eitaa logo
قـرارگـاه شـهـدا 🇮🇷🇱🇧🇵🇸
1.2هزار دنبال‌کننده
45.2هزار عکس
20.1هزار ویدیو
438 فایل
•°| بسم رب الشهدا و الصدیقین |•° روزبه‌روز باید یاد شهدا و تکرار نام شهدا و نکته‌یابی و نکته‌سنجی زندگی شهدا در جامعه‌ی ما رواج پیدا کند. لینک ناشناسمون↯ https://harfeto.timefriend.net/17341777457867
مشاهده در ایتا
دانلود
🥀🕊💐🌹💐🕊🥀 یک روز برای ناهارِ مسئولین چلوکباب بردند، ولی غذای بقیّه ی بچه ها چیز دیگه ای بود. وقتی از جریان مطلع شد، پرخاش کنان به مسئولین تدارکات گفت : چرا برای ما چلوکباب آوردید و برای بچه ها نبردید؟ فوراً یا فکری برای اونا بکنین یا این غذا رو از جلوی من بردارید! بعد همـ لب به غذا نزد... شبیه رفتار کنیم 🕊 💐🕊
🌹🕊🥀🌴🥀🕊🌹 کارهای خانه تقسیم شده بود. یڪ روز خانم یڪ روز بچه ها یڪ روز هم خودش هر روز یکی ظرفها را می شست می گفت : زن وظیفه ای برای کارکردن ندارد؛ کار خانه هم زنانه و مردانه ندارد هرماه بخشی از حقوقش را اختصاص داده بود برای خانم. می گفت « مال شماست ،هرطور دوست دارید برای خودتان خرجش کنید؛ ولی ببخشید که کم استــ، همینقدر در توانم بود...» مرتبـــ گوشزد میکرد : « در جزو وظایف زن نیست! در ، اگر زن هم کارِخانه میکند و هم و تعلیم بچه ها را انجام می دهد از لطف فوق العاده اوست» آمده بودند درِ خانه که یک مقام سیاسی خارجی درخواست ملاقات با شما را کرده؛ گفته بود: « داده ام به فرزندم دیکته بگویم! جمعه های من متعلق به است !» نرفته بود!!! 📚منبع: کتاب صد دقیقه تا بهشت 🌹 🌹
20.99M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰 زندگی به سبک شهید ناصر پهلوان زاده 🔹️ شهیدی که در حسرت زیارت امام رضا (ع) به جبهه می‌رود؛ هرچه پدرش می‌گوید که صبر کن به زیارت برویم بعد به جبهه میروی ولی شهید می‌گوید که در جبهه به من بیشتر نیاز است؛ با حسرت زیارت به جبهه میرود بعد چند سال به پدر شهید زنگ میزنن میگن اشتباهی جنازه ی پسر شما به مشهد رفته برای تحویل به مشهد بروید. ─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─ ┄┅┅❅❁❅┅♥️ شهید ابراهیم هادی رفیق شهیدم ♥️
• 📝 می‌گفت: بچه‌کہ‌بودم پیرمردےدرکوچہ روےزمین‌سردخوابیده‌بود. ونمی‌توانستم‌کمکش‌ڪنم! آن‌شب‌رختخواب‌آزارم‌داد، ازفڪرپیرمردوروےزمین سردخوابیدم‌تاشریڪ رنجش‌باشم . . . سرمایہ‌بدنم‌نفوذڪردو مریض‌شدم‌اما روحم‌شفاپیداڪرد،چه مریضےلذت‌بخشے...! شهیددکترمصطفےچمران💌 •
.. Γ💌🍃•• 📝 🌷بسیاری از دوستان محمود اعتقاد دارند اگر او به درجات بالایی از معرفت و معنویت رسید، به دلیل راز و نیاز و بیداری در سحرها بود. اتاق کوچک پشت دفتر فرماندهی رازدار شب های محمود است. معمولا بیشتر ساعات شب را به مطالعه و نماز شب و تلاوت قرآن می گذراند. بعد از خواندن نماز شب تا اذان صبح بدون وقفه قرآن تلاوت می کرد. طوری شده بود که اعضای جوان تر سپاه، با قرائت او مأنوس شده بودند. بعضی از بچه های سپاه، قبل از اذان صبح به پشت دیوار اتاق محمود می رفتند و یواشکی به صدای تلاوت او گوش می کردند! واقعا لحن شیوا و نوای گرمی داشت. 📚به نقل از کتاب 🥀
💐🌴🌺🍀🌺🌴💐 وقتي به مي آمد ، من ديگر نداشتم كنم . بچه را مي كرد ، برايش درست مي كرد . را و مي كرد ، پا به پاي من مي نشست ، را ، مي كرد ، مي كرد و مي كرد . آن قدر به پاي مي ريخت كه هميشه به او مي گفتم : درسته كه كم مي آيي ؛ ولي من تا تو را كنم ، براي يك ماه ديگر دارم . نگاهم مي كرد و مي گفت : تو بيش تر از اين ها به گردن من داري . يك بار هم گفت : من زودتر از تمام مي شوم و گرنه ، بعد از جنگ به تو مي دادم تمام اين روزها را چه طور مي کردم . 🌺💐🌼
🥀🕊💐🌹💐🕊🥀 یک روز برای ناهارِ مسئولین چلوکباب بردند، ولی غذای بقیّه ی بچه ها چیز دیگه ای بود. وقتی از جریان مطلع شد، پرخاش کنان به مسئولین تدارکات گفت : چرا برای ما چلوکباب آوردید و برای بچه ها نبردید؟ فوراً یا فکری برای اونا بکنین یا این غذا رو از جلوی من بردارید! بعد همـ لب به غذا نزد... شبیه رفتار کنیم 🕊💐🕊
💐🌴🌺🍀🌺🌴💐 وقتي به خانه مي آمد ، من ديگر حق نداشتم كار كنم . بچه را عوض مي كرد ، شير برايش درست مي كرد . سفره را مي انداخت و جمع مي كرد ، پا به پاي من مي نشست ، لباس ها را مي شست ، پهن مي كرد ، خشك مي كرد و جمع مي كرد . آن قدر محبت به پاي زندگي مي ريخت كه هميشه به او مي گفتم : درسته كه كم مي آيي خانه ؛ ولي من تا محبت هاي تو را جمع كنم ، براي يك ماه ديگر وقت دارم . نگاهم مي كرد و مي گفت : تو بيش تر از اين ها به گردن من حق داري . يك بار هم گفت : من زودتر از جنگ تمام مي شوم و گرنه ، بعد از جنگ به تو نشان مي دادم تمام اين روزها را چه طور جبران مي کردم . 🌺 💐🌼