📢 | #آواز_جنگ
چشموچارتان دارد قیقاج میرود، میدانم! و میدانم که کلافهی اخبار بسیار زیادِ جنگ هستید! همه فکر و حواستان هم به حاشیههای جنگ است؛ اینکه بالاخره قرار است چه بشود...
در علوم انسانی مبحثی داریم با این عنوان که «اخبار را دنبال نکنید!» حالا نه با این غلظت، اما از لازمههای نابود نشدنِ روح و روانتان، همچنین تمرکز بیشتر بر زندگی واقعی باید و باید این ماجرا را مدیریت کنید.
اعتراف کنم به خاطر مشغلهها و فعالیتهایی که دارم، ناگزیر از رصد و پیگیری مجازی هستم. و اعتراف کنم که حریف خودم نمیشوم زمان رصد و پیگیری خبرها را مدیریت کنم.
بنابراین مجبور شدهام خودم را بگذارم توی محدودیتی که جریان زندگی و تمرکز بر کارهای مهمتر از دستم در نرود. این کوچولو که عکسش را گذاشتهام، مدتیست همراه من است و همراه هوشمندم را میگذارم خانه تا دخالتی توی جریان زیست طبیعیم نکند.
به تبع همین، مطالعهی من نه تنها در این موقعیت بسیار خاص، کم نشده که بیشتر هم شده؛ همچنین آرامش و تمرکزم بیشتر از همیشه است. زمان را مدیریت کنیم، ما را هر طور خودش بخواهد مدیریت نمیکند!
✍ #احمد_کریمی
🆔️ @monaadi_ir
📢 | #آواز_جنگ
گوشی به دستم چسبیده. نمیتوانم آن را جدا کنم.
آدمی که سال میآمد و میرفت تعداد کانالها و گروههای بازدید نشدهاش صدای ایتا را در میآورد، حالا یک پیام خوانده نشده ندارد.
دست خودم نیست. از وقتی اسرائیل حمله کرده، یک خوره به جانم افتاده که چه خبر است. شب و غیر شب نمیشناختم.
تا اینکه یک پیام ورق را برگرداند: «الان دشمن از اینکه گوشی به دست مدام پیامها را چک کنی خوشحال است یا رهبر؟»
راستش را بخواهید همان لحظه خجالت دوید زیر پوستم.
راهحل هم داده بود: «به زندگیات برس، اگر همه کارها رو به راه بود، آن وقت به دعا کردن فکر کن نه گوشی دست گرفتن.»
حرف حق که حساب نداشت. مثل مادری که دست بچه چموشش را میگیرد و برایش برنامه جدید را مقتدرانه توضیح میدهد. من هم چشم در چشم نفسم نشستم به قانونگذاری. اگر سه وعده بعد از نماز توانستی هر بار یکی از دعاهای ۲۷ صحیفه سجادیه، سوره فتح و دعای توسل را بخوانی یعنی زدی به هدف. آنوقت اجازه دارم پیامها را بررسی کنم.
وقت جنگ، هرکس یک مدل جهاد دارد، یکی جهاد اصغر و دیگری جهاد اکبر.
✍ #کوثر_شریف_نسب
🆔️ @monaadi_ir
📢 | #آواز_جنگ
جوری چهارزانو جلوی سینی و پشت به من نشسته بود، که نمیدیدمش. ولی صدای خش خش قاشقش بلند بود.
پرسیدم: «داری چیکار میکنی؟»
با خنده گفت: «دارم حکاکی میکنم.»
بعد هم پوست تراشیده طالبی را بالا گرفت. فقط یک لایه نازک از آن مانده بود. یکخرده دیگر تلاش میکرد پوست پیاز تحویل میداد.
تعجبم را که دید گفت: «ما از ته پوست طالبی نمیگذریم، به نظرت از خاک کشورمون میگذریم؟! اسرائیل غلط اضافه کرد.»
✍ #کوثر_شریف_نسب
🆔️ @monaadi_ir
📢 | #آواز_جنگ
من بارها ۳۱ شهریور ۵۹ را مرور کردهام.
خودم را یک جنوبی فرض کردهام و دنیا روی سرم خراب شده!
خانهام را ویران دیدهام و فکر کردم برای خلاصهکردن زندگیام در یک بقچه کدام وسایل را انتخاب میکنم.
و راستش گاهی بهجای همه آدمها توی شهرهای امن و امان نفس راحتی کشیدم، که لب مرز نبودم.
حتی دلم غنج رفته از اینکه با چادر و مقنعه چونهدار تا روی شکم، بروم پایگاه مسجد و برای برادرها بسته آذوقه آماده کنم.
و از روی تصاویر دردناک از دست دادن عزیزان، پریدهام. چون، هرچیزی را که نباید تصور کرد.
شبهای موشکباران و آژیر خطر زیادی در نظرم برفکی بود. یکجورهایی تمِ «اصلا مگر میشود؟!...» برایم داشت.
جنگ برای من پشت دیوارهای ۵۹ تا ۶۷ که هیچوقت ندیدمش؛ هم جریان داشت، هم تمام میشد.
پشت دیوارهای مرزی ایران!
راستش به بیستوپنج سالی که اسرائیل نمیبیندش امید داشتم. به سفری که به بیتالمقدس میرویم و روایتی که از آنجا دوست دارم بنویسم.
به جنگ قبل از فتح زیاد فکر نمیکردم. ولی حالا میکنم.
و شاید دستبهقلمنشدن وسط این روزهای مهم، تجربه چند غم و در پی آن شادی و غروری بود که روی غمها را سفید کرد.
اعتراف میکنم مست شده بودم و روایت در حالت مستی!
اما آمدهام کمی بنویسم:
ما همان مردم مقاوم سال ۵۹ایم، با شکلی جدیدتر، دست پرتر، حتی بیپرواتر.
بعید میدانم کسی آنوقتها برای جنگ جُک ساخته باشد، ولی ما میسازیم. دارندگی و برازندگی است دیگر.
با صدای هووووی هواپیما آنهم توی شرایط لغو سفرهای هوایی، میپریم توی بالکن و زل میزنیم به آسمان برای شکار لحظه!
از اخبار موشکها شادی میرقصد زیر پوستمان و مورمور میشویم.
ما وسط یک جنگ تمام عیاریم، که شاید کمی ادامه یابد.
حالا باید زندگی در یک جنگ امروزی را یادبگیریم.
این باور هرچند سخت، هرچند خیس از اشک عزیز از دست دادهها.
اما فوقالعاده و زیباست! چون مقدمه یک پیروزی عظیم است به وسعت تاریخ.
به زیبایی و بینظیری نقاشیهای موشک ایرانی وسط بوم آسمان!
✍ #مهدیه_مهدی_پور
🆔️ @monaadi_ir
📢 | #آواز_جنگ
بیستتا آدمِ گُنده ردیف شدهایم جلوی مدیر گروه، بلکه بتوانیم امتحانِ شنبه را کنسل کنیم. استاد اما میگوید الا و لابد امتحان در همان تاریخ و ساعت و مکانی که یک ماه قبل مقرر شده، برگزار میشود. یکی از بچهها به استاد میگوید: «واقعا اسرائیل چه فکری کرده؟ استادای ما از یه امتحان پایان بخش نمیگذرن بعد بیان از خونهزندگی و خاک کشورشون بگذرن؟» استاد چشمغرهای میرود که یعنی زبان نریز. بعد کمی آرامتر میگوید: «حالا شاید یهروزی از اولی هم گذشتم، ولی از دومی هیچوقت نمیگذرم بچهجون.»
✍ #محدثه_کریمی
🆔️ @monaadi_ir
📢 | #آواز_جنگ
زیر تیغِ آفتابِ پیچ گردنهی یزد_ابرکوه، ماشینها قطاری برایمان چراغ میدادند و دستشان توی هوا هلیکوپتری میرفت. برگهایمان ریخته بود. ذهن همه حول پهپاد و موشک میچرخید. نه راه پس داشتیم نه راه پیش. باید پیچ را رد میکردیم. سپر جلوی ماشین که آنور کوه رسید، چراغهای قرمز و آبی ماشین پلیس آب سرد اسپری کرد توی صورتمان. بابا پشت فرمان آخیشِ کشدار سر داد و گفت: «این اسرائیلِ خوشخیال از چه ملتی میخواد یارکشی کنه؟! اینایی که واسه صدتومن جریمهی هموطنشون اینقدر بالبال میزنن، بیان هموطنفروشی کنن!؟»
✍ #مریم_شکیبا
🆔️ @monaadi_ir
📢 | #آواز_جنگ
عذابوجدان ولکن نبود. تو این وضعیت مهمانی و دورهمی؟ همینکه رهبری گفتن زندگی جریان دارد، انگاری مجوز رفتنمان صادر شد.
همینکه سوار ماشین شدیم، به رفیق گرمابه گلستانم میگویم: «آدرسو بلدی؟ اینترنتا قطعه من بلد نیستم از کمربندی برم تفت ها!»
ابرو بالا میاندازد و میگوید: «خیالت راحت. من این راه رو مث کف دستم بلدم. بپیچ دست چپ و بگاز.»
گرم تحلیل جنگ و غلط اضافهی اسرائیلی هستیم. انداختهام لاین سرعت که خودمان را نفر اول مهمانی برسانیم. جاده بنظرم کمی ناآشنا میآید. آنیکی رفیقم، زینب، میگوید: «جاده تفت خو هیچوقت اقه کامیون نداشته؟ حالا شانس ماهه؟!»
بدون ذرهای شک میگویم: «خیالت راحت! من رانندگی تو جادهم حرف نداره. این که کامیونه، اگه نفربر هم باشه زندگی جریان داره، ما به مهمونی میرسیم.»
پلیسراه از دور کمی ناآشنا میآید. واگویه میکنم: «پلیس راه تفت که سمت راست جاده بود، چرا رفته سمت چپ؟ وااا، یعنی تو این سهچهار روز جابجا کردن؟»
میگردم یک تحلیل سیاسی پیدا کنم بچسبانم تنگش و برای بقیه بگویم که نگاهم میافتد به نوشتهها. «پلیسراه مهریز»
آنقدری درگیر حرفزدن بودیم، کلا شهرستان را اشتباه آمدهایم. شلیک خندهمان به هوا میرود، جاده را به قصد برگشت، دور میزنم و میگویم: «اسرائیل بخواد من رو بزنه، باید لایو لوکیشنش رو فعال کنه!(:»
✍ #هانیه_پارسائیان
🆔️ @monaadi_ir
"#اکبر_مطلبی_زاده"
🔹دانشمندِ برجستهی هستهای، عضو هیئت علمی دانشگاه شهید بهشتی، مدرس فیزیک دانشگاه آزاد یزد و کسی که به خاطر تحقیق در ساخت سامانههای تسلیحاتی، در لیست تحریمهای خزانهداری آمریکا قرار داشت!
🔹این عنوانها تنها گوشهای از کارها و فعالیتهای شهید مطلبیزاده است که ما او را نمیشناختیم و اولینبار اسمش را جزء ۶ شهید هستهای حمله اسرائیل شنیدیم.
🔹️ حالا #محفل_نویسندگان_منادی رفته تا این دانشمند یزدی را بیشتر بشناسد و برای شما روایت کند.
همراه شوید👇
https://eitaa.com/joinchat/2328953113C3e644bfcef
📢 | #آواز_جنگ
🇮🇷 | #شهید_مطلبی_زاده
🔹دل توی دلم نیست.
این حس هم جدید است.
تابحال تشییع شهید هستهای نرفتهام.
فکر میکردم قرار نیست بیایم.
وسط سرگردانی شدید وارد اتاق شدم که لباس بپوشم.
🔹حالا یا میروم دنبال چندتاکار که الزاما باید امروز انجام شود یا تشییع! هرچند انتخاب و فکر در مورد انتخابش ناجوانمردانه باشد.
🔹سهمم را از صبحانه امروز برمیدارم، کنجدهارا هنوز نخورده انگار که چندتا سلول مغزم به یکباره غنی شوند. شاید هم دلم...
مقصد اسنپ بدون فکر شد: «بلوار ملکوت»
✍ #مهدیه_مهدیپور
🆔@monaadi_ir
📢 | #آواز_جنگ
🇮🇷 | #شهید_مطلبی_زاده
اینجا شرایط جنگی است
🔹ساعت دقیقا ۹ صبح است. هنوز تشییع پیکر شهید مطلبیزاده شروع نشده است.
هر چند قدم یک نیروی مسلح و دست به ماشه ایستاده است. ماشینهایی هم با سلاح سنگین و تیربار ایستادهاند. شرایط جنگی است. یکی میگفت بیشتر ترورها کار خائنین بوده.
🔹شهید چمران میگفت طبل جنگ که به صدا در بیاید، میشود مرد را از نامرد تشخیص داد.
این روزها تشخیص مرد از نامرد راحت است، اما شناخت هموطن از وطنفروش چطور؟
✍#محمد_حیدری
🆔️ @monaadi_ir
📢 | #آواز_جنگ
🇮🇷 | #شهید_مطلبی_زاده
🔹صدای مداحی در بلندگوها میپیچد. همراه صدای یا حسین، مردم هم یا حسین میگویند و تابوت شهید مطلبیزاده به روی دستها بلند میشود. بعضی از آنهایی که تابوت روی شانه گذاشتهاند را میشناسم.
🔹تا هفته پیش همهشان کت پوشیده و شیک، میرفتند سر کلاس دانشگاه برای تدریس. حالا اما کتها را کنار گذاشتهاند، آستینها را بالا زدهاند و تابوت را روی دوش میبرند.
🔹میروم کنار یکی از این اساتید. همرزم شهید بود. دهه شصت در جبهه جنوب و دهه هفتاد در سنگر دانشگاه.
🔹گفت: از یزد میرفتیم اصفهان و همراه تیپ نجف اشرف به جبهه اعزام میشدیم. ما فقط وسایل ضروری همراه خودمون میآوردیم، مطلبیزاده اما همیشه در وسایلش، دفتر و کتاب درسیاش هم همراه داشت و در جبهه هم به درس و مطالعه مشغول بود.
✍#محمد_حیدری
🆔@monaadi_ir