💠آثار نگاه محبت آمیز
✅مهمترین رفتار در برابر پدر و مادر تواضع و فروتنی است.
🔘بهتر است با خوشرویی و مهر به آنها نیکی و احسان کنیم.
🔹پیامبر صلیالله علیه و آله:«نگاه پر مهر و محبت فرزند نیکوکار به پدر و مادرش ثواب حج دارد.»
🔺از حضرت پرسیدند: «اگر فرزند روزی صد مرتبه به والدین نگاه کند، آیا آن ثواب افزایش مییابد؟»
فرمود: «بله، خداوند بزرگتر از آن است که شما فکر میکنید، چون برای آن قدرت مطلق، اعطای چنین ثوابهایی بسیار آسان است.»*
📚*بحارالانوار، ج ۷۱
#ایستگاه_فکر
#ارتباط_با_والدین
#به_قلم_نرگس
#عکسنوشته_حسنا
🆔 @tanha_rahe_narafte
✍کلاس زبان
🍃انگار چیزی مثل پُتک به سرش کوبیده شد. سرش را میان دو دستش گرفت. حرکات جلف و زننده سارا و مهسا سرش را به درد آورد.
🎋کلاس زبان تمام شد. همهمهای کلاس را فرا گرفت. دستانش را روی دسته صندلی گذاشت. پیشانیاش را روی آنها گذاشت.
🌸بیتوجه به "عارفه عارفه " گفتن سارا، چشمان مشکیاش را بست. دستی به روی شانهاش نشست و تکانش داد. صدای پُر از ناز و کرشمه سارا، حالش را بهم زد. هنوز سعید و محسن کلاس را ترک نکرده بودند و با پوزخند به حرکات سارا نگاه میکردند.
🍂چشم غُرهای به او رفت. سارا با چشمانی گشاد نگاهش کرد: «چته! چرا این شکلی نگاه میکنی؟! »
☘سعید و محسن کولههایشان را برداشتند. وقتی از کنار سارا رد شدند، سعید به او تنهای زد و محسن تیکهای پراند.
⚡️چین روی پیشانی عارفه بیشتر شد: «همینو میخواستی؟! چند تا چشم دریده دنبالت بیفتن! حواست هست اینجا کلاسه نه سالن مُد! »
🍃سارا قهقههای مستانه زد و با تمسخر گفت: « بروبابا! کی بود چند وقت پیش التماس میکرد منو تو جمع خودتون راه بدین. از لارج بودنتون خوشم میاد.»
🍁دستان عارفه یخ کرد. توی چشمان قهوهای سارا زُل زد و با صدای لرزانی گفت: «درسته. اما تو دیگه شورشو دراُوردی! »
💥صورت سفید سارا سرخ شد. با صدای خشنی که دیگر خبری از عشوهگری نداشت به عارفه خیره شد: «خوبی بهت نیومده. لیاقتت همون کلاغ سیاه و اُمل کلاس، زهراست. »
🔹مهسا شوکزده به دعوای سارا و عارفه نگاه کرد که دستش را کشید و به طرف در کلاس برد. در کلاس را محکم بهم کوبید.
🔘ضربان قلب عارفه تند زد. دلش شکست. قطره اشکی از گوشه چشمان دُرُشتش، به روی پَر شالش چکید. نگاه مهربان و نگران مادر جلوی چشمانش نشست. صدایی از درونش با او حرف زد: «عارفه تو لیاقتت بیش از ایناست. مادرت رو ببین! تو عاشق وقار و متانت مادرتی. تو از جنس اینا نیستی. »
🍃کتاب زبان را داخل کوله خاکستریاش گذاشت. فکر و خیال، کلاف سردرگمی شد که در سرش رژه میرفت.
🌾دستگیره در را به طرف پایین کشید. چشمش به تابلوی روی دیوار افتاد. تابلو همیشه آنجا بود. همیشه نگاه عارفه به آن میافتاد ولی این بار حال او شبیه همیشه نبود. لبهایش تکان خورد:
🌸حالِدل، باتوگفتنم، هوساست
خبـرِدل، شنفـتنـم، هـوساست
اےصبـا، امشبـم مـدد فـرما..
ڪہسحرگه، شکفتنم، هوساست
"حافظشیرازے"
#ارتباط_با_والدین
#داستانک
#به_قلم_افراگل
🆔 @tanha_rahe_narafte
#بسم_الله
#یک_حبه_نور
💡کلید امتحان
🔖فردا امتحان مهمی داشت، هر طور شده بود باید در آزمون قبول می شد.
خیلی برای این امتحان وقت گذاشته بود، چندین بار درس هایش را مرور کرده بود؛ ولی نگرانی تمام وجودش را فرا گرفته بود. نیاز به آرامش داشت. کلید آرامش را گم کرده بود.
📱گوشی تلفنش را برداشت شماره مریم دوستش را گرفت، کلی از استرس و هیجان امتحان فردایش گفت. می خواست هر طور شده خودش را آرام کند .گوشی را که قطع کرد هنوز ته دلش عجیب بی قرار بود.
📿چشمش به جانمازش روی طاقچه افتاد، وضو گرفت و سر سجاده اش دو رکعت نماز خواند و بعد دست هایش را برای خواندن دعا بالا برد تازه ته دلش قرص شد.
👀نگاهی به عمق درونت کن ببین فطرتت دستت را گرفته و به کجا میکشاند، چشمهایت را باز کن میبینی که دلت آرام شده است.
✨"أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ؛ بدانيد كه تنها با ياد خدا دلها آرام مىگيرد."
📖سورهرعد، آیه۲۸.
#تلنگر
#از_قرآن_بیاموزیم
#به_قلم_بهاردلها
#عکسنوشته_حسنا
🆔 @tanha_rahe_narafte
💫عید بندگی
🌱یاالله!
ای کسی که رحم میکنی،
بر کسی که بندگانت بر او رحم نمیکنند!
ای آنکه میپذیری، کسی را که
اهل شهرها او را نمیپذیرند!
ای کسی که نیازمندان آستانت را خوار نمیکنی!
ای آنکه اصرارکنندگان
درگاهت را ناامید نمیسازی.
⭐️ای آنکه هر کسی به تو تقرب جوید،
به وی نزدیک میشوی
و هر کس به تو پشت کند، بسوی خود میخوانی ...*
🌈اکنون در این عید بندگی حُسن عطا میطلبیم؛
رو به سوی رحمت فراگیرت میکنیم
تا همواره با ذکرت
در محضر نورانیت
بمانیم.
🎉عید سعید فطر مبارک باد.
*دعای ۴۶ صحیفه سجادیه
#مناسبتی_عیدفطر
#به_قلم_نرگس
#عکسنوشته_حسنا
🆔 @tanha_rahe_narafte
✨ دست به خیری
🍃زمستان قزوین بود و هوا سرد. سید علی اکبر صبح که می خواست برود مدرسه، لباس هایش را مرتب کرده، شال گردن دور گردن و کلاه سرش می گذاشتم که سرما نخورد.
🌸بعضی وقت ها که بر می گشت، یا شال نداشت یا کلاه. یک روز بدون شال که آمد، پرسیدم: « علی جان! شالت کو؟ » داده بود به یکی از همشاگردی های سرما خورده اش.
روزی دیگر هم کت تنش را داده بود به یکی از دوستانش تا زیر باران خیس نشود.
راوی: محبوبه سادات علوی قزوینی؛ مادر
📚 فرزند ابوتراب (ع)؛ برگ هایی از زندگی مرحوم سید علی اکبر ابوترابی،ص۱
#سیره_شهدا
#شهید_ابوترابی
#عکسنوشته_حسنا
🆔 @tanha_rahe_narafte
💞مشتاق دیدار
✋«السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا شَهْرَ اللَّهِ الْأَکْبَرَ
وَ یَا عِیدَ أَوْلِیَائِهِ الْأَعْظَمَ»؛ «سلام بر تو ای بزرگترین ماه خدا
و ای عید عاشقان حق.»*
⚡️آهسته، قدری آهستهتر
آمدنت چه با ذوق بود؛
اما رفتنت چه با شتاب است.
🌹هرگاه پای عشق
در میان باشد،
وداع دردناک است.
🌻به یاد تمام لحظات عاشقی
نجوا میکنیم، به امید دیدار، ماه مبارک رمضان.
📚*بحار الأنوار، ج ۹۵، ص ۱۷۲
#مناسبتی_وداع
#به_قلم_نرگس
#عکسنوشته_حسنا
🆔 @tanha_rahe_narafte
✍علاقه و عشق
🍃توقع چنین جشن مفصلی را نداشتم. خیلی از حبیب خوشم آمد؛ بیشتر، وقتی که فهمیدم برای شام سفارش داده از بیرون چلوکباب بیاورند. آن زمان کمتر کسی از این کارها می کرد. می خواست هر طور شده خودش را به همه و بیشتر به من اثبات کند.
☘از وقتی حرف ازدواج با من را با پدرم مطرح کرده بود، پدرم هر دفعه با یک بهانه ای سنگی جلوی پایش انداخته بود؛اما حبیب که من را عاشقانه دوست داشت تمام تلاشش را بهکار گرفته بود تا بتواند برای من حداقل امکانات زندگی راحت را فراهم کند.
🎋بعد از مطرح شدن آخرین خواسته پدرم که هر وقت توانستی خرج یک عروسی را بدهی آن وقت پا پیش بگذار؛ هشت ماه می گذشت که دیگر حبیب را ندیده بودم.
⚡️گاهی با خودم فکر می کردم از بس پدرم به او سخت گرفت او هم دیگر خسته شده است؛اما نگو او تمام این مدت شبانه روز کار می کرده تا بتواند به من برسد. پدر هم که دید حبیب چقدر روی خواسته اش برای ازدواج با من پافشاری می کند و خودش را به آب و آتش زده یک روز صدایم زد و گفت: «سمیه، اگر تنها یک نفر تو را خوشبخت کند فقط حبیب هست.
با کم و زیادش بساز، همیشه برایت مهم علاقه و عشقی باشد که بینتان جریان دارد. »
✨اکنون با آن که حبیب امتحانش را پس داده بود و پدرم دیگر به او سخت نمی گرفت؛ اما او با این جشن می خواست اثبات کند که مرد عمل هست و من بخاطر انتخابم به خود می بالیدم.
#همسرداری
#داستانک
#به_قلم_بهاردلها
🆔 @tanha_rahe_narafte
#بسم_الله
#یک_حبه_نور
🦎مارمولک با خاصیت
🥀هرچه فکر میکرد دلیلی برای زندگی کردن پیدا نمی کرد.
حتی پشه و مار و مارمولک خاصیتشان بیشتر از او بود. آنها به نظم اکوسیستم کمک میکردند.
معمولی بودن خود را دائما بهروی خود میآورد.
🏢با ناامیدی همیشگی به مدرسه رفت. زنگ اول در کلاس عربی درس را همانجا خواند و شروع کرد به توضیح نکتههایی از آن برای همشاگردیهایش.
🎶زنگ بعد قرآن خواند؛ بدون غلط و کاملا روان. ساعت آخر کلاس، همکلاسیاش به او پیشنهاد داد که در گروه درسیشان با آنها باشد.
به نمازخانه برگشت تا کتاب جامانده خود را بردارد: «کسی کتاب من را ندیده؟؟ »
مسؤل گروه سرود صدایش را شنید و به او پیشنهاد داد؛ اگر میخواهد عضو گروه سرود مدرسه شود.
💪قدرتِ فهمِ خوب، صدایِ خوب، ____خوب، ____خوب، هدیههای خدا به او بود. کافی بود پلاستیک آک بودنشان را پاره کند و از آنها استفاده کند. چشمهایش را نیز باید میشست😅
✨أفَحَسبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثًا...
پس آیا گمان می کنید که ما شما را بیهوده آفریده ایم...
📖سورهمؤمنون آیه۱۱۵
#تلنگر
#از_قرآن_بیاموزیم
#به_قلم_شفیره
#عکسنوشته_حسنا
🆔 @tanha_rahe_narafte
🦋لحظه زیبا
🌞صبحگاهان با طلوع خورشید
زیباترین لحظهی زندگی،
وقتی است که روزمان
با یادت آغاز شود.
✨«فَاذْكُرُوني أَذْكُرْكُم»ْ؛ «پس مرا یاد کنید، تا شما را یاد کنم.»*
🤲خدایا!
آوای دلنشین یادت را
بر قلبمان جاری و ساری کن.
🌹لحظههای زندگیتان پُر از عطر یاد الهی.
*سوره بقره، آیه ۱۵۲
#صبح_طلوع
#به_قلم_نرگس
#عکسنوشته_حسنا
🌸☘🌸☘
🆔 @tanha_rahe_narafte
✨ترویج فرهنگ کتاب خوانی
🍃می خواستیم برای مادر خیرات کنیم.
🌸محمد گفت: «به جای شام و ناهار و این طور چیزها، با پولش کتاب بخریم برای بچه های روستا. » می گفت: «این جوری مادر هم راضی تره.»
📚 یادگاران؛ جلد ۱۶؛ کتاب رهنمون، نویسنده: محمد رضا پور، خاطره شماره ۱۲
#سیره_شهدا
#شهید_رهنمون
#عکسنوشته_حسنا
🆔 @tanha_rahe_narafte
🔔 ورزش کنید
پدر و مادر عزیز🌹
👨👩👦👦شما الگوی فرزندانتان هستید. شما می توانید فرزندانتان را به انجام هر کاری تشویق کنید.
🏃♂چه کاری بهتر از ورزش؟ هم سلامت جسم شما و فرزندانتان را به همراه دارد، هم سلامت روان.
✨ورزش فقط برای سلامت بدن نیست. ورزش منظم به کاهش استرس، احساس اضطراب و علائم افسردگی کمک کرده و عزت نفس و خوشحالی را بالا میبرد.
🍃حتی مقدار کمی فعالیت جسمی هم میتواند تفاوت ایجاد کند. شما مجبور نیستید صخره نوردی تمرین کنید؛مگر اینکه باعث خوشحالی شما شود.
✅نباید خیلی به خودتان فشار بیاورید. اگر خودتان را درگیر یک برنامه سخت کنید، احتمالا دچار نا امیدی یا درد میشوید.
✳️ هر شب بعد از شام کمی در اطراف منزل پیادهروی کنید.
#عزت_نفس
#ارتباط_با_فرزندان
#عکسنوشتهحسنا
🆔 @tanha_rahe_narafte
✍قلعه کودک
🍃صدای ضربهی در اتاق را شنید آرام گفت: «بفرمایید.» از پشت میزش بلند شد.
☘ حسن را از بغل فتوحی گرفت. لبخندی زد و گفت: «ممنون خانوم فتوحی روزایی که مجبور میشم حسن رو بیارم مطب شما خیلی به زحمت میوفتین.»
🌸_به هیچ عنوان خانوم دکتر ماشاءالله، اینقدر خواستنی و شیرین زبونه که نگو.
🎋حسن خنده ریزی زد. فتوحی بوسهای روی گونهی حسن کاشت.
⚡️_ساعت ۱۹:۳۰ با اجازتون من برم؟
🌸پرستو سری تکان داد: «بفرمایید، راحت باشید.»
✨همزمان خانم و آقایی وارد مطب شدند. خانم دکتر گفت: «بفرمایید داخل اتاق معاینه.»
🌾پرستو به پسرش گفت: «حسن جان تا با خانوم و آقا صحبت میکنم، قشنگ کنارم میشینی، صحبتم نمیکنی خب؟ »
🍃_چشم مامانی.
☘پرستو با لبخند دستی بر سر فرزندش کشید.
🌺 _مامانی، میشه دفترمو بدی نقاشی کنم.
🌾پرستو سرش را با ذوق تکان داد و دفتر را از کشوی میز برداشت و به حسن داد.
🎋بعد از این که بیمار را معاینه کرد و نسخه را نوشت، زن به شوهرش گفت: «تو بشین تا من داروها رو بگیرم.»
☘_زودتر برین داروخونه، داروها رو بگیرین تا سرم رو بزنم چون منشیام رفت.
🍃همسر خانم دکتر وارد سالن انتظار شد. حسن به آغوش پدرش دوید. نیم ساعت بعد همه با هم از مطب خارج شدند.
🍀وقتی پرستو میز شام را جمع کرد به حمید گفت:« قول دادم به حسن که باهاش بازی کنم.»
🌸_چه بازی؟ منم هستم.
✨_پس چند تا صندلی بذار روبروی هم با کمی فاصله.
🍃پرستو چند تا از شال و روسری رنگیاش را که دیگر سرش نمیکرد را به تکیه گاه صندلیها بست. حولهای روی زمین وسط صندلیها که مثلاً قلعه بود پهن کرد.
🌸سبد اسباب بازی ساختنی کودک را آورد و با حسن مشغول چیدن قطعات کوچک بر روی یکدیگر شد.
🌾حمید بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت و سینی به دست آمد. لیوان کوچک شیر را به دست حسن داد و رو به او گفت: «عشق یعنی، تقسیم لبخند روی لبهای تو.»
#داستانک
#ارتباط_با_فرزند
#به_قلم_نرگس
🆔 @tanha_rahe_narafte