📌 #روایت_مردمی_جنگ
کووید اسرائیل
بچهها را مثل همیشه بردهام پارک نزدیک خانه تا بازی کنند. یک سرسره و دو تا تاب بیشتر ندارد ولی همان هم حال بچههایم را خوب میکند. همیشه میبرمشان ولی این روزهای جنگ بیشتر. خستهی کار خانه و محل کارم هستم ولی چارهای نیست دلم میخواهد زندگی برای سه تا بچهام مثل همیشه باشد ولی مگر میشود. هر وقتی میخواهیم به اخبار گوش کنیم آنها هم گوش تیز میکنند. دختر اولم دیگر عقلرس شده و چه بخواهم و چه نخواهم او در جریان وقایع قرار گرفته. دلم به درد میآید از اینکه میبینم افسرده شده. جنگ بیشتر از خواهر و برادر کوچکترش، رویش تاثیر گذاشته. میبینمش که ساکت و گوشهگیر شده. همیشه چشمهای قشنگش نگرانند و حالا هم که روی تاب نشسته. انگار خودش آنجا نیست. دیگر از چیزی لذت نمیبرد. دوستانش برگشتهاند شهرهای خودشان. توی سمنان هم هیچکس را نداریم و دخترم تنها مانده. هر روز هم که سرکار میروم خانهیمان سوت و کور میشود. بهانه میگیرد: «تو همش سرکاری. چرا ما نمیریم مشهد؟»
«مامان جان، اینجا که از مشهد امنتره. تازه کار و زندگیمون هم این جاست.»
دلم میسوزد. طفلکیها توی این چند سال بچگی نکردند. این روزها من را یاد ایام کرونا میاندازد. خانوادهی ما کادر درمانیها بیشتر از بقیه اذیت میشدند. دختر بزرگم آن موقع مدرسه میرفت و شرایط را میفهمید. شوهرم هم آسم شدید داشت و باید ده برابر مراعات میکردم. این روزها هم شرایط همینطور است با وجود خستگی خودم را سرپا نگه میدارم برای خانوادهام. آن دو سه شب اول، خیلی حالم بد شده بود. دیگر خواب به چشمم نمیآمد. زود خودم را جمعوجور کردم. با آیت الکرسی و دعای معراج خودم را آرام میکنم. بخش مادری و همسریام در خانه و بخش پرستاریم در بخش زنان و زایمان درگیر اضطراب است. نمیتوانم کم بیاورم. در بیمارستان باید مادران آبستنی را که شرایط جنگی مضطربشان کرده آرام کنم تا برای خودشان و بچهشان اتفاقی نیافتد. نگران مادرانی که به بخشمان میآیند هستم. خیلی از خانمهای باردار به خاطر استرس و فشار عصبی این شرایط، تحت نظر هستند. دوتا مادر تهرانی هم همین تازگیها آمدهاند به بخش ما چون دکترهایشان به سمنان ارجاعشان دادهاند. امکان زایمان زودرس دارند. یک مادر باردار هم داریم که از شدت استرس فقط و فقط گریه میکند و هیچطور بهتر نمیشود. برای او جلسات روانشناسی تجویز شده.
همهی اینها را میبینم ولی در کنارش تولد نوزادهای سالم زیبا و شادی پدر مادرانشان را هم میبینم. دختر بزرگم را میبینم که بیحال روی تاب نشسته و از آن طرف، دختر و پسر کوچکم را هم میبینم که چطور بپر بپر و بازی میکنند.
من خستهام اما ناامید نیستم. بعضی وقتها که زیادی نگران بچهها میشوم؛ به یاد مادرهای غزه میافتم و با خودم میگویم: «باید حداقل یه ذره هم که شده شبیه اونا باشم هر چقدر هم که سخت باشه. تازه فقط موشکبارون که نیست. اونا آب و غذا و برق هم ندارن.» به لطف خدا ما این مشکلات را نداریم.
اصلا اشکالی ندارد من خستگی را به جان میخرم ولی هرکاری که از دستم بر بیاید انجام میدهم تا حال بچهها و دوروبریهایم رو بهتر کنم.
سعیده مظفری
دوشنبه | ۲ تیر ۱۴۰۴ | #سمنان
خشت پنجم؛ روایت سمنان
@kheshte_panjom
ــــــــــــــــــــــــــــــ
🇮🇷 #راوینا | روایت مردم ایران
@ravina_ir
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
📌 #روایت_مردمی_جنگ
رجز
شامگاه شد.
جمعیت بالای سر شهید بهارینژاد ایستاده بودند؛ همسر شهید بلندگو را به دست گرفت؛ خسته بود، رمقی برایش نمانده بود، اما مثل یک فرماندهای که میخواهد هشدار و خبر عملیات جدید را بدهد کلماتش را ردیف کرد!
ـ مردم همسرم تا فهمید اعزام به ماموریت شده به سوی میدان پرواز کرد به عشق رهبرمان با سر دوید...
همین چند جمله باعث شد مردمی که برای زیارت شهدا کمی دورتر رفته بودند را هم به دور خود جمع کند.
جمعیت منسجمتر شد؛ پای منبر زنی ایستادند که خط سخنرانیاش را از زینب کبری سلاماللهعلیها گرفته بود.
چند جمله او میگفت و مردم ندای تکبیر سر میدادند الله اکبر، خامنهای رهبر...
صدای خستهاش را به یکباره جمع کرد
این بار کوبنده تر فریاد زد؛
- ای دشمن بتاز! منافق تربیت کن... تو میخواهی با مکتب ما چه کنی؟ حاج قاسم عزیزمان را تکه تکه کردی از هر تکه حاج قاسم، هزار تا رویید...
به قول خودش یادش نمیآمد تا حالا پشت بلندگو حرف زده یا نه!
اما رجزش را خوب خواند؛
نتانیاهو و ترامپ شیطان صفت، فکر فرماندهان زن ما را نکردند که نه در پادگان نظامیاند و نه لباس فرم مخصوص با چندین درجه روی لباسشان دارند...
برای دشمن رجز میخوانند و برای رهبر عزیزشان و وطنشان تا پای جان میمانند.
صدیقه فرشته
یکشنبه | ۱ تیر ۱۴۰۴ | #اصفهان #کاشان گلزارشهدای دارالسلام، مراسم وداع با شهید بهارینژاد
ــــــــــــــــــــــــــــــ
🇮🇷 #راوینا | روایت مردم ایران
@ravina_ir
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
📌 #روایت_مردمی_جنگ
احساس بازاریِ کوفه بهم دست داد...
میگوید: "گرگِ بازار؛ چشمش پیِ دریای طوفانی است." میگوید: "از این بازار میتوانی هر کوسهای را شکار کنی!"
میگوید: "شرکتِ موادِ پلاستیکی دارد و الان هم وفورِ نذری و بازار تشنه ظروف یکبار مصرف؛ جنگ هم باشد و قیمت نفت هم کشیده بالا!"
میگوید: "احساس بازاریِ کوفه بهم دست داد که آهنگریهایش رونق گرفت!"
کرکره شرکت را کشیده پایین و آمده معراج شهدا. تابوتها را کاور و جابهجا میکند و پرچم میکشد. رفقای بازاریاش را میکشاند اینجا خَیّر شوند. برای شهدایی که مجلس وداعشان غریبانه است برادری میکند، بالای تابوت سینه میزند و مظلوم میکشد!
پ.ن: راضی نشد عکسش را منتشر کنم!
محمدعلی جعفری
eitaa.com/m_ali_jafari
جمعه | ۱۳ تیر ۱۴۰۴ | #تهران معراج شهدا
ــــــــــــــــــــــــــــــ
🇮🇷 #راوینا | روایت مردم ایران
@ravina_ir
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
📌 #روایت_مردمی_جنگ
📌 #حاج_رمضان
مهمان قم
حاج رمضان وقتی شنیده بود هر هفته، جمعهها، گوشهی صحن امام هادی و کنار مزار میرزا اسماعیل دولابی بساط روضه برپاست، گفته بود: «خوش به حال اونایی که اینجا دفن میشن...»
آنشب که در منزل حاجی، همسر شهید ایزدی را دیدم، درگوشی از بغلدستیام پرسیدم: «کجاییان؟»
شاید به دنبال ردی از حاج رمضان در خاطرات رزمندههای قمی میگشتم که با جواب «سنقریان» پیشفرضها را پاک کردم.
برای منی که یک سال و نیم است به شهر اهل بیت مهاجرت کردهام، «سنقر کجا، لبنان کجا و قم کجا؟» عجیب نبود.
همسر شهید میگفت: «ببخشید وسایلمان جور نیست، یک هفته نیست که به اصرار حاجی آمدیم قم ساکن شویم.»
البته کسی از خانهٔ مقتل حاجی خبر نداشت و نمیدانستند حاجی هم قم است.
۲۰ سال است که خانواده به دوری عادت کردهاند و از اول طوفان الاقصی این دوری شدت گرفت.
همسر حاجی با صلابت حرف میزد. شیرزن به قم که رسید صدایش لرزید.
- عقدمان توی حرم بود. قم به هم رسیدیم و همینجا از هم جدا شدیم...
محمدصادق رویگر
جمعه | ۱۳ تیر ۱۴۰۴ | #قم
روایت قم
@revayat_qom
ــــــــــــــــــــــــــــــ
🇮🇷 #راوینا | روایت مردم ایران
@ravina_ir
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
📌 #روایت_مردمی_جنگ
📌 #حاج_رمضان
طلعتی دیگر
هرچند برای رفتنش سینه میزنیم و این جمعیت مشتاق به شوق دیدنش آفتاب ظهر تیر را به جان خریدهاند؛ اما جوان و نوجوان در میدان نوید طلعت دیگری سر میدهند که هرچند حاج رمضان رفت اما شکوفههایش به ثمر خواهد نشست.
علیرضا امین
جمعه | ۱۳ تیر ۱۴۰۴ | #قم
روایت قم
@revayat_qom
ــــــــــــــــــــــــــــــ
🇮🇷 #راوینا | روایت مردم ایران
@ravina_ir
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
📌 #روایت_مردمی_جنگ
📌 #حج
هم حاجی و هم مادر شهید
توی فرودگاه جده، خانومی کنارم نشسته بود، همسن مادرم. مشخص بود از این مامانهای مهربان است که وسط جمع قربانصدقهی بچههایش میرود و همیشه غذاهای خوشمزه باب میل بچههایش را درست میکند. چند جمله صحبت کردیم باهم که «آدم باید تو جوونی بیاد حج و...» بعد بلند شد رفت یکم آنورتر کاری داشت انجام بدهد. وقتی رفت دوتا از همکاروانیهایش با نگرانی به من گفتند: «چهجوری بهش بگیم؟
کی بگیم؟»
یکیشان گفت: «بعد از کربلا تو مرز ایران بگیم.»
آن یکی گفت: «بگیم مجروح شده بيمارستانه
قبل رسیدن به خونه هم بگیم آماده باشه...»
پرسیدم: «چی شده؟»
گفت: «پسرش تو بمبارون اسرائیل دیروز شهید شده. بهش نگفتن. نمیدونه.»
گفتم: «کجا؟ نظامی بوده؟»
گفتند: «نه تو خونهش بوده
نمیدونیم چجوری بهش بگیم»
تو دلم گفتم: «آخ آخ، چه شرایط بدی. چه امتحان سختی...»
حساب کنید
مادر دلش برای پسرش یک ذره شده
چقدر منتظر است برود ببیندش، بعد یک ماه در آغوشش بگیرد و کلی از خاطرات سفرش بگوید.
سوغاتیهایی که برایش خریده را بدهد.
ولی وقتی برسد با پرچم سیاه و صدای قرآن مواجه میشود.
هرچه فکر میکنم نمیتوانم تصور کنم چقدر سخت است.
قبل سفر فکرش را هم نمیکرد بعد سفر هم حاجی باشد، هم مادر شهید...
حسین دارابی
@hosein_darabi
چهارشنبه | ۴ تیر ۱۴۰۴ | #عربستان #مکه
ــــــــــــــــــــــــــــــ
🇮🇷 #راوینا | روایت مردم ایران
@ravina_ir
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
📌 #روایت_مردمی_جنگ
گفتوگوی چند پسر نوجوان
حواسم پی گفتوگوی چند پسرنوجوان رفت.
داشتند دنبال محلی که قرار است شهید تازه دفن شود، میگشتند. یکی از میانشان گفت :«نه، بابای من شهیده. اونجا مردههای معمولی رو دفن میکنن.» و بعد محکم و بالبخند جلو رفت و به مهمانان پدرش خوشآمد گفت.
کوثر محمدی
یکشنبه | ۱ تیر ۱۴۰۴ | #آذربایجان_شرقی #تبریز مراسم تشییع شهید محمدرضا امیرخانی
راوی تبریز؛ مرکز روایت حوزه هنری استان آ.ش.
@ravitabriz
ــــــــــــــــــــــــــــــ
🇮🇷 #راوینا | روایت مردم ایران
@ravina_ir
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
📌 #روایت_مردمی_جنگ
سکو
یک سوال در فضای مجازی آمد که «دستاورد شخصی شما از این جنگ چه بود؟»
چندتا متن نوشتم از تغییر دیدگاهم، از رشد بچههایم. اما یک گنج شخصی هم دارم. عکسها و کلیپهایی که از مردم دنیا توی فضای ابری ذخیره کردهام.
حالا پس از آتشبس، میروم یزله عراقیها را میبینم و قلبم بالا و پایین میپرد. بوسه مرد مو بور هلندی را به پایین پرچمم نگاه میکنم، پر از حس افتخار میشوم. کلمات کج و کولهی ژاپنیها وقت خواندن سرود ملی ایران به خندهام میاندازد. هنوز با بغض صدای دختر غزهای که «اللهم سدد رمیهم» میخواند گریهام میگیرد. فریادهای آن یوتربر عرب را که نمیدانم کجایی است، تماشا میکنم. وقتی دارد لااله الا آمریکای خلیفههای خلیج را مسخره میکند تارهای صوتیاش در حال پاره شدناند. فوتبالیست قزاقستانی، مادر بوسنیایی، مرد پاکستانی، تماشاگران تیم اسپانیایی که پرچم ما را بالا میگیرند، دلم گواه میدهد در جام جهانی مستضعفین برنده نهایی ماییم. خود حریف هم میگوید ایران تاکتیک اصلیاش را رو نکرده. نیمه اول فعلا مساوی تمام شد. رسیدیم به نیمه مربیها. هرچقدر داوریهای بینالمللی به نفع بگیرد هم همه میدانند «آقای خاص» تمام کننده بازی است.
برای همین است که کسی در استادیوم دنیا سکوها را ترک نمیکند. بازی ایران همیشه تماشایی است.
سمانه بهگام
ble.ir/callmeplz
چهارشنبه | ۴ تیر ۱۴۰۴ | #تهران
ــــــــــــــــــــــــــــــ
🇮🇷 #راوینا | روایت مردم ایران
@ravina_ir
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
📌 #روایت_مردمی_جنگ
گل آفتابگردان
نگاهی به گلهای روی میز آشپزخانه انداختم. حسابی وارفته و ساقههایشان پلاسیده بود. چند روزی فرصت نکرده بودم عوضشان کنم.
رفتم گل فروشی سر خیابان. ایستادم به تماشای ردیف گلهای طبیعی. دلم یک گل تازه میخواست که تا حالا نخریدهام.
یک دفعه میان انبوه گلهای داوودی و رزهای رنگی و آلستر، برگهای زرد و ساقههای قطور آفتابگردان توی آب، چشمم را گرفت. چند شاخهاش را برداشتم و آمدم طرف خانمی که ایستاده بود پشت دخل.
کارت را گرفتم طرفش. لبخند کمرمقی زد و پرسید: «برای هدیه میخوای؟ بپیچم برات؟»
گفتم: «نه برای خونهمون خریدم.»
چسب پهن را کشید دور ساقهها: «خونتون؟ چه دل خوشی داری خانم. دم مرگیم دیگه باید گل واسه سر مزارمون بیارن. تازه اگه یه نفرمون زنده بمونه.»
خندیدم. گفتم: «چه ناامید! حالا کی انقد زورش زیاده که اینطوری میخواد از ریشه دربیاره ما رو.»
آهسته گفت: «اسرائیل!»
دسته گل را ازش گرفتم. گفتم: «کسی که اصل و اساسش رو آبه رو چه کار به کندن ریشههای تو خاک. اصلا غم به دلت راه نده.»
سرش را انداخت پایین.
گفتم: «مگه غده سرطانی رو که دربیارن آدم میمیره. تازه زندگی شروع میشه. درد و رنجها جمع میشه از بدن. ما تازه میخوایم تو دنیای بدون اسرائیل یک دل سیر زندگی کنیم.»
مریم برزویی
@koookhak
دوشنبه | ۲۶ خرداد ۱۴۰۴ | #خراسان_رضوی #سبزوار
ــــــــــــــــــــــــــــــ
🇮🇷 #راوینا | روایت مردم ایران
@ravina_ir
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 #روایت_مردمی_جنگ
📌 #حاج_رمضان
خشم مقدس
لا اله الا الله
اللهاکبر
شنیدن این اذکار از مشایعتکنندگان هر میتی امری معمول و طبیعی است. تا الآن دهها بار در حرم مطهر حضرت معصومه علیهاسلام در تشییع درگذشتگان آشنا و ناآشنا شرکت کردهام و همیشه این اذکار را شنیدهام.
امروز وقتی پیکر مطهر شهید ایزدی وارد مضجع شریف بانو شد چند نفر سعی کردند با صدای بلند این اذکار معمول را دم بگیرند. اما جمعیت...
جمعیت خشم مقدس فروخوردهای داشت که با این اذکار فرونمینشست.
مرگ بر اسراییل
مرگ بر آمریکا
مرگ بر منافق
نمیدانم تاریخ شنیدن این اذکار کنار ضریح متبرک حضرت معصومه علیهاسلام را تجربه کرده است؟
سید طاهر جوادیان
جمعه | ۱۳ تیر ۱۴۰۴ | #قم
روایت قم
@revayat_qom
ــــــــــــــــــــــــــــــ
🇮🇷 #راوینا | روایت مردم ایران
@ravina_ir
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
📌 #روایت_مردمی_جنگ
دستگیری نفوذیهای اسراییل در ارومیه
امروز خبری در ارومیه منتشر شد؛ خبر دستگیری نفوذیهای اسراییل در ارومیه.
پرسوجو کردم فهمیدم در نزدیکی محله ما اتفاق افتاده. پیاده به سمت محل دستگیری راه افتادم.
کوچه منتهی به یکی از خیابانهای اصلی محل دستگیری بود. رسیدم به محل که نیروهای امنیتی همهجا را بسته بودند و اجازه تردد وسایل نقلیه را نمیدادند و آنها را به کوچه بالایی راهنمایی میکردند. نزدیک محل شدم ولی اجازه تردد ندادند. گفتند که از کوچه بالایی تردد کنید. بالاخره رفتم و دور زدم محل را به سر کوچه رسیدم که مردم تجمع کرده بودند.
همه چهرهها پر از سوال و نگرانی بود. هرکسی میرسید میپرسید که چه شده و چه اتفاقی افتاده.
بعضیها زیر لب چیزهایی زمزمه میکردند؛ برخیها میگفتند اینها ۶ ماه است که در این ساختمان حضور دارند؛ برخیها از تابعیت و اهل کدام کشور هستند، صحبت میکردند؛ برخی ها از تعداد و تیپ هایشان.
ولی حرف غالب جمع این بود «الله لعنت السین» یعنی خدا لعنتشون کنه.
نیروهای امنیتی اجازه نمیداند زیاد تجمع اتفاق بیافتد و مردم را به خاطر حفظ امنیت جان خودشان پراکنده میکردند. گویا عملیات با درگیری مسلحانه نیز همراه بود. کمی بالاتر همه مغازهها باز بود و ملت سرگرم کسب و کارشان بودند. انگار نه انگار که ۵۰ متر پایینتر گروه تروریستی و نفوذی دستگیر کردهاند. شاید اگر این اتفاق برای یک جامعه اروپایی اتفاق افتاده بود تمام مغازههای اطراف بسته میشدند و همگی از ترس جانشان محل را ترک میکردند. شاید تا هفتهها استرس آن روز در تنشان باقی میماند.
کمی قدم زدم و به اطراف نگاه میکردم. مردم سرگرم زندگیشان بودند؛ مغازه دار، رستوران و ساندویچی و لوازم ساختمانی فروش و ماشینهای سواری؛ همه داشتند عین روزهای دیگر زندگی میکردند و کارشان را انجام میدادن . با خودم میگفتم مگر میشود نترسید؛ از جنگ و فردای جنگ حتما میترسند. مگر میشود استرس نداشته باشند؛ حتما دارند. پس چرا فرار نمیکنند؟ پس چرا به مغازهها حمله نمیکنند؟
پس چرا خانههایشان را ترک نمیکنند؟ پس چرا خیابانها خلوت نیست و پر از رفت و آمد است؟
شعار ندهیم، داستان نبافیم برای خودمان هیچکس نمیخواهد به راحتی آب خوردن بمیرد، هیچکس نمیخواهد آنچه که سالها با چنگ و دندان به دست آورده و حفظ کرده یک شبه نیست و نابود شود. پس حتما یک چیزی هست که هنوز پاهای این مردم نمیلرزد. هنوز ایستادهاند در مسیر زندگی، هنوز دارند امیدوارانه زندگی میکنند.
اسمش را نمیدانم، شاید حب وطن است؛ شاید شجاعت ذاتی این جماعت و یا شاید میدانند که اگر یک قدم در مقابل ترس عقب بگذارند تمام وجودشان را خواهد گرفت.
هرچه هست در این ملت فراوان است و این یک نعمت بزرگ برای هر جامعه و حکومت است که خیالش در بزنگاههای این چنینی از مردمش راحت است و همه توانش را میگذارد در مقابل دشمن.
پس جمهوری اسلامی فردای جنگ قدر این ملت را بیشتر بدان لطفا.
حمید امدادی
چهارشنبه | ۴ تیر ۱۴۰۴ | #آذربایجان_غربی #ارومیه
ــــــــــــــــــــــــــــــ
🇮🇷 #راوینا | روایت مردم ایران
@ravina_ir
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها