📢 | #آواز_جنگ
من بارها ۳۱ شهریور ۵۹ را مرور کردهام.
خودم را یک جنوبی فرض کردهام و دنیا روی سرم خراب شده!
خانهام را ویران دیدهام و فکر کردم برای خلاصهکردن زندگیام در یک بقچه کدام وسایل را انتخاب میکنم.
و راستش گاهی بهجای همه آدمها توی شهرهای امن و امان نفس راحتی کشیدم، که لب مرز نبودم.
حتی دلم غنج رفته از اینکه با چادر و مقنعه چونهدار تا روی شکم، بروم پایگاه مسجد و برای برادرها بسته آذوقه آماده کنم.
و از روی تصاویر دردناک از دست دادن عزیزان، پریدهام. چون، هرچیزی را که نباید تصور کرد.
شبهای موشکباران و آژیر خطر زیادی در نظرم برفکی بود. یکجورهایی تمِ «اصلا مگر میشود؟!...» برایم داشت.
جنگ برای من پشت دیوارهای ۵۹ تا ۶۷ که هیچوقت ندیدمش؛ هم جریان داشت، هم تمام میشد.
پشت دیوارهای مرزی ایران!
راستش به بیستوپنج سالی که اسرائیل نمیبیندش امید داشتم. به سفری که به بیتالمقدس میرویم و روایتی که از آنجا دوست دارم بنویسم.
به جنگ قبل از فتح زیاد فکر نمیکردم. ولی حالا میکنم.
و شاید دستبهقلمنشدن وسط این روزهای مهم، تجربه چند غم و در پی آن شادی و غروری بود که روی غمها را سفید کرد.
اعتراف میکنم مست شده بودم و روایت در حالت مستی!
اما آمدهام کمی بنویسم:
ما همان مردم مقاوم سال ۵۹ایم، با شکلی جدیدتر، دست پرتر، حتی بیپرواتر.
بعید میدانم کسی آنوقتها برای جنگ جُک ساخته باشد، ولی ما میسازیم. دارندگی و برازندگی است دیگر.
با صدای هووووی هواپیما آنهم توی شرایط لغو سفرهای هوایی، میپریم توی بالکن و زل میزنیم به آسمان برای شکار لحظه!
از اخبار موشکها شادی میرقصد زیر پوستمان و مورمور میشویم.
ما وسط یک جنگ تمام عیاریم، که شاید کمی ادامه یابد.
حالا باید زندگی در یک جنگ امروزی را یادبگیریم.
این باور هرچند سخت، هرچند خیس از اشک عزیز از دست دادهها.
اما فوقالعاده و زیباست! چون مقدمه یک پیروزی عظیم است به وسعت تاریخ.
به زیبایی و بینظیری نقاشیهای موشک ایرانی وسط بوم آسمان!
✍ #مهدیه_مهدی_پور
🆔️ @monaadi_ir
📢 | #آواز_جنگ
بیستتا آدمِ گُنده ردیف شدهایم جلوی مدیر گروه، بلکه بتوانیم امتحانِ شنبه را کنسل کنیم. استاد اما میگوید الا و لابد امتحان در همان تاریخ و ساعت و مکانی که یک ماه قبل مقرر شده، برگزار میشود. یکی از بچهها به استاد میگوید: «واقعا اسرائیل چه فکری کرده؟ استادای ما از یه امتحان پایان بخش نمیگذرن بعد بیان از خونهزندگی و خاک کشورشون بگذرن؟» استاد چشمغرهای میرود که یعنی زبان نریز. بعد کمی آرامتر میگوید: «حالا شاید یهروزی از اولی هم گذشتم، ولی از دومی هیچوقت نمیگذرم بچهجون.»
✍ #محدثه_کریمی
🆔️ @monaadi_ir
📢 | #آواز_جنگ
زیر تیغِ آفتابِ پیچ گردنهی یزد_ابرکوه، ماشینها قطاری برایمان چراغ میدادند و دستشان توی هوا هلیکوپتری میرفت. برگهایمان ریخته بود. ذهن همه حول پهپاد و موشک میچرخید. نه راه پس داشتیم نه راه پیش. باید پیچ را رد میکردیم. سپر جلوی ماشین که آنور کوه رسید، چراغهای قرمز و آبی ماشین پلیس آب سرد اسپری کرد توی صورتمان. بابا پشت فرمان آخیشِ کشدار سر داد و گفت: «این اسرائیلِ خوشخیال از چه ملتی میخواد یارکشی کنه؟! اینایی که واسه صدتومن جریمهی هموطنشون اینقدر بالبال میزنن، بیان هموطنفروشی کنن!؟»
✍ #مریم_شکیبا
🆔️ @monaadi_ir
📢 | #آواز_جنگ
عذابوجدان ولکن نبود. تو این وضعیت مهمانی و دورهمی؟ همینکه رهبری گفتن زندگی جریان دارد، انگاری مجوز رفتنمان صادر شد.
همینکه سوار ماشین شدیم، به رفیق گرمابه گلستانم میگویم: «آدرسو بلدی؟ اینترنتا قطعه من بلد نیستم از کمربندی برم تفت ها!»
ابرو بالا میاندازد و میگوید: «خیالت راحت. من این راه رو مث کف دستم بلدم. بپیچ دست چپ و بگاز.»
گرم تحلیل جنگ و غلط اضافهی اسرائیلی هستیم. انداختهام لاین سرعت که خودمان را نفر اول مهمانی برسانیم. جاده بنظرم کمی ناآشنا میآید. آنیکی رفیقم، زینب، میگوید: «جاده تفت خو هیچوقت اقه کامیون نداشته؟ حالا شانس ماهه؟!»
بدون ذرهای شک میگویم: «خیالت راحت! من رانندگی تو جادهم حرف نداره. این که کامیونه، اگه نفربر هم باشه زندگی جریان داره، ما به مهمونی میرسیم.»
پلیسراه از دور کمی ناآشنا میآید. واگویه میکنم: «پلیس راه تفت که سمت راست جاده بود، چرا رفته سمت چپ؟ وااا، یعنی تو این سهچهار روز جابجا کردن؟»
میگردم یک تحلیل سیاسی پیدا کنم بچسبانم تنگش و برای بقیه بگویم که نگاهم میافتد به نوشتهها. «پلیسراه مهریز»
آنقدری درگیر حرفزدن بودیم، کلا شهرستان را اشتباه آمدهایم. شلیک خندهمان به هوا میرود، جاده را به قصد برگشت، دور میزنم و میگویم: «اسرائیل بخواد من رو بزنه، باید لایو لوکیشنش رو فعال کنه!(:»
✍ #هانیه_پارسائیان
🆔️ @monaadi_ir
"#اکبر_مطلبی_زاده"
🔹دانشمندِ برجستهی هستهای، عضو هیئت علمی دانشگاه شهید بهشتی، مدرس فیزیک دانشگاه آزاد یزد و کسی که به خاطر تحقیق در ساخت سامانههای تسلیحاتی، در لیست تحریمهای خزانهداری آمریکا قرار داشت!
🔹این عنوانها تنها گوشهای از کارها و فعالیتهای شهید مطلبیزاده است که ما او را نمیشناختیم و اولینبار اسمش را جزء ۶ شهید هستهای حمله اسرائیل شنیدیم.
🔹️ حالا #محفل_نویسندگان_منادی رفته تا این دانشمند یزدی را بیشتر بشناسد و برای شما روایت کند.
همراه شوید👇
https://eitaa.com/joinchat/2328953113C3e644bfcef
📢 | #آواز_جنگ
🇮🇷 | #شهید_مطلبی_زاده
🔹دل توی دلم نیست.
این حس هم جدید است.
تابحال تشییع شهید هستهای نرفتهام.
فکر میکردم قرار نیست بیایم.
وسط سرگردانی شدید وارد اتاق شدم که لباس بپوشم.
🔹حالا یا میروم دنبال چندتاکار که الزاما باید امروز انجام شود یا تشییع! هرچند انتخاب و فکر در مورد انتخابش ناجوانمردانه باشد.
🔹سهمم را از صبحانه امروز برمیدارم، کنجدهارا هنوز نخورده انگار که چندتا سلول مغزم به یکباره غنی شوند. شاید هم دلم...
مقصد اسنپ بدون فکر شد: «بلوار ملکوت»
✍ #مهدیه_مهدیپور
🆔@monaadi_ir
📢 | #آواز_جنگ
🇮🇷 | #شهید_مطلبی_زاده
اینجا شرایط جنگی است
🔹ساعت دقیقا ۹ صبح است. هنوز تشییع پیکر شهید مطلبیزاده شروع نشده است.
هر چند قدم یک نیروی مسلح و دست به ماشه ایستاده است. ماشینهایی هم با سلاح سنگین و تیربار ایستادهاند. شرایط جنگی است. یکی میگفت بیشتر ترورها کار خائنین بوده.
🔹شهید چمران میگفت طبل جنگ که به صدا در بیاید، میشود مرد را از نامرد تشخیص داد.
این روزها تشخیص مرد از نامرد راحت است، اما شناخت هموطن از وطنفروش چطور؟
✍#محمد_حیدری
🆔️ @monaadi_ir
📢 | #آواز_جنگ
🇮🇷 | #شهید_مطلبی_زاده
🔹صدای مداحی در بلندگوها میپیچد. همراه صدای یا حسین، مردم هم یا حسین میگویند و تابوت شهید مطلبیزاده به روی دستها بلند میشود. بعضی از آنهایی که تابوت روی شانه گذاشتهاند را میشناسم.
🔹تا هفته پیش همهشان کت پوشیده و شیک، میرفتند سر کلاس دانشگاه برای تدریس. حالا اما کتها را کنار گذاشتهاند، آستینها را بالا زدهاند و تابوت را روی دوش میبرند.
🔹میروم کنار یکی از این اساتید. همرزم شهید بود. دهه شصت در جبهه جنوب و دهه هفتاد در سنگر دانشگاه.
🔹گفت: از یزد میرفتیم اصفهان و همراه تیپ نجف اشرف به جبهه اعزام میشدیم. ما فقط وسایل ضروری همراه خودمون میآوردیم، مطلبیزاده اما همیشه در وسایلش، دفتر و کتاب درسیاش هم همراه داشت و در جبهه هم به درس و مطالعه مشغول بود.
✍#محمد_حیدری
🆔@monaadi_ir
📢 | #آواز_جنگ
🇮🇷 | #شهید_مطلبی_زاده
🔹از قدیم گفتن کار نیکو کردن از پر کردن است. یزد همیشه وسط نقشه بوده و زیر پونز! نه آنچنان شهید به خودش دیده نه مراسم تشییع.
🔹ساعت ده دیشب پیام آمد در گروههای مجازی فردا صبح، ساعت نه، بلوار ملکوت، تشییع جنازه شهید مطلبیزاده.
🔹هرکس برنامهای ریخته بود برای صبح پنجشنبهاش. از جلسه قران و خام برای پیروزی جبهه اسلام گرفته تا ده و دوده و فرار از هوای گرم یزد.
🔹با این حال ملت همیشه در صحنه آمده بودند. همه جمع شده بودند برای وداع با یزدی زادهای نخبه، دانشمند گمنام هستهای؛ شهید علیاکبر مطلبیزاده.
✍#زکیه_دشتیپور
🆔@monaadi_ir
📢 | #آواز_جنگ
🇮🇷 | #شهید_مطلبی_زاده
🔹از این ماشینهایی که پشتش تیربار دارد هم اینجاست. اینها را هیچ وقت توی راهپیمایی ها ندیده بودم!
🔹خیلی از چیزها اما تکراری است. مثل همیشه آمبولانس و آتشنشان و نیروی انتظامی مراسم روبه راه است.
🔹با کارهایی که این آخریها از ما سرزده، یک چیز اینجا فرق دارد. مردم اینبار جنگ را از نزدیک دیدهاند و از عمق جان آمدهاند تا بگویند:« بکشیدو بسوزانید و بترسانید مارا، ملت ما بیدار خواهد شد!»
✍#مهدیه_مهدیپور
🆔@@monaadi_ir
📢 | #آواز_جنگ
🇮🇷 | #شهید_مطلبی_زاده
🔹مسیر میدان شهدا تا گلزار را پیاده میشود پنج، شش دقیقهای رفت. اما حالا انگار خیابان طولانیتر شده تا رفقایش بتوانند با هم دانشگاهی قدیمیشان وداع کنند و کمی با او قدم بزنند.
🔹کمی که جلو رفتیم، مردم تابوت را روی زمین گذاشتند. دورش حلقه زدند. خواندند و به سینه زدند:
- حسینم وا... حسینم وا... حسینا
یک نفر ادامهاش را خواند:
- مسلمانان حسین مادر ندارد...
صدای جیغ و گریه جمعیت به هوا رفت. مادر شهید چند سالیست که دنیای فانی را ترک کرده و حالا فرزندش به او پیوسته است.
🔹مداح پشت بلندگو میگوید: «این شهید ابوالفضلی بوده.» و از علمدار کربلا میخواند.
دکتر، مهندس، دانشمند، استاد و... همه این لقبها رنگ میبازد جلوی حسینی و ابوالفضلی بودن.
🔹پس از سینهزنی تابوت دوباره روی دست میرود.
✍#محمد_حیدری
🆔@monaadi_ir