💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت25🎬 *** حالا، بوی خطر با بوی دریا مخلوط شده بود. میان راه، اسلحههامان را ا
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت26🎬
نصرالله کنار شیخ آمد و ایستاد. بنا کردند به در گوشی حرف زدن.
- "آقاجون! مسئول تدارکات نهار کیه؟! چرا سفره رو پهن نمیکنین؟! نهارتون رسیده ها!"
با خبری که شنیده بودیم آب هم از گلویمان پایین نمیرفت اما با غذا خوردن میتوانستیم کاری کنیم علت مرگمان ضعف نباشد و برای تیرِ تروریستها ذخیره شویم! مسئول تدارکات نهار، گروه نوآوین بود. دست و دلمان به نهار خوردن نمیرفت. پا شدم برای کمک به تدارکات و بعد از پهن شدن سفره یادم آمد اسلحهام باید توی دستم باشد! دنبال اسلحهام گشتم اما نبود که نبود!
تمام مصلی را گشتم. نبود. رفتم توی اتاقمان. نبود. به مصلی برگشتم؛ چند تایی اسلحه روی هم افتاده بودند. تند و تند شماره تکتکشان را خواندم. نبود! با خودم گفتم شاید توی دستشویی باشد. آنجا هم نبود... برگشتم و اطراف مصلی را گشتم، زیر بالشها را، پشت اتاقها را، زیر منبع آب را. جایی نمانده بود که نگشته باشم. رسما سعیِ بین مصلی و اتاق راه انداخته بودم!
آخرش ناامید شدم. با خبری که اعلام شده بود میترسیدم به کسی بگویم اسلحهام را گم کردهام! اما همه انگار فهمیده بودند دنبال اسلحهام میگردم. بچههای نوآوین با نگاهشان همدردی میکردند. دست کم خوشحال بودم تنها من نیستم که اسلحهام غیب شده.
توی آن اوضاع و شرایط آتو نباید دست فرمانده میدادم که دادم.
نشستم روی زمین و تیکه دادم به آهن که محشتم سمتم آمد و اسلحهای از پشت سرش آورد جلو.
- "بار آخرت باشه! حالا هم تو ده دیقه سه بار تا لب ساحل سینه خیز برو و برگرد. با اسلحه!"
با آن همه بلا که در رزمایش شبانه و شنای صبح سرمان آمده بود، با تن خراش برداشته، سینه خیز رفتن تا لب ساحل آنهم با لباس کار سختی نبود. اما تا روی زمین افتادم و یک قدم جلو رفتم یادم آمد از دو متری مصلی نباید آنطرف تر رفت! یاد تروریستهایی افتادم که معلوم نبود کجای خاک جزیرهاند. با یک سلاح بدون گلوله، سینه خیز کجا میرفتم؟! اگر پایین ارتفاعاتِ لب ساحل بودند چه؟! از رژه موتورها چطور جان سالم به در میبردم؟!
- "حالا برگرد بعد نهار تنبیهت میکنم!"
به مصلی که برگشتم، سلفهای غذا روی سفره بود.
نشستم؛ توی سلف برنج زعفرانی ریخته بودند با یک ماهی کبابی درسته و ترشی مخلوط!
بعد از صبحانه صبح و شامِ دیشبش که سیب زمینی و تخم مرغ آب پز بود، و بعد از آن همه شکنجه دریایی و زجر کشیدن و روی شنها ساییده شدن و روی زمینِ داغ و گداخته سینه به سینهی سنگ ساییدن، چلوماهی تنها چیزی بود که میتوانست حواس همهمان را از جنگ پرت کند. من حتی آنجا هم دست از توصیههای استاد واقفی دست بر نمیداشتم.
- "برای اینکه نویسندهی خوبی بشی مدام به حرکات و رفتار و چهره و حالات آدما با دقت نگاه کن و بنویسشون. بعدا برای شخصیت سازی و شخصیتپردازی و توصیف و... به کارت میاد!"
نامحسوس و زیر چشمی زل زده بودم به چهرهی سربازهای جوان. هنوز کسی دست به غذا نبرده بود و همه با نگاهشان میپرسیدند: "به چه مناسبت؟! بعد اون همه بدبختی؟!"
بالاخره صدای روحخراشِ برخورد قاشق و چنگال به سلفهای فلزی شروع شد. جنگ شده بود انگار! مثل صدای شمشیرزنی جنگاوران توی مختارنامه بود.
من اما هنوز دست به قبضه بودم و میترسیدم اتصال فیزیکیام با اسلحه قطع شود!
بالاخره دست به غذا بردم. ماهیاش آنقدر تازه و خوب کباب شده بود که لایه لایه گوشت سفید و آبدارش وا و پوست برشتهاش از حال میرفت
اولین قاشق را آوردم بالا و ناگهان نگاهم به نصرالله افتاد که داشت با بیسیم حرف میزد.
بیخیال شدم. همزمان با دومین لقمه رد نگاه نگران و متعجب شیخ محتشم را گرفتم که میرسید به انتهای مصلی و تویوتا هایلوکسی که پرچم داعش روی سرش موج میخورد و داعشیهایی که پیاده شدند.
نعرهی گوشخراش "باقية و تتمدد و الله اكبر!" همه جا لرزاند. با اصابت تیری به یک سینی سلف، واقعه از زمان جلوتر زد و آتش و صدای انفجار و تیراندازی و بوی دود به همه جا زبانه کشید.
#مهدینار✍
#پایان_قسمت26✅
📆 #140404029
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761
لینک ناشناس سفرنامهی #از_نور_تا_فارور👆🍃
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
31.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گزارش ویدئوییِ سفرنامهی داستانی "#از_نور_تا_فارور" منتشر شد💥⚔
🎙 @ANAR_NEWSS
✍ @EZDEHAMEESHGH
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت26🎬 نصرالله کنار شیخ آمد و ایستاد. بنا کردند به در گوشی حرف زدن. - "آقاجون!
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت27🎬
همه چیز با هم ادغام شد...
یکی گوشهای افتاده بود و به دستهای خونیاش نگاه میکرد و عقب عقب سمت گوشهای میخزید. اسلحهها روی ظرفهای غذا افتاد و پاها توی غذاها رفت.
تمام مصلی لگدکوب شد و همه شروع کردند به فرار کردن. کف مصلی پر از اسلحه بدون صاحب شد. وقتی اسلحهای مسلح، نشانهات برود، پیش از اسلحه به پاهایی که شاید نجاتت دهند فکر میکنی. نه اسلحهای که تیر ندارد.
من اما اسلحهام را به دست گرفتم و پریدم بیرون. کفشهایم را ندیدم. و نه تنها من. چند نفر دیگر هم کفش به پایشان نبود.
نصرالله افتاده بود روی سکو و خون از سر و گردنش روی سینهاش روان شده بود و از لاخ لاخ سفید محاسنش روی لباسش هم میریخت. آرام، قطره قطره، منظم.
چهرهاش سرخِ سرخ بود. چشم اگر باز میکرد جز خون خودش که روی شیشهی عینکش هم پاشیده بود، هیچ چیز جلوی چشمش نبود.
جای ایستادن و نگاه کردن نبود.
بدون کفش شروع کردم به دویدن. خواستم سمت ساحل بروم که پرچم داعش رو به رویم سبز شد و حرامزادهای که با بیسیم حرف میزد و تازه میخواست پیاده شود.
تغییر مسیر دادم که با جو انفجاری روی زمین افتادم و کمی سینه خیز رفتم. صدای "الله اکبر"شان خاموش نمیشد. با هر رگبار، تکبیر مستانهی دیگری سر میدادند.
نصف جمعیت داشتند میرفتند سمت اتاقهاشان. رفتم دنبالشان و همگی توی اتاقی پنهان شدیم. پشت دیوار ایستادیم و سکوت کردیم. در انتظار گلوله ایستاده بودیم. سایهی محاسن بلند و نامرتب سربازی فربه و مشکی پوش که با راه رفتنش زمین هم میلرزید، از مقابلمان گذشت و رفت.
بعد از چند ثانیه آرام گفتم: "برین بیرون!"
داشتم بیرون میدویدم که دیدم عقیل توی حمام گیر افتاده و سرباز داعشی با کُلت بالای سرش ایستاده. هنوز ماشه را نچکانده بود. پریدم و با قبضه تفنگ به پشت گردنش زدم و عقیل را محکم کشیدم بیرون.
دست به دست هم سمت کوه دویدیم. عقیل جدا رفت و من هم جدا.
نگاهم افتاد به صالح که سمت کوه میدوید. دویدم پشت سرش و از کوه بالا رفتیم. یکی از داعشیها ردمان را گرفت و افتاد دنبالمان.
بدون کفش بالا رفتن از کوه سخت بود. سنگهای تیز و شکسته و خُرد شده یا آدورهای خشک و بیرحم کفِ پات میچسبید و تا چند قدم نمیافتاد!
به قله که رسیدیم، سینه خیز رفتیم آنطرف قله و پشت صخرهای نشستیم.
امنِ امن بود اما صدای آه و ناله و انفجار و گلوله امان میبرید.
با رگباری که به سقف صخرهای بالای سرمان میکوبید، اشکمان در آمد. کمکم سرم را آوردم بالا و دیدم سرم با یک جفت پوتینِ تمیز و واکس خورده، تنها یک وجب فاصله دارد.
پایین برگشتم. دستم را محکم روی دهان و دماغم گذاشتم که صدای نفس کشیدنمان به گوشش نرسد. قلب، سینه میشکافت و ریه از نفسهای تند تند، سینهی خویش را... حتی مغز سر هم نبض میزد و از درون با پتک به جمجمه میکوبید.
مردِ بالای سرمان بلند گفت: "الله اکبر و لله الحمد!"
صالح با نگاهش پرسید: "کی اونجاست؟!"
و با انگشت فهماندمش عقبتر برود.
اوضاع آرام شد. صدای پوتین دور شد.
تگرگ گلوله بند آمد اما انفجار پشت انفجار و تکبیر پشت تکبیر. و قهقهههای شاد و مستانه و "لبیک یا رسول الله"، مکررا. دیگر کسی بالای سرمان نبود. صدای آه و ناله و فریاد نمیآمد. کسی سینه خیز نرفت و کسی از آنطرف کوه که ما بودیم پایین نیامد.
- "صالح...؟! باورت میشه؟!"
#مهدینار✍
#پایان_قسمت27✅
📆 #14040430
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761
لینک ناشناس سفرنامهی #از_نور_تا_فارور👆🍃
35.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴🎥 چرا شهید حاجیزاده وزارت را نپذیرفت؟
🔹️بدون تعارف با خانواده یار دیرین پدر موشکی ایران
هدایت شده از خبرگزاری فارس
🥷رزمآموزی «جنگ تبلیغاتی» با اسرائیل
🔻آشنایی فشرده با:
▫️مبانی، مفاهیم و تکنیکهای جنگ تبلیغاتیِ دشمن
▫️تولید و توزیع سریع و مؤثر محتوا با هوش مصنوعی
🎁 بههمراه هدیهٔ پاورپوینت برای تدریس
🎓 ویژۀ کسانی که میخواهند در میدان روایت، اثرگذار باشند.
📌 #حضوری | #آنلاین | #آفلاین
👥 ویژهٔ خواهران و برادران
📅 پنجشنبه 2 مرداد (صبح و عصر)
📅 جمعه 3 مرداد (فقط صبح)
📍 دانشگاه قم
📲اطلاعات بیشتر و ثبتنام 👇
https://eitaa.com/mazane_org/2634
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🕌 تشکیلات تربیتی رسانهای ماذنه👇
🆔 @mazane_org
🌐 www.mazane.org
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
31.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گزارش ویدئوییِ سفرنامهی داستانی "#از_نور_تا_فارور" منتشر شد💥⚔
🎙 @ANAR_NEWSS
✍ @EZDEHAMEESHGH
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت27🎬 همه چیز با هم ادغام شد... یکی گوشهای افتاده بود و به دستهای خونیاش
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت28🎬
- "چرا همه دارن میخندن؟!"
ایستادم و به پایین نگاه کردم. چشمهایم تار میدید. از آن بالا هم همه چیز کوچک بود. هنوز عدهای حالیشان نشده بود چه اتفاقی افتاده و دنبال پناهگاه میگشتند یا خودشان را بیحرکت روی زمین انداخته بودند.
یکی از داعشیها کنار آقای آیین ایستاده بود و هر و کِر میخندیدند و به اطراف اشاره میکردند. کلهام داشت داغ میکرد. به چهرهی صالح نگاه کردم.
- "یعنی... چه آخه! من... تو... اینجا... پایین!"
نمیتوانستم حرف بزنم.
فقط اسلحهمان را برداشتیم و از کوه پایین دویدیم.
تازه فهمیده بودیم چه کلاه گشادی سرمان رفته. شیخ محتشم ایستاده بود و با قهقهه میگفت: "ای بابا چرا نهارتونو نخوردین بچهها؟! گرسنه نبودین؟! حیف شد. برنج زعفرونی دم داده بودیما!"
صدای خندهی آقای آیین و سربازهای داعشی مثل سمباده روی مغزم کشیده میشد.
هنوز هم، اتفاقی که افتاده بود در باورمان جا بازنکرده بود.
این بار واقعا گریهمان گرفت! اما میخندیدیم. سمت آقای آیین رفتم و رو به داعشی گفتم: "لقد تَكَلَّمْتَ العَرَبيةَ جيداً يا شیخ!"*
- "تازه فارسیمم خوبه گوگولی!"
صدایش آشنا بود.
شال مشکی را از دور سرش باز کرد. عینکش را برداشت و ریشِ دو کیلوییاش را هم جدا کرد.
چشمم نزدیک بود از حدقه بیرون بزند و بترکد! سردار محمدی خودمان بود!
توی آن بحبوحه چشمم فقط دنبال نصرالله بود اما عقیل را دیدم که با لباسهای پر از خاک ایستاده بود و نفس نفس میزد. اِرمیا نشسته بود بیخ دیوار و سرش را انداخته بود پایین. سید داشت لباسش را میتکاند. علیزاده داشت کفشهایش را تمیز میکرد.
هیچکس توی مصلی نبود. بالاخره نصرالله را پیدا کردم که معلوم بود تازه صورتش را شسته. محاسنش خیسِ خیس بود. ایستاده بود و چایش را هورت میکشید. حتی خراش هم برنداشته بود!
من را که دید، پوزخندی زد و داد زد.
- "تا دو دیقه دیگه صف نبودی به داعشیا میگم بیان بخورنت عمویی!"
از کنار تویوتا هایلوکس رد شدم و دستی به پرچم داعش کشیدم.
صالح درِ گوشم گفت: "اگه حاج قاسم نبود، اگه حضرت آقا نبود، الان این پرچم جاش وسط خیابونای کرمون و بقیه شهرهامون بود..."
چشمم به همانی که تیر خورده بود افتاد. اصلا تیر نخورده بود! بعدها فهمیدیم در اثر حواسپرتی خودش، موقع فرار کردن، بینیاش به قبضه تفنگ داعشی خورده بود و با دستهای پر از خونش همه فکر کرده بودیم کشته شده که البته به نفعش شده بود.
از سردار محمدی یک دست لباس ورزشی هدیه گرفت به عنوان مزایای جانبازیِ یک صدم درصد!
پرچم را رها کردیم و صف نصفه و نیمهای تشکیل دادیم.
از همه جا مثل مور و ملخ سربازهایمان با لباسهای خاکی به صفوف پیوستند و شکل گرفتند.
نصر الله روی سکو ایستاد.
- "من حرفی برای زدن ندارم... جز اینکه باید همیشه یادتون بمونه اسلحههاتونو یادتون رفت بردارید. و اینکه امیدوارم یادتون بمونه همه جا کفشاتونو جفت کنید تا داعش ندزدتشون... حالا هم برید تو مصلی نهارتونو بخورید. آزاد!"
با کلافگی و سرهای پایین افتاده سمت مصلی رفتیم. توی مصلی اما بلای دیگری به انتظارمان نشسته بود.
#مهدینار✍
#پایان_قسمت28✅
📆 #14040431
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761
لینک ناشناس سفرنامهی #از_نور_تا_فارور👆🍃
سلام و ادب خدمت شما بزرگواران 🌱
✨بنا به درخواست شما عزیزان، تصمیم گرفتیم به امید خدا اولین دوره نویسندگی مهشکن رو برگزار کنیم.
📚این دوره به صورت آفلاین و در ۷ جلسه و در بستر پیامرسان ایتا برگزار میشه.
💻 غیر از ۷ جلسه، یک جلسه آنلاین هم برای پرسش و پاسخ درنظر گرفته شده.
📝محتوای دوره، آموزش نویسندگی با محور نوشتن داستانهای جنایی، معمایی و تریلر هست.
✅هدف اصلی، ایجاد آمادگی لازم برای نوشتن داستانهای جنایی و تریلر هست؛ مطالبی که یه نویسنده برای نوشتن داستانهای جنایی بهش نیاز داره😎
البته در کنارش مطالبی درباره داستاننویسی هم میگیم، ولی نه زیاد.
📌عزیزانی که وارد دوره میشن بهتره یه آشنایی مقدماتی با اصول داستاننویسی داشته باشند تا راحتتر با ما پیش برن.
📖دوره به این صورته که هر هفته دو صوت ۳۰ تا ۴۰ دقیقهای آموزشی در گروه آموزش قرار داده میشه.
از هر صوت ۱ یا ۲ سوال طرح میشه.
✏️شرکتکنندگان فرصت دارند تا آخر هفته(۱۲ شب روز جمعه) دو صوت رو گوش کنند و پاسخ سوالات رو برای ادمین بفرستند.
📍در پایان، با هماهنگی اعضا یک جلسه پرسش و پاسخ برگزار میشه،
و در نهایت، یه آزمون گرفته میشه.
(برای کسانی که حداقل ۸۰ درصد نمره رو در آزمون کسب کنند، برنامههای خاص داریم...😁😎)
🔴شرکت در دوره دو شرط اساسی داره:
۱. فقط عزیزان بالای ۱۶ سال میتونن در دوره شرکت کنند.
۲. مطالعه آموزشهای درستنویسی که در این کانال قرار داده شده:
https://eitaa.com/joinchat/4198892806Cd1663c7523
(اگه تا الان مطالعه نکردید، تا ۱۰ مرداد فرصت دارید مطالعه کنید)
در حین دوره، یه آزمون درستنویسی هم ازتون میگیریم.
💸هزینه دوره چقدره؟
۲۲۰ هزار تومان ناقابل😁
که اگر در آزمون پایانی، ۸۰ درصد نمره رو بیارید، ۲۵ درصدش بهتون برمیگرده(۵۵ هزار تومان)😃
🗓️دوره انشاءالله از ۴ مرداد شروع میشه.
تا ۱۰ مرداد مهلت ثبتنام در دوره هست(چون ثبتنام دیر شروع شده) ولی بعدش دیگه از ثبتنام شما معذوریم.
♦️برای شرکت در دوره،
این اطلاعات رو به همراه فیش واریزی برای ادمین بفرستید:
✍🏻
نام و نام خانوادگی:
سال تولد:
میزان تحصیلات:
رشته و مقطع تحصیلی(در صورت محصل بودن):
استان محل سکونت:
تا کنون در کدام دورههای نویسندگی شرکت کردهاید؟
آیا تا کنون داستان کوتاه یا بلند نوشتهاید؟
سه رمان جنایی یا تریلر که بیش از همه برایتان جذاب بوده را نام ببرید(ایرانی یا خارجی).
💸نحوه پرداخت هزینه دوره
💳واریز ۲۲۰ هزار تومان به شماره کارت
5859831172903998به نام شیردشتزاده (روش بزنید کپی میشه) 🌱بعد از ارسال اطلاعات و رسید پرداخت، ثبتنام شما قطعی میشه🌷 ✅آیدی ادمین ثبتنام: @Eriha_ad
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
31.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گزارش ویدئوییِ سفرنامهی داستانی "#از_نور_تا_فارور" منتشر شد💥⚔
🎙 @ANAR_NEWSS
✍ @EZDEHAMEESHGH
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344