eitaa logo
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
2.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
294 ویدیو
113 فایل
﷽ هر روز بیشـــــــتر از دیروز💞🌸 ❣️دوستت دارم❣️ بی اجازه کپی نکن حتی شما دوست عزیز 🌺 #کپی_بالینک_کانال ارتباط وتبلیغات @Ad_noor1
مشاهده در ایتا
دانلود
✍روزی حضرت عیسی (ع)، مردی فلج و نابینا که مبتلاء به جذام و پیسی بود را در راهی دید که نشسته است و خدای را بسیار شکر می‌کند. چون نزدیک او شد، دید که می‌گوید: خدایا! شکر که مرا به بلایِ بیشتری مبتلا نکردی؟ حضرت مسیح (ع) چون این سخن را شنید، به او گفت: ای مرد! از این هم بیشتر مگر بلاء در زندگی وجود دارد؟ مرد گفت: بزرگ‌ترین بلاء ناشکری و کفر و بی‌ایمانی به خداوند است که هر کس در شرایط من بود، به آن هم مبتلاء می‌شد، ولی خداوند بر من از رحمتش آن بلاء را نفرستاده است. 📚اصول کافی ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی 🕊 📝نویسنده : بانو اسما_صاد🌷 📚روایت عاشقانه از زندگی دختری تازه مسلمان که شما را باخود به خاطره ها می برد😍 🌟هرروز دو پارت ظهرگاهی☀️ ودوپارت شبانگاهی🌙 بارگزاری خواهدشد😍 منتظر باشید⏰ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊 👌ریپلای به قسمت اول🔰 eitaa.com/repelay/996 📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛 ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ #قسمت_صد_دهم جمعه
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ _نه...خبر مهمی دارم که باید حضوری بگم... کریستن ابروهاشو بالا انداخت: +چیزی شده؟! _نه... و با یادآوری الینا لبخند زد... چقد تو همین چند ساعت دوری دلتنگ شده بود...! کریستن سری تکون داد و گفت: +اوکی...فعلا که مامی اینا بیرونن برو استراحت کن برگشتن کارت رو بگو... ساکشو بار دیگه از رو زمین برداشت و همینجور که به سمت اتاق میرفت گفت: _باشه...فقط کریستن...اگه میشه زنگ بزن بگو شب دایی اینا هم بیان... کریستن متعجب باشه ای گفت و بعد انگار که چیزی یادش اومده باشه هیجان زده گفت: +ماریا اینا هم بیان؟! رایان متعجب چرخید طرفش و با چشمای ریز شده گفت: _ماریا؟! کریستن با شوق گفت: +آره دیگه...ماریا دختر خواهر زندایی... رایان کمی فکر کرد تا بالاخره ماریا رو یادش اومد... دختر چشم سبز با موهای بلوند که همیشه با الینا بود و الینا ماریا رو مثل خواهرش میدونست... شونه ای بالا انداخت و بی تفاوت گفت: _I dont care...(اهمیتی نمیدم) بہ درس و بحث و تحصیلت... حسادٺ میکنم حتے!!! +چه خبرا؟! با پچ پچ جواب داد تا صداش نره بیرون از اتاق: _هیچی عزیز دلم همه جمع شدن تا من برم سخنرانی!... بعدم به حرف بی مزه ی خودش پوزخند زد... صدای الینا از اونور خط بلند شد: +همه ی همه؟! _همه ی همه... صداش بغض دار شد: +کریستن و ماریا چی؟! _فدای صدای بغض دارت بشم...آره اونام هستن ولی تو گریه نکنیا... صدای تقه ی در باعث شد حرفشو قطع کنه و بلند بگه: _بله؟! در باز شد سر نادیا نصف نیمه اومد داخل: +رایان اینجایی؟!دایی هم اومد...منتظر تو! سری تکون داد: _ok mom...I'll be right there...(باشه مامان...میام اونجا...) نادیا بدون حرف دیگه ای رفت و در رو بست.رایان بعد از چند ثانیه که مطمئن شد مادرش رفته پشت تلفن پچ پچ کرد: _همه چیز درست میشه خب؟!من میرم که همه چیز رو درست کنم...باشه؟! صدای گرفته ی الینا تمام روحیشو گرفت: +باشه... _دوست دارم...خدافظ +منم...خدافظ! گوشی رو قطع کرد و انداخت روی تخت و با قدم های محکمی به هال رفت... با همه سلام کرده بود جز دایی که به خاطر مشغله های شرکت دیرتر از بقیه اومده بود... سلام کرد و مردانه دست دایی رو فشرد... دایی روی مبل نزدیک به پدر رایان نشست و مشغول صحبت شد... نیم ساعتی از مهمونی میگذشت و رایان بدون اینکه با کسی حرف بزنه غرق در افکار خودش نشسته بود که کریستن اومد کنارش و آروم گفت: +evry thing ok?!(همه چیز مرتبه؟!) با گیجی نیم نگاهی به برادرش انداخت و گفت: _Ha?!yea..yea...it's ok!(هان؟!آره...آره...مرتبه!) کریستن ابرویی بالا انداخت و گفت: +I doubt that!(شک دارم!) دو دقیقه سکوت بود که کریستن باز در گوش رایان گفت: +نمیخوای حرفتو بزنی؟!همه به خاطر حرف فوق مهم تو اومدنا! رایان سری تکون داد و پر استرس گفت: _چرا...چرا... نفس عمیقی کشید تا بخش اعظم استرسش رفع بشه... گلوشو صاف کرد و بلند برای اینکه توجه همه جلب بشه گفت: _خب... همه ساکت شدن و چرخیدن سمت رایان... _خیلی ممنونم از همتون که امشب اومدین...یه چیز مهمی هست که...به همه مربوط میشه و من خواستم یه بارگی تو جمع بگم... نگاه کلی به جمع انداخت...همه خیره خیره منتظر بودن تا ادامه حرفشو بزنه... نفس عمیقی کشید و گفت: _من میخوام ازدواج کنم! نادیا اولین نفری بود که از جا پرید و با شوق رو به سرش گفت: +واقعا؟! رایان بدون کوچکترین لبخندی سر تکون داد. نادیا دستاشو به هم کوبید و گفت: +این عالیه...با کی؟!ما میشناسیمش؟! رایان آب دهنشو قورت داد و اینبار با یادآوری الینایش لبخندی زد و گفت: _بله میشناسینش...از فامیله.... قلب ماریا در سینه کوفت...ینی میشد این عروس خوشبخت خودش باشه؟!ینی الآن رایان داشت خواستگاری میکرد؟!... هزار و یک سواله در سرش با جمله ی بعدی رایان دود شد و به هوا رفت! _ولی...تنها زندگی میکنه... چشم همه تنگ شد...نادیا اولین نفر به حرف اومد: +چرا پسرم مگه خانواده نداره؟! پوزخندی زد و جواب داد: _نمیدونم...خودش که میگه داره...ولی من شک دارم! پدر رایان با جدیت پرسید: +منظورت چیه رایان؟!درست حرف بزن!دختره کیه؟!اسمش چیه فامیلش چیه؟!تو کجا دیدیش؟! رایان هم پوزخندشو جمع کرد و با جدیت گفت: _اسمش...الیناست... در چهره ی همه علامت سوال بود به جز مادر و پدر الینا که انتظار بیشتر در چهرشان داد میزد... رایان ادامه داد: _فامیلش...مالاکیان... &ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊 📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛 ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ رایان ادامه داد: _فامیلش...مالاکیان... بهت و ناباوری جای علامت سوال رو گرفت و اولین نفر کریستن به حرف اومد: +مسخره کردی مارو!الینا کجا بود!چرا چرت میگی؟!... پدر الینا،مالاکیان بزرگ به حرف اومد: +رایان اصلا ازت توقع نداشتم مارو جمع کردی اینجا که چرت و پرت بگی!الینا کیه؟! نادیا کسل،انگار که ضایه شده باشه نشست سر جاشو پوفی کشید... رایان نگاهی به قیافه جمع انداخت...انگار هیچ کس باورش نشده بود! خواست حرفی بزنه تا همه باور کنن که زن داییش مادر الینا از جا بلند شد و گفت: +رایان؟!راست میگی؟!تو... قطره اشکی از چشمش چکید: +تو میدونی الینای من کجاست؟! رایان مهربون لبخندی زد و گفت: _آره...آره میدونم... نینا بی طاقت به چنگی به لباس رایان زد: +قسم بخور ...قسم بخور که حالش خوبه...بگو حالش خوبه.. بگو که دروغ نمیگی!... رایان لبخندی زد دست مشت شده ی نینا رو که روی سینش بود در دست گرفت... این زن حالا مادر زنش محسوب میشد... با همون لبخند دلگرم کننده گفت: _من دروغ نمیگم...الینا حالش کاملا خوبه و... نگاهی به دیگران که با بهت نگاش میکردن انداخت و جدی ادامه داد: _ما تصمیم داریم با هم ازدواج کنیم... انگار همه یکی یکی داشتن باور میکردن اما هیچ کس توانایی ابراز احساسات نداشت جز نینا که نشست و گریه کرد... رایان ادامه داد: _ما هردو همدیگرو دوست داریم و ...میخوایم باهم ازدواج کنیم... صدای محکم مالاکیان بزرگ بلند شد: +شما نمیتونین...مگر اینکه اون دختر پشیمون شده باشه و بخواد برگرده به دینش... پوزخندی زد و ادامه داد: +میدونستم یه روز پشیمون میشه... رایان برگشت سمت داییش و گفت: _نه الینا پشیمون نشده...الینا الآن مسلمانه و تا ابدم مسلمان میمونه...من مشکلی با این موضوع ندارم...اتفاقا...من عاشق همین الینا شدم... صدای مغموم کریستن از گوشه سالن بلند شد: +اما داداش...شما نمیتونین ازدواج کنین...تفاوت دینتون مانع میشه...هیچ قانونی بهتون اجازه ازدواج نمیده... رایان لبخند زیرکی زد و گفت: _نگران اونش نباش..همه چیز حل شده...ما به راحتی میتونیم ازدواج کنیم! کریستن با نور ضعیف امیدی که در دلش بود گفت: +اما چطوری؟! از خداش بود که خواهرو برادرش باهم ازدواج کنن! رایان با همون لبخند گفت: _مگه مهمه؟!مهم اینه که... فریاد مالاکیان بزرگ دلیل قطع حرفش بود: +درسته مهم نیست...مهم اینه که مننن(به تخت سینه ی خودش زد)...منن اجازه نمیدم...اجازه ی اون دختر هنوز دست منه و منم اجازه ازدواج بهش نمیدم... _عذر میخوام دایی ولی میتونم بپرسم چرا؟!مگه اون دختر چکار کرده؟!غیر از اینه که راهی که خودش خواسته رو در پیش گرفته؟! +اون دختر میدونست من از اسلام و مسلمون بیزارم...میدونس از این قاتلای خونخوار بدم میاد ولی کار خودشو کرد...الآن اونم برا من یکی مثل همه ی اون قاتلاس... گریه ی نینا شدت گرفت... هیچ دلش نمیخواست کسی راجب تک دخترش اینطور صحبت کنه ولی چکار میتونست بکنه وقتی شوهرش حکم سرور و سالار براش داشت! رایان سعی کرد با آرامش توضیح بده: _طرز تفکر شما غلطه دایی جان...اونا واقعا قاتل نیستن...من هزار و یک تحقیق جمع آوری کردم که نشون میده اونا قاتل نیستن... با پوزخند حرف رایان رو قطع کرد: +پس این کشت و کشتارا... رایان نزاشت داییش ادامه بده و گفت: _اونا مسلمون نیستن...اونا یه مشت حیوون وحشین که ادای مسلمونا رو در میارن...یه مشت روانی که آدم میکشن و ذکر میگن تا مسلمونایی امثال الینا رو بد جلوه بدن و خراب کنن تا طرز تفکر من و شمارو به هم بریزن... دایی با تمسخر قهقه زد و شروع کرد به دست زدن: +نه...خوشم اومد...خوشم اومد...براوو...داری کم کم مث این... خواست توهینی بکنه که رایان اجازه نداد: _خواهش میکنم دایی جان...بحث ما این نیست... با کمی مکث ادامه داد: _بحث ازدواج من و الیناس... +درسته...درسته...بحث ازدواج شماست که من اجازه نمیدم...مگه اختیار اون دختر با من نیس؟!من اجازه نمیدم...قبلنم گفتم...من اون دختر رو زمانی میپذیرم که پشیمون ببینمش... _اما دایی... ادامه ی حرفش با خروج دایی از سالن خورده شد... نینا داغون و بی حال دست نادیا که آب قند رو جلوش گرفته بود پس زد و به سمت رایان رفت... بازوی رایان رو گرفت و زمزمه کرد: +میدونم خوشبختش میکنی... &ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊 📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛 ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
😔این جمعه هم گذشت و نشد موعد فرج شنبه غروب جمعه ترین روز هفته است...
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ #قسمت_صد_دوازدهم
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ بعد با سرعت مانتو و شالشو از رو چوب لباسی چنگ زد و به بیرون رفت... با رفتن دایی اینا پدر رایان به حرف اومد: +منظورت چی بود رایان؟!تو واقعا جدی بودی؟!... رایان بی حوصله جدی و محکم گفت: _من با هیچ کس شوخی ندارم...من و الینا میخوایم باهم ازدواج کنیم... بعد با قدمهای بلندی خودشو به اتاق رسوند و در رو محکم بست... 🍃 ساعت دوازده بود و مهمانها ساعتی میشد که رفته بودن... حالا خونه غرق سکوت بود و هرکس توی اتاقش خواب بود... روی تخت دراز کشیده بود و گزارش اتفاقات امشب رو با کمی سانسور برای الینا تایپ میکرد که در اتاقش به آرومی باز شد. به سرعت گوشی رو خاموش کرد و برگشت سمت در. پچ پچ کریستن بلند شد: +بیداری؟! _آره کاری داری؟! بدون روشن کردن چراغ اتاق با تردید نزدیک اومد و نشست انتهای تخت. رایان هم بلند شد و به تاج تخت تکیه داد و پاشو ضربدری گذاشت تو بغلش و دستشو دور زانوش حلقه کرد. دوباره کریستن پچ پچ کرد: +رایان؟!میشه...میشه از الینا بگی؟! صداش بغض داشت: +کجاست؟!چکار میکنه؟!چ...چجور پیداش کردی؟! رایان بغض صدای برادرشو حس کرد... هرچی باشه این دو باهم بزرگ شدن...برادر بود و دلتنگ خواهر... شروع کرد همه چیز رو برای کریستن تعریف کرد...از اولین روز دیدارشون تو فروشگاه تا بدرقه ی دیروزش توسط الینا... از همه چیز گفت الا تغییر دین خودش و صیغه ی خونده شده... کریستن دستی به صورتش کشید و آرنجشو گذاشت رو پاش: +نمیتونم باور کنم...رایان...ینی...ینی خواهرم... سرشو بالا گرفت: +آخ خدایا شکرت... رایان خودشو به برادرش نزدیک کرد.دستشو رو شونه ی کریستن قفل کرد و گفت: _کمکم میکنی دایی رو راضی کنم تا دیدش نسبت به الینا عوض شه؟! کریستن مطمئن سر تکون داد: +هر کاری میکنم... بعد ماه ها انتظار بالاخره روز پر استرس فرا رسید... شب قبلش تا صبح از شدت استرس بیدار بودم... روز کنکور... روزی که نتیجه تلاشامو میدیدم... نتیجه بیخوابیام... بعد از خوردن صبحانه رفتم سمت حوزه آزمون... اکثرا با خانواده اومده بودن... آخ کاش یکیم با من اومده بود... رایان دوهفتس تهرانه و فقط اس ام اسی با من در ارتباطه... چون همش تو خونه هستو نمیتونه با من حرف بزنه... تو تمام پیاماشم در جواب "چه خبر"من جواب میده"نگران نباش همه چیز مرتبه!" اما خودم که بهتر میدونم هیچی مرتب نیس!... اگه مرتب بود انقدر طول نمیکشید! خودم برای خودم دعا خوندم و خودمو سپردم به خدا.بعد هم خود عزیزمو راهی جلسه آزمون کردم! کاش یکی اون پشت برا من دعا میخوند! 🍃 چهار ساعت آزمون خستم کرده بود ولی چون خیلی خوب داده بودم دلم یکیو میخواست که انرژیمو باهاش تخلیه کنم... دلم جیغ میخواس... دیوونه بازی... گوشیمو در آوردم و به دوقلو ها زنگ زدم اما هیچ کدوم جواب ندادن...با نگاهی به ساعت فهمیدم الآن هردوشون سر کلاس زبانین که تازه ثبت نام کرده بودن... چشمم افتاد به شماره رایان... مردد بودم زنگ بزنم یا نه... میترسیدم ولی واقعا الاگ به یکی احتیاج داشتم که باهاش حرف بزنم... آخر کار خودمو کردم و زنگ زدم... به سختی خودمو از بین جمعیت خانواده ها بیرون کشیدم... چند بار بوق خورد و بعد صدای بوق ممتد که نشون از قطع کردن توسط رایان بود... ناراحت و مغموم گوشیو انداختم تو کیفو بی حال راه افتادم سمت خونه... 🍃راوی با صدای زنگ تلفن از خواب پرید... بی حوصله و با چشمای بسته دستشو کشید زیر بالشت و گوشیو برداشت نیم نگاهی به گوشی کرد و با دیدن اسم رایان تماس رو وصل کرد.خمیازه بلندی کشید و گفت: _سلام؟! صدای پرخنده رایان بلند شد: +علیک سلام خوابالو ی خودم...خوبی؟!... خواست جواب بده که صدای رایان مشتاق تر و بلند تر گفت: +راسی کنکور چی شد؟! با یادآوری صبح و اینکه کنکورش رو داده و راحت شده سریع نشست و شاد گفت: _عاااالی بود...عالی...راااحت شدم حالا... رایان با خنده گفت: +خب بگو بینم 20 میشی؟! خندید و جواب داد: _22میشم! هردو بلند خندیدن که الینا متعجب گفت: _رایان کجایی؟!چرا داری بلند بلند حرف میزنی؟! رایان خنده ی سرخوشی کرد و گفت: +دیدی خانومم دیدی همه چی حل شد؟!آماده شو که دارم میام دنبالت بیای تهران خانوم خودمم بشی... &ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊 📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛 ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ با شک...نگرانی...ترس...استرس و تمام حس های اینچنینی دنیا پرسید: _چی درست شد رایان؟!درست حرف بزن ببینم... رایان با حوصله شروع به توضیح کرد: +دوهفتس که هی میپرسی چه خبر هی میگم نگران نباش...برای همین بود...مشکل اصلی پدرت بود که راضی شد... _اما...چ...چطوری؟!...ینی... +پدرت با مسلمونا مشکل داشت...با کمک کریستن بهش فهموندیم اشتباه میکنه...نرم شد ولی قانع نشد...با تمام منابع معتبری که نشونش دادیم بازم قبول نکرد که نکرد...وقتی دیدم دایی بیخودی داره بهانه میاره و در اصل نمیخواد که قبول کنه بیخیال شدمو رفتم سراغ بابای خودم...بابای من نرمتر بود و به کمک کریستن راحتتر مخالفتشو تبدیل به بی تفاوتی کرد...مامان هم به خاطر بابا دیگه هیچی نگفت...فقط مونده بود اجازه ی بابای تو که... نفس الینا حبس شد و سکوت مرگبار رایان طولانی... آخر با استرس پرسید: _خب رایان؟!چرا بقیشو نمیگی؟!اجازه ی بابام چی؟! خندید و گفت: +باشه باشه...میگم...به کمک مادرت تونستیم اجازه باباتم بگیریم...مادرتو فرستادیم وسط و با اشک و آه و ناله اجازه رو از بابات گرفتیم... ناباور داد زد: _نهههه!مگه میشه؟!ینی...ینی چی رایان من نمیفهمم! +ینی که بابات قبول کرده تو بیای تهران تا خانوم من بشی... صداش رو کمی پایین تر آورد و با شک و ناراحتی پرسید: _ولی با اکراه قبول کرده نه؟! سکوت رایان مهر تاییدی روی سوالش بود. بحث رو عوض کرد: _خب بقیش؟! +همین دیگه این چکیده ای مختصر و مفید از کل مطالب این دو هفته بود... حرفاش بوی دروغ نمیداد...بوی حقیقت و پنهان کاری میداد... بوی مخفی کردن یه سری حقایق و چه خوب حس کرده بود الینا این بو رو! رایان خیلی چیزارو نگفت... رایان از سیلی که به خاطر دفاع از دین الینا و عشق خودش از پدرش خورده بود رو نگفت... رایان داد و فریادا و بی منطق بازیا و تمسخرا و توهینای داییشو نگفت... رایان از درد قلب و بستری شدن نینا تو بیمارستان به مدت سه روز هیچی نگفت... رایان هیچ کدوم از وقایع تلخ این دو هفته رو نگفت و به جاش از عشق خودش و فردای قشنگ گفت و الینا همه رو باور کرد... 🍃 به دستور رایان الینا فردا صبح ساک پیچیده حاضر و آماده منتظر بود تا رایان بیاد و با ماشین راه بیفتن سمت تهران... به الینا گفته بود پروازش ساعت 10 میشینه و حالا ساعت 11 بود... بالاخره انتظار به سر اومد و زنگ در زده شد... پرواز که نه جهید سمت در و در رو باز کرد. دسته گل رز قرمز تو بغلش فرود اومد و بعد هم صدای رایان بلند شد: +سلام گل لیدی من... از ته دل خندید و سلام کرد: _سلام بهترین مسدر... رایان با شیطنت ابرویی بالا انداخت و گفت: +اووه نه بابا میبینم داری راه میفتی! الینا قهقه ای زد که رایان جلو اومد و به تلافی تمام این دوهفته پیشونی الینا رو گرم و طولانی بوسید. الینا با دست اشاره ای به داخل کرد و گفت: _بفرمایید مسدر خیلی خوش اومدید... رایان وارد شد و الینا بعد از بستن در و گذاشتن گل ها توی گلدون به سمت رایان رفت... کنارش روی مبل نشست که رایان چرخید سمتشو چهار زانو نشست روی مبل.بعد انگار تازه الینا رو دیده باشه اشاره ای به مانتو شلوار و روسری الینا کرد و گفت: +جایی میری لیدی؟! الینا با ذوق گفت: _آره با آقامون میخوان برم تهران... رایان از ذوق الینا خندید و همینطور که گره روسری الینا رو باز میکرد گفت: +ای آقاتون فداتون...الآن که نمیریم...بزار یکم استراحت کنیم فردا صبح زود راه میفتیم شبم تهرانیم...هوم؟! الینا وارفته روسری رو از سرش کند و گفت: _فردا؟! رایان پلکاشو رو هم فشار داد. الینا ناراحت در حالیکه سعی میکرد اشکش نریزه به جلو خیره شد... رایان هم تا وضع رو اینطور دید تصمیم گرفت سوپرایزشو الآن بگه تا الینا از این حال دربیاد... به هیچ وجه دلش نمیخواست حتی یک قطره اشک از چشم الینا خارج بشه... با صدای شادی گفت: +راسی خوشگلم؟!یه سوپرایز برات دارم...حدس بزن... الینا بی حوصله گفت: _چی؟! رایان اخم مصنوعی کرد و گفت: +عههه...چه خانوم بی ذوقی...اصن نمیگم که من حتی محضر رو هم جور کردم.... &ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊 📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛 ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
🌿°- مرهم دردهای دل مضطرم ؛ بیا... 🌱 💌
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ #قسمت_صد_چهاردهم ب
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ +عههه...چه خانوم بی ذوقی...اصن نمیگم که من حتی محضر رو هم جور کردم... الینا از جا پرید.برگشت سمت رایان و فریاد زد: _چیییی؟! رایان خونسرد سر تکون داد و گفت: +چی؟! الینا با لبخند خیلی بزرگی گفت: _تو...تو...ینی...محضرم جور شده؟! رایان باز هم خونسرد شونه بالا انداخت و گفت: +نمیدونم چون من اصلا نمیخوام بهت بگم که سه شنبه هفته دیگه تو میشی خانوم من... الینا پرید هوا و از ته دل خندید و از خوشحالی جیغ زد: _رایاااان... رایان هم خندید: +جان دلم؟! 🍃 تصمیم داشت اسما و حسنا رو هم برا سه شنبه دعوت کنه... انقدر خوشحال بود که یادش رفته بود کس دیگه ای هم طبقه پایین زندگی میکنه که با این خبرا خوشحال نمیشه... یادش رفته بود ممکنه همون یه نفر در رو باز کنه... یادش رفته بود و زمانی یادش اومد که با دو جفت گوی عسلی چشم تو چشم شد... با دیدن امیرحسین دستپاچه آب دهنشو قورت داد و گفت: _س...سلام.. امیرحسین با سری افتاده و صدایی که دیگه مثل قدیما مهربون و شوخ نبود جواب داد: +سلام...الآن میگم دخترا بیان... الینا از لحن صدای امیر جاخورد...به هیچ وجه دلش نمیخواست امیرحسین ازش دلگیر باشه... امیرحسین قدمی به داخل خونه برداشت که الینا تمام انرژیشو جمع کرد و گفت: _آقا امیر... امیرحسین متوقف شد. _میتونم یه لحظه باهاتون صحبت کنم؟! امیرحسین دلش میخواست بگه نه... داد بزنه و بگه نه... بگه نه لعنتی منو تو حرفی نداریم... بگه تو الآن ناموس یکی دیگه ای پس برووو... ولی متین و صبور بی هیچ حرفی ایستاد و منتظر شد الینا حرفشو بزنه... _راستش...من... کلمات در ذهنش ردیف نمیشدند... _من یه...معذرتخواهی به شما بدهکارم...ینی...خب شما... لبشو گاز گرفت...لعنتی!چرا کلمات به یاریش نمیرفتن؟! _خب میدونین...شما از من خوا... صدای خشک و جدی امیرحسین بلند شد: +فراموشش کنید...هراتفاقی که چند ماه پیش توی پارک افتاد رو فراموش کنید...منم فراموش کردم... الینا مستاصل نالید: _به هرحال من معذرت میخوام... صدای امیرحسین به حدی سرد بود که لرزی رو بر تن الینا نشوند: +لزومی نداره بخواید...شما دو تا گزینه برا انتخاب داشتید...من جز اون انتخاب نبودم...ایشالا با انتخابتون خوش بخت بشین...یا علی... بعد هم سریع به داخل رفت و خواهراشو صدا زد... 🍃 اتوبان قم تهران بودن و کمتر از یک ساعت دیگه تا تهران. الینا در حال صلوات فرستادن بود... از صبح تاحالا این دو هزارمین صلواتی بود که میفرستاد... صلوات میفرستاد تا قلب بی قرارش آروم بگیره ولی بی فایده بود! دست رایان نشست رو دستش.رایان متعجب از سرمای دست الینا گفت: +چقدر یخی گل بانو! _استرس دارم رایان...خیلی. +آروم باش عزیزم...استرس برا چی؟! _نمیدونم... همونطور که حواسش به اتوبان شلوغ روبروش بود گفت: +Elina?!I should tell you something!(الینا؟!باید یه چیزی بهت بگم!) _what thing?!(چه چیزی؟!) آب دهنشو قورت داد و گفت: +Ummm...well...(اممم...خب...) الینا که از دست دست کردن رایان حس کرد اتفاق بدی افتاده ترسیده گفت: _Rayan what happend?!(رایان چه اتفاقی افتاده؟!) رایان برای اینکه الینارو بیشتر نترسونه سریع گفت: +Nothing baby nothing...it's just...kind of strange...about Cristen and Maria...(هیچی عزیزم هیچی...این فقط...یه جورایی عجیبه...در رابطه با کریستن و ماریا...) لبخندی زد و گفت: +well...they're together...(خب...اونا باهمن...) الینا متعجب و با بهت پرسید: _what do you mean they're together?!(منظورت چیه که اونا باهمن؟!) رایان لبخند شیطونی زد و گفت: +well...I mean...well christen love her and Maria...(خب...منظورم اینه...خب کریستن اونو دوست داره...) شونه ای بالا انداخت و گفت: +and I think Maria love him too(و فکر میکنم ماریا هم اونو دوست داره) الینا با ذوق دستاشو کوبید به هم جیغ زد: _great(عااالیه)... &ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊 📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛 ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ این کوچه ی خلوت... این در سفید رنگ... این درختای سرو که قامتشون از تو کوچه هم پیدا بود... عجیب بر استرسش دامن میزد!.. پنج دقیقه ای بود که رسیده بودن جلوی در خونه.ولی هنوز جرئت پیاده شدن پیدا نکرده بود... نه اینکه دلتنگ نباشه ها...نه... از رفتار آدمای توی خونه میترسید! از برخورد پدر مستبد و مغرورش میترسید... قلبش دیوانه وار تاپ تاپ میکرد و قصد پاره کردن قفسه سینشو داشت... چرا آروم نمیشد؟! نفس پر صدایی کشید... بی فایده بود...حتی نفس های عمیق هم از استرسش کم نمیکرد... با فشار دست رایان روی دستش کمی دلگرم تر شد و در ماشین رو باز کرد. جلوی در خونه پر استرس نگاهی به رایان انداخت. رایان اما با لبخند دلگرم کننده ای گفت: +زنگ بزن خانومم...همه منتظرن... نالید: _مطمئنی همه منتظرن؟! +شک نکن... دست برد دست رایان رو گرفت... گرمای این دست کمی دلش رو گرمتر میکرد... رایان متعجب از یخ زدگی دست الینا دستشو محکم تر دور دست الینا پیچید... بالاخره با چند بار عقب جلو کردن دستش زنگ رو فشرد... به ثانیه نکشیده در باز شد... رایان با دست آزادش در رو هل داد تا باز تر بشه و بعد قدمی به داخل رفت. الینا هم مثل جوجه اردکی مادر خودش رو دنبال میکرد! وسط باغ بود که رایان دستشو از دست الینا بیرون کشید... تا الینا خواست سوالی بپرسه پاسخ داد: +عزیز قشنگم...اونا که جریان صیغه رو نمیدونن... مستاصل سری تکون داد و راه افتاد... هنوز چند قدمی تا پله های جلوی در ساختمون فاصله داشت که در باز شد و هیکل ظریف نینا پیدا شد... الینا با دیدن مادرش ثانیه ای توقف کرد و بعد با تمام سرعتش پله ها رو طی کرد و ... بالاخره رسید... بالاخره به آغوش مهربان مادرش راه یافت و به این نتیجه رسید که هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه... پنج دقیقه بود؟!بیشتر؟!کمتر؟!هیچ کس نمیدانست چند دقیقست که این مادر و دختر مست آغوش یکدیگر شدن و هیچ کدوم حاضر نیستن همدیگر رو ول کنن... چشمای هردو از اشک میسوخت... بالاخره بعد مدتی که هیچ کس نفهمید چند دقیقه بود صدای آشنایی باعث شد الینا کمی فاصله بگیره +الینا؟! از رو شونه های مادرش نگاهی به روبروی در ورودی انداخت... کریستن...برادرش... چشمای اونم بارونی بود... نگاهی به مادرش انداخت.انگار میخواست اجازه بگیره تا از آغوشش خارج بشه... نینا با اینکه هنوز کامل سیر نشده بود لبخندی زد و با گذاشتن دستش پشت کمر الینا رضایتشو اعلام کرد. نینا که کنار رفت کریستن با گام های بلند خودش رو به خواهرش رسوند و سفت و سخت در آغوشش کشید... چند بار محکم شقیقه های الینا رو بوسید به حدی که الینا حس کرد مغزش جابه جا شد! بالاخره صدای رایان توام با خنده بلند شد... خنده ای که الکی و مصنوعی بودنش زیادی تو ذوق میزد.. +اوووف...بسه دیگه...له کردی زنمو... بعد رفت سمت الینا تا دستشو بکشه و بیاد اینور که الینا سریع متوجه منظورش شد و با همون چشمای خیسش به اطراف اشاره کرد... رایان معنای اشاره ی الینارو سریع گرفت اما بدون اینکه خودش رو ببازه کیف الینارو گرفت کشید اینور رو به کریستن که هنوز گریه میکرد گفت: +مال خودمه به توام نمیدم...هرچقد میخوای گریه کن! بعد هم مثل پسر بچه ای تخس زبونشو بیرون آورد... کریستن پوزخند تلخی گوشه لبش نشست... بالاخره همه رضایت دادن تا برن داخل... الینا هنوز منتظر بود! منتظر کسی که انگار نبود! رایان که چشم چرخوندنای الینا تو سالن رو دید متوجه انتظارش شد و آروم زیر گوشش زمزمه کرد: +پدرت کارخونس قشنگم!!! چیزی شبیه یک سیب در گلوی الینا افتاد... الینا بعد از یکسال بی خبری به خونه برگشته بود و پدرش کارخونه بود؟! یعنی برگشت الینا انقدر بی اهمیت بود که کارخونه نسبت بهش برتری داشت؟! برای جلو گیری از ریزش اشکش چشمو دور تا دور سالن چرخوند... با کشیده شدن دستش به سمتی همراه مادرش شد و به پذیرایی رفت... &ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊 📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛 ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ #قسمت_صد_شانزدهم
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ یکساعت از اومدنش گذشته بود و تو این یکساعت بیش از هزار بار برای دلگرمی مادرش لبخند زده بود و قسم خورده بود که حالش خوبه... اونقدر حرف زده بود و از این یکسال گفته بود که زبونش به سقف دهنش میچسبید!... بعد از تمام حرفاش درست وقتی که خواست جرعه ای از شربت آلبالوی روبروش رو بنوشه تا از عطشش کم بشه در سالن با صدای تیکی باز شد... منتظر برگشت به پشت سرش نگاه کرد... با دیدن همان ابهت همیشگی قلب در سینش بی حرکت ایستاد... نینا با عجله به پیشواز همسرش رفت و بعد از سلام خواست مقدمه ای از حضور الینا بگه که الینا جلو اومد و با نگاهی به زیر افتاده گفت: _Hey dad...(سلام بابا...) چارلی بدون نیم نگاهی به الینا سری تکون داد و زیرلب گفت: +Hey...(سلام...) چیزی در وجود الینا شکست... شاید قلبش بود... اونقدر گوشه های قلب شکسته شدش تیز بود که اشک رو باز هم مهمون چشمای الینا کرد... این چندمین بار بود که پدرش جلوی رایان و کریستن غرورشو له میکرد؟!... رایان متوجه حال خراب الینا شد که گفت: +الینا شارژر تو ساک توعه میشه بیای بهم بدی؟! لبشو رو هم فشار داد و سرشو تند تند بالا پایین کرد... نینا که متوجه اوضاع شده بود تند گفت: +آره آره الینا برو عزیزم...برو تا منم میز شامو که چیدم صدات میزنم... نگاهی به پدر مغرورش انداخت که بی توجه به اون داشت از پله ها بالا میرفت... همین که به اتاق رسیدن و رایان در روبست الینا زار زد و با کلماتی نامعلوم و قاطی پاتی گله میکرد: _ینی چی...چرا...چرا...اینجوری میکنه...مگه...مگه...گناه من...اصن مگه...مگه دخترش نیستم..من سرراهیم؟!من...من... رایان که طاقت دیدن حال پریشون الینا رو نداشت جلو رفت تا الینا بغل کنه که این وسط دوتا سه تا از مشتای بی هوای الینا که تو هوا پخش بود رو سینش فرود اومد... همین که الینا به آغوش رایان رفت کمی رامتر و آروم تر شد و دیگه نه مشت میزد نه حرف میزد فقط گریه میکرد... اونقدر تو بغل رایان اشک ریخت تا صدای نینا بلند شد: +الینا...رایان...بیاین شام...الینا...عزیزم... رایان کمی سرشو عقب کشید و بلند گفت: +باشه باشه الآن میایم... الینا سرشو از رو سینه ی رایان برداشت.رایان موهای پخش شده تو صورتش رو برد پشت گوشش و گفت: +خوبی؟! الینا بی حرف سر تکون داد که رایان گفت: +بریم شام؟! بازهم جوابش تکون سر الینا بود... پیشونی الینا رو بوسید جایی نزدیک گوشش آروم زمزمه کرد: +غذای این شبارو از دست نده...از هفته دیگه شام و ناهار غذای دودی میخوریم...دودی اصل ها! الینا با لبخند کم جونی مشتی به بازوی رایان زد: _shut up...(خفه شو) بعد هم راه افتاد سمت در.رایان بلند خندید و در آخرین لحظه که الینا میخواست از اتاق خارج بشه پشت گوشش زمزمه کرد: +دیدی دوباره خندوندمت؟!... و الینا سرخ و سفید رفت سر میز شام... 🍃 یک هفته از برگشتش گذشته بود و تو این یک هفته تنها بازدید کنندگانش کریستن و رایان بودن و مادری که ثانیه ای از دخترش غافل نمیشد و پروانه وار دور سرش میچرخید... رفتار پدرش هیچ تغییری نکرده بود... بی توجه به الینا از سرکار میومد... بی توجه به الینا صبحانه و شام میخورد... بی توجه به الینا با نینا صحبت میکرد و کلا بی توجه به الینا به ادامه ی زندگیش میپرداخت... اصلا انگار نه انگار که دختر گمشدش پیدا شده و برگشته... البته فقط خودش و خدای خودش میدونست که چقدر از این موضوع خوشحاله... چقدر حالا که فهمیده الینا حالش خوبه خیالش راحته و با آرامش بیشتری شب سر رو بالش میزاره... ولی خب چه کار میتونست بکنه وقتی همه چیز و همه کس رو فدای غرورش میکرد؟! 🍃 روزها با سرعت برق و باد گذشتند و رسیدن به دوشنبه... دوشنبه ای که هیچ شباهتی به روز قبل عروسی یک عروس عادی نداشت! نه تو خانواده مالاکیان نه تو خانواده پتروسیان کسی حرف از عروسی نمیزد... کسی شوق نداشت... کسی دست نمیزد... کسی قربان صدقه ی عروس نمیرفت... همه چیز زیادی عادی بود... برعکس در خانواده رادمهر همه شوق عروسی الینارو داشتن... همه از یک هفته قبل در رابطه با سه شنبه حرف میزدن و در پی جور کردن برنامه و رفتن به تهران بودن... &ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊 📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛 ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay