eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
908 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761 لینک ناشناس سفرنامه‌ی 👆🍃
هدایت شده از بیسیمچی مدیا 🎬
26.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥اعترافات یک افغانی: 🔹۴۰ سال در ایران زندگی کردم و هیچ کس به من بی احترامی نکرد. مردم ایران بهترین مردم دنیا هستند. فرشته هستند. من آلمان رفتم اما به ایران بازگشتم. 🔹در ۳ سال گذشته افرادی از افغانستان وارد ایران شدند که چاقوکشی و دزدی کردند! صاحبخانه تا قرون آخر پول من را پس داد؛ @BisimchiMedia
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت22🎬 - "می‌بینم بعضیاتون هنوز بلد نیستین پارو رو چطوری بگیرید تو دستتون!" خود
🎬 یک دل سیر دریا را نگاه کردم و برگشتم. تغییر جهت کمی سخت بود. باید کلی به دست راستت فشار میاوردی و پشت سر هم پارو می‌زدی تا کمی قایق به سمت چپ متمایل می‌شد. بالاخره توانستم دور بزنم و سمت دریاچه برگردم. حالا قلقش دستم آمده بود اما خسته شده بودم. سمت ساحل برگشتم، قایق را پارک کردم و خواستم پیاده بشوم که نصرالله طرفم آمد و به زور کف کانو نشاندم. - "مگه کسی گفت برگردین؟!" پارویم را از دستم گرفت، چند قدمی هولم داد توی آب و تنهایم گذاشت! بدون پارو، نه ترمز گرفتن و نه تغییر جهت میسر نبود! گذاشتم قایق تا جایی که می‌‌رود، برود. دقیقا وسط دریاچه ایستاد! تا وقتی فرمانده‌ات فرمان جدیدی نداده، باید به آخرین فرمانِ صادر شده عمل‌ کنی. حتی اگر تمام شرایط تغییر کند نباید فکر کنی حق تمرد از دستور فرمانده را داری. حتی اگر همه بگویند جنگ تمام شده، گوش تو باید تنها و تنها به صدای فرمانده و چشمانت دوخته به لب‌هایش باشد. و الا جنگ را باخته‌ای‌. حتی اگر پایان جنگ را تو ترسیم کنی. جنگ همیشه جنگِ توپ و تانک نیست. جنگ برای ما با ولایت تعریف می‌شود. جنگ، موشک و پدافند و پهپاد نیست. جنگ، تقابل خواسته‌ی نفس و خواسته‌ی امام است و پیروز کسی‌ست که توی دهان هر چه غیر از امام است بزند. جنگ یعنی "هر چه دلم خواست نه آن می‌کنم، هر چه وَلی خواست همان می‌کنم." و شاید توپ و تفنگ و پهپاد و هایپر سونیک و... مادیاتی باشند که توفیقِ مظهرِ جنگ حقیقی شدن را پیدا کرده‌اند. به دریاچه‌ نگاه کردم. به "همه"‌ای که قایق داشتند و به کف دستان خودم. نگاهم مثل زندانی‌ای بود که از پشت میله به بیرون نگاه می‌کند. برای یک قایق‌سوار اگر وسط آب باشد، تمام دنیا خلاصه می‌شود توی پارو. آزادی‌اش یعنی پارو. زندگی‌اش یعنی پارو. و من حالا هیچ نداشتم. اما دقیقا همان موقعی که فکر می‌کنی فقیرترینِ جهانی و هیچ چیز برای حرکت به جلو نداری، به راه نجات بر می‌خوری و راه نجات من، دست‌هایم بود! سخت بود اما می‌توانستم با دست‌هایم حرکت کنم. کمی آرام‌تر از پارو اما بهتر از سکون و ایستادگی بود. حتی می‌توانستم به چپ و راست هم بروم. اما تا یک متر حرکت می‌کردم، دستم خسته می‌شد. بالاخره دستور بازگشت صادر شد. تا توانستم دور بزنم همه برگشته بودند! اگر می‌خواستم با دست‌هایم سمت ساحل برگردم، دو ساعتی طول می‌کشید! نصرالله خودش دنبالم آمد و همزمان با شنا کردن برم گرداند. به ساحل نرسیده بودیم و آب هنوز عمیق بود که کانو را چپه کرد. دنیا صد و هشتاد درجه چرخید. سرم زیر آب بود و پایم هنوز توی کانو بود. به سختی خودم را کشاندم بالا و آب‌های توی حلقم را ریختم بیرون. نصرالله کانو را برداشت و برد! تا ساحل شنا کردم و فکر کردم تمام شده است اما مجبورم کرد کانوی دومتری را با صالح بلند کنیم و آبِ تویش را، تا قطره آخر به دریا برگردانیم. بالاخره تمام شد! از آب آمدیم بیرون و لباس‌هایمان را پوشیدیم. فامیل فرمانده‌ی جدیدمان که نصرالله ما را به دستش سپرد، باغخانی بود. اولین و آخرین فرمانی که داد، این بود که "دنبالم بیاین!" همگی‌مان با آقای آیین راه افتادیم دنبالش. از ساحل دور شد. زدیم توی یک جاده‌ی خاکی که سمت چپش کوه بود و سمت راستش صخره و ساحل اصلا معلوم نبود. بالاخره به مقصد رسیدیم. - "پارکینگ قایق‌های تندروی نیروی دریایی سپاه پاسداران جمهوری اسلامی ایران!" به جایی شبیه بندرگاه رسیده بودیم. ما در ارتفاع بودیم و باید برای رسیدن به لنگرگاه، باید از سراشیبی پایین می‌رفتیم که رفتیم. البته متوجه شدیم بنی اسد و سالاری جا مانده‌اند! مجبور شدم تا خودِ دستشویی‌ها دنبالشان بدوم و تا خود فرمانده‌مان بدویم! میان راه و توی همان جاده خاکی تنها چیزی که نظرم را به خودش جلب کرد، صدف‌های بزرگ توی کوه بود با بافت عجیب سنگی‌اش. باورم نمی‌شد یک زمانی حتی این کوه زیر آب بوده باشد. به بوته خارهای کنار صدف‌ها نگاه کردم که با باد، رقصی می‌کردند بیا و ببین. رسیدیم بالاخره. فرمانده‌مان، باغخانی، قبل از شروع کار، اصطلاحاتی مثل بندرگاه، لنگرگاه، رأس، دماغه، خور و... را برایمان شرح داد که تنها "رأس" به کارمان آمد. رأس، انتهای سازه‌ی اسکله‌ی چوبی زیرپایمان بود که به سمت آب پیشروی می‌کرد و چند قایق تندرو، لبِ رأس پارک شده بودند. - "بچه‌ها این قایق‌ها نظامی‌ان. ما فقط برای گشت‌زنی تو اطراف جزیره ازشون استفاده می‌کنیم. تا حالا چند بار با همین قایق‌ها کشتی‌های آمریکایی رو توقیف کردیم یا رژه‌های دریایی برگزار کردیم و کارای دیگه... شما اولین غیر نظامی‌هایی هستید که پا توی قایق‌ها می‌ذارید..." حالا نگاه‌مان به قایق‌ها تغییر کرده بود. حالا، آن‌ها بیش از یک قایق تندروی معمولی در چشم‌مان بودند. به عنوان اولین غیر نظامی، پا توی قایق‌ گذاشتم‌. ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت23🎬 یک دل سیر دریا را نگاه کردم و برگشتم. تغییر جهت کمی سخت بود. باید کلی به
🎬 بوی دریا تازه داشت به مشام می‌رسید. عقبِ عقب نشستم که یک دفعه قایق شروع کرد به حرکت. آرام آرام، آرام‌تر از قایق کانو حتی. از یک کانال آبی بزرگ گذشتیم و به دریا رسیدیم. باغخانی سرعت قایق را بیشتر و بیشتر کرد و من به دریاچه‌ی کوچک نگاه کردم و نقطه‌های رنگی. به خاک جزیره نگاه کردم که از آن دور و دورتر می‌شدیم. انگار که برای بار آخرین نگاهش می‌کنیم... حالا به وسط دریا رسیده بودیم و جزیره به تکه سنگی که روی آب شناور شده می‌مانست. به آنجا رسیده بودیم که "موج دریا دیده را بستن به ساحل مشکل است". موج از هر طرف می‌آمد و می‌کوبید و می‌رفت. دریا روی پای خودش بند نبود. من هم... باغخانی، با یک بیسیم مخصوص، مدام با جزیره در ارتباط بود و حرف‌هایی بین‌شان رد و بدل می‌شد که جای ذکرش را نیافته‌ام هنوز! آنقدر تند می‌رفت که انگار روی آب نبود. هر چه از جزیره دور تر می‌شدیم، امواج، بیشتر به تلاطم تن می‌داد. قایق از روی موج می‌پرید و روی موج دیگری فرود می‌آمد. عقبِ عقب رفتم و به دریا نگاه کردم. قایق‌مان، به سینه‌ی دریا تیغ می‌کشید و می‌شکافت و پیش می‌رفت. مثل لاک غلط‌گیر پشت سرمان خطی ممتد و سفید از کف، به جان دریا نشسته بود. عقیل با خنده گفت: "حاجی می‌ذاری خودمونم برونیم؟!" - "بله که‌ می‌شه..." قرار نبود خودمان هم قایق برانیم! مقصود عقیل هم مزاح بود اما فرمانده‌مان جدی گرفت، عقب آمد و عقیل را اولین نفر پشت فرمان نشست. جلو رفتم و نگاهی به صندلی راننده و دم و دستگاهش کردم. چیزی شبیه یک سیاره فضایی بود. پر از کلید و دسته و صفحه نمایش و سیم و سیم‌پیچی بود. - "شما برای هدایت این قایق فقط به همین دو تاش احتیاج دارید. فرمون و پدال گاز!" عقیل که پشت فرمان نشست حرکت قایق کمی آرام شد. انگار دلش نمی‌آمد پدال گاز را فشار بدهد. چند ثانیه بعد اما همه‌مان را داشت به باد می‌داد! هوا آنقدر با شدت به دهان و بینی‌ام می‌خورد که نفس کشیدن سخت شد. پوست صورتمان داشت داشت بر اثر مقاومت هوا صاف و اتوکشیده می‌شد. مو به سر نداشتیم! دست به چفیه، بلند گفتم: "آقای عقیل نزنه تو جدول صلوات!" صدا را هم انگار باد می‌برد. به اِرمیا و سالاری نگاه کردم. رد اشک از گوشه چشمشان کشیده شده بود تا شقیقه‌هاشان. - "بسه دیگه بیا پایین سرمون درد گرفت!" آقای آیین حرفش را گفت و عقیل را کشید عقب. نفری بعدی من بودم. من از همان اول چشم تیز کردم و دست به پدال گرفتم و گوشه چشمی هم به سرعت‌نما داشتم؛ آرامِ آرام حرکت می‌کردم. این را از آنجا فهمیدم که موهایم برگشت سرجاش و باد توی حلقمان نمی‌رفت. اما حقیقتا بعدش متوجه شدم این سوسول‌بازی‌ها جواب نیست! پدال گاز را بیشتر و بیشتر فشار دادم و به نهایت درجه‌اش که رسید پرسیدم: "آماده‌این؟!" و پیش از آنکه جواب بشنوم فرمان را تا توانستم چرخاندم! از قضای برآمده، همان موقع قایق از موجی پرید و پایین که آمد کاملا عمودی شده بود. حالا رسما قایق داشت با سمت چپش شنا می‌کرد. همه افتاده بودند روی میله‌های سمت چپ و آقای آیین داشت لِه می‌شد و زیر لب چیزی می‌گفت که نفهمیدم خداراشکر! حرکت را آرام کردم و چند ثانیه بعد فرمان را یک دفعه چرخاندم سمت راست. صدای برخورد تن‌شان با میله‌های سمت راست، به گوش می‌رسید. من اگر بودم به راننده فحش می‌دادم. نمی‌دانم چطور داشتند تحملم می‌کردند. البته هیچ‌کداممان بدمان نمی‌آمد. رسما همه‌مان داشتیم کوشت کوبیده می‌شدیم که نوبتم تمام شد. رانندگی همه‌مان داستانی برای خودش داشت. اِرمیا طوری دست به شالِ روی سرش گرفت و عینکش را به چشم زد که انگار ملوان است توی یک‌ لنج آبی قدیمی. صالح از بدو رانندگی‌اش، طوری با دقت به دریا نگاه می‌‌کرد و چشم از عقربه‌ها و کلیدهای کوچک و بزرگ بر نمی‌داشت که انگار دارد تایتانیک می‌رانَد. درست مثل من که قایق تندروی سپاه را با هواپیما اشتباه گرفته بودم. سالاری چشمش به دو قایق دیگر افتاد که بقیه بچه‌ها سوارش بودند و خواست سمتش برود که جلویش را گرفتیم و گفتیم: "داداش! قایقه! به خدا کشتی آمریکا نیست!" همه‌مان داشتیم رانندگی یکدیگر را مسخره می‌کردیم که خبری به ظاهر مهم، از طریق بی‌سیم به فرمانده مخابره شد: "هر چه سریعتر به جزیره برگردید! اوضاع اضطراریه..." ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت24🎬 بوی دریا تازه داشت به مشام می‌رسید. عقبِ عقب نشستم که یک دفعه قایق شروع
🎬 *** حالا، بوی خطر با بوی دریا مخلوط شده بود. میان راه، اسلحه‌هامان را از جایی که مثلِ سه پایه توی زمین کار گذاشته بودیم برداشتیم. اسلحه چندتایی از بچه‌های تیم نوآوین سیرجان گم شده بود و همه‌مان به جای آن چند نفر داشتیم قالب تهی می‌کردیم. همه جا را گشتیم. نبود! اگر اسلحه‌ها به به انبار بر نمی‌گشت بی‌چاره‌ می‌شدند. طبق تذکراتشان، همه‌مان مواخذه و تنبیه می‌شدیم. شیخ محتشم و نصرالله مهم‌ترین تاکیدشان نگهداری کلاه و جلیقه و اسلحه بود. تا جایی که شب بدون کلاه نمی‌خوابیدیم. تا آنجا که برای قضای حاجت حتی اسلحه‌مان را توی مستراح می‌بردیم! معلوم نبود اسلحه‌شان را چه کسی برداشته بود. اما کارشان تمام بود. کار ما هم... مسیر لایتناهی سمت محل اسکان را با آه و ناله و لنگ‌زنان و مضطرب و مشوّش پیمودیم. بالاخره رسیدیم و فکر می‌کردیم راحت شده‌ایم اما تازه اولش بود! کنار سماور برقی ولو شدم و خواستم چای بریزم که ستون فقرانم، نوکِ تیز و سفت چکمه‌ای را نوش جان کرد. با آخ و اوخ از جا پریدم و برگشتم که نصرالله داد زد: "مگه من گفتم وقت استراحته که می‌خوای چایی بخوری توی این اوضاع؟!" و برای اولین بار، کسی توی عمرم بابت نوشیدن چای مواخذه‌ام کرد! "چشم" گفتم و سریع پریدم توی دستشویی. از شدت درد و خستگی و رفتار عجیب فرمانده نزدیک بود گریه‌ام بگیرد. حالِ همه‌مان همان بود. - "حی علی فلاح، حی علی خیر العمل." صدای اقامه‌ی شیخ محتشم بود و تذکر نصرالله که می‌گفت: "تا یه دیقه وقت داری تو صف جماعت باشی وگرنه با خودم طرفی!" از دستشویی پریدم بیرون و همانطور که کیسه‌ی مهرهایم را باز و تکه تکه‌شان می‌کردم، پشت شیخ ایستادم‌. همزمان با نماز، صدای رفت و آمد ماشین‌ها و موتورهای سنگین، لحظه به لحظه زیاد می‌شد. انگار داشتند تمام جزیره را گشت می‌زدند. زیر چشمی به بیرون از مصلی نگاه می‌کردم و سربازهایی که با هم صحبت می‌کردند. حرف‌هاشان نشنیده بوی تشویش می‌داد. دعای قنوت نماز، این‌بار عجیب بود. - "اللهم انصر المسلمین و اخذل الکفار و المشرکین و المنافقین، اللهم انصر المقتدانا السید علی الخامنه‌ای بحق رسول الله، الله اکبر!" بعد از نماز، سر از سجده بر نیاورده بودیم که شیخ با عجله ایستاد و گفت: "بسم الله الرحمن الرحیم... بقیه‌ی برنامه‌ها تا اطلاع ثانوی کنسله و... چون... چون..." تردید توی کلامش موج می‌زد. نصر الله گفت: "بهشون بگین حاج آقا! اگه بدونن بهتره‌ برای خودشون!" - "چون به جزایر خلیج فارس و تاسیسات نفتی جنوب و تاسیسات هسته‌ای اصفهان حمله‌ی نظامی شده. داخل پایتخت هم اغتشاش راه انداختن... همزمان چند تا فرمانده‌ی ارشد سپاه و ارتش و آقای پزشکیان توی یه جلسه محرمانه ترور شدن... ظاهرا یه کشتی حامل گروهک‌های تروریستی هم وارد جزیره شدن و الان تو خاک جزیره‌ن." آب دهانم را قورت دادم. صدای شیخ داشت می‌‌لرزید. نصرالله انگار که تحمل‌ش تمام شده باشد از مصلی بیرون زد. حرف از کسی بیرون نمی‌آمد. نفسی کشیده نمی‌شد. پلکی زده نمی‌شد. حتی صدای کسی که داشت به تنهایی نماز می‌خواند هم قطع شده بود... همه‌مان سراپا سکوت شده بودیم. تنها صدایی که می‌آمد صدای موتورها بود و صدای بُهت. به صالح نگاهی انداختم و چند ثانیه‌ای با چشم‌هایمان با هم حرف زدیم. احتمالا صالح هم با خودش فکر می‌کرد اوضاع‌مان بعد از شهادت سیدحسن حساس شده است و حالا داشت ظهور و بروزش را هم نشان می‌داد... - "نگران نباشید... نگران نباشید اصلا. پدافندهای دفاعی جزیره فعال شده و نیروها دارن مرتب گشت می‌زنن. بقیه نیروها هم از بندر لنگه با هلی کوپتر راه افتادن سمت جزیره. تنها خواهشی که ازتون دارم که اینه که به هیچ عنوان، تاکید می‌کنم به هیچ عنوان لطفا از دومتری سوییت‌ها هم دور نشید و آرامشتونم حفظ کنید... مراقب اسلحه‌هاتون باشید. راستی، الان هر کسی اسلحه‌ش دستشه دیگه؟!" حالا واقعا داشت گریه‌ام می‌گرفت. درست دیشب که ما غرق در خنده به خواب رفته بودیم، ساکنان پایتخت توی آتش شورش بودند. درست وقتی که ما خوابیده بودیم، تاسیسات هسته‌ای اصفهان با خاک یکسان شده بود. درست هنگامی که من به جنگ فکر می‌کردم، او پایش را گذاشته بود توی خاک جزیره. یعنی آنقدر سریع اتفاق افتاده بود؟! ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344