🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
Mohsen Farahmand Azad, Sayed Mustafa Al Musawi, Ali Fani63f0c9c1bb3ce6d2f07ffb09_-7085336328756683485.mp3
زمان:
حجم:
28.6M
📝دعای کمیل
🎤علی_فانی
#شب_جمعه
#دعای_کمیل
📌هر شب جمعه دعای کمیل به نیت فرج آقا امام_زمان عجل الله
اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج
#بیاد شهیدانمون
14.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و این داستان پایانی دارد...
@Sedkhareji ✔️
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
احساس کردم نیاز داری اینها رو بشنوی...❤️
@Sedkhareji ✔️
زمان:
حجم:
1.6M
🎙اجرا: مهدی تهوری
🖥 تدوین: آهو فرهادی
#گویـنـدگی
ڪمی آرامــش #حرفام•••🎙📼
ـ ـ ـ ـــــ❁ـــــ ـ ـ ـ
@shoghevesalecanal110
@ANARSTORY
━━━━━━◉──────
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#جاکلیدی_سبز🔑
#قسمت1🎬
معلم تختهی کلاس را پاک کرد. تختهای پر از جدول ضرب و تقسیم. دانش آموزان دفتر و کتابشان را داخل کیف گذاشتند که زنگ تفریح به صدا در آمد. یاسمن لقمهی کوکو سبزیاش را برداشت و به سمت حیاط دوید.
حیاط غلغله بود. سر و صدای دانش آموزان فریاد ناظمها را بلند کرده بود. عدهای برای خرید خوراکی هجوم آورده بودند به بوفهی مدرسه. عدهای بازی میکردند و بعضیها هم درس زنگ بعد را میخواندند تا تنبلیشان در خانه را جبران کنند.
یاسمن تنها در حیاط قدم میزد و لقمهاش را میخورد. بیشتر سرش گرم لقمهاش بود و گهگاهی اطراف را نگاه میکرد. مشغول همین نگاه کردنها بود که چشمش به مریم افتاد. مریم بغل دستیاش بود و در کلاس خیلی هم باهم دوست بودند و همکاری میکردند؛ اما در زنگ تفریح هرکدام به یک سو میرفتند و انگار نه انگار که در کلاس روی یک نیمکت مینشینند.
مریم تک و تنها روی سکو نشسته بود و بقیه را نظاره میکرد. اکثر مواقع ساکت بود و آن جنب و جوش دیگر دانش آموزان را نداشت. بر خلاف هم کلاسیهایش، بیشتر فکر میکرد و کمتر شیطانی!
یاسمن که او را دید، ناگهان دلش برایش تنگ شد. هم او تنها بود، هم خودش. تصمیم گرفت به سمتش برود و بقیهی زنگ تفریح را با او سپری کند. شاید بهانهای شود تا در زنگ تفریحها هم باهم باشند.
هنوز نصف لقمهاش مانده بود که کنار مریم نشست. خیلی کم دست او خوراکی میدید.
_خوراکیت رو نیاوردی؟!
مریم نگاهی به یاسمن و لقمهاش انداخت.
_نه. یادم رفت بیارم!
یاسمن با تعجب گفت:
_آخه زنگ پیش هم نیاورده بودی.
مریم آب دهانش را قورت داد.
_امروز کلاً یادم رفت. توی خونه جا گذاشتمش!
ابروهای یاسمن بالا رفت و سپس نگاهی به لقمهی داخل دستش انداخت. همچنان نصفش باقی مانده بود که متوجهی زیرچشمی نگاه کردن مریم به لقمهاش شد و ناگهان آن را گرفت به سمتش!
_بیا. من دیگه میل ندارم.
مریم که متوجهی ترحم یاسمن شده بود، با لحن نسبتاً تندی جواب داد:
_نمیخورم. گشنم نیست!
یاسمن متوجهی دلخوری مریم شده بود. از طرفی حرفش را هم باور نمیکرد. تصمیم گرفت امتحانش کند. نایلون را تا سر لقمه کشید بالا و گذاشت گوشهی سکو.
_ولی من واقعاً میل ندارم. میذارمش اینجا. شاید یکی گشنش بود!
مریم که حسابی ماتش برده بود، از یاسمن پرسید:
_اگه میل نداری، چرا نمیبری خونتون؟!
یاسمن با کمی مکث جواب داد:
_آخه مامانم گفته هر خوراکی که میذارم واست، باید تا آخرش بخوری. بهم گفته اگه برگردونی خونه، دیگه فرداش واست خوراکی نمیذارم!
سپس بدون اینکه منتظر واکنشی از مریم باشد، از روی سکو بلند شد و رفت. هنوز از لقمهی کوکوسبزی مادرش سیر نشده بود که آن را گوشهی سکو تنها گذاشت تا نتیجهی نقشهاش را ببیند. کمی راه رفت تا کامل از آنجا دور بشود. سپس پشت دروازهی فوتبال قایم شد و مریم را از دور زیرنظر گرفت. باید میفهمید چرا مریم هرروز خوراکیاش را جا میگذارد؟! مگر همچین چیزی میشود؟! اصلاً مگر مادر مریم مثل مادر خودش، خوراکیها را داخل کیفش نمیگذارد؟! پس چگونه یادش میرود خوراکی به مدرسه بیاورد؟!
در همین افکار بود که نقشهاش گرفت. مریم پس از دور شدن یاسمن و اطراف را زیر نظر گرفتن، در یک حرکت برقآسا لقمه را از گوشهی سکو برداشت و در عرض چند ثانیه آن را قورت داد!
ظرف ماکارانی با سالاد شیرازی، داشتند جلوی یاسمن رژه میرفتند. اما او غرق اتفاق امروز بود و اصلاً دل و دماغی برای غذا خوردن نداشت. فکرش به شدت مشغول بود که مادرش پرسید:
_چرا نمیخوری یاسی؟! تو که ماکارانی دوست داشتی!
یاسمن نگاهی به مادرش انداخت.
_هنوزم دوست دارم. ولی خب میل ندارم الان.
مادرش که با اشتها داشت ناهارش را میخورد، زیرچشمی نگاهی به دخترش کرد.
_چرا؟! نکنه خوراکیات رو اومدنی توی راه خوردی؟!
یاسمن آب دهانش را قورت داد.
_نه مامان. همه رو توی زنگ تفریح خوردم.
سپس یاد زنگ تفریح آخر و لقمهی کوکو سبزیاش افتاد. سرش را پایین انداخت. عرق ریزی روی پیشانیاش نشست که مادرش دست از غذا خوردن کشید.
_چی شده یاسی؟! اتفاقی افتاده؟!
یاسمن اهل دروغ و پنهان کاری نبود. آن هم از نزدیکترین کَسَش. پس بدون مقاومت، سیر تا پیاز ماجرای امروز را برای مادرش تعریف کرد.
_این که ناراحتی نداره یاسی. هرکسی ممکنه خوراکیش رو جا بذاره. بعدشم اون روش نشده از دست تو خوراکی بگیره. ولی گشنش بوده و وقتی دیده تو دیگه اونجا نیستی، سریع برداشته خورده! این کاملاً طبیعیه!
اما یاسمن قانع نشده بود و مطمئن بود که یک جای کار میلنگد.
_ولی من هروقت اون رو دیدم، دستش خوراکی نبوده! مگه میشه هرروز یادش بره؟!
سپس کمی مکث کرد و با انگشتانش بازی کرد.
_من میگم بابا و مامانش از قصد واسش خوراکی نمیذارن. یعنی...یعنی ندارن که بذارن!
مادر لبهایش را تر کرد.
_این چه حرفیه یاسی؟! تو از کجا میدونی...؟!
#پایان_قسمت1✅
#احف✍
📆 #14041103
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#جاکلیدی_سبز🔑
#قسمت2🎬
یاسمن با چهرهای برافروخته از غم و کنجکاوی، به صورت مادرش خیره شد.
_چون مریم خیلی هم لاغره! معلومه که هیچی بهش نمیدن بخوره!
مادرش لبخند کم جانی زد.
_اینکه دلیل نمیشه یاسی. همه که مثل هم نیستن. یکی لاغره، یکی متوسطه، یکی چاقه!
یاسمن دوباره مقاومت کرد.
_آخه چند روز پیش هم که جشنواره غذا بود، همه خوراکی آورده بودن جز مریم.
مادر یاسمن نفس عمیقی کشید. دیگر نمیدانست چه بگوید که فکر دخترش از همکلاسی نیازمندش پرت شود.
_بهتره قضاوت نکنی یاسی. همه که مثل هم نیستن. یکی داره، بیشتر میخوره؛ یکی نداره، کمتر میخوره!
اما انگار یاسمن حرفهای مادرش را نمیشنید.
_مامان میشه بهشون کمک کنیم؟! من حاضرم نصف پول توی جیبی هرروزم رو بهش بدم تا اونم خوراکی داشته باشه و گشنه نمونه!
مادرش محکم قاشق و چنگالش را انداخت توی بشقاب.
_دیگه داری کلافم میکنی یاسی. تو خودت یکی بهت پول بده و بگه برو خوراکی بخر تا گشنه نمونی، ناراحت نمیشی؟!
سپس از سر میز بلند شد و ادامهی حرفش را زد.
_در ضمن تو نمیخواد نگران افراد نیازمند باشی. همین صندوق صدقاتی که سر کوچه و خیابوناست، آخرش پولاش جمع میشه و میرسه به همین نیازمندا. حالا هم غذات رو بخور که میخوام جمعش کنم.
با آمدن اسم صندوق صدقات، نور ضعیفی به دل ناامید یاسمن تابید. اما در آن لحظه سعی کرد غذایش را بخورد تا دیگر از مادرش حرف نشنود.
یاسمن در اتاقش، مشغول گشتن جیبهای مانتویش بود. میخواست ببیند از پول توی جیبیاش چیزی مانده تا داخل صندوق صدقات بیندازد یا نه؛ اما خبری نبود. ناامید همانجا نشست که چشمش به قلک صورتی رنگش افتاد. سریع از جا بلند شد و آن را برداشت. شک و تردید به جانش افتاده بود. نمیدانست اگر مادرش بفهمد که به خاطر کمک به همکلاسی قلکش را شکانده، چه بلایی سرش میآورد! اما با این حال نمیتوانست از تصمیمش هم کوتاه بیاید.
پس از کمی کلنجار رفتن، تصمیم گرفت کمی پول از قلکش بردارد و فردا پس فردا، پول توی جیبیاش را داخل قلک بیندازد تا آب از آب تکان نخورد.
پس از شکاندن قلک و برداشتن مبلغی پول، از اتاقش بیرون رفت. با دیدن چشمان بسته و نفسهای آرام مادر، یواش در خانه را روی هم گذاشت و آمادهی رفتن شد. سکوت بعدازظهر و خلوتی کوچه کمی آن را میترساند؛ اما نه آنقدر که آن را از هدفش دور کند.
پس از کمی پیادهروی به سر کوچه رسید. صندوق صدقات همانجا مستقر بود. اطراف را نظاره کرد که چشمش به بقالی عمو اکبر افتاد. آب دهانش را قورت داد که ناگهان یک گربه "میوکُنان" از جلوی پایش رد شد و جیغ یاسمن را برای لحظهای در آورد. تند تند نفس میکشید و عرق روی پیشانیاش نشسته بود. بیمعطلی از جیب شلوارش پول را در آورد. آن را چندتا کرد و نزدیک صندوق شد. دستش را به سمت سوراخ صندوق بلند کرد، اما نرسید. روی پنجهی پاهایش ایستاد و تا حد توان به بدنش کش داد. بالاخره موفق شد و پول را داخل صندوق انداخت. لبخندی از سر رضایت زد و به حالت قبلی برگشت. دوباره چشمی به اطراف چرخاند. خبری نبود. نفس عمیقی کشید و تصمیم به برگشت گرفت. در طول راه گهگاهی برمیگشت و صندوق صدقات را نظاره میکرد و لبخندی میزد. وجودش پر از محبت و خوشحالی شده بود و از اینکه داشت به افراد نیازمند مثل همکلاسیاش کمک میکرد، شادمان بود.
در حین همین نگاه کردنها، ناگهان مردی را دید که کنار صندوق صدقات ایستاده. اولش خوشحال شد و فکر کرد او هم دارد پول داخل صندوق میاندازد؛ اما وقتی چشمانش را ریز کرد، دید که مرد با سیمی بلند دارد با صندوق وَر میرود. ابروهایش درهم گره خورد و شک به دلش راه افتاد. کمی نزدیکتر رفت و پشت یک درخت قایم شد. حالا واضحتر مرد و رفتارش را میدید. مردی حدود چهل ساله که سر و وضع بدی هم نداشت؛ اما انگار داشت از صندوق صدقات دزدی میکرد. پس از کمی وَر رفتن، در صندوق را باز کرد و مشغول ریختن پولهای آن داخل نایلون مشکی رنگ شد.
یاسمن با دیدن این صحنه، حسابی داغ کرد و قرمز شد. هضمش برایش سخت بود که کمک او و دیگر مردم به نیازمندان، دارد بدون هیچ زحمتی به دست یک دزد میافتد. کاری از دستش برنمیآمد جز حرص خوردن. نه جرئت جلو رفتن داشت، نه بیخیال شدن و برگشتن به خانه. دوست داشت جلو برود، اما میترسید آن مرد بلایی سرش بیاورد و حتی او را بدزدد. یکی در میان نفس میکشید و بدنش خیس عرق شده بود. در دوراهی بدی گیر کرده بود. از طرفی میخواست جلوی دزد را بگیرد و دلیل کارش را بپرسد، از طرفی هم ترس کودکی مانعش میشد.
با این حال پس از کمی فکر کردن و ناخن جویدن، تصمیم مهمی گرفت. یک بسم الله در دلش گفت و به سمت مرد راه افتاد. قلبش به تندی میزد. در آن چند لحظه، به همهی جوانب کارش فکر کرده بود. مثلاً اگر آن مرد خواست بلایی سرش بیاورد، یاسمن داد و بیداد راه بیندازد تا عمو اکبر به کمکش بیاید...!
#پایان_قسمت2✅
#احف✍
📆 #14041103
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#جاکلیدی_سبز🔑
#قسمت3🎬
به هرحال طولی نکشید که یاسمن به مرد رسید و با خشم کودکانه پرسید:
_داری چیکار میکنی؟! این پولا واسه آدمای نیازمنده!
مرد که اولش جا خورده بود، پس از نگاه کردن اطراف، با خونسردی به صورت یاسمن زل زد.
_خب منم نیازمندم دخترم. یه دختر همسن تو دارم که باید شکمش رو سیر کنم.
چهرهی سوخته و ریشهایی که به سفیدی میرفت، دروغ نمیگفت. اما یاسمن یاد گرفته بود زودباور نباشد. رفتار آرامبخش مرد هم، ترسش را ریخته و جسورترش کرده بود.
_ولی شما داری یواشکی این پولا رو برمیداری. اگه واقعاً نیازمندی، صبر میکردی خودشون بیان بهت پول بدن. نه اینکه خودت بیای برداری!
مرد پوزخندی زد. معلوم بود از سماجت یاسمن خوشش آمده.
_شکم گشنه که صبر حالیش نمیشه دخترم. تا این مراحل اداری طی بشه، من و زن و بچم از گشنگی مُردیم!
یاسمن حسابی گیج شده بود. نمیدانست حرفش را باور کند یا نه. دو به شک بود که مرد دزد است یا واقعاً نیازمند. به چهرهی مرد دزدی نمیآمد؛ ولی رفتارش این را نشان نمیداد.
_از کجا بدونم راست میگی؟!
مرد پس از اینکه کل صندوق را داخل نایلون خالی کرد، آن را زمین گذاشت و گفت:
_من که دروغ ندارم دخترم.
سپس زیپ کیف کمریاش را باز کرد و یک جاکلیدی سبز رنگ به طرفش گرفت.
_بفرما. اینم مال شما. من با این پولای صندوق، از این جاکلیدیها میخرم و بعدش دستفروشی میکنم!
یاسمن با تردید جاکلیدی را گرفت و به آن خیره شد که مرد ادامه داد:
_من دزد نیستم دخترم. من فقط سرمایهی اولیهی کارم رو از اینجا برمیدارم. اونم جایی که برای نیازمنداس. چون درآمد کارم، خرج شکم زن و بچم میشه و چیزی برام نمیمونه که دوباره باهاش جاکلیدی بخرم و بفروشم. حالا فهمیدی دخترم؟!
حرفهای مرد برای یاسمن سنگین بود. مخصوصاً از وقتی که آن جاکلیدی خوشگل و خوشرنگ، ذهنش را مشغول کرد. جوری که رفتن مرد را متوجه نشد و وقتی به خودش آمد، دید که مرد سر خیابان است. تقریباً حرفش را باور کرده بود؛ اما دوست داشت تعقیبش کند تا مطمئن بشود. اما سن کم و همچنین دختر بودنش، مانع از این کار میشد.
آهی کشید. در این مواقع که ناراحت و سردرگم بود، فقط یک بستنی چوبی حالش را جا میآورد. بیرمق جاکلیدی را گذاشت داخل جیبش که پول کاغذی دستش را نوازش داد و با خوشحالی به سمت بقالی عمو اکبر راه افتاد.
فکر و خیال تنهایش نمیگذاشت که درِ خانه را بست. داشت ته ماندهی بستنیاش را لیس میزد که صدای مادرش خورد به گوشش.
_به به یاسی خانوم. کجا بودی به سلامتی؟!
یاسمن سر بلند کرد که مادرِ دست به سینهاش را دید. زبانش بند آمده و ماتش برده بود. اتفاقات چند دقیقه قبل مثل برق و باد از جلوی چشمش رد شد که مادرش با لحن خاصی گفت:
_ماکارانیت رو تا ته نمیخوری، بعد میری بستنی میخری؟! مگه بهت نگفتم تنها نرو بیرون؟! مگه نمیدونی آدمدزدا این وقت روز، بیشتر از همیشه آدم میدزدن؟!
یاسمن نمیدانست چه جوابی بدهد که دوان دوان، صحنه را به مقصد اتاقش ترک کرد.
جاکلیدی سبز رنگ را به گوشهی کیفش آویزان کرد و راهی مدرسه شد. تقریباً اتفاقات دیروز را فراموش کرده بود و دوست داشت دیگر به آن فکر نکند. با صف وارد کلاس شدند. مریم پشتش حرکت میکرد که ناگهان با تعجب پرسید:
_عه یاسمن! این رو از کجا آوردی؟!
یاسمن به عقب نگاه کرد و پرسید:
_چی رو میگی؟!
حالا هردو روی نیمکت نشسته بودند.
_همین جاکلیدی رو دیگه. تازه خریدی؟!
یاسمن نگاهی به گوشهی کیفش انداخت و دوباره اتفاقات دیروز در ذهنش مرور شد.
_نه. یکی بهم داده. چطور مگه؟! خوشگله؟!
مریم که انگار سرحالتر از روزهای قبل بود، با خوشحالی گفت:
_آره. خیلی خوشگله. منم از اینا دارم!
و با ذوق زیپ کیفش را باز کرد و یکی از همان جاکلیدیها که زرد رنگ بود را به سمت یاسمن گرفت.
_ایناهاش. زردشم قشنگه. مگه نه؟!
ابروهای یاسمن رفت توی هم و کلی سوال به ذهنش خطور کرد.
_تو این رو از کجا آوردی؟! خریدی؟!
مریم که لبخند از لبش محو نمیشد، با غرور خاصی گفت:
_نه. این رو بابام داده بهم. آخه تازگیا از اینا میفروشه.
یاسمن به سختی آب دهانش را قورت داد. جاکلیدی را از دست مریم گرفت و به آن خیره شد. گرچه فکرش جای دیگری بود.
_میگم یاسمن، میای امروز زنگ تفریح رو باهم باشیم؟!
یاسمن دوباره سر بلند کرد سمت مریم. هنوز جوابی نداده بود که مریم با ذوق یک لقمه و یک سیب قرمز از کیفش در آورد و با خنده گفت:
_آخه امروز یادم نرفت و منم خوراکی آوردم. اگه باهم باشیم و باهم خوراکی بخوریم، خیلی بهمون خوش میگذره! مگه نه؟!
یاسمن که تکههای پازل ذهنش داشت جور میشد، لبخند کم جانی زد و سرش را به نشانهی تایید تکان داد!
#پایان✅
#احف✍
📆 #14041103
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاههای #طرح_تحول هستیم👇🌹🍃
🆔 https://daigo.ir/secret/11939349961
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
°
I belong to Hussain~
من به حسین تعلق دارم❤️
°