از بساطت ِ ما تا پیچیدگی ِ شما
✅ همگی ما زیاد و مکرر شنیده ایم این روایت را که: «اسلام بر پنج چیز بنا شده؛ نماز و زکات و روزه و حج و ولایت که هیچ یک، هم رتبهی #ولایت نیستند و ولایت، افضل از همهی آنهاست». همچین روایات مهمی را وقتی فکر میکنیم تکراری شده اند ـ و حتی وقتی همچین فکری نمیکنیم ـ باید کنار روایات دیگر گذاشت تا معلوم شود که عمق کلام ِ غیر تکراری ترین آدمهای تاریخ تا چه حد است.
یک روایتی هست که میگوید: برای نماز – یعنی همان که یکی از ستونهای اسلام است اما به پای ولایت نمیرسد ـ «چهار هزار حد» است؛ یعنی نماز، چهار هزار حکم دارد. نمازی که به پای ولایت نمیرسد، این همه دم و دستگاه و حد و مرز و حکم و قاعده و قانون و جزء و شرط و مقدمات و مقارنات و تعقیبات و آمادگی جسمی و تمرکز فکری و توجه روحی میخواهد. اما به شما که میرسیم یعنی به ولایت که میرسیم، شروع میکنیم به تکرار کلیاتی مثل وجوب اطاعت و وجوب محبت و شادی در شادی هایتان و عزا در عزاهایتان! معلوم است که همهی اینها هست و باید باشد، اما مساله خیلی پیچیده تر از این حرفهاست و پر از جزئیات و گرهها و تعلیقها و تعلّقها و تفرّقها و ابهامها و تردیدها و ندانستنها و ندانم کاریها و نخواستنها و نتوانستنها که برای ماست و تحملی که برای شماست... .
خدا میداند که وقتی قرار است فقط دو تا ارادهی دو انسان عادی به هم گره بخورد و با هم ترکیب شود، به چه تعداد از احتمال و اما و اگر بند است و چقدر اوضاع متزلزل است؛ چون اراده و اختیار آدم، میتواند بزند زیر همه چیز و همهی قواعد جزمی و قطعی را به هم بریزد و قوانین کشف شدهی حتمی را به یک نقاشی کودکانه از واقعیت بدل کند و آن را به دیوار توهمات بی دلیل بیاویزد.
حالا حساب کن قرار است ارادهی یک امّت با تمام کثراتش و با همهی ضعف هایش در همهی وجوه، به ارادهی امام گره بخورد با تمام عظمتش.
چند میلیارد فعل از چند میلیون نفر باید بصورت هماهنگ محقق شود تا یک امت بتواند به سمت آستان امامش حرکت کند؟! چه حجمی از نفهمیها و ناتوانیها و حجابها و ظلمتها و عقب ماندگیها ـ که وصف ِ یک امّت شده اند و نه فقط وصف ِ تک تک ِ افراد ـ باید به تدریج و آهسته آهسته درمان شود و در هر یک از مقاطع تاریخ، به چه میزان از هر یک از این بدبختیها باید کاسته شود؟ به دست چه کسانی و با پیش قدم شدن ِ چه مردانی؟ بعضی وقتها و با دیدن مقدار ِ زحمتهایی که برای بزرگ شدن یک کودک کشیده میشود، با خودم میگویم که اگر جامعهی شیعه با توجه به سیر تاریخی خودش در «مرحلهی کودکی» باشد، چه پیچیدگیهای زیاد و نفس گیری برای رسیدن به «بلوغ» در پیش رو داریم...
پس وای به حالمان؛ وقتی که دین را بصورت بسیط و ساده و عرفی معنا میکنیم و نسبت خودمان با ولایت را در افعالی یکسان و تغییر ناپذیر محدود میکنیم؛ با اینکه صاحبان ولایت، «محالّ مشیت الله» هستند و مشیت خدا در هر زمان و مکان و در هر مرحله از تاریخ چیزی را میخواهد که آن خواست و مشیت، فقط برای همان مرحله است و در قبل و بعد جاری نیست که: «کل یوم هو فی شأن.»
شاید این طور ذرهای و فقط ذرهای درک پیدا کنیم از کلام شان که فرمودند: «إن امرنا صعب مستصعب لا یحتمله الا ملک مقرب او نبی مرسل او عبد امتحن الله قلبه للایمان» و از این سنگین تر فرموده اند: «ان امرنا سرّ فی سرّ و سرّ مستسرّ و سرّ علی سرّ و سرّ مقنّع بسرّ»
🖊: #محمدصادق_حیدری
@msnote
•••─━━━⊱🔷✦◇﷽◇✦🔷⊰━━━─•••
❇البراهین الواضحات❇
ما که نه
ولی
ابهامها و اجمالها
تردیدها و تحیّرها
دوراهیها و سرگشتگیها
منتظرت هستند
حتی فلسفهها و منطقها
و برهانها و استدلالها
ـ این پرطمطراقهای وامانده و درمانده ـ
گوشهای نشستهاند تا
بیایی و از ضلالت نجاتشان دهی
یابن البراهین الواضحات الباهرات
ای فرزند ِ برهانهای واضح و روشن
🔸🔹🔶🔷🔴🔷🔶🔹🔸
🖋: #محمدصادق_حیدری
@msnote
•••─━━⊱✦◇﷽◇✦⊰━━─•••
✳️مرد! همانچیزی که قرنهاست خیلی کم پیدا میشود✳️
✅در همهی صدها سالی که نبوده ای، وضع همیشه همین طور بوده:
بلا و درد از هر طرف تو را احاطه کرده
و ما را نه!
همان جملهای را میگویم که یاد داده اند جمعهها بگوییم:
أن تحیط بک دونی البلوی
ولی قسمت تلخ ترش آنجاست که این فقط تکهای از آن جمله است؛ جملهای که کامل گفتنش کار هر کسی نیست:
عزیز علیّ أن تحیط بک دونی البلوی
سخت است بر من که تو را درد احاطه کرده باشد و من را نه!
سخت است؟!
سخت است؟!!
سخت است؟!!!؟
باید که این علامت سوالها و تعجبهای بعدش را آن قدر ادامه داد تا همه به مرد بودنشان شک کنند
گفتن این جمله، مرد میخواهد
و مرد همان چیزی است که قرن هاست خیلی کم پیدا میشود
🖋: #محمدصادق_حیدری
✅ #هشتم_شوال سالروز تخریب حرم امامان #بقیع به دست #شجره_ملعونه سعودی است و انتقام این جنایت، مرد میخواهد
مرد
همان چیزی که ...
@msnote
•••─━━⊱✦◇﷽◇✦⊰━━─•••
✅برای ما #مدینه ندیدهها، فرصت بیشتری هست برای تخیّل و آرزو. ماها میتوانیم حرمی برای خودمان بسازیم که اثری از مظلومیت ائمّه و خفقان محبّینشان در آن پیدا نشود.
مثلاً من میگویم بیایید ورودی #بقیع را دهها و صدها متر پایینتر بسازیم و دیوارهایش را پر از روضههای #عباس کنیم تا مردم، آرام آرام آماده شوند برای زیارت مادرش. خوب که برای معلّم ِ«نصرت و یاری به معصوم» خاکساری کردند و با این خضوع، به ورود در «وادی ِ نصرت» امیدوار شدند، جلوتر بیایند تا برسند به یک دوراهی که کف آن، مرمر شده باشد.
راه سمت راستی برود به سمت مزار مادر ِ علی که بوی کعبه گرفته و راه سمت چپی برود به طرف قبر دختران پیامبر: #ام_کلثوم و #رقیه . همانها را میگویم که عروس ِ «بعضیها» شدند و در زمان حیات پیامبر کشته شدند و صدای هیچ کس در نیامد...! آنها که از سمت راست رفتهاند، نگاهشان به بیت الاحزان بیفتد و بمیرند و اینها که از سمت چپ آمدهاند، با روضههای ناموسی ِ پیامبر دق کنند.
بعد هر کسی که از این معرکه جان سالم به در بُرد، عزم ِ ضریحهای اصلی را بکند.
برای آنها که در آن دو راهی، سمت راست را انتخاب کرده بودند، درگاهی در سمت راست ِ ائمهی بقیع بسازند با اسم «باب البکاء» که هر کس از آن وارد شد، با یاد تنهایی #حسن و پارههای جگرش و اسارت #سجاد و دعاهایش گریه کند و ضجّه بزند. و درگاهی در سمت چپ بسازند به نام «باب العلم» تا در این وانفسای ابتلاء به علوم ِ آمیخته با جاهلیت مدرن، همه در برابر «خزّان العلم» استغفار کنند و از حضرت #باقر و #صادق ، نور علم و آگاهی بخواهند. بعد همه با هم یکی شوند ومفاتیح را باز کنند و زیارت ائمهی بقیع را بخوانند:
و هذا مقام من
اسرف
و اخطأ...
و أقرّ بما جنی
این جایگاه کسی است که ... به جنایتهایش اقرار می کند
و رجی بمقامه الخلاص
ولی بخاطر جایی که در آن ایستاده، امید خلاصی دارد
و أن یستنقذه بکم مستنقذ الهلکی من الردی
و اینکه نجات دهندهی هلاک شدگان،
به برکت شما
او را هم از نابودی نجات دهد
فکونوا لی شفعاء فقد وفدت الیکم اذ رغب عنکم اهل الدنیا و اتخذو آیات الله هزوا
پس من را هم شفاعت کنید
منی که به محضر شما آمدم؛ آن هم در زمانی که دنیاپرستان از شما روی برگرداندند و
آیات خدا را به مسخره گرفتند
و شما آیات خدا هستید...
🖊: #محمدصادق_حیدری
https://eitaa.com/msnote
•••─━━⊱✦🔹﷽🔹✦⊰━━─•••
✅سهگانهی «شرمندگی»
✳️قسمت سوم؛ شرمندگی عمیق✳️
سر سه تا چیز شرمندهی مامان و بابام شدم.
🔹 عکس بزرگ و منحصربفرد و بینظیری از آقامون #خمینی که وسط خونه و در مرکزیترین جای ممکن قرار گرفته بود و یه قاب ساده و قشنگ دورش طواف میکرد.
🔹پایینترین نقطهی عکس، بالاترین دکمهی لباس امام رو نشون میداد و بالاترین نقطهاش یه عرقچین کوچیک سیاه بود که با فضای مشکی ِ پشت سر آقا به اتّحاد رسیده بود. تمام اجزاء صورتش با وضوح قابل تقدیری در دسترس تماشاگر قرار گرفته بود و نگاهش ... [آخ، نگاهش] ... به یه افق دوردست خیره شده بود؛ چشمهاش احتمالاً همون جایی رو هدف گرفته بود که باید پرچم لااله الاالله رو اونجا کوبید.
کنار عکس هم یه نوار مشکی به صورت عمودی چسبونده شده بود و روی نوار، یه شعر در سوگ امام که با خط نستعلیق نوشته شده بود، خودنمایی میکرد.
🔹 اون عکس فیالواقع مرکز و محور و مبنا و بنای خونهی ما بود. اگر مامانم شش روز هفته رو تا حوالی ِ جاده ساوه میرفت و مدیر و بعد ناظم و بعد دبیر ِ یه مدرسهی سه شیفته با نهصد تا دانشآموز بود و بیشتر از گرد و غبار و گچ، حرص دخترای راهنمایی و دبیرستانی رو میخورد، فقط به عشق صاحب اون عکس بود.
🔹اگه پدرم تو اوج گرونی مجبور میشد عیدیهای من و خواهرم رو ازمون قرض بگیره ولی حوالههای تلویزیون رنگی و ماشین لباسشویی و هزار تا کوفت و زهرماری رو که به عنوان رشوه در خونهمون میاوردن تو صورت صاحباش بزنه، واسه خاطر ِ عزیز ِ همون پیرمرد بود.
🔹 مبدأ حرکت ما برا بیست و دو بهمن و روز قدس و انتخابات و نمازجمعههای آقای خامنهای، نگاه به همون عکس بود.
🔹 ما یکی از هزاران خانوادهای بودیم که بزرگشون #روح_الله بود و اون عکس، نمادی بود از جهت زندگی و جربزهی آزادگی و جنم ِ جنون و جدایی از سکون.
🔹 هویت خونه و حمیت خانواده طوری عکس رو دربرگرفته بود که نمیشد مثل دو تا مورد قبلی، تنبلی خودم و سوء استفاده از محبت پدر و مادر رو مبنا قرار بدم و سراغ اون عکس برم.
عظمت ماجرا، این سفلهی نفله رو هم به یه نیت خوب وادار کرده بود. نیت کرده بودم عکس رو ببرم و بزنم وسط تابلوی خوابگاه و دورش رو پر از نوشتههایی بکنم که عاجزانه سعی کرده بودن خمینی رو ستایش کنن؛ چون حوالی #سالگرد_امام بود. پدرم خودش عکس رو از شیشه و قاب جدا کرد و با احتیاط طوری توی روزنامه و مقوا پیچید که تو راه تهران تا قم هیچ آسیبی بهش وارد نشه. هیچی بیشتر از این خوشحالش نمیکرد که پسرش تو راه پیرمرد خرج بشه...
🔹حدسم درست بود. وقتی برگهها رو بر محور اون عکس روی تابلو زدم و خودم کناری ایستادم تا عکسالعمل بچهها رو ببینم، دلم غنج رفت. ابهت و هیبت عکس، اکثریت قریب به اتفاق بچهها رو مسحور میکرد، چشمهای گرد شدهشون با دهانهای نیمهبازشون همراهی میکرد و جولان ِ جاذبهی #جماران ، جلوی تابلو متوقفشون میکرد تا متنهای حاشیهی عکس رو هم بخونن. سادهانگارانه حسّ میکردم که حالا جوانی برای پیرمرد شدهام.
🔹اما امان؛ امان از اون روزی که تابلو رو جمع کردم و عکس و برگهها رو گذاشتم تو کمد مربوطه.
چند روز بعد در اوایل تابستون، وقتی وارد خوابگاه شدم و دیدم که دارن اساسکشی میکنن تا خوابگاه به جای دیگهای منتقل بشه، یکی از بچهها رو دیدم که دست انداخته تو اون کمد و همهی محتویاتش رو با خشونت و بیملاحظهگی خاصی داره میریزه تو کارتن.
وقتی جلو رفتم و اون عکس منحصربفرد رو در حالت مچالگی و شکستگی دیدم، درجهی عصبانیتم چسبید به سقف اما خودم رو کنترل کردم ... بنا به مسلک متداول انشاهای قدیم «برهمه واضح و مبرهن است که» از بین رفتن اون عکس چقدر برای پدر و مادرم تلخ بود و من در مقابل سکوتشون و اینکه به روم نیاوردن چقدر شرمنده شدم. اما از اون شرمندگی عمیق بگذریم ...
🔹 راستش را بخواهید پیرمرد چشم ما بود ...
🔅🔶🔆🔶🔅
🖊: #محمدصادق_حیدری
@msnote
•••─━━⊱✦🔹﷽🔹✦⊰━━─•••
امام خمینی (ره)
🏴 این عکس، ترکیب عجیبی است از
آرامش توصیفناپذیر و طمانینهی بیمانندی که درست در وسط عکس نشسته و شلوغی و ازدحام و التهابی که دور تا دور ِ صحنه را پُر کرده و گرداگرد ِ یک محور جمع شده.
🏴 از این عمامهی سیاهی که پشت به عکس است و صاحبش احتمالا حاج سید احمد است که با آن نگاه ِ نگرانش دارد اوضاع را میپاید؛ تا این مردی که در سمت چپ، دست انداخته در یقهی نفر روبروییاش و سعی میکند او را دور کند. از آن دو نفری که رو به عکاس هستند و با اضطراب ادامهی مسیر را زیر نظر گرفتهاند که به خیال خودشان جلوی مشکل احتمالی را بگیرند؛ تا آن مردی که فقط پلیور سفیدش معلوم است و دو دستش را هر چقدر توانسته باز کرده تا همه را عقب بزند.
🏴 اما از بین همهی اینها من دوست دارم جای این جوان ِ دست راستی باشم. در عین حال که تمام توانش را بکار گرفته تا فشاری به امام وارد نشود، با چشمهایش مشغول یک تحسین ِ متواضعانه است و برای لذت بردن از این همه یقین و طمأنینه، یک لحظه را هم از دست نداده. با این که کارش را رها نکرده ولی انگار بیخیال ِ همه چیز شده و فقط مبهوت ِ ابّهت و مجذوب ِ جذبهی #خمینی است. وقتی این عکس را میبینم، یاد آن آدمهایی در این کشور ـ و یا حتی در این منطقه ـ میافتم که تنها دلیلشان برای زندگی کردن در این دنیای پر از کثافت و لجن و تمام دلگرمیشان برای به آب و آتش زدن در این زمانهی زمینگیر شده، مردی بود به اسم «خمینی» و مردی هست به نام «خامنهای». و بعد آرزو میکنم که کاش من هم با همین جماعت محشور شوم.
@msnote
⚫️ پینوشت:👇👇👇
⚫️ پینوشت: آنهایی که لطف میکنند و تگ #جمعهناک را دنبال میکنند، شک نکنند که این هم یک #جمعه_ناک دیگر است. نامردی و بیمروّتی است اگر از «عذاب غیبت» دم بزنیم و از «زندگی ِ بدون امام» فغان کنیم؛ اما به یاد کسانی نباشیم که حصنی برای مومنین درست کردند و در این دوران ِ بی «صاحب» ی، نگذاشتند موج ِ کفر و نفاق، محبین اهل بیت را هم با خود ببرد. که اگر از ایمان چیزی باقی مانده و از میانهی سنگلاخهای سماجت انسان، آبباریکهای از حق طلبی جاری است و در تاریکخانهی «ظلمات الارض»، هنور اشعهای از هدایت بر ما میتابد؛ بخاطر مردانی است که توانستند شعاعی از نور ِ «الشموس الطالعه» را به ما منعکس کنند.
آن کسی که در نوک پیکان کارزار است بجای آن که مثل بعضی از مومنین، سادهاندیش و سستعنصر و سرخوش باشد، میفهمد که همهجانبه بودن ِ هجمههای هواپرستان و پیچیدگی ِ حیلههای اهل طغیان تا کجا پیش رفته و خنجرشان چطور دارد پهلوی بیدفاع ِ ایمان را میدرد. همچین مردی است که عمیقتر از بقیه، فاجعهای به نام «فقدان معصوم» را درک میکند و اضطرار و سوز قلبش جنس دیگری دارد؛ وقتی زار میزند که :
این مستأصل اهل العناد و التضلیل و الالحاد
کجاست آن که اهل عناد و الحاد را به استیصال میکشاند؟
〰〰〰〰〰〰〰
🖊: #محمدصادق_حیدری
@msnote