هدایت شده از حضرت مادر
#سلام_امام_زمانم 💚
-ای روشنی دیده ی مجنون تو کجایی؟
وقت است کز این هاله ی غیبت به در آیی!
‹ السݪامعلیڪیابقیةالله ›
✦السّلامُ عَلَیْڪَ یا صاحِبَ الزَّمانِ
✦اَلسَّلامُ عَلَیْڪَ یا شَریڪَ الْقُرْآنِ ،
✦اَلسَّلامُ عَلَیْڪَ یا إِمامَ الْإِنْسِ وَالْجانِّ
کی گفته مذهبیا نمیتونن استایل های شیک و قشنگ داشته باشن؟😐
پاشو بیا اینجا ببین چه خبرره😍
اگر میخوای برای #پاییز و #شبیلدا خاص باشی سریع عضو بشو
راستی #روزمرگی هاشم ببین🥰
https://eitaa.com/joinchat/1862926649C63debfdba5
دخترهای مذهبی اینجارو داشته باشید
لازمتون میشه🦦
انباری جاتِ اکسسوری های مذهبی که هیچ جا نمیتونی مثلشو پیدا کنی !↙️♥️.
Click💅https://eitaa.com/joinchat/1862926649C63debfdba5
#محالهایتاباشیواینجانباشی🥲👆🏽 > >
#باهاناماهخاصباش🖐🏻🤍
#پارت448
💕اوج نفرت💕
اگر زیادی توی فکر برم شک میکنه. فکر نکردن به اینکه چه جوری فردا بتونم برم سر قرار یا حتی اینکه فردا احمدرضا قراره از چه شرایطی حرف بزنه که عمو آقا هم بهش تاکید داشت کار سختیه.
مدام فکرم سمت این دو موضوع منحرف میشه. اما باید خودم رو عادی نشون بدم.
تا شام کنار علیرضا بودم و در نهایت برای خواب به اتاقم برگشتم. قبل از اینکه وارد اتاقم بشم علیرضا گفت که ساعت هفت صبح باید آزمایشگاه باشیم. این یعنی بعد از نماز دیگه نمیتونم بخوابم.
هرچند که چند روزه بعد از نماز به سختی خوابم میبره و خوابهای کوتاه و پر از استرس دارم.
روی تخت دراز کشیدم تنها کاری که این شب ها باعث آرامشم میشه فرو کردن انگشتر طلایی رنگ زیر بالشتمه. انگشتر رو بیرون آوردم دوباره توی دستم کردم بهش خیره شدم
یعنی زندگی من با احمدرضا سرانجام داره یا نه. شرایط احمدرضا چی باید باشه که اینطور تاکید کرده.
من که هیچ جوره حاضر نمی شم برای زندگی برم تهران. یعنی احمدرضا قبول میکنه که شیراز بمونه.
دستم رو مشت کردم و روی قلبم گذاشتم.
پتو رو روی سرم کشیدم باید بخوابم تا صبح بتونم زودتر بیدار بشم. فکر و خیالم در رابطه با احمدرضا انقدر طکل کشید که پشت پلک هام سنگین شد و بالاخره خواب رفت.
با تکون های ریز دست علیرضا آروم چشم هام رو باز کردم.
_ نگار بلند شو دیر میشه
کش و قوسی به بدنم دادم و پرسیدم
_ مگه ساعت چنده
_پنج و نیم بلند شو تا صبحانت رو آماده کنم نمازتو بخونی حاضر شی طول میکشه. دوست ندارم دیر برسم.
پتو رو روی سرم کشیدم و غرغر کنون گفتم
_ علیرضا زوه من شیش بلند میشم.
اروم پتو رو از روم کنار زد
_ نگار استرس دارم خواهش می کنم بلند شو.
دلم برای لحن پر از التماسش سوخت
نشستم. چشم هام رو مالیدم پام رو از تخت پایین گذاشتم.
درد مچ پام خیلی کم شده اما همچنان همراهمه. فقط شدتش طوری نیست تو راه رفتنم تغییری ایجاد کنه.
پشت سر علیرضا راه افتادم.
علیرضا سمت آشپزخونه رفت و من وارد سرویس بهداشتی شدم. وضو گرفتم برگشتم به مخض خروجم گوشیم رو دست علررضا دیدم که به صفحش نگاه می کرد.
_پروانه این وقت صبح چیکار داره.
ته دلم خالی شد چرا احمدرضا باید این وقت صبح زنگ بزنه اگر علیرضا گوشی رو جواب بده من چیکار کنم جلو رفتم و گوشی رو ازش گرفتم. لبخند بی جونی زدم
_بیشتر مواقع این وقت زنگ میزنه. میدونه برا نماز بیدارم.
فاطمه علیکرم
🚫 #کپیحرام و پیگرد #قانونی دارد🚫
#پارتاول
https://eitaa.com/zeinabiha2/32702
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
هدایت شده از زینبی ها
کی گفته مذهبیا نمیتونن استایل های شیک و قشنگ داشته باشن؟😐
پاشو بیا اینجا ببین چه خبرره😍
اگر میخوای برای #پاییز و #شبیلدا خاص باشی سریع عضو بشو
راستی #روزمرگی هاشم ببین🥰
https://eitaa.com/joinchat/1862926649C63debfdba5
دخترهای مذهبی اینجارو داشته باشید
لازمتون میشه🦦
هدایت شده از زینبی ها
انباری جاتِ اکسسوری های مذهبی که هیچ جا نمیتونی مثلشو پیدا کنی !↙️♥️.
Click💅https://eitaa.com/joinchat/1862926649C63debfdba5
#محالهایتاباشیواینجانباشی🥲👆🏽 > >
#باهاناماهخاصباش🖐🏻🤍
هدایت شده از شـــهــیــدانـــه🌱
دستم رو جلوی دهنم گرفته بودم و هق میزدم. علی، برزخی دستش رو به شدت روی میز کشید و با یه حرکت همهی تکههای آینه رو روی زمین ریخت. باز صدای پر از حرصش رو شنیدم.
_ حرف بزن رویا!
تموم دستش پر از خون شده بود و اون اصلاً توجهی نداشت، فقط فریاد میزد.
_ توی عوضی کی رو دوست داری که بابتش اینجوری ما رو بیآبرو کردی!؟
تو همون اوج خشمش، دستش سمت گلدون شیشهای روی میز رفت و گلدون رو به سمت من نشونه رفت. دوباره از ترس دو دستم رو حائل صورتم کردم. به ثانیه نکشید که گلدون با دیوار نزدیک من برخورد کرد و باز صدای شکستنش، با صدای فریاد علی در هم پیچید.
_ کی رو دوست داری نمک به حروم؟
اینبار با ترس و عجز، بین هق هقم ناله زدم:
_ تو رو علی... تو رو...
https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
زینبی ها
دستم رو جلوی دهنم گرفته بودم و هق میزدم. علی، برزخی دستش رو به شدت روی میز کشید و با یه حرکت همهی
رویا دختر هفده ساله ای که به خاطر فوت پدر و مادرش از پنج سالگی خونهی عموش زندگی میکنه. وسط خاستگاریش جلوی کل فامیل میگه جواب من نه هست چون یکی دیگه رو دوست دارم😱
پسرعموش که یازده سال ازش بزرگتره، غیرتی میشه عصبی میگه کیو دوست داری دختره میگه تو رو😎😅
هدایت شده از حضرت مادر
بعد از هر نماز حتما برای #امام_زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) دعا کنید و بدون دعا کردن برای آن حضرت از سجاده کنار نروید.
✍آیت الله قاضی رحمت الله علیه
#پارت449
💕اوج نفرت💕
یک قدم عقب رفتم
_جواب بده دیگه!
با این فاصله نزدیک حتما صداش رو میشنوه.
_ جواب میدم حالا.
لبش رو پایین داد و سمت آشپزخانه رفت چرا دیشب فراموش کردم گوشیم رو روی حالت سکوت بزارم.
انگشتم رو روی صفحه کشیدم کنار گوشم گذاشتم
_ سلام
_سلام عزیزم صبح بخیر
متوجه نگاه علی رضا شدم
_ خوبی پروانه جان
_بیداره
اره
سمت اتاقم قدم برداشتم وارد شدم در رو نیمه باز گذاشتم با صدای آرومی گفتم
_برای چی این وقت صبح زنگ زدی؟
_ نگار من نمیدونم چی شده دیشب یه نفر زنگ زد به عمو آقا یه چی گفت که عمو خیلی ناراحت شد. اخرش تاکید داشت که تو فعلا نفهمی. دلم شور افتاده کی تو اینجا میشناسه که به اسم کوچیک صدات میکنه.
_ کسی من رو نمیشناسه، نفهمیدی چی گفتن
_ نه ولی بعدش خیلی ناراحت بود پ.
_یعنی چی شده؟
نمی دونم احساس کردم باید ازت بپرسم . نگار جان اگر حرفی هست بهم بگو
_نه به خدا نمیدونم کی بوده. رابطه ی من فقط با همونی بود که تو پارک دیدی اونم در حد خاستگاری رسمی در حضور خانوادهامون بوده.
سکوت کرد و بعد از چند لحظه گفت
_باشه. نگار من بعد از ظهر منتظرت هستما خواهش می کنم حتما بیا
_ باشه میام فقط یه سوال
_جانم عزیزم بپرس
_میگم نمیشه بگی در چه رابطه ای میخوای باهام حرف بزنی و این شرایط موضوعش چیه؟ چون از دیشب تا حالا ذهنم رو درگیر کرده و یک لحظه هم رهام نمیکنه.
مکث چند ثانیه کرد و گفت
_ مادرم
نفس سنگینی کشیدم. سایه شکوه تا آخر با منِ و این حرفها در واقع اتمام حجتِ نه شرایط.
سکوتم رو که دید گفت
_ الو
_ میشنوم
_ به خاطر همین نمیخوام تلفنی یا پیامی بگم. باید رو در رو تو چشم هات نگاه کنم برات بگم.
باید شرایطم رو درک کنی.
_ دیشب هم بهت گفتم برای درک دیگه نوبت من نیست نوبت توئه.
_ حالا تو حرفام رو بشنو...
صدای نگار گفتن علیرضا باعث شد تا حرفش رو قطع کنم.
_خداحافظ باید برم.
_ باشه عزیزم خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم و توی کیفم انداختم بیرون رفتم نمازم رو خوندم و کناره برادرم صبحانم رو خوردم.
_ افشار چی می گفت
_ در رابطه با قراره بعد از ظهر صحبت می کردیم.
_این قرار چیه که بابتش انقدر حرف میزنید
_عقد خواهر شوهرش تموم شده دیشب کلی بهشون خوش گذشته بود داشت برام تعریف میکرد.
به نون روی میز اشاره کردم
_چرا نمیخوری
_من باید ناشتا باشم.
_ حالا یه چایی که اشکال نداره
_نه گفتن هیچی نخورید، پاشو حاضر شو
ته مونده چاییم رو خوردم و مانتوم رو پوشیدم.
علیرضا کفش هاش رو پوشیده بود کیفش رو دستش گرفته بود جلوی درب من نگاه میکرد.
_چه عجله ای هم داری!
نگران و مضطرب گفت
_ زود باش نگار استرس دارم
هم قدم شدیم از ساختمان بیرون رفتیم سوار ماشین شدیم مسیری که میرفت مسیر خونه ناهید نبود
_ مگه خونه ناهید نمیریم.
_ نه چون مسیرمون دور بود گفت که برادرش قراره برسونش جلوی آزمایشگاه تا زودتر به کار هامون برسیم، به خاطر همین استرس دارم دلم نمیخواد جلوی آزمایشگاه این وقت صبح تنها بمونه.
ابروهامو بالا رفت و به شوخی گفتم:
_ اوه چه غیرتی هم داره واسه خانومشون
با ادای خودش ادامه دادم
_ دلشون نمیخواد خانمشون جلوی آزمایشگاه تنها باشن.
استرس علیرضا بالا بود و تنها به لبخندی ساده در برابر رفتار شوخیم بسنده کرد.
فاطمه علیکرم
🚫 #کپیحرام و پیگرد #قانونی دارد🚫
#پارتاول
https://eitaa.com/zeinabiha2/32702
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
#پارت450🇮🇷
💕اوج نفرت💕
حدود نیم ساعت بعد جلوی آزمایشگاه بودیم.
بعد از پارک ماشین علیرضا به اطراف نگاه کرد. جلوی آزمایشگاه دختر پسرهای زیادی ایستاده بودن. پیدا کردن ناهید از بینشون کار سختی بود. علیرضا از ماشین پیاده شد و اطراف رو نگاه کرد. دوباره به ماشین برگشت.
_ فکر کنم هنوز نرسیدن!
_ بهش زنگ بزن
تو چشمام خیره شد و سوالی پرسید
_زشت نیست؟
_ نه چه زشتی! خوب نامزدشی
کمی فکر کرد گوشی رو از جیبش بیرون آورد انگشتش رو روی صفحه حرکت داد و گوشی رو کنار گوشش گذاشت.
چند لحظه بعد گفت
_سلام ناهید خانم
_ شما کجا هستید؟
_بله ما جلوی آزمایشگاهیم.
_ خواهش می کنم پس منتظر میمونیم.
_ خدانگهدار
گوشی رو قطع کرد و گفت
_ میگه ده دقیقه دیگه میرسم.
_باشه منتظر میمونیم.
باورم نمیشد علیرضا به خاطر این مسئله کوچیک استرس بگیره مدام پاش رو تکون میداد و به اطراف نگاه می کرد.
بالاخره بعد از ده دقیقه پراید سفیدی جلوی ماشین ایستاد و ناهید و برادرش ازش پیاده شدن.
هوا کمی سرد بود و تنلیل پیاده شدن نداشتم اما به خاطر احترام به خانواده همسر برادرم همراه با علیرضا پیاده شدم.
سلام و احوالپرسی با ناهید و برادرش کردیم برادرش از ما خداحافظی کرد و رفت.
علیرضا در ماشین رو قفل کرد و هر سه با هم وارد آزمایشگاه شدیم.
دیدن چادر روی سر ناهید برام جالب بود اصلاً فکر نمیکردم که ناهید بیرون از خونه هم چادر بپوشه. یک لحظه یاد روزهای خوب خودم تو تهران افتادم روزهایی که چادر می پوشیدم. الان که دوباره قراره با احمدرضا زندگی کنم فکر میکنم نظر احمدرضا دوباره برای حجاب من چادر باشه.
یاد اون روز توی رستوران افتادم که از اینکه سرم نبود به علیرضا شکایت میکرد.
هر چند خودم به چادر علاقه دارم ولی نمیدونم چرا تو این چهار سال سمتش نرفتم شاید با خودم لجبازی میکردم.
ناهید دختر منطقی بود فاصله اش رو با علیرضا حفظ میکرد ولی طوری برخورد میکرد که هیچ خجالتی مثل بقیه ی دختر ها که میدیدم نداشت.
دو ساعتی توی آزمایشگاه معطل بودم بعد از گرفتن آزمایش از هردوشون به کلاسهای آموزشی رفتن و من تنها توی سالن نشستم. احساس مزاحمت داشتم اما علیرضا تاکید داشت که من کنارشون باشم.
در نهایت کلاس ها تموم شدن و هر دو با هم از اتاق های جداگانه بیرون اومدن.
نیم ساعتی منتظر جواب موندیم با گرفتن برگه نتیجه ی ازمایش خوشحال و سرحال از ازمایشگاه بیرون اومدیم.
الان با حضور ناهید درست نیست دیگه من جلو بشینم به محض باز شدن در ماشین فوری در عقب رو باز کردم و پشت نشستم.
علیرضا از کارم خوشش اومد ولی بخلاف رفتار های چند لحظه پیش ناهید که خیلی راحت بود ناراحتی و درموندگی رو تو چشم هاش دیدم.
لبخند بی جونی زد و روی صندلی جلو نشست.
چرخید سمتم و با خجالت گفت
_ببخشید من جای شما نشستم.
لبخند مهربونی بهش زدم
_نه عزیزم شما نبودید من جای شما نشسته بودم.
با ورود علیرضا ناهید چرخید و به روبروش نگاه کرد علیرضا ک6 خوشحالی تو صورتش کاملا نمایان بود گفت:
_بریم صبحانه
ناهید نفس سنگینی کشید
_هر چی شما بگید.
ماشین رو روشن کرد
_اول میدیم صبحانه. بعدش هم ان شالله خریدی که مد نظر تون هست.
ناهید با لبخندی پاسخش رو داد
خیلی خوشحالم با چرخوندم سرم به چپ و راست هر دوشون رو میتونم از نمای نیمرخ ببینم. ناهید دیگه خجالتی شده بود و علیرضا کم حرف.
این روزها رو من احمدرضا تجربه کردم. روزهای شیرینی که هر روز بعد از اینکه به خونه برمی گشتیم به تلخی می رسید.
احمدرضا چطور میتونه این تلخی رو دوباره کنار مادرش تجربه کنه
فاطمه علیکرم
🚫 #کپیحرام و پیگرد #قانونی دارد🚫
#پارتاول
https://eitaa.com/zeinabiha2/32702
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
💕 اوننفرت💕
سلام
اینرمان۸۲۴ پارت هست. و کامل شده
اگر مایل به خوندنادامهی رمان به صورت یکجا هستید باید حق اشتراک رو پرداخت کنید.
مبلغ ۴۰ هزار تومنبه اینشماره کارت ارسال کنید.
بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه
6037997239519771
فاطمهعلیکرم.
بانک اقتصاد نوین
فیش رو برای این آیدی ارسال کنید
@onix12
لازم به ذکر است که رمان تا پارت آخر تو این کانال پارتگذاری میشه
قوانین❌
بعد از خرید:
این رمان نزد همتون به امانت گذاشته میشه
کپی پیگرد قانونی و الهی داره.
رمان رو برای کسی نفرستید.
نویسنده تحت هیچ شرایطی راضی نیستن
نقد نمیپذیرم❌
پسر دوست مامانم بود #عاشقش بودم همیشه خودمو کنار اون تصور میکردم اما مامانم کاری کرد #خواهر کوچکترم پای #سفره عقد عشق من بشینه #شب عروسی خواهرم شب عزای من بود تا مراسم تموم شد عروس و دوماد رفتن #خونه خودشون همه چی برام تموم شده بود اما صبح خیلی زود با صدای گریه خواهرم و داد و فریاد #داماد از خواب پریدم خواهرم ....
https://eitaa.com/joinchat/2606564098C696196bb0e
هدایت شده از شـــهــیــدانـــه🌱
دستم رو جلوی دهنم گرفته بودم و هق میزدم. علی، برزخی دستش رو به شدت روی میز کشید و با یه حرکت همهی تکههای آینه رو روی زمین ریخت. باز صدای پر از حرصش رو شنیدم.
_ حرف بزن رویا!
تموم دستش پر از خون شده بود و اون اصلاً توجهی نداشت، فقط فریاد میزد.
_ توی عوضی کی رو دوست داری که بابتش اینجوری ما رو بیآبرو کردی!؟
تو همون اوج خشمش، دستش سمت گلدون شیشهای روی میز رفت و گلدون رو به سمت من نشونه رفت. دوباره از ترس دو دستم رو حائل صورتم کردم. به ثانیه نکشید که گلدون با دیوار نزدیک من برخورد کرد و باز صدای شکستنش، با صدای فریاد علی در هم پیچید.
_ کی رو دوست داری نمک به حروم؟
اینبار با ترس و عجز، بین هق هقم ناله زدم:
_ تو رو علی... تو رو...
https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
هدایت شده از شـــهــیــدانـــه🌱
رویا دختر هفده ساله ای که به خاطر فوت پدر و مادرش از پنج سالگی خونهی عموش زندگی میکنه. وسط خاستگاریش جلوی کل فامیل میگه جواب من نه هست چون یکی دیگه رو دوست دارم😱
پسرعموش که یازده سال ازش بزرگتره، غیرتی میشه عصبی میگه کیو دوست داری دختره میگه تو رو😎😅
هدایت شده از دُرنـجف
دنیا بدنها را فرسوده
و آرزوها را تازه میکند
مرگ را نزدیک،
و خواستهها را دور و دراز میسازد؛
کسی که به آن دست یافت، خسته میشود
و آنکه به دنیا نرسید، رنج میبرد..
-مولاعلیعلیهالسلام-
نهجالبلاغه؛حکمت۷۲
#پارت451 🇮🇷
💕اوج نفرت💕🇮🇷
بعد از خوردن صبحانه به مرکز خرید رفتیم.
میترا در حال انتخاب کت و دامن سفید بود و مدام از من نظر میپرسید که صدای تلفن همراهم بلند شد.
گوشی رو از کیفم بیرون اوردم با دیدن شماره ی احمدرضا نا خواسته نگاهم به علیرضا افتاد لبخند بی جونی زدم
_پروانس
دوباره حواسش رو به ناهید داد با حوصله ی خاصی نظر میداد
کمی ازشون فاصله گرفتم. تماس رو وصل کردم.
_الو
_سلام.
کلافه نفسم رو بیرون دادم
_سلام
_مزاحمم؟
از برخوردم ناراحت شدم با صدای ارومی گفتم
_تو هیچ وقت مزاحم نیستی
حس رضایت رو از پشت گوشی هم میشد از صداش فهمید
_ممنون. الان کجایید؟
_اومدیم یه جا لباس بخریم
نفسش رو با صدای آه بیرون داد
_کاش با هم بودیم الان ما هم خرید میکردیم.
_ناراحتی؟
_میترسم قبول نکنی
_چی رو
_شرایطم رو
_این شرایط چیه که انقدر به گفتنش اصرار داری؟
_نگار دوستم داری؟
از سوالش جا خوردم و کمی تپش قلبم بالا رفت
_معلومه که دارم.
_کاش بهم میگفتی
_چی بگم
_همین جمله رو قبل از اینکه ازت بپرسم.
صدای علیرضا باعث شد تا برگردم و بهش نگاه کنم. دلخور گفت
_نگار خانم قرار شد پیش ما باشی. لباس رو پوشیده من که نمیتونم ببینمش نظر بدم منتظر توعه.
_باشه الان میام
گوشی رو دوباره کنار گوشم گذاشتم
_من بعدا بهت زنگ میزنم
_باشه برو خداحافظ
خداحافظی گفتم و بعد از قطع تماس گوشی رو توی کیفم انداختم. دنبال علیرضا راه افتادم پشت در اتاق پرو در زدم
_ناهید جان منم
در رو باز کرد داخل رفتم. کت و دامن سفیدی پوشیده بود موهای صاف و لخت و بلندش رو هم دورش ریخته بود. لبخند پهنی روی صورتم نشست.
_عزیزم چقدر زیبا شدی
_بهم میاد
_فکر کنم تو هر چی بپوشی بهت بیاد
از تعریفم خوشحال شد و سرش رو پایین انداخت
_خیلی ممنون.
از اتاق پرو بیرون اومدم. علیرضا فوری جلو اومد.
_پسندید.
_نمیدونم بزار خودش بیاد بیرون میگه
_یعنی به تو نگفت
_من فقط گفتم خیلی بهت میاد همین سوال نپرسیدم.
با باز شدن در اتاق پرو حواس علیرضا پیش نامزدش رفت
ناهید جلو اومد و گفت
_همین خوبه خیلی ممنون
علیرضا لبخند زد کت و دامن رو که ناهید دوباره روی چوب لباسیش انداخته بود گرفت و رفت سمت فروشنده.
چند لحظه بعد با کاور لباسی که دستش بود جلو اومد رو به من گفت
_نگار جان شما لباس نمیخوای؟
_نه من تازه خریدم.
رو به میترا گفت
_به غیر از حلقه دیگه چی باید بخریم.
_مادرم گفتن کفش و چادر سفید.
_پس زود تر بریم که ان شاءالله تا ظهر کارمون تموم شه.
علیرضا جلو رفت و من و ناهید دنبالش دست ناهید رو گرفتم نگاهم کرد
فاطمه علیکرم
🚫 #کپیحرام و پیگرد #قانونی دارد🚫
#پارتاول
https://eitaa.com/zeinabiha2/32702
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
💕 اوننفرت💕
سلام
اینرمان۸۲۴ پارت هست. و کامل شده
اگر مایل به خوندنادامهی رمان به صورت یکجا هستید باید حق اشتراک رو پرداخت کنید.
مبلغ ۴۰ هزار تومنبه اینشماره کارت ارسال کنید.
بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه
6037997239519771
فاطمهعلیکرم.
بانک اقتصاد نوین
فیش رو برای این آیدی ارسال کنید
@onix12
لازم به ذکر است که رمان تا پارت آخر تو این کانال پارتگذاری میشه
قوانین❌
بعد از خرید:
این رمان نزد همتون به امانت گذاشته میشه
کپی پیگرد قانونی و الهی داره.
رمان رو برای کسی نفرستید.
نویسنده تحت هیچ شرایطی راضی نیستن
نقد نمیپذیرم❌
#پارت452🇮🇷
💕اوج نفرت💕🇮🇷
_ببخشید.مادر ما فوت کرده ما هم از این کار ها بلد نیستیم. یه وقت به دل نگیری هر وقت هر کاری باید انجام بدیم به من بگو.
_این چه حرفیه عزیزم. شما خیلی مهربونید همین برای من کافیه
_باشه، دوست ندارم یه وقت ازمون دلخور بشی اگه کاری باید انجام بدیم و ندادیم از الان بدون که بلد نیستیم. اگه بهمون بگی خوشحال هم میشیم.
دستم رو کمی فشار داد
_اینم مهربونیتون رو نشون میده
دستش رو رها کردم و هر دو به سرعتمون برای رسیدن به علیرضا اضافه کردیم. علیرضا جلوی طلا فروشی ایستاد رو به ناهید گفت
_ببینید حلقتون رو اینجا پسند میکنید
_من یه رینک ساده و ظریف میخوام که همه جا داره پشت ویترین نگاه کرد و با انگشت به سینی انگشتر ها اشاره کرد
_اون سینی همش رینگه سِت هست.
نگاه کوتاهی انداخت و داخل رفتیم. فروشنده حلقه ی سِت مورد نظر ناهید رو روی میز گذاشت علیرضا نگاهی به حلقه ها انداخت و اروم به ناهید گفت
_من نمیخوام فقط شما بردارید.
ناهید سوالی نگاهش کرد که علیرضا گفت
_من طلا نمیندازم. میریم مثل همین نقرش رو انتخاب میکنم.
لبخند رضایت بخشی روی لب های ناهید نشست
بعد از خرید حلقه و کفش برای خرید چادر عروس وارد مغازه ای شدیم
میترا چند تا چادر انتخاب کرد که تمامشون زیبا و چشم گیر بودن. چشمم افتاد به برگه ای که روی میز فروشنده چسبونده بودن.
"چادر مشکی اماده داریم"
لبخند ریزی گوشه ی لب هم نشست. اگه بعدازظهر با چادر برم پیش احمدرضا چقدر خوشحال میشه.
رو به فروشنده گفتم
_اقا میشه این چادر های اماده ی مشکیتون رو هم ببینم
_بله فقط انداره ی قدتون رو بهم بگید.
نگاه گذارام روی علیرضا که معنی دار نگاهم میکرد ثابت موند.
_چی شد یهو یاد چادر افتادی؟
آب دهنم رو قورت دادم. اگه میدونستم این سوالم باعث شکش میشه هیچ وقت نمیپرسیدم.
_همینجوری...
ناهید گفت
_اتفاقا خیلی هم خوبه اینجوری مثل هم میشیم.
نگاهی به قد من انداخت و گفت
_فکر کنم همقدیم. اقا من سایز دو میپوشم یه سایز دو بیارید امتحان کنیم
_نگاهپر از حرف علیرضا روم ثابت مونده بود.
اگر ناهید نبود قید خرید چادر رو میزدم. در نهایت چادر رو خریدم و هر سه از معازه بیرون اومدیم. به پیشنهاد علیرضا برای نهار وارد رستورانی شدیم.
مشغول خوردن نهار شدیم که صدای تلفنم بلند شد. علیرضا که حسابی بهم مشکوک شده کلافه نگاهم کرد و گفت
_بده من با افشار کار دارم.
ترسیده لب زدم
_ولش کن جواب نمیدم موقع نهاره
کمی نگاهش تیز شد و دستش رو جلو اورد
_بده من گوشی رو
چاره ای نداشتم نگاهی به ناهید که کنجکاوانه بهمون ذل زده بود انداختم . گوشی رو از کیفم بیرون اوردم و بدون اینکه به صفحش نگاه کنم سمت علیرضا گرفتم.
نگاهی به صفحش انداخت و گوشی رو گرفت سمتم
_اردشیر خانه.
نفس راحتی کشیدم و گوشی رو ازش گرفتم تماس رو وصل کردم.
_سلام
_سلام کجایید
_نهار میخوریم.
_نگار جان نهارت رو که خوردی همین الان بیا این ادرسی که برات میفرستم. باشه
_چیزی شده
_خیره ان شالله فقط زود بیا
تماس رو قطع کرد رو به علیرضا گفتم
_عموآقا گفت فوری برم به ادرسی که برام پیامک میکنه.
همزمان صدای پیامک گوشیم بلند شد و با دیدن کلمه ی اخر ادرس سرم یخ کرد
"بیمارستان شهر"
نکنه احمدرضا قلبش طوری شده. ناخواسته گریم گرفت و ایستادم.
علیرضا نگران گفت
_چی شد؟
_میگه بیاید بیمارستان شهر.
فاطمه علیکرم
🚫 #کپیحرام و پیگرد #قانونی دارد🚫
#پارتاول
https://eitaa.com/zeinabiha2/32702
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
💕 اوننفرت💕
سلام
اینرمان۸۲۴ پارت هست. و کامل شده
اگر مایل به خوندنادامهی رمان به صورت یکجا هستید باید حق اشتراک رو پرداخت کنید.
مبلغ ۴۰ هزار تومنبه اینشماره کارت ارسال کنید.
بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه
6037997239519771
فاطمهعلیکرم.
بانک اقتصاد نوین
فیش رو برای این آیدی ارسال کنید
@onix12
لازم به ذکر است که رمان تا پارت آخر تو این کانال پارتگذاری میشه
قوانین❌
بعد از خرید:
این رمان نزد همتون به امانت گذاشته میشه
کپی پیگرد قانونی و الهی داره.
رمان رو برای کسی نفرستید.
نویسنده تحت هیچ شرایطی راضی نیستن
نقد نمیپذیرم❌
#پارت453
💕اوج نفرت💕
علیرضا نگران ایستاد
_نگفته برا چی
اشک ریخته روی گونم رو پاک کردم
_نه نگفت. علیرضا من میرم شما به کارهاتون برسید.
کیفم رو برداشتم که گفت
_صبر کن ببینم
رو به ناهید گفت
_ناهید خانم من معذرت میخوام
ناهید بلافاصله دستمال رو اهسته به لب هاش کشید و ایستاد
_خواهش میکنم این چه حرفیه اگه اجازه بدید منم همراهتون میام
علیرضا نگاهی به من انداخت و گفت
_بله من که نمیتونم شما رو اینجا تنها بزارم. تنها راهش همینه که همراهمون بیاین.
دستمالی رو از جعبه ی روی میز بیرون کشید و گرفت سمتم اهسته پرسید:
_تو که نمیدونی چی شده چرا گریه میکنی.
خیره نگاهش کردم. با صدای ناهید بهش نگاه کرد
_بریم دیگه
علیرضا ناراحت جلو رفت و ما هم بدنبالش.کاش میتونستم با احمدرضا تماس بگیرم و از سلامتش مطمعن بشم.
اگه حال احمدرضا بد نشده باشه پس حال کی بده که به من مربوطه.
دوباره سیل اشک از چشم هام سرازیر شد.
علیرضا از تو اینه ی ماشین نگران نگاهم کرد.
دلم نمیخواد ناراحتش کنم ولی اصلا دست خودم نیست. کاش از دیشب انقدر به احمدرضا سخت نمیگرفتم. اگر اتفاقی براش بیافته هیچ دقت خودم رو نمیبخشم.
بعد از پارک ماشین و دیدن تابلو بزرگ بیمارستان فوری پیاده شدیم. ناخواسته از همه جلو تر راه میرفتم. وارد بیمارستان شدم سمت ایستگاه پرستاری رفتم که با صدای عمو اقا سمتش چرخیدم. با چشم های اشکی نگاهش کردم و لب زدم
_حالش خوبه؟
علیرضا و ناهید هم بهِم رسیدن لبخند تلخی زد.
_اره یک روز تو کما بوده دو ساعتی هست که هشیاریش رو بدست اورده مدتم داره تو رو صدا میکنه.
من که حدودا یک ساعت پیش باهاش حرف زدم عمو اقا کی رو میگه؟
اشکم رو پاک کردم.
_شما کی رو میگید؟
متعجب گفت
_پروانه دیگه. دختر مرتضی!
چشم هام از تعجب باز موند
_کما! چرا اخه چی شده؟
_اون روز تو حرم که از تو جدا میشه میره دنبال همسرش با هم میرفتن جایی که یه ماشین بهشوم میزنه. پروانه میره تو کما ولی همسرش فقط سر و لگنش میشکنه. که شکر خدا دیگه تو کما نیست.
_الان کجاست؟
به جهت مخالفی که ایستاده بود اشاره کرد.
_منتظرته زود تر بیا
با عمو اقا همقدم شدم که مچ دستم اسیر دست علیرضا شد مانع حرکتم شد. عمو اقا که دید دنبالش نمیرم ایستاد
اخم های علیرضا تو هم رفت.
_تو چند روزه با کی داری به اسم افشار حرف میزنی؟
تو چشم هاش خیره شدم و اب دهنم رو قورت دادم.
خدایا چرا انقدر زود دستم رو شد
نگاهم رو به پایین دادم فشار دستش رو روی مچ دستم که اسیر دست هاش بود بیشتر کرد.
_با تو ام نگار
عمو اقا جلو اومد و اروم پرسید
_چی شده؟
علیرضا عصبی تر از قبل پرسید:
_نگار با تو ام میکم چند شبه با کی حرف میزنی که الکی میگفتی پروانس!
رنگ نگاه عمواقا تغیر کرد دلخور رو به علیرضا گفت
_فکر کنم من میدونم. بزار بره دوستش رو ببینه میریم خونه مفصل حرف میزنیم
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
#پارت454
💕اوج نفرت💕
نگاه علیرضا هر لحظه تیز تر میشه و من بیشتر توی خودم فرو میرم. دستم رو با نفس سنگینی رها کرد و نگاهش رو ازم گرفت.
دست عمو اقا پشت کمرم نشست و با هم سمت اتاقی که پروانه داخلش بود رفتیم
خدایا من که گناه نکردم احمدرضا همسر منه چرا ابروم جلوی برادرم رفت.
دیدن پدر و مادر پروانه که چشم هاشون پر از اشک شوق دخترشون بود باعث شد تا سریع تر سمتشون حرکت کنم. مادرش با دیدنم به شدت گریش اضافه کرد و این کارش باعث شد تا نگاه عمو مرتضی هم روی من بیافته.
_سلام
لبخند عمیقی روی لب هاش نشست و جلو اومد. عمو اقا گفت
_اینم نگار
_الان دکتر اومد اتاقش ما رو بیرون کردن. صبر کن دکتر که اومد بیرون بیرون برو داخل
نگاهم به مادر پروانه که چادرش رو روی صورتش کشیده بود و هق هق گریه میکرد افتاد. عمو مرتضی ادامه داد
_نمیدونم پروانه چی کارت داره ولی فقط میگه نگار
_من شوک شدم. دیدم چند روزه جواب تلفن نمیده
متوجه حضور علیرضا و ناهید شدم و ترجیح دادم دیگه حرف نزنم
نیم نگاهی به علیرضا که داشت با پدر پروانه صحبت میکرد انداختم و دوباره سر بزیر شدم.
بالاخره بعد از ده دقیقه در اتاق باز شد و دکتر به همراه پرستار از اتاق بیرون اومدن
همه ی حواس ها به سمت دکتر رفت جز من وارد اتاق شدم با دیدن پروانه سر جام خشکم زد سرش توی پانسمان بود دستش توی گچ نگاهم به پای بیرون اومده از پتوش که اون هم توی گچ بود افتاد ناخواسته گریم گرفت
از صدای نفس کشیدنم متوجه حضورم شد.
اروم سرش رو چرخوند سمتم با دیدن صورتش ترسم بیشتر شد جلو رفتم تو چشم های پر اشکش نگاه کردم. با گریه گفتم:
_چی شدی تو
به زور لب هاش رو از هم جدا کرد و گفت
_حلالم کن.
اشک روی گونم ریخت
_تو سنگ صبور بیست و یک سال زندگیمی عزیزم.
دست سالمش رو بالا اورد و ازم خواست تا بگیرمش. انگشتم هام رو بین دستش حلقه کردم.
به زور و سختی لب زد:
_اون روز بعد حرم احمدرضا رو دیدم. باید بهت میگفتم ولی انقدر عجله داشتم که برم پیش مهرداد با خودم گفتم نگار حالا حالا ها بیرون نمیاد تو مسیر بهش زنگ میزنم. حس میکنم چوم بهت زنگ نزدم این بلا سرمون اومد
اشکی که از گوشه ی چشمش پایین اومد رو پاک کردم.
_این یه اتفاق بوده که براتون افتاده ربطی به نگفتنت نداره.
نگاهی به پشت سرم انداختم و کمی صندلیم رو جلو کشیدم.
_پروانه من قبول کردم با احمدرضا زندگی کنم.
لبخند روی لب هاش نشونه از حال دلش داد
_خدا رو شکر
_ولی همه مخالفن. مخصوصا علیرضا
_راه سختی پیش رو داری. نگار خیلی خوشحالم که گفتی از من ناراحت نشدی.
صدای پرستار باعث شد تا بهش نگاه کنیم.
_خانم زود تر برید بیرون بیمار باید استراحت کنن
ایستادم و دستش رو بوسیدم.
_ان شالله حالت خوب میشه.
_بازم بیا
_باشه عزیزم.
بعد از خداحافظی پر تذکر پرستار از اتاق بیرون رفتم علیرضا دست به سینه به در اتاق نگاه میکرد با دیدن من دوباره اخم هاش تو هم رفت
فاطمه علیکرم
🚫 #کپیحرام و پیگرد #قانونی دارد🚫
#پارتاول
https://eitaa.com/zeinabiha2/32702
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
هدایت شده از دُرنـجف
*#حدیث_گرافی
✴️از جمله شرایط دعا، توبه است.
اگر از کرده و ناکرده توبه کنیم، دعایمان مستجاب خواهد شد👌🏻.
🔷هر نقص و عیبی که هست از ناحیۀ خود ماست.
📚بهجتالدعاء، ص۴٨
افزایش تعداد #شهدای_پدافندهوایی ارتش به چهار شهید
اسامی شهدا:
#ختمدهصلواتیهحمدوتوحید
هدیه به
#شهیدمحمدمهدیشاهرخی
#شهیدحمزهجهاندیده
#شهیدسجادمنصوری
#شهیدمهدینقوی
#پارت455
💕اوج نفرت💕
ناهید رو اطرافش نمیدیدم این باعث شد تا کمی بترسم. علیرضا همیشه منطقی برخورد میکنه ولی این بار خیلی عصبیه و نمیدونم عکس العملش چیه.
آهسته سمتش رفتم تو یک قدمیش سر به زیر ایستادم.
متوجه حضور عمو اقا کنارمون شدم دستش رو دیدم که پشت کمر علیرضا گذاشت.
_پرستار ها مدام دارن تذکر میدن بهتره زود تر بریم بیرون.
روی نگاه کردن تو صورت هیچ کدومشون رو نداشتم. سنگینی نگاه علیرضا از روم برداشته شد. هر سه سمت در خروجی حرکت کردیم.
جلوی ماشین خواستم در رو باز کنم که علیرضا گفت
_با افشار حرف میزدی؟
نگاه کوتاه گذرام بین عمواقا و علیرضا جابه جا شد و دوباره به زمین خیره شدم.
_میگم چرا غیبت داشته میگی عقد خواهر شوهرش بوده؟
صدای عمواقا کنی باعث ارامشم شد
_علی جان میریم خونه صحبت میکنیم.
تن صداش کمی بالا رفت
_من دارم اتیش میگیرم. اردشیر خان شما خودت میدونی که ادم سخت گیری نیستم. چقدر با شما صحبت کردم که نگار تنهاست افسردگی داره بزارید یکم ازادی داشته باشه برای خودش بره، بیاد.
انعکاس تصویرش رو روی کاپوت ماشین میدیدم. انگشتش رو گرفت سمت تن صداش کنی بالا تر رفت.
_اما اشتباه میکردم. باید میداشتم عموت هر کار صلاحشه انجام بده. تو لیاقت...
نفس حرصی کشید و بقیه ی حرفش رو نزد
بغض به گلوم فشار آورد. درسته من به احمدرضا علاقه داشتم. درسته دلم مدام سمتش میلرزید. درسته که به خاطر احمدرضا به امین نه گفتم ولی صحبت کردن باهاش فقط و فقط به خاطر محرمیتمون بود و اگر احمدرضا حرف از ادامه ی محرمیت نمیزد هیچ وقت باهاش تلفنی صحبت نمیکردم. هیچ وقت پیشنهاد تنها بیرون رفتنش رو قبول نمیکردم. علیرضا الان عصبانیه اروم که بشه براش توضیح میدم. احمدرضا همسر شرعی منه من چاره ی دیگه ای نداشتم
علیرضا پشت فرمون نشست. عمو اقا سمتم اومد و برخلاف تصورم با محبت دستش رو پشت سرم گذاشت.
_بشین عزیزم
محبتش باعث شد تا تو چشم هاش نگاه کنم. لبخند کمرنگی زد
_درست میشه. بشین بریم.
در رو باز کرد روی صندلی عقب نشستم بعد از بسته شدن در جلو بلافاصله علیرضا حرکت کرد.
در نهایت بعد از سکوت طولانی به خونه رسیدیم تو اسانسور عمو اقا گفت
_شما برید خونه ما هم الان میایم
علیرصا که همچنان اخم چلشنی پیشونیش بود سرش رو به نشونه ی تایید تکون داد
منظور عمو اقا از ما من نبودم و این باعث دلشورم شد. با باز شدن در اسانسور تپش قلبم بالا رفت علیرضا بیرون رفت به من نگاه کرد. به عمو اقا نگاه کردم
_برو الان میایم پایین
ناخواسته نگاهم به قفسه ی سینه ی علیرضا که به شدت بالا و پایین میشد رگ بیرون زده ی گردنش افتاد .
چاره ای جز همراه شدن با علیرضا رو ندارم
اهسته بیرون رفتم در کشویی اسانسور بسته شد علیرضا نگاه ممتدش رو از روم برداشت و کلید رو داخل قفل در فرو کرد. صدای پیچیدن کلید توی در باعث شد تا دلم پایین بریزه.
در رو باز کرد و داخل رفت با کم ترین سرعت ممکن وارد شدم چند قدم اون طرف تر از در وروی ایستاده بود و نگاهم میکرد. در رو بستم و بهش تکیه دادم.
علیرضا کیفش رو با حرص روی زمین کوبید. به در چسبیدم و توی خودم جمع شدم. با صدای بلند گفت:
_چی پیش خودت فکر کردی که تمام حامیات رو دور زدی؟
یک قدم جلو اومد
_مگه ما به غیر خیرت رو خواستیم.
قدم دیگه ای جلو اومد
_مگه تو به من قول ندادی.
تو یک قدمیم ایستاد با فریاد گفت
_چرا دوست داری گذشتت تکرار بشه. چرا ازم پنهان کردی چرا باهاش حرف زدی؟
دستم رو حالت دفاعی جلوی صورتم گرفتم و تو چشم هاش نگاه کردم و لب زدم
_چون همسرمه.
چهرش که غرق در عصبانیت بود به یکباره رنگ ناباوری به خودش گرفت
یک قدم عقب رفت اروم گفت
_تو چی کار کردی نگار!
الان بهترین وقت گفتنِ با گریه گفتم:
_هیچ کار به خدا هیچ کار جز حرف زدن اونم یه بار جلو حرم و چند بار تلفنی. نمیخواستم بهش اجازه بدم حرف بزنه چون بهت قول داده بودم. ولی گفت هنوز محرمیتون سر جاشه گفت رفته پرسیده اون بخشیدن چون تحت فشار بوده و با رضایت قلبی نبوده قبول نیست. علیرضا به خدا مجبور شدم.
قدم های جلو اومده رو عقب عقب رفت روی مبل نشست و دستش رو لای موهاش فرو کرد
فاطمه علیکرم
🚫 #کپیحرام و پیگرد #قانونی دارد🚫
#پارتاول
https://eitaa.com/zeinabiha2/32702
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕