#کتاب_قرار_بی_قرار
#قسمت_پنجاه_و_سه
#فصل_چهارم_کتاب
#مصطفی_آینهای_صیقلخورده
#از_زبان_برادر_بزرگوار_شهید
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🔰بابا از سپاه مرخصی گرفت و اثاثمان را جمع کردیم و برای زندگی راهی بندپی نزدیک بابلسر شدیم.
🔰دوری از فامیل و دوستان خیلی سخت بود. 😔 مدام بهانهی اهواز را میگرفتم. مامان هم دلداریام میداد که «ایرادی نداره، اینجا هم دوست جدید پیدا میکنید!»
🔰 دایی حسین هم مرتب به ما سر میزد.
🔰 اول مهر که شد من رفتم کلاس سوم راهنمایی و مصطفی رفت کلاس اول راهنمایی. دلهرهی مدرسهی جدید و دوستان جدید را داشتیم.😔 دست مصطفی را گرفتم و باهم راهی مدرسه شدیم. بازهم در دلم خدا را شکر میکردم که خانوادهام هستند.😊
🔰هرچند با مصطفی جنگ و دعوا زیاد داشتیم، اما جلوی غریبهها آنقدر پشت هم درمیآمدیم 💕 که کسی جرئت گفتن کوچکترین حرفی را نداشتهباشد.
🔰یک روز زنگِ آخر که تمام شد، جلوی در مدرسه منتظر مصطفی بودم که دیدم دواندوان آمد و نفسزنان پشت سرم قایم شد. یک نفر دیگر هم پشت سرش بود که به محض دیدن من سرعتش را کم کرد. همانطور که پشت سرم ایستاده بود، با لهجهی مازندرانی جریان بگومگو با همکلاسیاش را برایم تعریف کرد.
🔰 حسن ولیزاده بعد از درگیریشان، برادرش حسین را صدا زد تا حال مصطفی را بگیرد. آنها با هم شاخبهشاخ شدند و مصطفی یک سیلی به گوش حسین زد. 😱 حسین آمد سمتمان. من هم برای اینکه دستش به مصطفی نرسد با او دستبهیقه شدم و روبهروی مدرسه حسابی باهم درگیر شدیم. 😡
🔰حسین چند ضربه با شلنگ بلوکزنی به من زد، من هم آنقدر گرم دعوا بودم که هیچ کدام از این ضربهها را حس نکردم. 🔰کار به جایی کشید که بالاخره مجبور شدم با صورتم بکوبم به دماغش!😱
🔰خون دماغش روی لباسم ریخت. تا حسین دست به دماغش برد تا ببیند چه اتفاقی افتاده، دست مصطفی را گرفتم و فرار کردیم.
🔰بابا از سرکار آمده بود خانه. کمی کشیک کشیدیم، تا دیدیم کسی حواسش به ما نیست، رفتیم داخل اتاق لباسمان را عوض کردیم و کتابهایمان را دورمان پهن کردیم و مثلا مشغول درس خواندن شدیم.📚
🔰در اتاق باز شد، بابا بالا سرمان ایستاد و پرسید: «باز دعوا کردید؟» 😠من و مصطفی خودمان را زدیم به آن راه که «دعوا کدومه؟» 😳ولی تابلو بود. هر موقع من و مصطفی به جز شب امتحان مشغول درسخواندن میشدیم، یعنی یک جایی خرابکاری کرده بودیم. هنوز بابا از اتاق بیرون نرفته بود که زنگ خانه را زدند. شستم خبردار شد که به شکایت آمدهاند.😔 مصطفی گفت: «بیا بریم حیاط پشتی!»
🔰وقتی بابا صدایمان کرد مجبور شدیم به حیاط برویم. خانوادهی ولیزاده با چندتا جعبهی میوه به همراه پسرهایشان آمدهبودند برای معذرتخواهی! 😳
پدرش گفت: «شما اینجا مهمان مایید و پسران من حق نداشتند با بچههای شما دعوا کنند!»🌸
🔰نگاهی به صورت حسین که هنوز پر از خون بود انداختم و کمی خجالت کشیدم.😔
🔰وقتی رفتند مصطفی با ذوق گفت: «ایول داداش! اینجا با اهواز خیلی فرق داره. هم دعوا میکنی، هم بعد از دعوا برات میوه میارن. چقدر خوب!»😁
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🔴 ادامه دارد...
📚 منبع: کتاب قرار بی قرار _ مجموعه مدافعان حرم _ انتشارات روایت فتح
✅ @seyedebrahim69
#کتاب_قرار_بی_قرار
#قسمت_پنجاه_و_چهار
#فصل_چهارم_کتاب
#مصطفی_آینهای_صیقلخورده
#از_زبان_برادر_بزرگوار_شهید
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
⭕️ دیگر کمکم توی بندپی جاافتادهبودیم. آنموقع هنوز خانهمان گاز نداشت، برای همین باید سیلندر گاز و گالن نفت را از حیاطپشتی میآوردیم. قرار شد کارها را تقسیم کنیم. نفت و گاز را من میآوردم و خرید نان اول صبح با مصطفی بود.🍞 خرید از ممدبقال هم با مرتضی بود. آشغالها را نوبتی باید میبردیم تا دم رودخانهی نزدیک خانه.
⭕️ بندهخدا مرتضی، هر چه میگفتیم بیچونوچرا انجام میداد، اما از همان روز اول مصطفی بازی درآورد و موقع نانخریدن که میشد خودش را به خواب میزد.😡 هرچقدر هم لگدش میزدم و نیشگونش میگرفتم فایده نداشت. همیشه جور کارهایش را میکشیدم. 😡چند وقت بعد مصطفی مرا حسین نفتی صدا میکرد!😁
⭕️ گاهی وقتها با هم میرفتیم کانون تا فیلم ببینیم. یک روز روی تابلوی اعلانات، اطلاعیهای برای آموزش شطرنج زده بودند.📜
مصطفی گفت: «داداش بیا بریم ببینیم چه خبره!» وارد اتاق که شدیم مصطفی جلوی استاد شطرنج ایستاد و گفت: «با من مسابقه میدید؟» ❓ استاد به مصطفی نگاه کرد و گفت: «عزیزم اول ثبتنام کن و آموزش ببین بعد باهات مسابقه هم میدم!»
⭕️ مصطفی کمنیاورد و ادامه داد: «شما با من مسابقه بدید اگه بردید من ثبتنام میکنم!»😉 مدام از ران مصطفی نیشگون میگرفتم که بیخیال شو، اما مگر ولکن معامله بود.
⭕️ بالاخره استاد قبول کرد که با مصطفی مسابقه بدهد. از آنجایی که حسابی مصطفی را دستکم گرفته بود و البته مصطفی خیلی با اعتمادبهنفس کُری میخواند، چهار دست طرف را برد!😄
⭕️ وقتی خواستیم برویم مربی گفت: «بیا یه دست دیگه بزنیم!» مصطفی ابروهایش را بالا داد و گفت: «اول برید آموزش ببینید بعد!»😉
⭕️ با خنده از کانون بیرون آمدیم. گفتم: «دمت گرم خوب پرچم خوزستان رو بردی بالا!»👌😁
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🔴 ادامه دارد...
📚 منبع: کتاب قرار بی قرار _ مجموعه مدافعان حرم _ انتشارات روایت فتح
✅ @seyedebrahim69
#کتاب_قرار_بی_قرار
#قسمت_پنجاه_و_پنج
#فصل_چهارم_کتاب
#مصطفی_آینهای_صیقلخورده
#از_زبان_برادر_بزرگوار_شهید
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
💠 با یکی از همکارهای بابا هم که آنجا غریب بودند، دوست شدیم و رفتوآمد خانوادگی داشتیم.
💠 یک روز دیدیم بابا و مامان دارند با هم پچپچ می کنند. ما هم که فضول، از میان حرفها فهمیدیم که قرار است مهمانی بیاید که بابا با آنها رودربایستی دارد.
💠 مامان صدایم کرد. صداکردنهایش هرکدام یک معنی داشت. تُن صدایی که هم محکم بود و هم کمی رنگوبوی خواهش داشت، یعنی محمدحسین خرید داریم. فهرست و پول را از مامان گرفتم که دیدیم مصطفی هم مثل فشنگ جلوی در حاضر شد که با من بیاید.
💠 اما مامان میگفت: «لازم نکرده مصطفی بیاد!» آخر میدانست با مصطفی رفتن یعنی با دعا و توسل برگشتن، اما اصرارهای من و مصطفی کارساز شد و مامان راضی شد.🙏
💠 در کوچه، پانصدمتری را جلو رفتیم که گفتم: «بیا بدویم تا زودتر برسیم!» 💠 مصطفی گفت: «تو بدو من همینطوری زودتر میرسم!»
💠 شروع به دویدن کردم، کمی سرم را چرخاندم دیدم مصطفی دارد برای خودش آرامآرام میآید. به بازارچه که رسیدم دیدم سر بازارچه ایستاده. نگو میان راه یک تریلی دیده و مخ راننده را زده که تا بازارچه او را برساند.😁
💠 بازارچه پر بود از انواع و اقسام میوهها. اهواز که بودیم همیشه جلوی مهمان سیب و خیار میگذاشتیم. از باقی میوهها هم دانهای گیر میآمد، اما اینجا همه نوع میوهای بهوفور بود.
💠 یک دفعه مصطفی چشمش به یک انجیر بزرگ افتاد که شبیه گلابی بود.😳 انجیر را هم خریدیم و رفتیم خانه. شکل انجیر برای مرتضی خیلی جالب بود. به همینخاطر مادرم انجیر را قاطی میوهها نگذاشت. مهمانها که آمدند، پدرم شروع به پذیرایی کرد. مصطفی هم بساط شطرنج را آورد تا با آقای مظفری بازی کند.
💠 خیال پدر و مادرم راحت بود که مصطفی به کاری مشغول است و شیطنت نمیکند.😊 مرتضی هم مدام بابت کلمهی حاجخانم که آقای مظفری به مادرم میگفت خندهاش میگرفت و نمیتوانست بیاید داخل سالن.😁 آبجی هم در آشپزخانه مشغول کار بود. بالاخره سفرهی شام جمع شد.
💠 موقع خداحافظی مصطفی انجیر را که در دستش قایم کرده بود جلوی چشم مرتضی به آقای مظفری نشان داد و گفت: «تا حالا از این انجیر بزرگا دیدید؟!»😉 تا چشم مرتضی به انجیر افتاد، زد زیر خنده.😂 از خندهی او من و آبجی هم خندهمان گرفت.😄 مامان و بابا هم از خجالت آب شدند.😔 آقای مظفری و پروانهخانم رفتند و ما هنوز داشتیم میخندیدیم.😄
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🔴 ادامه دارد...
📚 منبع: کتاب قرار بی قرار _ مجموعه مدافعان حرم _ انتشارات روایت فتح
✅ @seyedebrahim69
#کتاب_قرار_بی_قرار
#قسمت_پنجاه_و_شش
#فصل_چهارم_کتاب
#مصطفی_آینهای_صیقلخورده
#از_زبان_برادر_بزرگوار_شهید
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🔰 تازه آمده بودیم شهریار. فصل امتحانات هم بود، اما وقتی فرصت برفبازی بود و سیگارِت هم برای ترکاندن داشتیم،😉 دیگر جایی برای درس خواندن نمیماند. چند روزی با سیگارِتها کیف کردیم، اما کمکم جذابیتش را برایمان از دست داد.
🔰 یک روز مصطفی از مدرسه آمد و گفت: «داداش یه چیزی آوردم که حالش از سیگارت خیلی بیشتره!»😊 با نگرانی گفتم: «مصطفی نارنجک خیلی خطرناکه!»😱
🔰دست کرد داخل جیبش و دو تا کپسول با روکش سبز که یک فتیله داشت درآورد. با هم رفتیم در زمین خالی پشت خانه و منفجرش کردیم، اما به خاطر فضای باز خیلی هیجان نداشت. با طعنه گفتم: «این بود اون هیجانی که میگفتی؟!»😒
🔰 رفتیم خانه. میخواستم آن یکی را زیر پنجره کوچه بترکانم که مصطفی نگذاشت و گفت: «بیا میخوام هیجان رو نشونت بدم!»😉 رفتیم داخل توالت و فتیله را روشن کرد و کپسول را انداخت داخل سنگ توالت. یکدفعه صدای انفجار بلند شد.😱
🔰 همه آمده بودند پشت در تا ببینند که باز چه دسته گلی به آب دادهایم. مامان که دیگر عادت به این کارها داشت خندید، 😁 اما نمیدانستیم باسنگ ترک خوردهی توالت چه کنیم.
🔰 شب بابا آمد و با کمی سیمان سروتهش را همآورد، اما قضیه به همانجا ختم نشد.
🔰 صبح همسایهمان آمد درِ خانه و گفت: «از دیشب سقف دستشوییمون شرشر آب میده!»😡
🔰 بنده خدا بابا مجبور شد چند روز در خانه بماند تا لوله های ترکیده و سرامیک های زمین و دیوار و سنگ دستشویی را عوض کند. بعد از آن ماجرا حتی دمپایی های دستشویی هم نو شدند.😉
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🔴 ادامه دارد...
📚 منبع: کتاب قرار بی قرار _ مجموعه مدافعان حرم _ انتشارات روایت فتح
✅ @seyedebrahim69
#کتاب_قرار_بی_قرار
#قسمت_پنجاه_و_هفت
#فصل_چهارم_کتاب
#مصطفی_آینهای_صیقلخورده
#از_زبان_برادر_بزرگوار_شهید
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌀 خوبی زمستان به برفبازیهای بعد از مدرسه بود و به تعطیلی مدارس.😊
🌀 هر روز با مصطفی و گاهی هم با مرتضی میرفتیم داخل زمین خالی پشت خانه برای برفبازی.
🌀 یک روز برمیگشتیم که از انتهای خرابه و پشت کانکسها صدای زوزه میآمد. کمی جلوتر که رفتیم ردِ خون روی برفها بود. زیر کانکس یک سگ بزرگ زخمی بود. مصطفی با دلسوزی گفت: «بیا بریمش خونه!» 🙏 گفتم: «سگ به این بزرگی رو روی سرمون جا بدیم؟»
🌀 تصمیم گرفتیم با بلوکهای کنار کانکس برایش یک چهاردیواری بسازیم و با گونی رویش را بپوشانیم.👏
🌀کارمان که تمام شد خواستیم برویم که دوباره صدای زوزه آمد. برگشتیم و دیدیم سگ تمام کرده است. 😔 مصطفی گفت: «داداش بیا بهش تنفس مصنوعی بده!» یکی زدم پس گردنش.😡
🌀 دوباره صدای زوزه آمد. خوب که گشتیم دیدیم زیر کانکس دو تا تولهسگ که هنوز حتی موهای بدنشان درنیامده، داشتند از سرما میلرزیدند.😔
🌀 از دیدن این صحنه اشک در چشمان مصطفی جمع شد 😢 و دوید داخل خرابه و با یک کارتن برگشت و با گریه گفت: «داداش بیا بذاریمشون اینجا ببریمشون خونه!»😭 وقتی حال بدش را دیدم دیگر چیزی نگفتم. جلوی در خانه که رسیدیم گفتم: «به مامان چی بگیم؟»⁉️ گفت: «هیچی، راستش رو!»
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🔴 ادامه دارد...
📚 منبع: کتاب قرار بی قرار _ مجموعه مدافعان حرم _ انتشارات روایت فتح
✅ @seyedebrahim69
#کتاب_قرار_بی_قرار
#قسمت_پنجاه_و_هشت
#فصل_چهارم_کتاب
#مصطفی_آینهای_صیقلخورده
#از_زبان_برادر_بزرگوار_شهید
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
💠 تا چشم روی هم گذاشتیم همه بزرگ شدیم و رفتیم پیِ زندگیمان، اما هنوز در هر موقعیتی که پیش میآمد از دیوار صاف بالا میرفتیم.😉
💠 همین کارها و بازیهای عجیب و غریب با پسرم کار دستم داد و مهرهی گردنم آسیب دید. کارم به بیمارستان و اتاق عمل کشید.😔
💠 وقتی مرخص شدم حسابی روحیهام را باخته بودم، 😔 باید یکجا مینشستم و سرم را حرکت نمیدادم. دل مصطفی را میخواست. بمب انرژی بود این مرد... 😍
💠 چشمم به ساعت بود و گوشم به زنگ، اما انگار بیمعرفت خیال آمدن نداشت. 😔 دراز کشیدم و زل زدم به دیوار. چیزی شبیه بغض میان گلویم پیچید. از مامان مدام سراغش را میگرفتم و او هم تکرار میکرد که امروز چهارشنبه است و هیئت دارد. مگر میشد که نیاید؟!
💠 بالاخره صدای زنگ بلند شد،😍 صدایش زودتر از خودش وارد خانه شد: «پاشو خجالت بکش، اینقدر ننه من غریبم بازی در نیار. این سوسول بازیا به تو نیومده!»😉
💠 اومد کنارم نشست و گفت: «اصلا پاشو کولت کنم دور اتاق بچرخونمت!»😁
💠 آنقدر حرف زد و شوخی کرد که یادم رفت چقدر دلتنگ بودم. میان حرفها و شوخیهایش کتاب "ابراهیم هادی" را داد دستم و گفت: «اینو بخون!» 📔
بی حوصله نگاهی به کتاب کردم و گفتم: «تو که میدونی من حال خواندن کتابی که تهش تلخ باشه رو ندارم!» گفت: «این یکی فرق میکنه. داستان زندگی یک شهیده!»💕
💠 به خاطر مصطفی نصفش را خواندم اما کم آوردم، آخر مثل #ابراهیم_هادی شدن یکی مثل مصطفی را میخواست.🌹
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🔴 ادامه دارد...
📚 منبع: کتاب قرار بی قرار _ مجموعه مدافعان حرم _ انتشارات روایت فتح
✅ @seyedebrahim69
#کتاب_قرار_بی_قرار
#قسمت_پنجاه_و_نه
#فصل_چهارم_کتاب
#مصطفی_آینهای_صیقلخورده
#از_زبان_برادر_بزرگوار_شهید
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
✨ یکی از بچه های محله اسمش #جواد_سلیمی بود. در پادگان ملارد کار میکرد.
✨ چون ظاهرش مثل بچههای بسیج نبود و شلوار لی میپوشید و ریشش را میزد، خیلی از بچه های پایگاه با او سرد برخورد میکردند.😔
✨ آبان ۱۳۹۰ برای امضای برگه مرخصیاش پیش #شهید_طهرانی_مقدم میرود. قرار بود پنجشنبه جشن عروسیاش باشد.💕 قبل از خروج از پادگان به خاطر انفجار شهید میشود و نامش جزو #شهدای_اقتدار میماند.🌹
✨ مصطفی وقتی خبر شهادت جواد را شنید، خیلی به هم ریخت. مدام با ناراحتی سر تکان میداد و میگفت: «این همون جوادیه که بچههای پایگاه خیلی باهاش قاطی نمیشدن. شهادت جواد برام مثل سیلی محکمی بود که حواسم رو بیشتر جمع کنم!»😔
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🔴 ادامه دارد...
📚 منبع: کتاب قرار بی قرار _ مجموعه مدافعان حرم _ انتشارات روایت فتح
✅ @seyedebrahim69
#کتاب_قرار_بی_قرار
#قسمت_شصت
#فصل_چهارم_کتاب
#مصطفی_آینهای_صیقلخورده
#از_زبان_برادر_بزرگوار_شهید
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🔅 مصطفی منطق خودش را داشت وقتی حرف سوریه رفتن پیش آمد، مخالف یا موافق بودن اطرافیانش برایش فرقی نداشت، چون وقتی راهی را برای رفتن انتخاب میکرد، باید تا ته آن میرفت.👏 اصلا آن همه دوره دیده بود تا یک روز به این نقطه برسد. عادتش این بود که خودش را برای رسیدن به خواسته و هدفش به آبوآتش بزند. 👏
🔅این کار را کرد و بالاخره راهی سوریه شد. اگر هر بار کسی به مصطفی اعتراض میکرد که چرا میروی، میگفت: «اسم من "مصطفی" است. این اسم تبعات داره و گرنه به جای مصطفی من را کامبیز صدا می کردید.»
🔅بعد از هر سفر به سوریه مثل آینه ای میشد که بیشتر صیقل خورده. هرچند هنوز شیطنتهایش سرجایش بود. 😉
🔅وقتی که سوریه بود اولین کارم بعد از نماز صبح پیام دادن به مصطفی بود. حتی از میان کلمات تایپی میشد از این بشر انرژی گرفت.💕 انرژیاش از همان راه دور هم به ما میرسید.
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🔴 ادامه دارد...
📚 منبع: کتاب قرار بی قرار _ مجموعه مدافعان حرم _ انتشارات روایت فتح
✅ @seyedebrahim69
#کتاب_قرار_بی_قرار
#قسمت_شصت_و_یک
#فصل_چهارم_کتاب
#مصطفی_آینهای_صیقلخورده
#از_زبان_برادر_بزرگوار_شهید
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃 یک بار مصطفی از ناحیهی پا مجروح شده بود. از بیمارستان مرخص شد و داشتیم باهم برمیگشتیم. من پشت فرمان نشسته بودم و مصطفی هم کنار دستم بود.
🍃 در ترافیک بودیم و او هم مشغول صحبت کردن با تلفن. 📱
🍃 بندهخدایی آمد کنار دست ما ترمز کرد، نگاهی به داخل ماشین انداخت و دید خانمها همه چادری، مصطفی هم با پیراهن یقه آخوندی و ریش نشسته. طرف یک فحش رکیک داد و تا راه باز شد سریع گازش را گرفت و رفت.
🍃عصبانی شدم 😡 و پایم را روی گاز گذاشتم که جلویش بپیچم و از ماشین پیادهاش کنم.
🍃 مصطفی مچ دستم را گرفت و گفت: «داداش تو ماشین زن و بچه نشسته. اون بنده خدا هم از روی نفهمی یه حرفی زده، ما نباید آتش بیار معرکه باشیم که!»
🍃 همانجا مطمئن شدم که مصطفای پرشروشور دوران کودکی به مردی صبور تبدیل شده.👏
🍃وقتی برای چندمین بار تیر خورد و در بیمارستان بستری شد، امیرحسین حاج نصیری آمد پیش او و خواهش کرد که هرطوری شده کارش را ردیف کند تا به سوریه برود.🙏
🍃 امیرحسین با دلخوری تعریف کرد: «رفته بودم پیش یکی از فرماندهها تا رضایت بده و راهی بشم. طرف با پرخاش گفت: «مگه اونجا حلوا خیرات میکنن که میخوای بری؟» 😡 منم جوابش رو با تندی دادم. 😠 از اون موقع دیگه هر کاری میکنم نمیذارن حتی اسم سوریه را بیارم!» 😔 مصطفی همانطور که دراز کشیده بود گفت: «اشکال نداره. یه خودکار و کاغذ بیار تا برای حاج قاسم نامه بنویسم که بری!»😊
🍃 هر چه گفت امیرحسین نوشت و بعد هم به من اشاره کرد و گفت: «بده نامه رو داداشم تایپ کنه. تا حالا نامهی هر کسی رو تایپ کرده، بالاخره رفته سوریه!»🌹😉
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🔴 ادامه دارد...
📚 منبع: کتاب قرار بی قرار _ مجموعه مدافعان حرم _ انتشارات روایت فتح
✅ @seyedebrahim69
#کتاب_قرار_بی_قرار
#قسمت_شصت_و_دو
#فصل_چهارم_کتاب
#مصطفی_آینهای_صیقلخورده
#از_زبان_برادر_بزرگوار_شهید
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🔷 قرار شد همه قبل از رفتنش خانهی مامان و بابا جمع شویم. مرتضی نیامد، اما آبجی با تمام بدحالی پسرش، امیرعلی، آمد. من هم با اینکه موقع نصب تابلو و کار با موتورجوش چشمانم به اصطلاح برقزده بود و باز نمیشد، رفتم. دلم نمیآمد حتی یک لحظه دیدار مصطفی را از دست بدهم. 💕
🔷 شام هم کلهپاچه داشتیم. بعد از شام، مصطفی گیر داد که «بیا برات قطرهی چشم بریزم!» 😉 میدانستم میخواهد سربهسرم بگذارد، اما آن موقع دوست داشتم سرم را به این بهانه روی پایش بگذارم.❣ تا دهانم را باز کردم که بگویم جان من اذیت نکنی، قطرهی تتراسایکلین را داخل دهانم خالی کرد.😄 دلم نیامد تلافی کنم، اما تا یک هفته هیچ طعمی را نمیفهمیدم.😩
🔷 مردادماه رفت، مجروح هم نشد. مثل همیشه انگار منتظر بودیم تا یک جایش زخمی شود و رضایت بدهد تا چند وقتی ببینیمش، اما اینبار رفتن و ماندنش انگار تمامی نداشت. 😔
🔷 مرداد جایش را به شهریور داد. فاطمه اول مهر رفت مدرسه، اما مصطفی مدرسهرفتنش را ندید. 😔 محرّم آمد و مصطفی نیامد تا هیئت را برگزار کند. 😔
🔷 هر چه روزها میگذشت دلهرهی ما هم بیشتر میشد. به خصوص به دلیل خبرهایی که از عملیات در حلب داشتیم.
تمام دوست و فامیل و آشنا تا مرا میدیدند میپرسیدند: «از مصطفی چه خبر؟» من هم به شوخی میگفتم: «شهید شده!»😉 همه میخندیدند و میرفتند.
🔷 ظهر تاسوعا تمام شد، اما هنوز خبری از مصطفی نبود. کمکم دلمان شور افتاد. ظهر جایش را به شب داد. دیگر بیقرار بودیم. با مامان و بابا رفتیم خانهی مصطفی. موبایلم زنگ خورد. دایی حسین بود. قلبم هرّی ریخت. از مامان فاصله گرفتم و گوشی را جواب دادم. دایی گفت: «متاسفانه خبر خوبی ندارم، بچهها خبر شهادت مصطفی رو آوردن!»🌹
🔷 نمیدانستم چه کار باید بکنم. همه چشمشان به من بود. گوشی را قطع کردم تندتند گفتم: «دایی نگران بودن و گفتن اگه خبری شد من رو هم در جریان بذارین!»
🔷 خیلی نگذشت که خبر شهادتش تایید شد.😔🌹 انگار همهی خانه یک لحظه در بهت فرو رفت. در کوچه قیامت شد. بچههای بسیج، خانمها و آقایانی که تازه خبر را شنیده بودند، به کوچه آمده بودند.
🔷 انگار آن شب تمام نمیشد. آخر روز جمعه بود، تاسوعا بود، اما مصطفی نبود. به عکسش نگاه میکردم. لبخندی پرمعنا داشت. نمیدانستم در آن اوضاع خندهاش را باید چگونه معنا کنم.💕
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🔴 ادامه دارد...
📚 منبع : کتاب قرار بی قرار _ مجموعه مدافعان حرم _ انتشارات روایت فتح
✅ @seyedebrahim69
#کتاب_قرار_بی_قرار
#قسمت_شصت_و_سه
#فصل_چهارم_کتاب
#مصطفی_آینهای_صیقلخورده
#از_زبان_برادر_بزرگوار_شهید
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
✨ با پدرم رفتیم داخل حسینیهی پایین خانهشان. تمام دوست و رفیقهاش منتظرمان بودند. هر کس خاطرهای از مصطفی میگفت.
✨ یکی از سرهنگها برایمان تعریف کرد:
🔵 با تعدادی از سردارها و سرهنگها رفته بودیم سوریه. همه برای خودشون کسی بودن. منم دورهی دافوس رو گذرونده بودم و مسئول آموزش مسائل نظامی بودم. وارد که شدیم دیدیم جوونی گوشهی دفتر نشسته که بعد از ورود ما جلومون نیمخیز شد. کمی از رفتارش دلگیر شدیم. حاج قاسم نقشهی روی میز رو نشونمون داد و از ما مشورت خواست. حرفامون که تمام شد حاج قاسم دست اون جوون رو گرفت و گفت: «ابراهیم بیا!» اسم "سید ابراهیم" را زیاد شنیده بودیم، اما توی اون لحظه نفهمیدیم این همون سید ابراهیم معروفه. اونقدر هم آوازهش بلند بود که همهمون دلمون میخواست سید ابراهیم رو ببینیم. وقتی اومد سمتمون از لنگلنگان راهرفتنش متوجه شدیم مجروحه. حاج قاسم به نقشه اشاره کرد و گفت: «نظر تو چیه سید ابراهیم؟» تازه اونجا متوجه شدیم این جوون لاغر بلندقد همون سید ابراهیم معروفه.😍 🔵 مصطفی نگاهی به ما کرد و بعد سرش رو پایین انداخت و گفت: «سردار، تموم این بزرگان، عزیز من هستن. برام سخته جلوشون حرف بزنم، اما حمل بر بیادبی نباشه، با نظریههایی که این دوستان دارن، من حاضر نیستم حتی یه نیرو هم همراهشون کنم!»
🔵 کلی بهمون برخورد اخممون در هم رفت.😡 سید ابراهیم ادامه داد: «این جنگ با جنگ هشت ساله و درگیرهای زمان انقلاب، زمین تا آسمون فرق داره. جنگ شهری ساختارهای خاص خودش رو میطلبه. توی این جنگ درجه و مدال حرف نمیزنه. باید درجه رو درآورد و با لباس خاکی پای میز نقشه ایستاد. اگه شما از روی نقشه یه راه و یه مسیر رو اشتباه طراحی کنید و نیروها کمین بخورن، باعث از بین رفتن و شهادت خیلیها میشید.» حرفاش برامون گرون تموم شد. به تندی گفتم: «تو از جنگ چی میفهمی؟»😠 گفت: «کار شما چیه؟» با اطمینان سرم را تکان دادم و گفتم: «دافوس گذروندم!» جواب داد: «شما از فاصلهی دوازده متری میتونی تیر بزنی به هدف؟» خندهای کردم و گفتم: «مرد مومن، من از فاصلهی دویستمتری خال سیاه رو زدم، دوازدهمتر که چیزی نیست!» 🙂 نگاهی کرد و گفت: «توی میدون باید ثابت بشه. دوازده تا تیر با دوازده تا نشون به شما میدم. دوازده بار هم اجازهی شلیک دارید. اگه یکی از اینا رو زدید حرفم رو پس میگیرم و هر طور که شما گفتید پیش میریم، اما اونطوری که میگم باید شلیک کنید!» 🔵 دوازده نشانه رو گذاشتیم. سید ابراهیم هدفا را شمارهگذاری کرد و گفت: «وقتی گفتم هدف شمارهی یک شما باید بلافاصله یک رو بزنی، گفتم هفت شما باید هفت رو بزنی!»
🔵 تندتند شمارهها رو میگفت من نمیتونستم تمرکز کنم. چون باید سریع اسلحه رو پایین میآوردم و در کسری از ثانیه برای تیراندازی بعدی آماده میشدم. به علاوه اینکه شمارهی هر کدوم از هدفا هم باید توی ذهنم ثبت میشد. بهجای دوازده تیر، شانزده تا شلیک کردم و هیچکدوم به هدف نخورد!😔 با ناراحتی گفتم: «شما خودت میتونی بزنی؟» به جای قناسه، کلاشینکف دست گرفت و هر شمارهای رو که میگفتم بلافاصله میزد. اگه این صحنه رو نمیدیدم اصلا باور نمیکردم که چنین چیزی ممکنه!
🔵 بعدها یکی از همرزماش برام تعریف کرد که توی یکی از عملیاتا مجروح شده بود و ما بهش دسترسی نداشتیم، فقط میتونستیم از پشت دوربین رصدش کنیم تا به محض مساعدشدن اوضاع، عقب بیاریمش. سید ابراهیم پشت یه تختهسنگ کمین گرفته بود. از پشت دوربین دیدیم یه داعشی پشت سرش و در فاصلهی تقریبا هفتمتریشه. 😱 اوضاع طوری بود که حتی بیسیمم نمیتونستیم بزنیم. نفهمیدیم چطور شد که سید ابراهیم بدون اینکه سرش رو برگردونه به پیشونی طرف شلیک کرد. وقتی سید رو عقب آوردیم، پرسیدیم: «چطور فهمیدی پشت سرت یه داعشیه؟» گفت: «احساس کردم کسی پشت سرمه و باید تیراندازی کنم!»
✨ سرهنگ اینها را میگفت اشک میریخت. 😭 مصطفی دورههای این نوع تیراندازی را با بچههای حزب الله لبنان گذرانده بود.👏
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🔴 ادامه دارد...
📚 منبع: کتاب قرار بی قرار _ مجموعه مدافعان حرم _ انتشارات روایت فتح
✅ @seyedebrahim69
#کتاب_قرار_بی_قرار
#قسمت_شصت_و_چهار
#فصل_چهارم_کتاب
#مصطفی_آینهای_صیقلخورده
#از_زبان_برادر_بزرگوار_شهید
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌹 بالاخره شهادتش را همه فهمیدند. روزهایی که گذشت چیزی فراتر از از روزهایی سخت بود. 😔
🌹 اینکه تو برادرت را از دست داده باشی، اما مجبور باشی محکم بایستی و به اطرافیانت روحیه بدهی و حواست باشد که اشکت را کسی نبیند، کار سختی است.😔
🌹 فقط خدا میداند آن روزها به من چه گذشت. شبها به عشق دیدنش چشم روی هم میگذاشتم.💕
🌹یک شب بالاخره به خوابم آمد. 😍داشت میرفت عملیات. قیافهاش تقریبا شبیه عکسی بود که داشت سربند میبست.
🌹 زیرلب یک شعر را زمزمه میکرد، اما صبح هرچه فکر کردم فقط یک بیت از کل شعر یادم بود: «از سایهسار نام تو راهی به جا نمیبرم / آری خود تو میشوم تا از خودم رها شوم»
🌹 هر چه در اینترنت گشتم، نتوانستم ادامهی شعر را پیدا کنم، برای همین ادامهاش را خودم از زبان مصطفی گفتم:
از سایه سار نام تو راهی به جا نمیبرم
آری خود تو میشوم تا از خودم رها شوم
من جیرهخوار سفرا و تو حافظ آلعلی
از برکت وجود تو حافظ زینب میشوم
از خشکی لبهای تو سیراب معرفت شدم
آقا اگر رخصت دهی غمخوار زینب میشوم
راهی نمانده تا شوم قربانی راه حسین
جانم اگر قابل شود فدای زینب میشوم
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🔴 ادامه دارد...
📚 منبع: کتاب قرار بی قرار _ مجموعه مدافعان حرم _ انتشارات روایت فتح
✅ @seyedebrahim69