eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
908 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت23🎬 یک دل سیر دریا را نگاه کردم و برگشتم. تغییر جهت کمی سخت بود. باید کلی به
🎬 بوی دریا تازه داشت به مشام می‌رسید. عقبِ عقب نشستم که یک دفعه قایق شروع کرد به حرکت. آرام آرام، آرام‌تر از قایق کانو حتی. از یک کانال آبی بزرگ گذشتیم و به دریا رسیدیم. باغخانی سرعت قایق را بیشتر و بیشتر کرد و من به دریاچه‌ی کوچک نگاه کردم و نقطه‌های رنگی. به خاک جزیره نگاه کردم که از آن دور و دورتر می‌شدیم. انگار که برای بار آخرین نگاهش می‌کنیم... حالا به وسط دریا رسیده بودیم و جزیره به تکه سنگی که روی آب شناور شده می‌مانست. به آنجا رسیده بودیم که "موج دریا دیده را بستن به ساحل مشکل است". موج از هر طرف می‌آمد و می‌کوبید و می‌رفت. دریا روی پای خودش بند نبود. من هم... باغخانی، با یک بیسیم مخصوص، مدام با جزیره در ارتباط بود و حرف‌هایی بین‌شان رد و بدل می‌شد که جای ذکرش را نیافته‌ام هنوز! آنقدر تند می‌رفت که انگار روی آب نبود. هر چه از جزیره دور تر می‌شدیم، امواج، بیشتر به تلاطم تن می‌داد. قایق از روی موج می‌پرید و روی موج دیگری فرود می‌آمد. عقبِ عقب رفتم و به دریا نگاه کردم. قایق‌مان، به سینه‌ی دریا تیغ می‌کشید و می‌شکافت و پیش می‌رفت. مثل لاک غلط‌گیر پشت سرمان خطی ممتد و سفید از کف، به جان دریا نشسته بود. عقیل با خنده گفت: "حاجی می‌ذاری خودمونم برونیم؟!" - "بله که‌ می‌شه..." قرار نبود خودمان هم قایق برانیم! مقصود عقیل هم مزاح بود اما فرمانده‌مان جدی گرفت، عقب آمد و عقیل را اولین نفر پشت فرمان نشست. جلو رفتم و نگاهی به صندلی راننده و دم و دستگاهش کردم. چیزی شبیه یک سیاره فضایی بود. پر از کلید و دسته و صفحه نمایش و سیم و سیم‌پیچی بود. - "شما برای هدایت این قایق فقط به همین دو تاش احتیاج دارید. فرمون و پدال گاز!" عقیل که پشت فرمان نشست حرکت قایق کمی آرام شد. انگار دلش نمی‌آمد پدال گاز را فشار بدهد. چند ثانیه بعد اما همه‌مان را داشت به باد می‌داد! هوا آنقدر با شدت به دهان و بینی‌ام می‌خورد که نفس کشیدن سخت شد. پوست صورتمان داشت داشت بر اثر مقاومت هوا صاف و اتوکشیده می‌شد. مو به سر نداشتیم! دست به چفیه، بلند گفتم: "آقای عقیل نزنه تو جدول صلوات!" صدا را هم انگار باد می‌برد. به اِرمیا و سالاری نگاه کردم. رد اشک از گوشه چشمشان کشیده شده بود تا شقیقه‌هاشان. - "بسه دیگه بیا پایین سرمون درد گرفت!" آقای آیین حرفش را گفت و عقیل را کشید عقب. نفری بعدی من بودم. من از همان اول چشم تیز کردم و دست به پدال گرفتم و گوشه چشمی هم به سرعت‌نما داشتم؛ آرامِ آرام حرکت می‌کردم. این را از آنجا فهمیدم که موهایم برگشت سرجاش و باد توی حلقمان نمی‌رفت. اما حقیقتا بعدش متوجه شدم این سوسول‌بازی‌ها جواب نیست! پدال گاز را بیشتر و بیشتر فشار دادم و به نهایت درجه‌اش که رسید پرسیدم: "آماده‌این؟!" و پیش از آنکه جواب بشنوم فرمان را تا توانستم چرخاندم! از قضای برآمده، همان موقع قایق از موجی پرید و پایین که آمد کاملا عمودی شده بود. حالا رسما قایق داشت با سمت چپش شنا می‌کرد. همه افتاده بودند روی میله‌های سمت چپ و آقای آیین داشت لِه می‌شد و زیر لب چیزی می‌گفت که نفهمیدم خداراشکر! حرکت را آرام کردم و چند ثانیه بعد فرمان را یک دفعه چرخاندم سمت راست. صدای برخورد تن‌شان با میله‌های سمت راست، به گوش می‌رسید. من اگر بودم به راننده فحش می‌دادم. نمی‌دانم چطور داشتند تحملم می‌کردند. البته هیچ‌کداممان بدمان نمی‌آمد. رسما همه‌مان داشتیم کوشت کوبیده می‌شدیم که نوبتم تمام شد. رانندگی همه‌مان داستانی برای خودش داشت. اِرمیا طوری دست به شالِ روی سرش گرفت و عینکش را به چشم زد که انگار ملوان است توی یک‌ لنج آبی قدیمی. صالح از بدو رانندگی‌اش، طوری با دقت به دریا نگاه می‌‌کرد و چشم از عقربه‌ها و کلیدهای کوچک و بزرگ بر نمی‌داشت که انگار دارد تایتانیک می‌رانَد. درست مثل من که قایق تندروی سپاه را با هواپیما اشتباه گرفته بودم. سالاری چشمش به دو قایق دیگر افتاد که بقیه بچه‌ها سوارش بودند و خواست سمتش برود که جلویش را گرفتیم و گفتیم: "داداش! قایقه! به خدا کشتی آمریکا نیست!" همه‌مان داشتیم رانندگی یکدیگر را مسخره می‌کردیم که خبری به ظاهر مهم، از طریق بی‌سیم به فرمانده مخابره شد: "هر چه سریعتر به جزیره برگردید! اوضاع اضطراریه..." ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت24🎬 بوی دریا تازه داشت به مشام می‌رسید. عقبِ عقب نشستم که یک دفعه قایق شروع
🎬 *** حالا، بوی خطر با بوی دریا مخلوط شده بود. میان راه، اسلحه‌هامان را از جایی که مثلِ سه پایه توی زمین کار گذاشته بودیم برداشتیم. اسلحه چندتایی از بچه‌های تیم نوآوین سیرجان گم شده بود و همه‌مان به جای آن چند نفر داشتیم قالب تهی می‌کردیم. همه جا را گشتیم. نبود! اگر اسلحه‌ها به به انبار بر نمی‌گشت بی‌چاره‌ می‌شدند. طبق تذکراتشان، همه‌مان مواخذه و تنبیه می‌شدیم. شیخ محتشم و نصرالله مهم‌ترین تاکیدشان نگهداری کلاه و جلیقه و اسلحه بود. تا جایی که شب بدون کلاه نمی‌خوابیدیم. تا آنجا که برای قضای حاجت حتی اسلحه‌مان را توی مستراح می‌بردیم! معلوم نبود اسلحه‌شان را چه کسی برداشته بود. اما کارشان تمام بود. کار ما هم... مسیر لایتناهی سمت محل اسکان را با آه و ناله و لنگ‌زنان و مضطرب و مشوّش پیمودیم. بالاخره رسیدیم و فکر می‌کردیم راحت شده‌ایم اما تازه اولش بود! کنار سماور برقی ولو شدم و خواستم چای بریزم که ستون فقرانم، نوکِ تیز و سفت چکمه‌ای را نوش جان کرد. با آخ و اوخ از جا پریدم و برگشتم که نصرالله داد زد: "مگه من گفتم وقت استراحته که می‌خوای چایی بخوری توی این اوضاع؟!" و برای اولین بار، کسی توی عمرم بابت نوشیدن چای مواخذه‌ام کرد! "چشم" گفتم و سریع پریدم توی دستشویی. از شدت درد و خستگی و رفتار عجیب فرمانده نزدیک بود گریه‌ام بگیرد. حالِ همه‌مان همان بود. - "حی علی فلاح، حی علی خیر العمل." صدای اقامه‌ی شیخ محتشم بود و تذکر نصرالله که می‌گفت: "تا یه دیقه وقت داری تو صف جماعت باشی وگرنه با خودم طرفی!" از دستشویی پریدم بیرون و همانطور که کیسه‌ی مهرهایم را باز و تکه تکه‌شان می‌کردم، پشت شیخ ایستادم‌. همزمان با نماز، صدای رفت و آمد ماشین‌ها و موتورهای سنگین، لحظه به لحظه زیاد می‌شد. انگار داشتند تمام جزیره را گشت می‌زدند. زیر چشمی به بیرون از مصلی نگاه می‌کردم و سربازهایی که با هم صحبت می‌کردند. حرف‌هاشان نشنیده بوی تشویش می‌داد. دعای قنوت نماز، این‌بار عجیب بود. - "اللهم انصر المسلمین و اخذل الکفار و المشرکین و المنافقین، اللهم انصر المقتدانا السید علی الخامنه‌ای بحق رسول الله، الله اکبر!" بعد از نماز، سر از سجده بر نیاورده بودیم که شیخ با عجله ایستاد و گفت: "بسم الله الرحمن الرحیم... بقیه‌ی برنامه‌ها تا اطلاع ثانوی کنسله و... چون... چون..." تردید توی کلامش موج می‌زد. نصر الله گفت: "بهشون بگین حاج آقا! اگه بدونن بهتره‌ برای خودشون!" - "چون به جزایر خلیج فارس و تاسیسات نفتی جنوب و تاسیسات هسته‌ای اصفهان حمله‌ی نظامی شده. داخل پایتخت هم اغتشاش راه انداختن... همزمان چند تا فرمانده‌ی ارشد سپاه و ارتش و آقای پزشکیان توی یه جلسه محرمانه ترور شدن... ظاهرا یه کشتی حامل گروهک‌های تروریستی هم وارد جزیره شدن و الان تو خاک جزیره‌ن." آب دهانم را قورت دادم. صدای شیخ داشت می‌‌لرزید. نصرالله انگار که تحمل‌ش تمام شده باشد از مصلی بیرون زد. حرف از کسی بیرون نمی‌آمد. نفسی کشیده نمی‌شد. پلکی زده نمی‌شد. حتی صدای کسی که داشت به تنهایی نماز می‌خواند هم قطع شده بود... همه‌مان سراپا سکوت شده بودیم. تنها صدایی که می‌آمد صدای موتورها بود و صدای بُهت. به صالح نگاهی انداختم و چند ثانیه‌ای با چشم‌هایمان با هم حرف زدیم. احتمالا صالح هم با خودش فکر می‌کرد اوضاع‌مان بعد از شهادت سیدحسن حساس شده است و حالا داشت ظهور و بروزش را هم نشان می‌داد... - "نگران نباشید... نگران نباشید اصلا. پدافندهای دفاعی جزیره فعال شده و نیروها دارن مرتب گشت می‌زنن. بقیه نیروها هم از بندر لنگه با هلی کوپتر راه افتادن سمت جزیره. تنها خواهشی که ازتون دارم که اینه که به هیچ عنوان، تاکید می‌کنم به هیچ عنوان لطفا از دومتری سوییت‌ها هم دور نشید و آرامشتونم حفظ کنید... مراقب اسلحه‌هاتون باشید. راستی، الان هر کسی اسلحه‌ش دستشه دیگه؟!" حالا واقعا داشت گریه‌ام می‌گرفت. درست دیشب که ما غرق در خنده به خواب رفته بودیم، ساکنان پایتخت توی آتش شورش بودند. درست وقتی که ما خوابیده بودیم، تاسیسات هسته‌ای اصفهان با خاک یکسان شده بود. درست هنگامی که من به جنگ فکر می‌کردم، او پایش را گذاشته بود توی خاک جزیره. یعنی آنقدر سریع اتفاق افتاده بود؟! ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761 لینک ناشناس سفرنامه‌ی 👆🍃
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت25🎬 *** حالا، بوی خطر با بوی دریا مخلوط شده بود. میان راه، اسلحه‌هامان را ا
🎬 نصرالله کنار شیخ آمد و ایستاد. بنا کردند به در گوشی حرف زدن. - "آقاجون! مسئول تدارکات نهار کیه؟! چرا سفره رو پهن نمی‌کنین؟! نهارتون رسیده ها!" با خبری که شنیده بودیم آب هم از گلویمان پایین نمی‌رفت اما با غذا خوردن می‌توانستیم کاری کنیم علت مرگ‌مان ضعف نباشد و برای تیرِ تروریست‌ها ذخیره شویم! مسئول تدارکات نهار، گروه نوآوین بود. دست و دلمان به نهار خوردن نمی‌رفت‌. پا شدم برای کمک به تدارکات و بعد از پهن شدن سفره یادم آمد اسلحه‌ام باید توی دستم باشد! دنبال اسلحه‌ام گشتم اما نبود که نبود! تمام مصلی را گشتم. نبود. رفتم توی اتاق‌مان. نبود. به مصلی برگشتم؛ چند تایی اسلحه روی هم افتاده بودند. تند و تند شماره تک‌تکشان را خواندم. نبود! با خودم گفتم شاید توی دستشویی باشد. آنجا هم نبود... برگشتم و اطراف مصلی را گشتم، زیر بالش‌ها را، پشت اتاق‌ها را، زیر منبع آب را. جایی نمانده بود که نگشته باشم. رسما سعیِ بین مصلی و اتاق راه انداخته بودم! آخرش ناامید شدم. با خبری که اعلام شده بود می‌ترسیدم به کسی بگویم اسلحه‌ام را گم کرده‌ام! اما همه انگار فهمیده بودند دنبال اسلحه‌ام می‌گردم. بچه‌های نوآوین با نگاه‌شان همدردی می‌کردند. دست کم خوشحال بودم تنها من نیستم که اسلحه‌ام غیب شده. توی آن اوضاع و شرایط آتو نباید دست فرمانده می‌دادم که دادم. نشستم روی زمین و تیکه دادم به آهن که محشتم سمتم آمد و اسلحه‌ای از پشت سرش آورد جلو. - "بار آخرت باشه! حالا هم تو ده دیقه سه بار تا لب ساحل سینه خیز برو و برگرد. با اسلحه!" با آن همه بلا که در رزمایش شبانه و شنای صبح سرمان آمده بود، با تن خراش برداشته، سینه خیز رفتن تا لب ساحل آن‌هم با لباس کار سختی نبود. اما تا روی زمین افتادم و یک قدم جلو رفتم یادم آمد از دو متری مصلی نباید آن‌طرف تر رفت! یاد تروریست‌هایی افتادم که معلوم نبود کجای خاک جزیره‌اند. با یک سلاح بدون گلوله، سینه خیز کجا می‌رفتم؟! اگر پایین ارتفاعاتِ لب ساحل بودند چه؟! از رژه موتور‌ها چطور جان سالم به در می‌بردم؟! - "حالا برگرد بعد نهار تنبیهت می‌کنم!" به مصلی که برگشتم، سلف‌های غذا روی سفره بود. نشستم؛ توی سلف برنج زعفرانی ریخته بودند با یک ماهی کبابی درسته و ترشی مخلوط! بعد از صبحانه صبح و شامِ دیشب‌ش که سیب زمینی و تخم مرغ آب پز بود، و بعد از آن همه شکنجه دریایی و زجر کشیدن و روی شن‌ها ساییده شدن و روی زمینِ داغ و گداخته سینه به سینه‌ی سنگ ساییدن، چلوماهی تنها چیزی بود که می‌توانست حواس همه‌مان را از جنگ پرت کند. من حتی آنجا هم دست از توصیه‌های استاد واقفی دست بر نمی‌داشتم. - "برای اینکه نویسنده‌ی خوبی بشی مدام به حرکات و رفتار و چهره و حالات آدما با دقت نگاه کن و بنویس‌شون. بعدا برای شخصیت سازی و شخصیت‌پردازی و توصیف و... به کارت میاد!" نامحسوس و زیر چشمی زل زده بودم به چهره‌ی سربازهای جوان. هنوز کسی دست به غذا نبرده بود و همه با نگاه‌شان می‌پرسیدند: "به چه مناسبت؟! بعد اون همه بدبختی؟!" بالاخره صدای روح‌خراشِ برخورد قاشق و چنگال به سلف‌های فلزی شروع شد. جنگ شده بود انگار! مثل صدای شمشیرزنی جنگاوران توی مختارنامه بود. من اما هنوز دست به قبضه بودم و می‌ترسیدم اتصال فیزیکی‌ام با اسلحه قطع شود! بالاخره دست به غذا بردم. ماهی‌اش آنقدر تازه و خوب کباب شده بود که لایه‌ لایه گوشت سفید و آب‌دارش وا و پوست برشته‌اش از حال می‌رفت‌ اولین قاشق را آوردم بالا و ناگهان نگاهم به نصرالله افتاد که داشت با بی‌سیم حرف می‌زد. بی‌خیال شدم. همزمان با دومین لقمه رد نگاه نگران و متعجب شیخ محتشم را گرفتم که‌ می‌رسید به انتهای مصلی و تویوتا هایلوکسی که پرچم داعش روی سرش موج می‌خورد و داعشی‌هایی که پیاده شدند. نعره‌ی گوشخراش "باقية و تتمدد و الله اكبر!" همه جا لرزاند. با اصابت تیری به یک سینی سلف، واقعه از زمان جلوتر زد و آتش و صدای انفجار و تیراندازی و بوی دود به همه جا زبانه کشید. ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761 لینک ناشناس سفرنامه‌ی 👆🍃
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت26🎬 نصرالله کنار شیخ آمد و ایستاد. بنا کردند به در گوشی حرف زدن. - "آقاجون!
🎬 همه‌ چیز با هم ادغام شد... یکی گوشه‌ای افتاده بود و به دست‌های خونی‌اش نگاه می‌کرد و عقب عقب سمت گوشه‌ای می‌خزید. اسلحه‌ها روی ظرف‌های غذا افتاد و پاها توی غذاها رفت. تمام مصلی لگدکوب شد و همه شروع کردند به فرار کردن. کف مصلی پر از اسلحه‌ بدون صاحب شد. وقتی اسلحه‌ای مسلح، نشانه‌ات برود، پیش از اسلحه به پاهایی که شاید نجاتت دهند فکر می‌کنی. نه اسلحه‌ای که تیر ندارد. من اما اسلحه‌ام را به دست گرفتم و پریدم بیرون. کفش‌هایم را ندیدم. و نه تنها من. چند نفر دیگر هم کفش به پایشان نبود. نصرالله افتاده بود روی سکو و خون از سر و گردنش روی سینه‌اش روان شده بود و از لاخ لاخ سفید محاسنش روی لباسش هم می‌ریخت‌. آرام، قطره قطره، منظم. چهره‌‌اش سرخِ سرخ بود. چشم‌ اگر باز می‌کرد جز خون خودش که روی شیشه‌ی عینکش هم پاشیده بود، هیچ چیز جلوی چشمش نبود. جای ایستادن و نگاه کردن نبود. بدون کفش شروع کردم به دویدن. خواستم سمت ساحل بروم که پرچم داعش رو به رویم سبز شد و حرامزاده‌ای که با بی‌سیم حرف می‌زد و تازه می‌خواست پیاده شود. تغییر مسیر دادم که با جو انفجاری روی زمین افتادم و کمی سینه خیز رفتم. صدای "الله اکبر"شان خاموش نمی‌شد. با هر رگبار، تکبیر مستانه‌ی دیگری سر می‌دادند. نصف جمعیت داشتند می‌رفتند سمت‌ اتاق‌هاشان. رفتم دنبالشان و همگی توی اتاقی پنهان شدیم. پشت دیوار ایستادیم و سکوت کردیم. در انتظار گلوله ایستاده بودیم. سایه‌ی محاسن بلند و نامرتب سربازی فربه‌ و مشکی پوش که با راه رفتنش زمین هم می‌لرزید، از مقابل‌مان گذشت و رفت. بعد از چند ثانیه آرام گفتم: "برین بیرون!" داشتم بیرون می‌دویدم که دیدم عقیل توی حمام گیر افتاده و سرباز داعشی با کُلت بالای سرش ایستاده. هنوز ماشه را نچکانده بود. پریدم و با قبضه تفنگ به پشت گردنش زدم و عقیل را محکم کشیدم بیرون. دست به دست هم سمت کوه دویدیم. عقیل جدا رفت و من هم جدا. نگاهم افتاد به صالح که سمت کوه می‌دوید. دویدم پشت سرش و از کوه بالا رفتیم. یکی از داعشی‌ها ردمان را گرفت و افتاد دنبالمان. بدون کفش بالا رفتن از کوه سخت بود. سنگ‌های تیز و شکسته و خُرد شده یا آدورهای خشک و بی‌رحم کفِ پات می‌چسبید و تا چند قدم نمی‌افتاد! به قله که رسیدیم، سینه خیز رفتیم آن‌طرف قله و پشت صخره‌ای نشستیم. امنِ امن بود اما صدای آه و ناله و انفجار و گلوله امان می‌برید. با رگباری که به سقف صخره‌ای بالای سرمان می‌کوبید، اشکمان در آمد. کم‌کم سرم را آوردم بالا و دیدم سرم با یک‌ جفت پوتینِ تمیز و واکس خورده، تنها یک وجب فاصله دارد. پایین برگشتم. دستم را محکم روی دهان و‌ دماغم گذاشتم که صدای نفس کشیدنمان به گوشش نرسد. قلب، سینه می‌شکافت و ریه از نفس‌های تند تند، سینه‌ی خویش را... حتی مغز سر هم نبض می‌زد و از درون با پتک به جمجمه می‌کوبید. مردِ بالای سرمان بلند گفت: "الله اکبر و لله الحمد!" صالح با نگاهش پرسید: "کی اونجاست؟!" و با انگشت فهماندمش عقب‌تر برود. اوضاع آرام شد. صدای پوتین دور شد. تگرگ گلوله بند آمد اما انفجار پشت انفجار و تکبیر پشت تکبیر. و قهقهه‌های شاد و مستانه و "لبیک یا رسول الله"، مکررا. دیگر کسی بالای سرمان نبود.‌ صدای آه و ناله و فریاد نمی‌آمد. کسی سینه خیز نرفت و کسی از آن‌طرف کوه که ما بودیم پایین نیامد. - "صالح...؟! باورت می‌شه؟!" ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761 لینک ناشناس سفرنامه‌ی 👆🍃