میثم با شوق وارد خانه شد، پرتاب کردن توپ بهانه ی هر روز میثم بود تا سری به این خانه بزند و امام هادی(ع) را ببیند. گوشه حیاط می ایستاد لبخندی به امام میزد و توپش را برمیداشت و می‌رفت. 🔸وقتی میثم به خانه برگشت برادرش سعید دوباره آهی کشید و گفت: خوش به حالت میثم که هنوز خیلی کوچکی و گاهی به بهانه ی این توپ میتوانی امام را ببینی، امام در نزدیکی ماست اما ما اجازه دیدن امام را نداریم. 🔸میثم گاهی با برادرش سعید به نخلستان می رفت. میثم در نخلستان بین نخلها می دوید و بازی می کرد. سعید هم مرتب می‌گفت: مثلا تو آمدی کمک حال من باشی، بازی بس است، بیا کمک میثم. 🔸یک روز میثم در حال دویدن بین نخل های بلند بود که چشمش به شاخه گل زیبایی افتاد. در گرمای سوزان نخلستان های سامرا دیدن آن گل زیبا برای میثم عجیب بود. با دیدن گل به یاد امام افتاد، گل را چید و سمت سعید دوید، ➖سعید برادر می شود همین الان به خانه برگردیم؟ سعید گفت : چه می گویی میثم ما تازه آمدیم هنوز کار دارم. ➖ببین چه گل‌ زیبا و خوشبویی پیدا کردم دوست دارم آن را به امام هدیه بدهم. آن بدجنس ها که نمی‌گذارند امام از خانه اش خارج شود، بیا بیا برویم دلم میخواهد این گل را به امام بدهم. 🔸سعید تا اسم امام را شنید از بالای نخل پایین آمد و گفت: برویم، فقط به خاطر امام. 🔸میثم لبخندی زد و گفت: حالا به چه بهانه ای وارد خانه امام شوم، گل را چگونه با خود ببرم!! 🔸 به خانه که رسیدند سریع توپ پارچه ای اش را برداشت و به پشت بام رفت، روی پشت بام با توپش بازی می کرد و بلند بلند می خندید تا نگهبان‌ها را متوجه بازی و حضور خود کند، بعد یکدفعه توپ را در خانه همسایه انداخت، گل را زیر لباسش قایم کرد و به کوچه دوید، باز هم مثل همیشه با التماس و گریه نگهبان‌ها را راضی کرد که دنبال توپش آمده، وارد خانه شد. امام و یک نفر دیگر در حیاط نشسته بودند. 🔸میثم جلو رفت سلام کرد و گل را به امام داد، امام جواب سلام میثم را با لبخند همیشگی داد، گل را بویید و بر چشم خود گذاشت و صلوات فرستاد. سپس امام به دوست خود گفت: « هرکس شاخه ی گلی را بو کند و روی چشم خود قرار دهد و صلوات بفرستد خداوند به او پاداش خیلی زیادی می دهد و بدی ها را از او دور میکند.» 🔸میثم با خوشحالی به خانه برگشت تا آنچه را از امام شنیده بود به بقیه هم بگوید. پ.ن.: ابوهاشم جعفرى حكايت میكند: روزى در محضر شريف امام هادى عليه السلام شرفياب شدم، كودكى وارد شد و شاخه گلى را تقديم آن حضرت كرد.امام عليه السلام آن شاخه گل را گرفت و بوئيد و بر چشم خود نهاد و بوسيد؛ و سپس آن را به من اهداء نمود و اظهار داشت :هر كه شاخه گلى را ببويد و بر چشم خويش بگذارد و ببوسد و سپس صلوات بر محمّد و آلش فرستد، خداوند متعال حسنات بى شمارى را در نامه اعمالش ثبت مى نمايد؛ و نيز بسيارى از خطاها و لغزش هايش را مورد عفو قرار مى دهد.( کافی، جلد ۶، صفحه ۵۲۵) ✅ نشر فقط با نام و لینک کانال مادرانه های مشترک👈 @madaranehayemoshtarak
به نام خدا قصه عطر گلِ صلوات ( داستانی تخیلی بر اساس روایت از امام هادی (ع)) 🔸 میثم توی حیاط با توپ پارچه ای اش که مادر با لباسهای کهنه و قدیمی برایش درست کرده بود بازی می کرد. باز هم توپ را به خانه ی همسایه شوت کرد تا بهانه ای برای رفتن به خانه همسایه داشته باشد. 🔸 در خانه را باز کرد و دوان دوان به کوچه رفت، سربازهای حاکم بدجنس مثل همیشه درِ خانه همسایه ایستاده بودند. یکی از آنها با دیدن میثم گفت: باز که تو آمدی، زود بیا برو توپت را بردار تا دوباره دردسر درست نکردی، حوصله ی گریه هایت را ندارم. 🔸میثم با شوق وارد خانه شد، پرتاب کردن توپ بهانه ی هر روز میثم بود تا سری به این خانه بزند و امام هادی(ع) را ببیند. گوشه حیاط می ایستاد لبخندی به امام میزد و توپش را برمیداشت و می‌رفت. 🔸وقتی میثم به خانه برگشت برادرش سعید دوباره آهی کشید و گفت: خوش به حالت میثم که هنوز خیلی کوچکی و گاهی به بهانه ی این توپ میتوانی امام را ببینی، امام در نزدیکی ماست اما ما اجازه دیدن امام را نداریم. 🔸میثم گاهی با برادرش سعید به نخلستان می رفت. میثم در نخلستان بین نخلها می دوید و بازی می کرد. سعید هم مرتب می‌گفت: مثلا تو آمدی کمک حال من باشی، بازی بس است، بیا کمک میثم. 🔸یک روز میثم در حال دویدن بین نخل های بلند بود که چشمش به شاخه گل زیبایی افتاد. در گرمای سوزان نخلستان های سامرا دیدن آن گل زیبا برای میثم عجیب بود. با دیدن گل به یاد امام افتاد، گل را چید و سمت سعید دوید، ➖سعید برادر می شود همین الان به خانه برگردیم؟ سعید گفت : چه می گویی میثم ما تازه آمدیم هنوز کار دارم. ➖ببین چه گل‌ زیبا و خوشبویی پیدا کردم دوست دارم آن را به امام هدیه بدهم. آن بدجنس ها که نمی‌گذارند امام از خانه اش خارج شود، بیا بیا برویم دلم میخواهد این گل را به امام بدهم. 🔸سعید تا اسم امام را شنید از بالای نخل پایین آمد و گفت: برویم، فقط به خاطر امام. 🔸میثم لبخندی زد و گفت: حالا به چه بهانه ای وارد خانه امام شوم، گل را چگونه با خود ببرم!! 🔸 به خانه که رسیدند سریع توپ پارچه ای اش را برداشت و به پشت بام رفت، روی پشت بام با توپش بازی می کرد و بلند بلند می خندید تا نگهبان‌ها را متوجه بازی و حضور خود کند، بعد یکدفعه توپ را در خانه همسایه انداخت، گل را زیر لباسش قایم کرد و به کوچه دوید، باز هم مثل همیشه با التماس و گریه نگهبان‌ها را راضی کرد که دنبال توپش آمده، وارد خانه شد. امام و یک نفر دیگر در حیاط نشسته بودند. 🔸میثم جلو رفت سلام کرد و گل را به امام داد، امام جواب سلام میثم را با لبخند همیشگی داد، گل را بویید و بر چشم خود گذاشت و صلوات فرستاد. سپس امام به دوست خود گفت: « هرکس شاخه ی گلی را بو کند و روی چشم خود قرار دهد و صلوات بفرستد خداوند به او پاداش خیلی زیادی می دهد و بدی ها را از او دور میکند.» 🔸میثم با خوشحالی به خانه برگشت تا آنچه را از امام شنیده بود به بقیه هم بگوید. پ.ن.: ابوهاشم جعفرى حكايت میكند: روزى در محضر شريف امام هادى عليه السلام شرفياب شدم، كودكى وارد شد و شاخه گلى را تقديم آن حضرت كرد.امام عليه السلام آن شاخه گل را گرفت و بوئيد و بر چشم خود نهاد و بوسيد؛ و سپس آن را به من اهداء نمود و اظهار داشت :هر كه شاخه گلى را ببويد و بر چشم خويش بگذارد و ببوسد و سپس صلوات بر محمّد و آلش فرستد، خداوند متعال حسنات بى شمارى را در نامه اعمالش ثبت مى نمايد؛ و نيز بسيارى از خطاها و لغزش هايش را مورد عفو قرار مى دهد.( کافی، جلد ۶، صفحه ۵۲۵) ✅ نشر فقط با نام و لینک کانال مادرانه های مشترک👈 @madaranehayemoshtarak