#پارت504
💕اوج نفرت💕
اخمی که وسط پیشونیش بود برای گفتن حرف هایی که اماده کردم جریح ترم کرد. نفس های تند تند دنباله دارم بیشتر عصبیم میکرد
_برا چی به همه خبر دادی.
با صدای ارومی گفت
_چون جواب تلفن من رو ندادی.
_با خودت فکر نکردی شاید نمیتونم جواب بدم.
_نه چون میدونستم رفتی جایی که ازت خواسته بودم نری
_تو چه میدونی پروانه برای من چی کار ها که نکرده.
علیرضا کنارم ایستاد
_اینجوری که جلو هم جبهه گرفتید اخرش یه ناراحتی پیش میاد بگیرید بشنید یکم فکر کنید بعد حرف بزنید
احمدرضا خواست بشینه که گفتم
_فکر کردی من نه سالمه که اینجوری میخوای بگیری تو دستت.
چرخید سمتم
_چه نه سال چه بیست سال تو زن منی باید به حرفم گوش کنی.
نگاه حرصی به علیرضا که بی تفاوت به حرف احمدرصا نگاهم میکرد دادم. رو به احمدرصا ادامه دادم
_اگه نخوام گوش کنم چی؟
احمدرضا خیره به چشم هام بود.که با صدای عمو اقا نگاه از نگاهم برداشت
_بگیرید بشینید.
احمدرضا سرش رو پایین انداخت و کنار عمو اقا رفت. دست علیرصا پشت کمرم نشست و صداش رو کنار گوشم شنیدم
_برو بشین
از جام تکون نخوردم به احمدرضا که دیگه نگاهم نمیکرد خیره موندم.
_رفتار زشت امروزت رو هیچ وقت فراموش نمیکنم.
عمو اقا سرش رو بالا اورد و جدی تر از قبل گفت
_بگیر بشین
دلم نمیخواست تن به خواسته ی هیچ کس بدم.
_یادم نمیره که نذاشتی کنار دوستم که همیشه کنارم بوده بمونم
تیزی نگاه عموآقا رو روی خودم احساس کردم
_احمدرضا من...
با صدای بلند عمو اقا کمی جا خوردم و نتونستم ادامه بدم.
_یه بگیر بشین یادبرو تو اتاقت
بغض بوجود اومده از صدای بلند عمو اقا اذیتم میکرد. پا کج کردم و سمت اتاقم رفتم.
چرا باید همه طرفدار اون باشن. چرا هیچ کس به من حق نمیده تا بتونم حق خواهری رو برای پروانه تموم کنم.
ایستادم و چرخیدم سمتشون
_من تا حرف هام رو نزنم هیچ جا نمیدم.
علیرصا بهم نزدیک شد
_عزیزم با این حالت اگه حرف بزنی فقط دلخوری ها بیشتر میشه بشین یه لیوان اب بهت بدم
_چرا نذاشتی اونجا بمونم. به صرف اینکه پروانه یه روزی یه پیشنهادی به من داده که همون موقع به خاطر تو ردش کردم. حتما دوست نداری دیگه پارک برم چون یه روزی به خاطر تو بهترین خاستگارم رو همونجا رد کردم. اگر بهم اعتماد نداری همین الان بهم بگو بزار کلاهم رو بزارم بالاتر.
اگر واقعا من انقدر برات غیر قابل اعتمادم چرا چند ساله دنبالمی. چرا وقتی فهمیدی صیغه هنوز پا برجاست تو خلوت خودت نبخشیدی منم راحت نکردی. اگه با همون فکر مصمومی که چهار سال پیش مادرت تو سرت انداخته بود که بعدش من با پای شکسته سر از انباری خونه دراوردم اینجایی بلند سو برو. اگر هم به من اعتماد داری جمع کن این حرف های صد من یک غاز رو. فکر کردی چون دوستت دارم میتونی خواسته هات رو بهم تحمیل کنی.
رو به علیرضا با چشم های اشکی گفتم
_برادری رو در حق من تموم کن عقد رو بنداز عقب تا ببینم اصلا میتونم با ادم بد دل و بدبینی مثل این ادامه بدم
عمو اقا با تن صدای پایین و لحن مهربونی گفت
_نگار جان هم حق با توعه هم با احمدرضا بهت میگم بگیر بشین باهاتون حرف بزنم مشکلتون حل بشه
سرم رو بالا دادم و بین نفس های حرصی و اشک های پی در پی ام گفتم
_نمیخوام بشینم. نمیتونم بشینم. اصلا نفس کشیدن برام سخت شده
احمدرضا ایستاد و بهم نگاه کرد
_نگار جان من فقط گفتم
عقب عقب سمت اتاقم رفتم دستم رو بالا اوردم و مانع از حرف زدنش شدم
_با من حرف نزن.
به در اتاق خوردم چرخیدم و وارد شدم در رو محکم بستم. میدونم الان میاد اتاق تا باهام حرف بزنه. در رو قفل کردم و همونجا روی زمین نشستم سرم رو روی زانوم گذاشتم . تلاشی برای کنترل صدای گریم نکردم. طبق انتظارم دستگیره در پایین رفت و بعد هم صداش اومد
_نگار جان باز کن بزار با هم حرف بزنیم.
دیگه باهاش حرف نمیزنم حتی بهش نمیگم برو باید بفهمه که نباید اینجوری اذیتم کنه
فاطمه علیکرم
🚫 #کپیحرام و پیگرد #قانونی دارد🚫
https://eitaa.com/zeinabiha2/32702
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
هدایت شده از حضرت مادر
توصیه رهبر انقلاب برای پیروزی جبهه مقاومت
عزیزانی که میتونن شرکت کنن تعداد رو ارسال کنن
#ختمسورهفتح
#دعای۱۴صحیفهسجادیه
#دعایتوسل
https://eitaa.com/joinchat/317063367C46e6a1462c
هدایت شده از حضرت مادر
14ـ روش ها و راهکار های محبت.mp3
16.01M
🔸 درس چهاردهم: روش ها و راهکار های محبت
#تربیت_نسل_مهدوی
هدایت شده از حضرت مادر
﷽ #سلام_امام_زمانم 💚
محراب لحظه های دعايت چه ديدنیست
قرآن بخوان چقدر صدايت شنيدنی ست...
آقا بگو کی است قرار من و شما؟
آيا حيات ما به زمانت رسيدنیست؟
✦السّلامُ عَلَیْڪَ یا صاحِبَ الزَّمانِ
✦اَلسَّلامُ عَلَیْڪَ یا شَریڪَ الْقُرْآنِ ،
✦اَلسَّلامُ عَلَیْڪَ یا إِمامَ الْإِنْسِ وَالْجانِّ
#پارت505
💕اوج نفرت💕
_نگار عزیزم شاید من منظورم رو بد رسوندم. حق با توعه معذرت میخوام. باز کن این در رو بزار باهات حرف بزنم.
به جز گریه کاری نکردم
_من اکه به تو اعتماد نداشتم که...باز کن در رو
دیگه دلم نمیخواد صداش رو بشنوم با صدای بلند گفتم
_علیرضا
صداش رو از پشت در شنیدم
_بزار یکم اروم شه خودم باهاش حرف میزنم.
_واقعا میخوای عقد رو عقب بندازی
چند لحطه سکوت باعش شد تا دیگه گریه نکنم و شش دونگ حواسم رو جمع کنم تا جواب علیرضا رو بشنوم.
_به نظرت انقدر سختگیری لازم بود.
احمدرضا جوابی نداد علیرضا گفت
_اول و اخر حرف خواستن یا نخواستن رو نگار میزنه نه من منم تابع حرفشم.
_یعنی واقعا به خاطر یه همچین مسئله ی کوچیکی باید این اتفاق بیافته
_کوچیک از نظر من و شما. برای نگار انقدر بزرگ بوده که بخواد برای اولین بار صداش رو تو این خونه بالا ببره. الانم بهتره شما برید چون با حضور شما حاضر نیست در رو باز کنه.
صدای عمو اقا اومد
_بریم بالا.
طوری که مخاطبش من بودم گفت
_ولی من برمیگردم پایین
شاید زیاده روی کرده باشم ولی دوست داشتم این حرف ها رو بهش بزنم
با خوردن ضربات اروم دست علیرصا به در سر بلند کردم
_نگار بیا بیرون رفتن.
نفس سنگینی کشیدم اشک هام رو پاک کردم و ایستادن کلید رو توی در چرخوندم و بازش کردم و بیرون رفتم.
خیلی خونسرد تو اشپزخونه برای خودش چایی میریخت. با استکان توی دستش بیرون اومد و نگاهی به سرتاپام انداخت. سرش رو تکون داد و روی مبل نشست
_بیا بشین
کاری رو که میخواست انجام دادم
_نگار دلم خنک شد این اتفاق برات افتاد
متعجب نگاهش کردم
_اونجوری نگاه نکن. چند روزه دارم بهت میگم محلش نزار . زیاد نبینش بزلر احترامت سر جاش باشه. هی بیخودی چسبیدی بهش. با هم لباس خریدید تو عقد با هم بودید. بعدش ب جای اینکه بشینی خونه زنگ زدی میگی بزار بریم لباس بخریم. نتیجش میشه این. هنوز عقد نکردید خودش رو صاحب اختیارت میدونه. این اختیار رو تو با رفتار هات بهش دادی هیچ کس هم نمیتونه ازش بگیره.
درمونده گفتم
_من که نمیدونستم اینجوری میشه.
کمی چاییش رو خورد از بالای چشم نگاهم کرد
_به حرف من که میدونستم هم گوش نکردی
_الان باید چی کار کنم
_هرچند که یکم دیر شده ولی هنوزم میتونی تا حدی جلوش رو بگیری. بحث تو احمدرضا با من و ناهید فرق داره. احمدرضا از بچگی اختیار تو دستش بوده. باهات راحته. الان خیلی راحت میتونه به خودش اجازه بده اجازه ی جایی رفتن رو بهت بده یا نده که حق داره تو باید با رفتار درست جلوی این اتفاقات رو بگیری
سرم رو پایین انداختم و شرمنده به میز خیره شدم.
_ چرا به جای اینکه باهاش حرف بزنی ازش پنهان کردی. چرا دیشب به من نگفتی که با رفتنت مخالفه. یا به اردشیر خان نگفتی.
_به خودش گفتم گفت نه اخلاقش همینه وقتی بگه نه یعنی نه
_خب این اخلاق منم هست. چرا با من مشکل نداری
_تو کی اینجوری هستی؟ گفتی با احمدرضا نگرد بهت اصرار کردم اجازه دادی احمدرصا یه جوری حرف میزنه که دیگه بهش اصرار هم نکنی.
_میخوای بهش بگم نگار تو رو نمیخواد؟
اب دهنم رو قورت دادم و خیره نگاهش کردم
_زنگ بزنم بهش بگم؟
سرم رو بالا دادم و لب زدم
_نه
استکانش رو روی میز گذاشت
_پس احمدرضا رو همینجوری که هست قبول کن. تو هم شناخت کافی ازش داری. پسر خوبیه. توی این قضیه بهش حق میدم. منم اگه بودم از رفتنت ناراحت میشدم. یه چند وقت صبر کن بعد بشین پای حرف های ناهید ببین چقدر از من راضیِ. اونم باید کوتاه بیاد، منم باید کوتاه بیام. ایثار برای حفظ زندگی اینجا خودش رو نشون میده
فاطمه علیکرم
🚫 #کپیحرام و پیگرد #قانونی دارد🚫
https://eitaa.com/zeinabiha2/32702
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
💕 اوننفرت💕
سلام
اینرمان۸۲۴ پارت هست. و کامل شده
اگر مایل به خوندنادامهی رمان به صورت یکجا هستید باید حق اشتراک رو پرداخت کنید.
مبلغ ۴۰ هزار تومنبه اینشماره کارت ارسال کنید.
بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه
6037997239519771
فاطمهعلیکرم.
بانک اقتصاد نوین
فیش رو برای این آیدی ارسال کنید
@onix12
لازم به ذکر است که رمان تا پارت آخر تو این کانال پارتگذاری میشه
قوانین❌
بعد از خرید:
این رمان نزد همتون به امانت گذاشته میشه
کپی پیگرد قانونی و الهی داره.
رمان رو برای کسی نفرستید.
نویسنده تحت هیچ شرایطی راضی نیستن
نقد نمیپذیرم❌
هدایت شده از دُرنـجف
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
چه شود . . 😍
هدایت شده از دُرنـجف
15ـ آثار افراط در محبت.mp3
16.06M
🔸 درس پانزدهم: افراط در محبت
#تربیت_نسل_مهدوی
هدایت شده از حضرت مادر
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🏴✨در فاطمیه برای ظهور امام زمان(عج) برنامه ریزی و کار کنیم...
💌هدف فاطمیه همین... وصل شدن به امام زمان(عج) 🌱
#فاطمیه
#امام_زمان
#پارت506
💕اوج نفرت💕
ایستاد
_تو تمام قرار مدار های من با ناهید رو بهم میزنی
اومد از کنارم رد شه که دستش رو گرفتم .
ایستاد و نگاهم کرد
_یه سوال
_جانم
_تو قراره با ناهید کجا زندگی کنید
لبخند مهربونی زد و کنارم نشست
_اونجایی که تو هستی.
_یعنی اینجا؟
_اره عزیزم . من از روز اول با ناهید شرط کردم که باید کنار تو باشم اونم قبول کرد.
_ناراحت نمیشه من همش کنارتون باشم.
با خنده گفت
_همش! مگه قرار نیست بری خونه ی خودت
دستش رو گرفتم
_تو قول دادی با من باشی
_هستم عزیزم. هر جا بری باهات میام.
لبخند کمرنگی روی لب هام نشست.
_حالا واقعا عقدتون رو عقب بندازم
یاد رفتار زشت احمدرضا افتادم
_فعلا نمیخوام در رابطه باهاش صحبت کنم.
ایستاد و سمت اتاقش رفت
_تا اخر شب جوابت رو بهم بگو بدونم تکلیف چیه.
صدای تلفن همراهم بلند شد به کیفم که روی میز تلفن بود نگاه کردم . با فکر اینکه احمدرضاست اهمیتی ندادم
_نگار بیین کیه.
با تن صدای بلندگفتم
_ولش کن مهم نیست.
_شاید کار واجب داره
شونه ای بالا دادم و بی اهمیت گفتم
_اصلا من دیگه گوشی نمیخوام بیا دوباره برش دار
صدای تلفن همراهم قطع شد
کاش میتونستم پیش پروانه بمونم. کاش جواب تلفن علیرضا رو هم نمیدادم. انقدر از رفتار احمدرضا خجالت کشیدم که حتی روم نمیشه به پروانه زنگ بزنم نفس سنگینی کشیدم و تو چهار چوب در اتاق علیرصا ایستادم
_گرسنت نیست؟
_چرا الان زنگ میزنم از بیرون غذا بیارن
_ببخشید نبودم درست کنم
لبخند لج دراری زد
_من عادت کردم.
حوصله سر و کله زدن با علیرضا رو ندارم پا کج کردم تا به اتاق خودم برم که صدای در خونه بلند شد. فوری به عقب برگشتم و با اخم به علیرضا گفتم
_راش نمی دیا
جلو اومد و روبرم ایستاد دستش رو روی سرشونم گذاشت
_نگار خانم رهرو ان نیست گهی تند و گهی خسته رود رهرو آنست که اهسته و پیوسته رود.
_خودت میگی باهاش حرف نزن
_من میگم نچسب بهش نشه جداتون کرد.
دوباره صدای در بلند شد
_بعد هم فکر نکنم احمدرضا باشه احتمالا عموته گفت میاد پایین
سمت در رفت به ثانیه نکشید که عمو اقا وارد خونه شد
از نگاهش فهمیدم که اومده سرزنشم کنه روبروش روی مبل نشستم. دو تا سکه توی دستش بود و مدام با انگشت هاش جابجاشون میکرد
_نگار تو قبل از انجام کارهات فکر میکنی؟
_من فقط رفتم خونه ی دوستم
_خیلی بی جادکردی
نیم نگاهی به علیرضا انداختم دستش رو بین موهاش فرو برد و کلافه تا گردنش کشید
_عمو اقا چرا من بیجا...
تن صداش رو بالا برد
_تو میخوای با احمدرضا ازدواج کنی یا نه
نگاهم رو به میز دادم و جوابش رو ندادم
_سرت رو بگیر بالا تو چشم هام نگاه کن
این عادتش بود همیشه وقتی قصد داشت سرزنشم کنه میخواست تو چشم هاش نگاه کنم. به سختی سرم رو بالا اوردم و تو چشم هاش خیره شدم
_جواب سوالم رو بده
به زور لب زدم
_سوالتون چی بود
کمی خیره نگاهم کرد
_اگر قراره پای این وصلت بایستی باید به حرف هاش گوش کنی اگر نمیتونی بگو همین الان بفرستمش تهران. این نمیشه وضع که اعصاب همه رو بهم بریزید
به علیرصا اشاره کرد
_برادرت از کارش بیافته من از دفتر بیام که چی خانم دوست دارن برن جایی
_عمو شما میدونید که پروانه چقدر به من لطف داشته الانم تازه از بیمارستان مرخص شده زنگ زد به من گریه کرد گفت بیا پیشم چی بهش میگفتم
_الان برای گفتن این حرف ها دیره.
رو به علیرضا ادامه داد
_عقد رو عقب ننداز
علیرضا دستش رو روی چشم هاش گذاشت و چشمی گفت.
_احمدرصا صبح زود رفته معرفی نامه ی ازمایشگاه رو از محضر گرفته فردا صبح میاد دنبالت با هم برید ازمایش. این بچه کار داره باید زود تر برگرده
جوابی ندادم نفس سنگینی کشید و ایستاد رو به علیرضا گفت
_میترا براتون نهار گذاشته گذاشت رو اپن براتون بیارم من یادم رفت بلند شو با هم بریم بالا عذا رو بیار پایین
علیرضا خوشحال از اینکه از خوردن غذای بیرون نجات پیدا کرده دنبال عمواقا راه افتاد
فاطمه علیکرم
🚫 #کپیحرام و پیگرد #قانونی دارد🚫
https://eitaa.com/zeinabiha2/32702
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
💕 اوننفرت💕
سلام
اینرمان۸۲۴ پارت هست. و کامل شده
اگر مایل به خوندنادامهی رمان به صورت یکجا هستید باید حق اشتراک رو پرداخت کنید.
مبلغ ۴۰ هزار تومنبه اینشماره کارت ارسال کنید.
بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه
6037997239519771
فاطمهعلیکرم.
بانک اقتصاد نوین
فیش رو برای این آیدی ارسال کنید
@onix12
لازم به ذکر است که رمان تا پارت آخر تو این کانال پارتگذاری میشه
قوانین❌
بعد از خرید:
این رمان نزد همتون به امانت گذاشته میشه
کپی پیگرد قانونی و الهی داره.
رمان رو برای کسی نفرستید.
نویسنده تحت هیچ شرایطی راضی نیستن
نقد نمیپذیرم❌
#پارت507
💕اوج نفرت💕
به اتاقم برگشتم تمام حرصم از رفتار اطرافیانم رو سر در خالی کردم و محکم بهم کوبیدمش.روی صندلی نشستم یعنی من واقعا حق نداشتم برم خونه ی دوستم. چقدر احمدرضا خودخواهه. باید خودم رو بسپرم دست علیرصا تا هر چی شرایط سخت هست رو برای عقدمون بزاره.
_نگار بیا ببین چه نهاری
روی تخت دراز کشیدم پتو رو نا روی سرم بالا اوردم
_من سیرم
_بلند شو بیا ناز نکن تنهایی بهم مزه نمیده
جوابش رو ندادم
_باشه نیا فقط بگو قاشق ها کجان پیدا نمیکنم
_تو کشو اولی
_نیست که بیا بده برو گرسنمه
کلافه پتو رو کنار زدم و بیرون رفتم
قاشق توی دستش رو بالا اورد با خنده گفت
_الکی گفتم. بیا نهار
بی میل جلو رفتم و روبروش نشستم
قاشقی که برام گداشته بود رو برداشتم و شروع به خوردن کردم
_نگار من شب قراره برم دنبال ناهید شام رو بیرون بخوریم تو هم میای
_نه
_پس میخوای کجا بمونی
_اگه نمیشه تنها بمونم زنگ میزنم میترا بیاد پایین.
لقمه ی دهنش رو قورت داد
_اول مطمعن شو که میاد بعد من برم
_کی میخوای بری
_چهار راه میافتم تا برسم طول میکشه یکم بگردیم شب هم میارمش اینجا
تمام ناراحتی هام یادم رفت چشم هام برق زد
_پدرش اجازه میده؟
_اره بهش گفتم گفت بزار به پدرم بگم بعد گفت میاد
_وای چه خوب کاش شام میاوردیش
_ول کن بابا ابرومون رو میبری کربن میزاری جلوش
از زیر میز پام رو محکم به ساق پاش زدم صورتش از شدت درد جمع شد و عصبی گفت
_چی کار میکنی؟
_هر چی هیچی بهت نمیگم هی این غذا سوزوندن من رو به روم میاری. اخر جلو یکی میگی ابروم میره
توی دروی که به ظاهر نشون میداد با صدای بلند خندید
_برای اینکه ابروت نره باید حواست رو جمع کنی نه اینکه منو بزنی
قاشقم رو بالا بردم که دست هاش رو به حالت تسلیم بالا برد
_اقا من تسلیم.
پشت چشمی نازک کردم که زیر لب گفت
_بیچاره احمدرضا
_نترس اون کم نمیاره خیلی واردتر از این حرف هاست
_چه زنی گیرش اومده. گوشت که تیزه. دست بزنم داری. زبونم که تازگی دراوری به طول سه متر. یه برادرم داره که عین شیر پششش ایستاده. حالا ببچاره احمدرصا یا نه
لبخند رضایت بخشی زدم
_با حضور تو اره
خب خدا رو شکر که از من راضی شدی.
بعد از خوردن نهار به اتاقش برگشت تا کمی استراحت کنه . اصلا باورم نمیشه ناهید قراره بیاد خونه ی ما. نگاهی کلی به خونه انداختم باید حسابی مرتبش کنم با بلند شدم صدای تلفن همراهم افکار مثبت ازم فاصله گرفت. اگر علیرصا نمیخواست بخوابه اصلا سراغش نمیرفتم گوشی رو برداشتم تا از پهلو ساکتش کنم. که با دیدن شماره ی پروانه خوشحال شدم و جواب دادم
فاطمه علیکرم
🚫 #کپیحرام و پیگرد #قانونی دارد🚫
https://eitaa.com/zeinabiha2/32702
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
💕 اوننفرت💕
سلام
اینرمان۸۲۴ پارت هست. و کامل شده
اگر مایل به خوندنادامهی رمان به صورت یکجا هستید باید حق اشتراک رو پرداخت کنید.
مبلغ ۴۰ هزار تومنبه اینشماره کارت ارسال کنید.
بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه
6037997239519771
فاطمهعلیکرم.
بانک اقتصاد نوین
فیش رو برای این آیدی ارسال کنید
@onix12
لازم به ذکر است که رمان تا پارت آخر تو این کانال پارتگذاری میشه
قوانین❌
بعد از خرید:
این رمان نزد همتون به امانت گذاشته میشه
کپی پیگرد قانونی و الهی داره.
رمان رو برای کسی نفرستید.
نویسنده تحت هیچ شرایطی راضی نیستن
نقد نمیپذیرم❌
- بیوه برادرتون چند ماهشه؟
دندان هایش را با غیظ روی هم کشید
- چهار ماه...
دکتر عینکش رو روی میز گذاشت
- امضای #همسر_دومشون لازمه برای ورود به اتاق عمل هر چه زودتر خبرشون کنید
با درد لب گزیدم و اون با نفرت نگاهش رو از روی صورتم بالا کشید.
- کجا رو باید امضا کنم؟
دکتر که کم حوصله بود، تشر زد
- شما #برادرشوهرش نیستید مگه?
- دیروز صبح شدم شوهرش!
- یعنی الان همسر قانونی این خانوم هستی؟
شناسنامه رو که روی میز انداخت سریع بلند شدم
من این کله شق را خوب می شناختم.
- آره شوهرشم
https://eitaa.com/joinchat/2606564098C696196bb0e
هدایت شده از حضرت مادر
#سلام_امام_زمانم 💚
ای نبض زمان
زمانه دلگیر شده است
برگرد که ظهورتان دیر شده است...
✦السّلامُ عَلَیْڪَ یا صاحِبَ الزَّمانِ
✦اَلسَّلامُ عَلَیْڪَ یا شَریڪَ الْقُرْآنِ ،
✦اَلسَّلامُ عَلَیْڪَ یا إِمامَ الْإِنْسِ وَالْجانِّ
هدایت شده از دُرنـجف
16ـ میزان و روش تنبیه کودک.mp3
15.22M
🔸 درس شانزدهم: میزان و روش تنبیه کودک
#تربیت_نسل_مهدوی
#پارت508
💕اوج نفرت💕
_سلام عزیز دلم
_سلام. نگار دلم شور میزد برات
_چرا عزیزم
_دعوات کردن
نفس سنگینی کشیدم
_نه
_نگار من تو رو خیلی دوست دارم ولی شرایط زندگیت رو با شوهرت وفق بده نه کس دیگه.
_قرار نیست ادم وقتی وارد دنیای متاهلیش میشه با دلخوشی هاش خداحافظی کنه
_ولی قراره با دنیای مجردیش خداحافظی کنه
_خواهر آدم همیشگیه و مجردی و متاهلی نداره.
_الهی قربون دل مهربونت برم. نگار مظلوم من چی شده انقدر زبون دراورده
لبخندی به لحنش زدم
_من زبون داشتم رو نمیدیدم
_به به این اقاتون چقدر دوستت داره که بهت رو هم داده
_نه اون نداده اون همونیه که قبلا بوده با کمترین تغییر . حضور علیرضا باعث شده
_خوبه اگه تو دانشگاه همه رو لال میکنه تو خونه به یکی زبون داده.
از حرفش خندم گرفت
_نگار جان فکر کنم با شرایط بوجود اومده برات باید برای ادامه ی ارتباطمون به همین تماس ها اکتفا کنیم
انگشتم رو روی میز گرد خاک گرفته تلفتن حرکت دادم نفسم رو با صدای آه بیرون دادم.
_یه خبر خوب هم بهت بدم. از پا قدم تو مهرداد زنگ زد گفت داره میاد پیش من
توی اون همه ناراحتی شنیدن این خبر واقعا خوشحالم کرد.
_خدا رو شکر من که شرمندت شدم.
_دشمنت شرمنده. فقط هر وقت خواستی از شیراز بری بیا ببینمت
غمی که ته دلم نشست رو گوشه ای پنهان کردم سعی کردم صِدام رو راضی و خوشحال نشون بدم.
_باشه عزیزم. مطمعن باش
بعد از یک خداحافظی گرم و صمیمی گوشی رو قطع کردم.
_با من کار نداری؟
چرخیدم و به علیرضا نگاه حاضر و اماده بود نگاه کردم
_چقدر زود میری؟
_قبلش باید برم پیش امید از اونجا برم دنبال ناهید
_باشه برو بسلامت
_خودت زنگ میزنی به میترا خانم بگی بیاد پایین
_اره میگم.
_شام هم یه چی بزار گرسنه نمونی
_چشم.
خیره نگاهم کرد
_دیدی که هر چی گفتم به صلاح خودت بود چوب اشتباهت رو هم زود خوردی. حواست به آیندت باشه
_بهت قول میدم اگه خودش رو بکشه هم تا اخر هفته یک کلمه باهاش حرف نمیرنم
_ببینیم و تعریف کنیم.
سمت در رفت و کفش هاش رو پوشید
در حالی که شماره ی کسی رو میگرفت از خونه بیرون رفت. لحطه ی اخر صداش رو شنیدم
_الو سلام امید جان.
به خونه ی خالی نگاه کردم برای حضور ناهید نیاز به گرد گیریه کلی داره. اصلا دلم نمیخواد برم پیش میترا یا اون بیاد اینجا دوست دارم خودم رو سرگرم نظافت خونه کنم
در عرض دو ساعت کل خونه رو تمیز کردم . توی این چهار سال این اولین باری بود که خودم خونه رو اینجوری مرتب میکنم. به ساعت نگاه کردم فکر کنم الان دیگه پیش هم باشن.
روی مبل دراز کشیدم و چشم هام رو بستم. با صدای قفل و کلید در، اروم بازشون کردم. صدای علیرضا اومد.
_برو تو
فوری سر جام نشستم و با دیدن ناهید که شاخه گلی دستش بود خوشحال ایستادم متوجه من شدن و هر دو با لبخند نگاهم کردم.
بعد از سلام و احوال پرسی ناهید رو سمت مبل هدایت کردم
_خوش اومدید.
علیرضا سمت اتاقش رفت
ناهید زیر لب خیلی ممنونی گفت
_خیلی خوشحالم که اینجایید
_من به علیرضا گفتم که شما رو هم همراه خودش بیاره با هم باشیم ولی گفتن که خودتون قبول نکردید
_اره. من تو خونه راحت ترم
در ظرف شکلات رو برداشتم سمتش گرفتم.
_ بفرمایید.
_ناهید جان یه لحظه بیا
هر دو سر چرخوندیم و به اتاقش نگاه کردیم
ایستادم
_شما برید پیش علیرضا منم یه چایی بزارم.
لبخند ملیحی زد ایستاد و سمت اتاق رفت
کتری رو روی گاز گداشتم زیرش رو روشن کردم به در باز اتاق علیرضا نگاه کردم .
نگاهم رو پایین انداختم و فوری از جلوی در اتاقشون رد شدم. وارد اتاق خودم شدم
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕