به نام خدا
قصه عطر گلِ صلوات
( داستانی تخیلی بر اساس روایت از امام هادی (ع))
🔸 میثم توی حیاط با توپ پارچه ای اش که مادر با لباسهای کهنه و قدیمی برایش درست کرده بود بازی می کرد. باز هم توپ را به خانه ی همسایه شوت کرد تا بهانه ای برای رفتن به خانه همسایه داشته باشد.
🔸 در خانه را باز کرد و دوان دوان به کوچه رفت، سربازهای حاکم بدجنس مثل همیشه درِ خانه همسایه ایستاده بودند. یکی از آنها با دیدن میثم گفت: باز که تو آمدی، زود بیا برو توپت را بردار تا دوباره دردسر درست نکردی، حوصله ی گریه هایت را ندارم.
🔸میثم با شوق وارد خانه شد، پرتاب کردن توپ بهانه ی هر روز میثم بود تا سری به این خانه بزند و امام هادی(ع) را ببیند. گوشه حیاط می ایستاد لبخندی به امام میزد و توپش را برمیداشت و میرفت.
🔸وقتی میثم به خانه برگشت برادرش سعید دوباره آهی کشید و گفت: خوش به حالت میثم که هنوز خیلی کوچکی و گاهی به بهانه ی این توپ میتوانی امام را ببینی، امام در نزدیکی ماست اما ما اجازه دیدن امام را نداریم.
🔸میثم گاهی با برادرش سعید به نخلستان می رفت. میثم در نخلستان بین نخلها می دوید و بازی می کرد. سعید هم مرتب میگفت: مثلا تو آمدی کمک حال من باشی، بازی بس است، بیا کمک میثم.
🔸یک روز میثم در حال دویدن بین نخل های بلند بود که چشمش به شاخه گل زیبایی افتاد. در گرمای سوزان نخلستان های سامرا دیدن آن گل زیبا برای میثم عجیب بود. با دیدن گل به یاد امام افتاد، گل را چید و سمت سعید دوید،
➖سعید برادر می شود همین الان به خانه برگردیم؟
سعید گفت : چه می گویی میثم ما تازه آمدیم هنوز کار دارم.
➖ببین چه گل زیبا و خوشبویی پیدا کردم دوست دارم آن را به امام هدیه بدهم. آن بدجنس ها که نمیگذارند امام از خانه اش خارج شود، بیا بیا برویم دلم میخواهد این گل را به امام بدهم.
🔸سعید تا اسم امام را شنید از بالای نخل پایین آمد و گفت: برویم، فقط به خاطر امام.
🔸میثم لبخندی زد و گفت: حالا به چه بهانه ای وارد خانه امام شوم، گل را چگونه با خود ببرم!!
🔸 به خانه که رسیدند سریع توپ پارچه ای اش را برداشت و به پشت بام رفت، روی پشت بام با توپش بازی می کرد و بلند بلند می خندید تا نگهبانها را متوجه بازی و حضور خود کند، بعد یکدفعه توپ را در خانه همسایه انداخت، گل را زیر لباسش قایم کرد و به کوچه دوید، باز هم مثل همیشه با التماس و گریه نگهبانها را راضی کرد که دنبال توپش آمده، وارد خانه شد. امام و یک نفر دیگر در حیاط نشسته بودند.
🔸میثم جلو رفت سلام کرد و گل را به امام داد، امام جواب سلام میثم را با لبخند همیشگی داد، گل را بویید و بر چشم خود گذاشت و صلوات فرستاد. سپس امام به دوست خود گفت: « هرکس شاخه ی گلی را بو کند و روی چشم خود قرار دهد و صلوات بفرستد خداوند به او پاداش خیلی زیادی می دهد و بدی ها را از او دور میکند.»
🔸میثم با خوشحالی به خانه برگشت تا آنچه را از امام شنیده بود به بقیه هم بگوید.
پ.ن.:
ابوهاشم جعفرى حكايت میكند: روزى در محضر شريف امام هادى عليه السلام شرفياب شدم، كودكى وارد شد و شاخه گلى را تقديم آن حضرت كرد.امام عليه السلام آن شاخه گل را گرفت و بوئيد و بر چشم خود نهاد و بوسيد؛ و سپس آن را به من اهداء نمود و اظهار داشت :هر كه شاخه گلى را ببويد و بر چشم خويش بگذارد و ببوسد و سپس صلوات بر محمّد و آلش فرستد، خداوند متعال حسنات بى شمارى را در نامه اعمالش ثبت مى نمايد؛ و نيز بسيارى از خطاها و لغزش هايش را مورد عفو قرار مى دهد.( کافی، جلد ۶، صفحه ۵۲۵)
#قصه_عطر_گل_صلوات
#شهادت_امام_هادی #امام_هادی
✅ نشر فقط با نام و لینک کانال مادرانه های مشترک👈
@madaranehayemoshtarak
به نام خدا
قصه عطر گلِ صلوات
( داستانی تخیلی بر اساس روایت از امام هادی (ع))
🔸 میثم توی حیاط با توپ پارچه ای اش که مادر با لباسهای کهنه و قدیمی برایش درست کرده بود بازی می کرد. باز هم توپ را به خانه ی همسایه شوت کرد تا بهانه ای برای رفتن به خانه همسایه داشته باشد.
🔸 در خانه را باز کرد و دوان دوان به کوچه رفت، سربازهای حاکم بدجنس مثل همیشه درِ خانه همسایه ایستاده بودند. یکی از آنها با دیدن میثم گفت: باز که تو آمدی، زود بیا برو توپت را بردار تا دوباره دردسر درست نکردی، حوصله ی گریه هایت را ندارم.
🔸میثم با شوق وارد خانه شد، پرتاب کردن توپ بهانه ی هر روز میثم بود تا سری به این خانه بزند و امام هادی(ع) را ببیند. گوشه حیاط می ایستاد لبخندی به امام میزد و توپش را برمیداشت و میرفت.
🔸وقتی میثم به خانه برگشت برادرش سعید دوباره آهی کشید و گفت: خوش به حالت میثم که هنوز خیلی کوچکی و گاهی به بهانه ی این توپ میتوانی امام را ببینی، امام در نزدیکی ماست اما ما اجازه دیدن امام را نداریم.
🔸میثم گاهی با برادرش سعید به نخلستان می رفت. میثم در نخلستان بین نخلها می دوید و بازی می کرد. سعید هم مرتب میگفت: مثلا تو آمدی کمک حال من باشی، بازی بس است، بیا کمک میثم.
🔸یک روز میثم در حال دویدن بین نخل های بلند بود که چشمش به شاخه گل زیبایی افتاد. در گرمای سوزان نخلستان های سامرا دیدن آن گل زیبا برای میثم عجیب بود. با دیدن گل به یاد امام افتاد، گل را چید و سمت سعید دوید،
➖سعید برادر می شود همین الان به خانه برگردیم؟
سعید گفت : چه می گویی میثم ما تازه آمدیم هنوز کار دارم.
➖ببین چه گل زیبا و خوشبویی پیدا کردم دوست دارم آن را به امام هدیه بدهم. آن بدجنس ها که نمیگذارند امام از خانه اش خارج شود، بیا بیا برویم دلم میخواهد این گل را به امام بدهم.
🔸سعید تا اسم امام را شنید از بالای نخل پایین آمد و گفت: برویم، فقط به خاطر امام.
🔸میثم لبخندی زد و گفت: حالا به چه بهانه ای وارد خانه امام شوم، گل را چگونه با خود ببرم!!
🔸 به خانه که رسیدند سریع توپ پارچه ای اش را برداشت و به پشت بام رفت، روی پشت بام با توپش بازی می کرد و بلند بلند می خندید تا نگهبانها را متوجه بازی و حضور خود کند، بعد یکدفعه توپ را در خانه همسایه انداخت، گل را زیر لباسش قایم کرد و به کوچه دوید، باز هم مثل همیشه با التماس و گریه نگهبانها را راضی کرد که دنبال توپش آمده، وارد خانه شد. امام و یک نفر دیگر در حیاط نشسته بودند.
🔸میثم جلو رفت سلام کرد و گل را به امام داد، امام جواب سلام میثم را با لبخند همیشگی داد، گل را بویید و بر چشم خود گذاشت و صلوات فرستاد. سپس امام به دوست خود گفت: « هرکس شاخه ی گلی را بو کند و روی چشم خود قرار دهد و صلوات بفرستد خداوند به او پاداش خیلی زیادی می دهد و بدی ها را از او دور میکند.»
🔸میثم با خوشحالی به خانه برگشت تا آنچه را از امام شنیده بود به بقیه هم بگوید.
پ.ن.:
ابوهاشم جعفرى حكايت میكند: روزى در محضر شريف امام هادى عليه السلام شرفياب شدم، كودكى وارد شد و شاخه گلى را تقديم آن حضرت كرد.امام عليه السلام آن شاخه گل را گرفت و بوئيد و بر چشم خود نهاد و بوسيد؛ و سپس آن را به من اهداء نمود و اظهار داشت :هر كه شاخه گلى را ببويد و بر چشم خويش بگذارد و ببوسد و سپس صلوات بر محمّد و آلش فرستد، خداوند متعال حسنات بى شمارى را در نامه اعمالش ثبت مى نمايد؛ و نيز بسيارى از خطاها و لغزش هايش را مورد عفو قرار مى دهد.( کافی، جلد ۶، صفحه ۵۲۵)
#قصه_عطر_گل_صلوات
#شهادت_امام_هادی #امام_هادی
✅ نشر فقط با نام و لینک کانال مادرانه های مشترک👈
@madaranehayemoshtarak
📚همراهان گرامی کانال مادرانه های مشترک، برای دسترسی بهتر به قصه های کانال می توانید هشتک های زیر👇👇👇 را جستجو کنید.
8⃣ #فهرست_قصه_ها
۱) #قصه_ی_مزرعه_ی_کشاورز_مهربون
(در اهمیت ورزش کردن)
۲) #قصه_ی_مدرسه_ی_جنگل_سرسبز
(در اهمیت همراهی، همدلی و کارگروهی)
۳) #قصه_سعید_کوچولو
(رفع عادت آب خوردن وسط غذا)
۴) #قصه_علی_در_مهمانی_خدا
(ماه رمضان)
۵) #قصه_عروسکی_به_نام_گلی_خانم
(رفع عادت غلط بیان داشته ها به دیگران)
۶) #قصه_ی_آقا_جواد
(در مورد صفت بخشندگی)
۷) #قصه_صابر
(در مورد صفت صبر)
۸) #قصه_نرگس
(رابطه دوستانه و محبت بین فرزندان)
۹) #قصه_سهند_و_خرس_کوهستان
(استفاده از گفتگو و درک احساس به جای عصبانیت و دعوا)
۱۰) #قصه_صادق
(در مورد صفت راستگویی)
۱۱) #قصه_جشن_رشد_صورتی
(در مورد جداسازی اتاق خواب کودکان)
۱۲) #قصه_سارا_و_سینا #بیا_فکر_کنیم
( در مورد تفکر خلاق و مهارت حل مسئله)
۱۳) #قصه_حلزون_تلاشگر
( در مورد امید داشتن و روحیه ی تلاشگری)
۱۴) #قصه_چموشا_اسب_سرکش
(امام حسن عسکری(ع))
۱۵) #قصه_قاسم ( ۸ قسمت، سردار سلیمانی )
۱۶) #قصه_رحیم ( مهربانی و بخشندگی)
۱۷) #قصه_عید_مبعث
۱۸) #قصه_باد_بهاری
۱۹) #قصه_های_حضرت_علی ( پنج قسمت)
۲۰) #قصه_پرستوی_مهربان ( مهربانی و کمک به دیگران)
۲۱) #قصه_عطر_گل_صلوات ( داستان تخیلی بر اساس روایتی از امام هادی (ع))
۲۲) #قصه_بهشتی_که_شتر_بر_زمین_نشست (داستان تخیلی هجرت پیامبر(ص))
۲۳) #قصه_تمشکهای_وحشیِ_مسیر_آبشار
👌 انتشار و کپی از مطالب،قصه ها و ایده های کانال، فقط با ذکر منبع و ارسال لینک کانال مجاز است. 🙏🙏
🌺لینک کانال مادرانه های مشترک👈
@madaranehayemoshtarak
📚همراهان گرامی کانال مادرانه های مشترک، برای دسترسی بهتر به قصه های کانال می توانید هشتک های زیر👇👇👇 را جستجو کنید.
8⃣ #فهرست_قصه_ها
۱) #قصه_ی_مزرعه_ی_کشاورز_مهربون
(در اهمیت ورزش کردن)
۲) #قصه_ی_مدرسه_ی_جنگل_سرسبز
(در اهمیت همراهی، همدلی و کارگروهی)
۳) #قصه_سعید_کوچولو
(رفع عادت آب خوردن وسط غذا)
۴) #قصه_علی_در_مهمانی_خدا
(ماه رمضان)
۵) #قصه_عروسکی_به_نام_گلی_خانم
(رفع عادت غلط بیان داشته ها به دیگران)
۶) #قصه_ی_آقا_جواد
(در مورد صفت بخشندگی)
۷) #قصه_صابر
(در مورد صفت صبر)
۸) #قصه_نرگس
(رابطه دوستانه و محبت بین فرزندان)
۹) #قصه_سهند_و_خرس_کوهستان
(استفاده از گفتگو و درک احساس به جای عصبانیت و دعوا)
۱۰) #قصه_صادق
(در مورد صفت راستگویی)
۱۱) #قصه_جشن_رشد_صورتی
(در مورد جداسازی اتاق خواب کودکان)
۱۲) #قصه_سارا_و_سینا #بیا_فکر_کنیم
( در مورد تفکر خلاق و مهارت حل مسئله)
۱۳) #قصه_حلزون_تلاشگر
( در مورد امید داشتن و روحیه ی تلاشگری)
۱۴) #قصه_چموشا_اسب_سرکش
(امام حسن عسکری(ع))
۱۵) #قصه_قاسم ( ۸ قسمت، سردار سلیمانی )
۱۶) #قصه_رحیم ( مهربانی و بخشندگی)
۱۷) #قصه_عید_مبعث
۱۸) #قصه_باد_بهاری
۱۹) #قصه_های_حضرت_علی ( پنج قسمت)
۲۰) #قصه_پرستوی_مهربان ( مهربانی و کمک به دیگران)
۲۱) #قصه_عطر_گل_صلوات ( داستان تخیلی بر اساس روایتی از امام هادی (ع))
۲۲) #قصه_بهشتی_که_شتر_بر_زمین_نشست (داستان تخیلی هجرت پیامبر(ص))
۲۳) #قصه_تمشکهای_وحشیِ_مسیر_آبشار
۲۴)#قصه_ی_بهترین_کیمیا
۲۵) #قصه_ی_طلب_مرد_یهودی
( حضرت محمد(ص))
#تأثیر_قصه #الگوی_مناسب
👌 انتشار و کپی از مطالب،قصه ها و ایده های کانال، فقط با ذکر منبع و ارسال لینک کانال مجاز است. 🙏🙏
🌺لینک کانال مادرانه های مشترک👈
@madaranehayemoshtarak
به نام خدا
قصه عطر گلِ صلوات
( داستانی تخیلی بر اساس روایت از امام هادی (ع))
🔸 میثم توی حیاط با توپ پارچه ای اش که مادر با لباسهای کهنه و قدیمی برایش درست کرده بود بازی می کرد. باز هم توپ را به خانه ی همسایه شوت کرد تا بهانه ای برای رفتن به خانه همسایه داشته باشد.
🔸 در خانه را باز کرد و دوان دوان به کوچه رفت، سربازهای حاکم بدجنس مثل همیشه درِ خانه همسایه ایستاده بودند. یکی از آنها با دیدن میثم گفت: باز که تو آمدی، زود بیا برو توپت را بردار تا دوباره دردسر درست نکردی، حوصله ی گریه هایت را ندارم.
🔸میثم با شوق وارد خانه شد، پرتاب کردن توپ بهانه ی هر روز میثم بود تا سری به این خانه بزند و امام هادی(ع) را ببیند. گوشه حیاط می ایستاد لبخندی به امام میزد و توپش را برمیداشت و میرفت.
🔸وقتی میثم به خانه برگشت برادرش سعید دوباره آهی کشید و گفت: خوش به حالت میثم که هنوز خیلی کوچکی و گاهی به بهانه ی این توپ میتوانی امام را ببینی، امام در نزدیکی ماست اما ما اجازه دیدن امام را نداریم.
🔸میثم گاهی با برادرش سعید به نخلستان می رفت. میثم در نخلستان بین نخلها می دوید و بازی می کرد. سعید هم مرتب میگفت: مثلا تو آمدی کمک حال من باشی، بازی بس است، بیا کمک میثم.
🔸یک روز میثم در حال دویدن بین نخل های بلند بود که چشمش به شاخه گل زیبایی افتاد. در گرمای سوزان نخلستان های سامرا دیدن آن گل زیبا برای میثم عجیب بود. با دیدن گل به یاد امام افتاد، گل را چید و سمت سعید دوید،
➖سعید برادر می شود همین الان به خانه برگردیم؟
سعید گفت : چه می گویی میثم ما تازه آمدیم هنوز کار دارم.
➖ببین چه گل زیبا و خوشبویی پیدا کردم دوست دارم آن را به امام هدیه بدهم. آن بدجنس ها که نمیگذارند امام از خانه اش خارج شود، بیا بیا برویم دلم میخواهد این گل را به امام بدهم.
🔸سعید تا اسم امام را شنید از بالای نخل پایین آمد و گفت: برویم، فقط به خاطر امام.
🔸میثم لبخندی زد و گفت: حالا به چه بهانه ای وارد خانه امام شوم، گل را چگونه با خود ببرم!!
🔸 به خانه که رسیدند سریع توپ پارچه ای اش را برداشت و به پشت بام رفت، روی پشت بام با توپش بازی می کرد و بلند بلند می خندید تا نگهبانها را متوجه بازی و حضور خود کند، بعد یکدفعه توپ را در خانه همسایه انداخت، گل را زیر لباسش قایم کرد و به کوچه دوید، باز هم مثل همیشه با التماس و گریه نگهبانها را راضی کرد که دنبال توپش آمده، وارد خانه شد. امام و یک نفر دیگر در حیاط نشسته بودند.
🔸میثم جلو رفت سلام کرد و گل را به امام داد، امام جواب سلام میثم را با لبخند همیشگی داد، گل را بویید و بر چشم خود گذاشت و صلوات فرستاد. سپس امام به دوست خود گفت: « هرکس شاخه ی گلی را بو کند و روی چشم خود قرار دهد و صلوات بفرستد خداوند به او پاداش خیلی زیادی می دهد و بدی ها را از او دور میکند.»
🔸میثم با خوشحالی به خانه برگشت تا آنچه را از امام شنیده بود به بقیه هم بگوید.
پ.ن.:
ابوهاشم جعفرى حكايت میكند: روزى در محضر شريف امام هادى عليه السلام شرفياب شدم، كودكى وارد شد و شاخه گلى را تقديم آن حضرت كرد.امام عليه السلام آن شاخه گل را گرفت و بوئيد و بر چشم خود نهاد و بوسيد؛ و سپس آن را به من اهداء نمود و اظهار داشت :هر كه شاخه گلى را ببويد و بر چشم خويش بگذارد و ببوسد و سپس صلوات بر محمّد و آلش فرستد، خداوند متعال حسنات بى شمارى را در نامه اعمالش ثبت مى نمايد؛ و نيز بسيارى از خطاها و لغزش هايش را مورد عفو قرار مى دهد.( کافی، جلد ۶، صفحه ۵۲۵)
#قصه_عطر_گل_صلوات
#میلاد_امام_هادی #امام_هادی
✅ نشر فقط با نام و لینک کانال مادرانه های مشترک👈
@madaranehayemoshtarak
به نام خدا
قصه عطر گلِ صلوات
( داستانی تخیلی بر اساس روایت از امام هادی (ع))
🔸 میثم توی حیاط با توپ پارچه ای اش که مادر با لباسهای کهنه و قدیمی برایش درست کرده بود بازی می کرد. باز هم توپ را به خانه ی همسایه شوت کرد تا بهانه ای برای رفتن به خانه همسایه داشته باشد.
🔸 در خانه را باز کرد و دوان دوان به کوچه رفت، سربازهای حاکم بدجنس مثل همیشه درِ خانه همسایه ایستاده بودند. یکی از آنها با دیدن میثم گفت: باز که تو آمدی، زود بیا برو توپت را بردار تا دوباره دردسر درست نکردی، حوصله ی گریه هایت را ندارم.
🔸میثم با شوق وارد خانه شد، پرتاب کردن توپ بهانه ی هر روز میثم بود تا سری به این خانه بزند و امام هادی(ع) را ببیند. گوشه حیاط می ایستاد لبخندی به امام میزد و توپش را برمیداشت و میرفت.
🔸وقتی میثم به خانه برگشت برادرش سعید دوباره آهی کشید و گفت: خوش به حالت میثم که هنوز خیلی کوچکی و گاهی به بهانه ی این توپ میتوانی امام را ببینی، امام در نزدیکی ماست اما ما اجازه دیدن امام را نداریم.
🔸میثم گاهی با برادرش سعید به نخلستان می رفت. میثم در نخلستان بین نخلها می دوید و بازی می کرد. سعید هم مرتب میگفت: مثلا تو آمدی کمک حال من باشی، بازی بس است، بیا کمک میثم.
🔸یک روز میثم در حال دویدن بین نخل های بلند بود که چشمش به شاخه گل زیبایی افتاد. در گرمای سوزان نخلستان های سامرا دیدن آن گل زیبا برای میثم عجیب بود. با دیدن گل به یاد امام افتاد، گل را چید و سمت سعید دوید،
➖سعید برادر می شود همین الان به خانه برگردیم؟
سعید گفت : چه می گویی میثم ما تازه آمدیم هنوز کار دارم.
➖ببین چه گل زیبا و خوشبویی پیدا کردم دوست دارم آن را به امام هدیه بدهم. آن بدجنس ها که نمیگذارند امام از خانه اش خارج شود، بیا بیا برویم دلم میخواهد این گل را به امام بدهم.
🔸سعید تا اسم امام را شنید از بالای نخل پایین آمد و گفت: برویم، فقط به خاطر امام.
🔸میثم لبخندی زد و گفت: حالا به چه بهانه ای وارد خانه امام شوم، گل را چگونه با خود ببرم!!
🔸 به خانه که رسیدند سریع توپ پارچه ای اش را برداشت و به پشت بام رفت، روی پشت بام با توپش بازی می کرد و بلند بلند می خندید تا نگهبانها را متوجه بازی و حضور خود کند، بعد یکدفعه توپ را در خانه همسایه انداخت، گل را زیر لباسش قایم کرد و به کوچه دوید، باز هم مثل همیشه با التماس و گریه نگهبانها را راضی کرد که دنبال توپش آمده، وارد خانه شد. امام و یک نفر دیگر در حیاط نشسته بودند.
🔸میثم جلو رفت سلام کرد و گل را به امام داد، امام جواب سلام میثم را با لبخند همیشگی داد، گل را بویید و بر چشم خود گذاشت و صلوات فرستاد. سپس امام به دوست خود گفت: « هرکس شاخه ی گلی را بو کند و روی چشم خود قرار دهد و صلوات بفرستد خداوند به او پاداش خیلی زیادی می دهد و بدی ها را از او دور میکند.»
🔸میثم با خوشحالی به خانه برگشت تا آنچه را از امام شنیده بود به بقیه هم بگوید.
پ.ن.:
ابوهاشم جعفرى حكايت میكند: روزى در محضر شريف امام هادى عليه السلام شرفياب شدم، كودكى وارد شد و شاخه گلى را تقديم آن حضرت كرد.امام عليه السلام آن شاخه گل را گرفت و بوئيد و بر چشم خود نهاد و بوسيد؛ و سپس آن را به من اهداء نمود و اظهار داشت :هر كه شاخه گلى را ببويد و بر چشم خويش بگذارد و ببوسد و سپس صلوات بر محمّد و آلش فرستد، خداوند متعال حسنات بى شمارى را در نامه اعمالش ثبت مى نمايد؛ و نيز بسيارى از خطاها و لغزش هايش را مورد عفو قرار مى دهد.( کافی، جلد ۶، صفحه ۵۲۵)
#قصه_عطر_گل_صلوات
#میلاد_امام_هادی #امام_هادی
✅ نشر فقط با نام و لینک کانال مادرانه های مشترک👈
@madaranehayemoshtarak