به نام خدا
#قصه_های_حضرت_علی (ع)
قسمت دوم، باورش کن
🕊علی(ع) و یار باوفایش عمار در مسجد کوفه بودند. آن روز و آن ساعت، هیچ کسی جز علی(ع) و عمار در مسجد نبود. هیچ صدایی هم که شنیده نمی شد، جز صدای بال بال زدن و بق بقو گفتن دو کبوتر روی تیر چوبی سقف مسجد. بق بق بق بقو بق بق بقو بقو ...
🕊 اما آن بالا چه خبر بود؟
مامان کبوتر بالهایش را به سرعت تکان میداد به بابا کبوتر می گفت: تو راست نمی گویی، بابا کبوتر گفت: به خدا قسم راست می گویم
مامان کبوتر میخواست بگوید نه تو دروغ میگویی که علی (ع) گفت: باورش کن باورش کن، راست می گوید.
🕊 عمار باتعجب نگاهی به اطراف و پشت سرش انداخت اما هیچ کس را ندید، شاید افراد دیگری وارد مسجد شدند! کمی مکث کرد خجالت می کشید از علی(ع) سؤالی بپرسد. امام با چه کسی حرف زد!! به چه کسی گفت باور کن راست می گوید!!! به غیر آنها که کسی در مسجد نبود!!!
🕊 امام که متوجه تعجب عمار شد، گفت: عمار جان، فکر کنم میخواهی بپرسی با چه کسی حرف زدم؟
🕊 عمار همانطورکه با شرم سرش را پایین انداخته بود، گفت پدر و مادرم به فدایت،بله.
امام گفت:بالای سرت را نگاه کن عمار
عمار بالا را نگاه کرد، تنها موجوداتی که دیده می شدند همان دو کبوتر بودند که بر روی تیر چوبی سقف مسجد کوفه نشسته بودند و پر و بال می زدند و بق بقو می کردند.
امام گفت: این دو کبوتر با هم حرف می زنند، اما کبوتر ماده حرف کبوتر نر را باور نمی کند، کبوتر ماده می خواست بگوید که دروغ می گویی، که من به او گفتم باور کن راست می گوید.
🕊 عمار گفت: علی جان، من تا به حال جز حضرت سلیمان کسی را نمیشناختم که بتواند با پرندگان حرف بزند، شنیده بودم که خداوند توانایی حرف زدن با پرندگان را تنها به سلیمان داده است. علی (ع) گفت: عمار ما اهل بیت مانند سلیمان با زبان پرندگان آشنا هستیم، نه تنها پرندگان بلکه با زبان تمام حیوانات و زمین و دریا نیز آشنا هستیم.
منبع: ترجمه کتاب مدینه المعاجز، علامه هاشم بن سلیمان بحرانی
#قصه_های_حضرت_علی (ع)
👌 انتشار و کپی از مطالب،قصه ها و ایده های کانال، فقط با ذکر منبع و ارسال لینک کانال مجاز است. 🙏🙏
🌺 لینک کانال مادرانه های مشترک👈
https://eitaa.com/madaranehayemoshtarak
به نام خدا
#قصه_های_حضرت_علی (ع)
قصه سوم ، شمع مردم
🕯شمع کوچکی روی میز در حال سوختن بود، در آن نور اندک علی(ع) مشغول محاسبه بیت المال بود، همان نوشتن حساب و کتاب پولهای مردم، پولهایی که متعلق به همه مسلمانان بود.
🕯 طلحه و زبیر از راه رسیدند، روبروی علی نشستند و بی معطلی حرفهایشان را شروع کردند: علی ما خویشاوند تو هستیم، ما از بهترین یاران پیامبر بودیم، ما کاری کردیم که تو خلیفه مسلمانان بشوی، حالا تو به اندازه بقیه از بیت المال به ما سهم میدهی؟ به ما هیچ پست و مقامی ندادی؟
🕯 حرفهای طلحه و زبیر که شروع شد، علی(ع) سریع همان یک شمع کم نور را هم خاموش کرد، طلحه و زبیر گفتند: چرا شمع را خاموش کردی علی، همه جا تاریک است. ما آمده ایم با تو حرف بزنیم.
🕯 علی گفت: این شمع از پول بیت المال تهیه شده و تا الان که میسوخت برای کار مردم بود ولی حالا دیگر حرفهای من و شما مربوط به مردم و مسلمانان نیست، حرفهای شخصی است. نیازی به دیدن نیست، شما زبان دارید حرف بزنید، من هم گوش دارم حرف شما را می شنوم. حالا بگویید چه می خواهید؟
🕯 طلحه و زبیر دیدند علی که حاضر نیست یک شمع از بیت المال بسوزد حالا چطور حاضر خواهد شد سهم بیشتری از بیت المال به آنها بدهد، حرفهایشان را ادامه ندادند، خداحافظی کردند و با ناراحتی و عصبانیت رفتند.
🕯 مدتی بعد دوباره نزد علی آمدند و شروع کردن به گفتن: ما خویشاوندیم، ما در فلان جنگ چه کردیم، ما یار پیامبر بودیم و همان حرفهای تکراری قبلی، علی در سکوت کامل حرفهایشان را شنید. اتفاقا آن روز علی(ع) روی پشت بام خانه ای نشسته بود که مشرف بر حیاط یک تجارت خانه بود. علی (ع) گفت: یک نردبان بیاورید، اینجا بگذارید بروید پایین در حیاط تجارت خانه، امروز اجناس و کالاهای با ارزش و گرانی اینجا آورده اند. همه اجناس را بدزدید، قسمتی از آنها برای من بقیه هم برای شما
🕯 طلحه و زبیر متعجب و عصبانی گفتند: علی تو می فهمی چه می گویی؟ ما برویم دزدی؟ ما که از بهترین یاران پیامبر هستیم!!
🕯علی گفت: چه فرقی دارد؟ چطور شما از من می خواهید دزدی کنم و قسمتی از بیت المال و پول مردم را به شما بدهم! ایرادی ندارد؟ خوب من هم از شما خواستم دزدی کنید و قسمتی از آن را به من بدهید!
اگر من به شما از بیت المال پول بیشتری بدهم دزدی است و اگر شما هم از دیوار تجارت خانه پایین بروید و اجناس را بردارید دزدی است و فرقی نمی کند.
🕯 طلحه و زبیر خشمگین و عصبانی از آنجا خارج شدند، دیگر فهمیده بودند که علی به هیچ وجه حاضر نمی شود حتی یک سکه بیشتر از بین المال به آنها بدهد،
به سمت مکه حرکت کردند تا لشکری فراهم کنند و با علی بجنگند.
منبع: تربیت فرزند از نظر اسلام، آیت الله حسین مظاهری
#قصه_های_حضرت_علی (ع)
👌 انتشار و کپی از مطالب،قصه ها و ایده های کانال، فقط با ذکر منبع و ارسال لینک کانال مجاز است. 🙏🙏
🌺 لینک کانال مادرانه های مشترک👈
https://eitaa.com/madaranehayemoshtarak
به نام خدا
#قصه_های_حضرت_علی (ع) ( هفت سال به بالا)
قصه چهارم ، گنج پنهان
🔶 عمار گرسنه بود، چهارمین روز بود که روزه بود ولی سه روز قبل را بدون سحری و افطاری سر کرده بود، هیچ پولی نداشت تا غذایی بخرد، از شدت گرسنگی نزد علی (ع) آمد. گفت: علی جان، روز چهارمی هست که روزه هستم. در این چند روز هیچ غذایی نداشتم تا بخورم و سیر شوم.
🔶 امام علی(ع) بلند شد و به راه افتاد، گفت : عمار با من بیا. امام به طرف بیابانی بی آب و علف حرکت کردند و عمار هم بی هیچ سوالی، پشت سر امام حرکت می کرد. ناگهان امام در نقطه ای ایستادند و شروع به کندن زمین کردند. خاکها را بیرون ریختند، تا به کیسه ای پارچه ای رسیدند، کیسه ی پارچه ای پر بود از سکه های درهم.
🔶عمار با خودش فکر میکرد که حتما امام قبلا خودشان این گنج را اینجا مخفی کرده اند. امام از سکه ها تنها دو درهم برداشتند. یک درهم را به عمار دادند و یک درهم نیز برای خودشان.
🔶 عمار گفت: ای مولای من، ای امیرالمومنین، علی جانم، چرا همه این درهم را برنمی دارید؟ با این درهم ها شما ثروتمند می شوید و می توانید زندگی خیلی خوبی داشته باشید!
🔶 امام به عمار گفت: همین یک درهم برای امروز ما کافیست، کیسه پر از درهم را در چاله گذاشتند روی آن را پوشاندند و از آنجا دور شدند.
🔶چند روز بعد عمار دوباره نزد امام رفتند، امام تا عمار را دیدند، گفتند: عمار تو دوباره به آن بیابان رفتی و خواستی از آن سکه ها چیزی برداری
🔶عمار متعجب گفت: بله من آنجا رفتم و خواستم از گنج چیزی بردارم ولی هرچه گشتم اثری از گنج پیدا نکردم.
🔶 امام به عمار گفتند: عمار علم نزد خداست، خداوند بزرگ میداند ما هیچ تمایلی به پول و مال دنیا نداریم پس گنج را به من نشان داد ولی می دانست که تو به پول و مال علاقه داری پس گنج را از تو پنهان کرد.
منبع: ترجمه کتاب مدینه المعاجز، علامه هاشم بن سلیمان بحرانی
#قصه_های_حضرت_علی (ع)
👌 انتشار و کپی از مطالب،قصه ها و ایده های کانال، فقط با ذکر منبع و ارسال لینک کانال مجاز است. 🙏🙏
🌺 لینک کانال مادرانه های مشترک👈
https://eitaa.com/madaranehayemoshtarak
به نام خدا
#قصه_های_حضرت_علی (ع) (پنج سال به بالا)
قصه پنجم ، اُحُد ⛰و نسیم🌬
🔶 نسیم از روی کوه عبور می کرد. همان کوهی که خیلی دوستش داشت، احد. هربار به این کوه می رسید صدایی را می شنید: شمشیری جنگنده جز ذوالفقار علی نیست و جوانمردی غیر از علی وجود ندارد.
🔶 نسیم دیگر طاقت نداشت، میخواست بداند این صدا چیست!
این بار بالاخره احد پیر را صدا کرد، همان کوه کهنسال را.
➖ احد احد بیدار شو.
🔶 گوشهای احد درست نمی شنید. آخر او خیلی پیر است، نسیم با سرعت دور احد میچرخید و هو هو هو می کرد.
➖احد احد بیدار شو دیگر، چقدر میخوابی!!! تکان که نمیخوری حداقل انقدر نخواب! ببین چقدر چاق شدی! بلند شو بلند شو مثل من باش که لحظه ای آرام نمی گیرم.
🔶 احد گفت: چی شده نسیم، چقدر سر و صدا میکنی، نمیدانی من چقدر پیر و کهنسالم. گوش هایم درست نمی شنود ،بلندتر بگو ببینم چه می خواهی.
🔶 نسیم گفت: هر بار که از تو گذر می کنم صدایی می شنوم،نمیدانم کیست!
صدا می گوید: شمشیری جنگنده جز ذوالفقار علی و جوانمردی غیر از علی وجود ندارد.
🔶 هنوز جمله نسیم تمام نشده بود که قطرات اشک از احد سرازیر شد، گفت: می دانم می دانم، از روزی که فرشته ای به نام رضوان این جمله را اینجا گفت، صدایش در من پیچید و هر کس از اینجا رد شود این صدا را می شنود. می دانی نسیم روز سختی بود. جنگ سختی بود، کاش من را ترک نکرده بودند. و بعد دوباره اشک هایش شدت گرفت.
🔶 نسیم گفت: احد پیر چه می گویی؟ من که چیزی از حرفهایت نفهمیدم! داستانش را برایم میگویی؟
🔶 احد پیر کمی مکث کرد و گفت به شرط اینکه بنشینی و انقدر در گوش من هو هو هو نکنی که خیلی خسته ام.
🔶 نسیم یکدفعه آرام گرفت و نشست روی دامنه احد.
➖حالا بگو دیگر، ببین آرام نشستم.
➖ در جنگ بدر مشرکان از مسلمانان شکست سنگینی خوردند، چیزی نگذشت که مجددا آماده جنگ دیگری شدند تا انتقام بدر را از پیامبر و یارانش بگیرند.
احد آه بلندی کشید و ادامه داد: جنگ اینجا بود، همین جا، در کنار من، در کنار کوه احد، همان جنگ احد
🔶 پیامبر پنجاه نفر از یارانش را مأمور کرد فقط روی من بایستند و پایین نروند حتی اگر تمام سپاه مسلمانان کشته شوند، آخر ممکن بود دشمنان از پشت سر به آنها حمله کنند.
آن پنجاه نفر اینجا ایستادند و پایین را نگاه می کردند. جنگ سختی بود ولی باز هم مسلمانان پیروز شدند. آه که علی آن روز چه کرد. آن قدر شجاعانه جنگید که مشرکان هر آنچه از شمشیر و زره و کلاه وسایل داشتند رها کردند و پا به فرار گذاشتند. مسلمانان هم مشغول جمع کردن شمشیرها و وسایل دیگر شدند.
🔶این پنجاه نفر که روی من ایستاده بودند، گمان کردند جنگ تمام شده و تصمیم گرفتند به دوستانشان بپیوندند، فرمانده شان گفت پیامبر فرمودند در هیچ شرایطی این کوه را ترک نکنیم، آنها گفتند: این حرف را پیامبر زمانی گفت که نمی دانست مسلمانان پیروز می شوند ،حالا که جنگ تمام شده، دلیلی ندارد ما اینجا بمانیم. فرمانده آنها تک و تنها ماند و بقیه رفتند. ولی آه ه ه ه ه ه ه 😭
ادامه دارد ....
#قصه_های_حضرت_علی (ع)
👌 انتشار و کپی از مطالب،قصه ها و ایده های کانال، فقط با ذکر منبع و ارسال لینک کانال مجاز است. 🙏🙏
🌺 لینک کانال مادرانه های مشترک👈
https://eitaa.com/madaranehayemoshtarak
🔶 نسیم گفت: چی شد احد؟ چرا آه میکشی تو که گفتی مسلمانان پیروز شدند.
🔶 احد گفت: صبر داشته باش نسیم، صبر داشته باش.
➖ همین که آنها من را ترک کردند و پایین رفتند دشمنان از سمت دیگر بالا امدند واز پشت به لشکر پیامبر حمله ور شدند.
نسیم گفت: اوووووووووووووووو
🔶 احد گفت: مگر نگفتم جیغ نکش، گوشهایم درد می گیرد.
نسیم گفت: زودتر بگو زودتر بگو
🔶 احد ادامه داد: تعداد زیادی از دشمنان به سمت پیامبر حمله ور شدند، هدف انها فقط کشتن پیامبر بود، چند نفر از یاران پیامبر اطراف ایشان را گرفته بودند و با دشمنان می جنگیدند. خیلی از یاران پیامبر ترسیدند و فرار کردند. اما علی ...
تنها علی و چند نفر دیگر ماندند و جانانه جنگیدند.علی فقط جلوی پیامبر ایستاده بود و شمشیر میزد و دشمنان را از پیامبر دور می کرد.
🔶 پیامبر از شدت آسیبها و ناراحتی ها بیهوش شد، علی کنار ایشان رفت، پیامبر پرسید: علی جان عاقبت جنگ چه شد؟ علی گفت : خیلی ها فرار کردند
پیامبر گفت: علی تو چرا فرار نکردی؟
علی گفت: من بروم و رسول خدا را تنها بگذارم! به خدا قسم من نمی روم مگر اینکه کشته شوم.
🔶آن زمان بود که پیامبر به علی گفت: علی جانم صدا را میشنوی.صدایی در آسمان می پیچید:
شمشیری جنگنده جز ذوالفقار علی و جوانمردی جز علی وجود ندارد.
لافتی الا علی ، لا سیف الا ذوالفقار
🔶اینجا بود که علی از خوشحالی گریه می کرد و خدا را برای این نعمت شکر و سپاس گفت. می دانی این صدا را همه شنیدند نسیم. هرکسی که از میدان جنگ فرار نکرده بود صدای فرشته را شنید. هنوز هم می شنوند، سالهاست که این صدا در من، در کوه احد می پیچد. لافتی الا علی، لاسیف الا ذوالفقار
🔶 نسیم آرام نشسته بود. احد گفت: چی شد نسیم ؟، ساکت شدی؛ تو که لحظه ای آرام نمی نشستی.
🔶 نسیم گفت: خوش به حالت احد، چه چیزهایی را دیدی، می دانی از امروز من هم دور تو می پیچم و می وزم و می خوانم:
«شمشیری جنگنده جز ذوالفقار علی و جوانمردی جز علی وجود ندارد.»
منبع: ترجمه ارشاد شیخ مفید، جلد اول،باب دوم، فصل بیست و دوم.
#قصه_های_حضرت_علی (ع)
👌 انتشار و کپی از مطالب،قصه ها و ایده های کانال، فقط با ذکر منبع و ارسال لینک کانال مجاز است. 🙏🙏
🌺 لینک کانال مادرانه های مشترک👈
https://eitaa.com/madaranehayemoshtarak
به نام خدا
فعالیتهای روز بیستم ماه مبارک رمضان
1⃣ سوره/ آیه :سوره انسان آیه ۸
و داستان بخشش افطاری به مسکین و یتیم و اسیر را تعریف کردم.
2⃣ حدیث:
حضرت علی(ع): «هر كس خداوند ثروتى به او بخشيده، بايد به وسيله آن صله رحم كند، از ميهمانان به خوبى پذيرايى نمايد، و به فقرا و بدهكاران كمك كند»، نهج البلاغه
3⃣ کتاب/ قصه : #قصه_های_حضرت_علی از قصه های کانال
4⃣ شعر: شعر کودکانه در مورد حضرت علی(ع)
5⃣ فعالیت/کار: درست کردن افطاری با هم، شرکت در مراسم احیا
6⃣ شهید امروز: شهید محمدمهدی فریدونی
#ماه_مبارک_رمضان #رمضان_شهدایی
#شهدای_ماه_مبارک_رمضان #ماه_رمضان #ایده_ماه_رمضان #دکور_رمضانی
✅ نشر فقط با نام و لینک کانال مادرانه های مشترک👈
@madaranehayemoshtarak
📚همراهان گرامی کانال مادرانه های مشترک، برای دسترسی بهتر به قصه های کانال می توانید هشتک های زیر👇👇👇 را جستجو کنید.
8⃣ #فهرست_قصه_ها
۱) #قصه_ی_مزرعه_ی_کشاورز_مهربون
(در اهمیت ورزش کردن)
۲) #قصه_ی_مدرسه_ی_جنگل_سرسبز
(در اهمیت همراهی، همدلی و کارگروهی)
۳) #قصه_سعید_کوچولو
(رفع عادت آب خوردن وسط غذا)
۴) #قصه_علی_در_مهمانی_خدا
(ماه رمضان)
۵) #قصه_عروسکی_به_نام_گلی_خانم
(رفع عادت غلط بیان داشته ها به دیگران)
۶) #قصه_ی_آقا_جواد
(در مورد صفت بخشندگی)
۷) #قصه_صابر
(در مورد صفت صبر)
۸) #قصه_نرگس
(رابطه دوستانه و محبت بین فرزندان)
۹) #قصه_سهند_و_خرس_کوهستان
(استفاده از گفتگو و درک احساس به جای عصبانیت و دعوا)
۱۰) #قصه_صادق
(در مورد صفت راستگویی)
۱۱) #قصه_جشن_رشد_صورتی
(در مورد جداسازی اتاق خواب کودکان)
۱۲) #قصه_سارا_و_سینا #بیا_فکر_کنیم
( در مورد تفکر خلاق و مهارت حل مسئله)
۱۳) #قصه_حلزون_تلاشگر
( در مورد امید داشتن و روحیه ی تلاشگری)
۱۴) #قصه_چموشا_اسب_سرکش
(امام حسن عسکری(ع))
۱۵) #قصه_قاسم ( ۸ قسمت، سردار سلیمانی )
۱۶) #قصه_رحیم ( مهربانی و بخشندگی)
۱۷) #قصه_عید_مبعث
۱۸) #قصه_باد_بهاری
۱۹) #قصه_های_حضرت_علی ( پنج قسمت)
۲۰) #قصه_پرستوی_مهربان ( مهربانی و کمک به دیگران)
۲۱) #قصه_عطر_گل_صلوات ( داستان تخیلی بر اساس روایتی از امام هادی (ع))
۲۲) #قصه_بهشتی_که_شتر_بر_زمین_نشست (داستان تخیلی هجرت پیامبر(ص))
۲۳) #قصه_تمشکهای_وحشیِ_مسیر_آبشار
👌 انتشار و کپی از مطالب،قصه ها و ایده های کانال، فقط با ذکر منبع و ارسال لینک کانال مجاز است. 🙏🙏
🌺لینک کانال مادرانه های مشترک👈
@madaranehayemoshtarak
📚همراهان گرامی کانال مادرانه های مشترک، برای دسترسی بهتر به قصه های کانال می توانید هشتک های زیر👇👇👇 را جستجو کنید.
8⃣ #فهرست_قصه_ها
۱) #قصه_ی_مزرعه_ی_کشاورز_مهربون
(در اهمیت ورزش کردن)
۲) #قصه_ی_مدرسه_ی_جنگل_سرسبز
(در اهمیت همراهی، همدلی و کارگروهی)
۳) #قصه_سعید_کوچولو
(رفع عادت آب خوردن وسط غذا)
۴) #قصه_علی_در_مهمانی_خدا
(ماه رمضان)
۵) #قصه_عروسکی_به_نام_گلی_خانم
(رفع عادت غلط بیان داشته ها به دیگران)
۶) #قصه_ی_آقا_جواد
(در مورد صفت بخشندگی)
۷) #قصه_صابر
(در مورد صفت صبر)
۸) #قصه_نرگس
(رابطه دوستانه و محبت بین فرزندان)
۹) #قصه_سهند_و_خرس_کوهستان
(استفاده از گفتگو و درک احساس به جای عصبانیت و دعوا)
۱۰) #قصه_صادق
(در مورد صفت راستگویی)
۱۱) #قصه_جشن_رشد_صورتی
(در مورد جداسازی اتاق خواب کودکان)
۱۲) #قصه_سارا_و_سینا #بیا_فکر_کنیم
( در مورد تفکر خلاق و مهارت حل مسئله)
۱۳) #قصه_حلزون_تلاشگر
( در مورد امید داشتن و روحیه ی تلاشگری)
۱۴) #قصه_چموشا_اسب_سرکش
(امام حسن عسکری(ع))
۱۵) #قصه_قاسم ( ۸ قسمت، سردار سلیمانی )
۱۶) #قصه_رحیم ( مهربانی و بخشندگی)
۱۷) #قصه_عید_مبعث
۱۸) #قصه_باد_بهاری
۱۹) #قصه_های_حضرت_علی ( پنج قسمت)
۲۰) #قصه_پرستوی_مهربان ( مهربانی و کمک به دیگران)
۲۱) #قصه_عطر_گل_صلوات ( داستان تخیلی بر اساس روایتی از امام هادی (ع))
۲۲) #قصه_بهشتی_که_شتر_بر_زمین_نشست (داستان تخیلی هجرت پیامبر(ص))
۲۳) #قصه_تمشکهای_وحشیِ_مسیر_آبشار
۲۴)#قصه_ی_بهترین_کیمیا
۲۵) #قصه_ی_طلب_مرد_یهودی
( حضرت محمد(ص))
#تأثیر_قصه #الگوی_مناسب
👌 انتشار و کپی از مطالب،قصه ها و ایده های کانال، فقط با ذکر منبع و ارسال لینک کانال مجاز است. 🙏🙏
🌺لینک کانال مادرانه های مشترک👈
@madaranehayemoshtarak
به نام خدا
فعالیتهای روز نوزدهم ماه مبارک رمضان
1⃣ سوره/ آیه : سوره آل عمران آیه ۱۵۲ تا ۱۵۵
( در مورد علت شکست سپاه اسلام در جنگ احد)
2⃣ کتاب/ قصه : از #قصه_های_حضرت_علی، قصه ی «نسیم و اُحُد »
3⃣ شهید امروز: شهدای دانش آموز تپه ی شنام
موشک روز دوازدهم، موشک 🚀 پرتاب شد. 😉
#ماه_مبارک_رمضان #رمضان_شهدایی
#شهدای_ماه_مبارک_رمضان #ماه_رمضان #ایده_ماه_رمضان #دکور_رمضانی
✅ نشر فقط با نام و لینک کانال مادرانه های مشترک👈
@madaranehayemoshtarak
سی گل لاله 🌷 برای سی شهید، در سی روز ماه مبارک رمضان
از عکس شهدای مظلوم و غریب تحت پوشش بهزیستی هم که هفته گذشته به یادشان برنامه درختکاری داشتیم چند تایی داشتم و وصل کردیم. شهدایی که یک لحظه از ذهنم خارج نمی شوند.
گفتم که امسال چون چهارمین سالی هست که این مدل برنامه داریم برای ماه رمضان تقریبا بالای ۹۰ درصد برنامه ریزی را به خود بچه ها سپردم. و پیشنهاد پسرم برای شهدا، شهدای جنگهای اهل بیت (علیهما السلام ) بود.
روز اول هم وقتی بهش گفتم شهیدی از شهدای جنگ های اهل بیت میشناسی؟ اسم شهید عمار یاسر را آورد 🥲 ( البته از #قصه_های_حضرت_علی که در کانال هست، با جناب عمار آشنایی کمی دارند ، اما در مورد جناب یاسر و شهیده سمیه چیزی نمیدانستند)
با اسم جناب عمار یاسر مسیر فعالیتهامون مشخص شد.
مطمئن هستم که عنوان شهدای جنگهای اهل بیت اتفاقی بر زبان پسرم نیامده، حتما رزق و روزی هست که باید بتوانیم به بهترین نحو ممکن از آن بهره ببریم.
#ماه_مبارک_رمضان #رمضان_شهدایی #ماه_رمضان #ایده_ماه_رمضان #دکور_رمضانی
✅ نشر با نام و لینک کانال مادرانه های مشترک👈
@madaranehayemoshtarak