🌺#شهید_شاهرخ_ضرغام (24) 🌺
.#هدف_ما_اسلام_بود...
(#راوی : آقای عباس شیرازی)
مدتی بعد، خانه ای مصادره ای را برای سکونت در اختيار #شاهرخ گذاشتند.
بعد گفتند: چون خانه نداريد، می توانيد برای دريافت زمين مراجعه نمائيد.
يک قطعه زمين در شمال منطقه تهرانپارس به ما تعلق گرفت. اما شاهرخ گفت: خيلی از مردم با داشتن چندين فرزند هنوز زمين نگرفته اند. من راضی به گرفتن اين زمين نيستم.
يكروز پيرمردی را ديد که نتوانسته بود زمين دريافت کند. آمد خانه. سند زمين را برداشت و با خودش بُرد. سند را تحويل پيرمرد داد و گفت: اين هديه ای از طرف حضرت امام است.
مدتی بعد خانه مصادره ای را هم تحويل داد. گفته بودند برای يک مقر نظامی احتياج داريم. دوباره برگشتيم به مستاجری، اما اصلاً ناراحت نبود. گفتم: پس چرا قطعه زمين را تحويل دادی؟
گفت: ما که برای خانه و زمين #انقلاب نکرديم، هدف ما #اسلام بود. خدا اگر بخواهد، صاحب خانه هم می شويم.
#لطفا_در_نشر_زندگی_این_شهید_بزرگوار_مرا_یاری_کنید...
#ان_شاالله_عاقبت_بخیر_شید_و_شهید
.
#ادامه_دارد..
#حر_انقلاب_اسلامی_ایران
🌺#شهید_شاهرخ_ضرغام (25) 🌺
#کردستان 1
#کردستان_بيا_بالا_کردستان!
(#راوی : آقای مير عاصف شاهمرادی)
.
.
درگيری گروه های سياسی ادامه دارد. فضای متشنج تابستان پنجاه و هشت #تهران آرام نشده. اما مشکل ديگری بوجود آمد. درگيری با ضدانقلاب در منطقه #گنبد.
#شاهرخ يک دستگاه اتوبوس تحويل گرفت. با هماهنگی #کميته، بچه های مسجد را به آن منطقه اعزام کرد. با پايان درگيری ها حدود دو هفته بعد بازگشتند.
خسته از ماجرای گنبد بوديم. اما خبر رسيد #کردستان به آشوب کشيده شده. گروهی از کردها از طرف صدام مسلح شدند. آنها مرداد پنجاه و هشت، تمام شهرهای کردستان را به صحنه درگيری تبديل کردند.
#امام پيامی صادر کرد:"به ياری رزمندگان در کردستان برويد."
شاهرخ با چند نفر از دوستانش که راننده بودند صحبت کرد. ساعت سه عصر(يک ساعت پس از پيام امام) شاهرخ با يک اتوبوس ماکروس در مقابل مسجد ايستاد. بعد هم داد می زد: کردستان، بيا بالا، کردستان!
آمدم جلو و گفتم: آخه آدم اينطوری نيرو میبره برا جنگ!! صبر کن شب بچه ها ميان، از بين اونها انتخاب می کنيم.
گفت: من نمی تونم صبرکنم. امام پيام داده، ما هم بايد زود بريم اونجا.
ساعت 4 عصر ماشين پر شد. همه از بچه های کميته و مسجد بودند.
بيشتر راه ها بسته بود. از مسير کرمانشاه به سمت قصر شيرين رفتيم. در آنجا با فرماندهی به نام #محسن_چريک آشنا شديم. از آنجا به کردستان رفتيم. در سه راهی پاوه با برادر #سيد_مجتبی_هاشمی،از مسئولين کميته خيابان شاهپور تهران آشنا شديم. او هم با نيروهايش به آنجا آمده بود. آقای شجاعی، يکی از نيروهای آموزش ديده و از افسران قبل از #انقلاب بود که به همراه ما آمده بود. اين مناطق را خوب می شناخت. او بسياری از فنون نبرد در کوهستان را به بچه ها آموزش می داد.
بعد از پيام امام نيروی زيادی از مناطق مختلف کشور راهی کردستان شده بود. در سه راهی پاوه اعلام شد كه؛ پاوه به اندازه كافی نيرو دارد. شما به سمت سنندج برويد.
نيروی ما تقريباً هفتاد نفر بود. فرمانده پادگان #سنندج وقتی بچه های ما را ديد گفت: ضد #انقلاب به ارتفاعات شاه نشين حمله كرده. پاسگاه مرزی"برار عزيز" را نيز تصرف كرده. شما اگر می توانيد به آن سمت برويد. بعد مکثی کرد و ادامه داد: فرمانده شما كيه؟!
ما هم كه فرماندهی نداشتيم به همديگر نگاه می كرديم. بلافاصله من گفتم: آقای #شاهرخ_ضرغام فرمانده ماست. هيكل و قيافه شاهرخ چيزی از يک فرمانده كم نداشت. بچه ها هم او را دوست داشتند.
اما شاهرخ زد به دستم و گفت: چی می گی؟! من فقط می تونم تيراندازی کنم. من كه فرماندهی بلد نيستم.
گفتم: من قبل انقلاب همه اين دوره ها رو گذراندم. كمكت می كنم. ديگر بچه های هم حرف مرا تایيد كردند. بالاخره شاهرخ #فرمانده ما شد!
#لطفا_در_نشر_زندگی_این_شهید_بزرگوار_مرا_یاری_کنید...
#ان_شاالله_عاقبت_بخیر_شید_و_شهید
#ادامه_دارد...
#حر_انقلاب_اسلامی_ایران
🌺#شهید_شاهرخ_ضرغام (32) 🌺
.#خستگی_ناپذیر
#نماز_صبح
#همه_چی_دست_خداست
(#راوی : آقای جبار ستوده)
.
نيمه های شب از سنگر کمين برگشتيم. آنقدر خسته بوديم که در گوشه ای از #مسجد خوابمان برد. دو ساعت بعد احساس کردم کسی مرا صدا می کند.
روحانی مسجد بود. بچه ها را بيدار می کرد برای #نماز_جماعت_صبح بلند شدم. وضو گرفتم و در صف نماز نشستم. روحانی بار ديگر #شاهرخ را صدا کرد. اين بار هم تکانی خورد و گفت: چشم حاج آقا چشم! اما خيلی خسته بود. دوباره به خواب رفت!
نماز جماعت صبح آغاز شد. فقط شاهرخ در کنار صف جماعت خوابيده بود. رکعت دوم بوديم که شاهرخ از خواب پريد. بلافاصله بلند شد. کنار من در صف جماعت ايستاد و بدون وضوگفت: #الله_اکبر !!
در نماز هم چرت می زد و خميازه می کشيد. نماز تمام شد. شاهرخ همانجا کنار صف دراز کشيد و خوابيد! نماز يک رکعتی، بدون وضو، حالا هم که صدای خُر و پُف او بلند شده. همه بچه ها می خنديدند.
صبح فردا وقتی ماجرای #نماز_صبح را تعريف کرديم چيزی يادش نمی آمد. اصلاً يادش نبود که #نماز خوانده يا نه! اما گفت: خدا خودش میدونه که ديشب چقدر خسته بودم. بعد ادامه داد: همه چی دست خداست. اگه بخواد همون نماز يک رکعتی بدون وضوی ما رو هم قبول می کنه!
#لطفا_در_نشر_زندگی_این_شهید_بزرگوار_مرا_یاری_کنید...
#ان_شاالله_عاقبت_بخیر_شید_و_شهید
.#ادامه_دارد...
#شهید_شاهرخ_ضرغام
#حر_انقلاب_اسلامی_ایران
🌺#شهید_شاهرخ_ضرغام (33) 🌺
.
#ازدواج
#آخر_هفته_میريم_برای_خواستگاری
(#راوی : آقای جبار ستوده)
شهريور پنجاه ونه آمد #تهران. مادر خيلی خوشحال بود. بعد از ماه ها فرزندش را می ديد. يک روز بی مقدمه گفت: مادر، تا کی میخوای دنبال کار #انقلاب باشی، سن تو رفته بالای سی سال نمیخوای ازدواج کنی؟!
#شاهرخ خنديد و گفت:
چرا، يه تصميم هایی دارم. يکی از پرستارهای انقلابی و مومن هست که دوستان معرفی کردند. اسمش فريده خانم و آدرسش هم اينجاست. بعد برگه ای را داد به مادر و گفت: آخر هفته میريم برای خواستگاری، خيلی خوشحال شديم. دنبال خريد لباس و... بوديم.
ظهر روز دوشنبه سی و يکم شهريور #جنگ شروع شد.
شاهرخ گفت: فعلاً صبر کنيد تا تکليف جنگ روشن بشه.
#لطفا_در_نشر_زندگی_این_شهید_بزرگوار_مرا_یاری_کنید...
#ان_شاالله_عاقبت_بخیر_شید_و_شهید
#حر_انقلاب_اسلامی_ایران
🌺#شهید_شاهرخ_ضرغام (34) 🌺
#شروع_جنگ 1
(#راوی : مير عاصف شاهمرادی)
ظهر روز سی و يکم بود. با بمباران فرودگاه های کشور #جنگ_تحميلی #عراق عليه #ايران شروع شد. همه بچه ها مانده بودند که چه کار کنند. اين بار فقط درگيری با گروهک ها يا حمله به يک شهر نبود، بلکه بيش از هزار کيلومتر مرز خاکی ما مورد حمله قرار گرفته بود.
شب در جمع بچه ها در مسجد نشسته بوديم. يکی از بچه ها از در وارد شد و #شاهرخ را صدا کرد. نامه ای را به او داد و گفت: از طرف دفتر وزارت دفاع ارسال شده از سوی #دکتر_چمران برای تمام نيروهایی که در #کردستان حضور داشتند اين نامه ارسال شده بود. تقاضای حضور در مناطق جنگی را داشت.
شاهرخ به سراغ تمامی رفقای قديم و جديد رفت. صبح روز يازدهم مهر با دو دستگاه اتوبوس و حدود هفتاد نفر نيرو راهی جنوب شديم. وقتی وارد #اهواز شديم همه چيز به هم ريخته بود. آوارگان زيادی به داخل شهر آمده بودند. رزمندگان هم از شهرهای مختلف می آمدند و... همه به سراغ استانداری و محل استقرار دکتر چمران می رفتند. سه روز در اهواز مانديم. دكتر چمران برای نيروها صحبت كرد. به همراه ايشان برای انجام عمليات راهی منطقه سوسنگرد شديم.
در جريان اين حمله سه دستگاه تانک دشمن را منهدم كرديم. سه دستگاه تانک ديگر را هم غنيمت گرفتيم. تعدادی از نيروهای دشمن را هم به اسارت در آورديم.
بعد از اين حمله شهيد چمران برای نيروها صحبت كرد و گفت: اگر می خواهيد کاری انجام دهيد، اينجا نمانيد، برويد خرمشهر ما هم تصميم گرفتيم که حرکت کنيم. اما چگونه!؟
#لطفا_در_نشر_زندگی_این_شهید_بزرگوار_مرا_یاری_کنید...
#ان_شاالله_عاقبت_بخیر_شید_و_شهید
.#ادامه_دارد...
#حر_انقلاب_اسلامی_ایران
🌺#شهید_شاهرخ_ضرغام (36) 🌺
#شروع_جنگ 3
#کيسه_دست_بگيريم_و_برات_پول_جمع_کنيم!
(#راوی : مير عاصف شاهمرادی)
از روی پل خرمشهر جلوتر نيامد. مرتب می گفت: نيروی کمکی در راه است، امکانات و تجهيزات در راه است، يکدفعه ديدم آقایی با قد بلند در حالی که لباس سبز نظامی بر تن و کلاه تکاورها را داشت با عصبانيت فرياد زد: آقای بنی_صدر، نيروهای دشمن دارند شهر رو می گيرند. شما فرمانده کل قوا هستی، بيست و پنج روزه داری اين حرفارو میزنی، پس اين نيرو و تجهيزات کی میرسه، ما تانک احتياج داريم تا شهر رو نگه داريم.
بنی صدر که خيلی عصبانی شده بود گفت: مگه تانک نقل و نباته که به شما بديم. جنگ برنامه ريزی میخواد. خرج داره و...
#شاهرخ هم بلند گفت: شما فقط شعار میدی، نه تجهيزات می فرستی، نه پول میدی. بعد مكثی كرد و به حالت تمسخرآميزی گفت: میخوای اگه مشکل داری يه کيسه دست بگيريم و برات پول جمع کنيم!
بنی صدر که خيلی عصبانی شده بود چيزی نگفت و با همراهانش از آنجا رفت. فردای آن روز دوباره به نيروهای ارتشی نامه نوشت که؛ به هيچ عنوان به نيروهای مردمی حتی يک فشنگ تحويل ندهيد!!
#لطفا_در_نشر_زندگی_این_شهید_بزرگوار_مرا_یاری_کنید...
#ان_شاالله_عاقبت_بخیر_شید_و_شهید
ادامه دارد....
#حر_انقلاب_اسلامی_ایران
🌺#شهید_شاهرخ_ضرغام (37)
#فداییان_اسلام 1
#پدر_دلسوز
(#راوی : مير عاصف شاهمرادی)
سيد بلند قامتی که سر بنی_صدر داد میزد را می شناختم. در کردستان او را ديده بودم. دلاور مرد شجاعی به نام سيد_مجتبی_هاشمی . سيد، قبل از انقلاب از افسران تکاور بود. دوره های نظامی را به خوبی سپری کرده و درهمان سال ها از ارتش جدا شده بود. ورزشکار بود. باستانی کار و کشتی گير روحيه پهلوانی داشت. انسانی متواضع و بسيار خوش برخورد بود. در مسایل دينی انسانی کامل بود. می گفتند: وضع مالی خوبی دارد. چند دهنه مغازه در خيابان وحدت اسلامی(شاهپور) داشت.
نبرد خرمشهر به روزهای پايانی خود رسيده بود. اولين روزهای آبان بود که نيروهای دشمن پل های رود کارون را گرفتند. از مسير شمال هم شهر را به طور کامل محاصره شد. بقيه نيروهای باقيمانده با قايق و يا هر وسيله ديگر از رودخانه رد شدند و به سمت آبادان رفتند.
با شاهرخ و ديگر رفقا به سمت آبادان رفتيم. مقر نيروهای ارتش ما را قبول نکرد. سپاه هم نيروهای خود را در دو هتل آبادان مستقر کرده بود. نيروی دريایی و ژاندارمری هم برای خودشان مقر مخصوص داشتند.
نيروهای ستون پنجم و منافقين در همه جا پراکنده بودند. در گوشه ای از شهر و در نزديکی فرودگاه، هتل کاروانسرا قرارداشت. نيروهای سيد مجتبی آنجا بودند. يکی از بچه های سپاه گفت: شما هم به آنجا برويد، سيد شما را رد نمی کند.
وقتی به هتل کاروانسرا رسيديم، سيد مجتبی مانند يک پدر دلسوز به استقبال ما آمد. تک تک ما را در آغوش گرفت و بوسيد. شيوه های مديريت سيد را در کمتر فرماندهی ديده بودم. خيلی از نيروها او را به نام" آقا" صدا می کردند وارد شديم و در سالن هتل نشستيم. سيد گفت: اينجا محل تشکيل گروهی از مدافعين به نام #فدائيان_اسلام است. درهای گروه فدائيان اسلام به روی همه کسانی که به خاطر خدا و حفظ اسلام به اينجا آمده اند باز است.
#لطفا_در_نشر_زندگی_این_شهید_بزرگوار_مرا_یاری_کنید...
#ان_شاالله_عاقبت_بخیر_شید_و_شهید
.#ادامه_دارد...
#حر_انقلاب_اسلامی_ایران
🌺#شهید_شاهرخ_ضرغام (38) 🌺
.#فداییان_اسلام 2
#مردم_را_به_غير_از_زبان_به_سوی_خدا_دعوت_کنيد...
(#راوی : مير عاصف شاهمرادی)۷
سيد در مورد نحوه نبرد با دشمن، نظرات خاصی داشت. البته برخی از فرماندهان نظر او را قبول نمی کردند، سيد با توجه به دوره های آموزشی که قبل از انقلاب طی کرده بود می گفت: دشمن با پيشرفته ترين سلاح و نيروی کافی به صورت منظم به ما حمله کرده.
ما نمی توانيم و نبايد به صورت منظم با دشمن درگير شويم. بلکه بايد به صورت چريکی عملياتهایی را انجام دهيم تا قدرت اين ارتش منظم از بين برود. او در عمل ثابت کرد که اين روش بهترين نوع مبارزه در سال اول جنگ است.
سيد با فعاليتهایی که در طی يک سال حضور در منطقه آبادان داشت، مانع از سقوط شهر شد. مديريت سيد بر منطقه به قدری قوی بود که بسياری از فرماندهان عدم سقوط آبادان را مديون فعاليت های گروه_فدائيان_اسلام می دانند.
سيد مصداق واقعی حديثی بود که می فرمايد: مردم را به غير از زبان به سوی خدا دعوت کنيد. برخورد او با نيروها خصوصاً تازه واردها به قدری با محبت و دلسوزانه بود که همه با اولين برخورد عاشقش می شدند. در بعد شخصی نيز سيد به مصداق يک شيعه واقعی بود، انسانی کامل، مديری شجاع و رزمنده ای توانا. به ياد ندارم که هيچگاه نماز شب او ترک شده باشد. ديگران را هم به بيداری در سحر و نماز شب توصيه می کرد او خوب می دانست كه پيامبر اعظم فرموده اند: برشما باد به نمازشب حتی اگر يک ركعت باشد. زيرا انسان را از گناه باز می دارد و خشم پروردگار را خاموش می كند و سوزش آتش را در قيامت دفع می نمايد.( ۱)كنزالعمال ج ۷ ص ۷۹۱
سيد خود را شاگرد مکتب امام_خمينی (ره) می دانست. او پس از آزادی ميدان تير آبادان از تصرف دشمن، نام آن را به ميدان ولايت فقيه تغيير داد. هر چند برخی از فرماندهان نظامی با اينکار مخالف بودند.
همزمان با سيد مجتبی هاشمی که در آبادان جنگهای نامنظم را رهبری می کرد. شهيد_چمران در کل خوزستان، شهيد_وصالی در سرپل_ذهاب، گروه_شهيد_اندرزگو در گيلان_غرب و در بسياری از جبهه ها اين نحوه نبرد گسترش پيدا کرد و تا قبل از فتح خرمشهر ادامه داشت.
#لطفا_در_نشر_زندگی_این_شهید_بزرگوار_مرا_یاری_کنید...
#ان_شاالله_عاقبت_بخیر_شید_و_شهید
#حر_انقلاب_اسلامی_ایران
15.41M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پرواز کردن سخت نیست(:
عاشق که باشی بالت میدهند؛
و یادت میدهند تا پرواز کنی
آن هم عاشقانه...💛
#شهید_شاهرخ_ضرغام🕊
#لبیک_یا_خامنه_ای
15.41M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پرواز کردن سخت نیست(:
عاشق که باشی بالت میدهند؛
و یادت میدهند تا پرواز کنی
آن هم عاشقانه...💛
#شهید_شاهرخ_ضرغام🕊
#لبیک_یا_خامنه_ای
✍شهدا چشمشان را به روی دنیا بستند
تا آسمان معراجشان شود و پرواز کنند💔🥀
#شهید_شاهرخ_ضرغام👋
9.65M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برادرشهیدم
دستمان را بگیر...
شاید از معجزه نگاهت ما هم پرواز
را در آسمان عشق و شهادت
تجربہ کنیم...💔
#شهید_شاهرخ_ضرغام💐
#شهید_عبدالمهدی_مغفوری💐
#لبیک_یا_خامنه_ای 💐
#برای_ایران💐