eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
876 دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
1.2هزار ویدیو
156 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#خانواده‌ای_به_نام_باغ_انار #پارت2 استاد واقفی کمی دستپاچه شد و سپس گفت: _الان دقیقاً کجا هستن؟ یکی
استاد واقفی کمی فکر کرد و سپس گفت: _احف و یاد، شما با احتیاط وارد باغ انار بشید و بچه‌ی بانو شبنم رو نجات بدید. فقط مواظب باشید دسته گل به آب ندید. حالا اگه شد، دسته گل به دلستر بدید. احف و یاد، تعظیمی کوتاه کردند و از ناربانو خارج شدند و به طرف باغ انار راه افتادند. همگی مشغول فکر کردن بودند که بانو ایرجی و بانو فرجام پور، با یک تخته وایت بُرد وارد ناربانو شدند تا کارگاه آموزشی را برپا کنند و به اعضا تدریس بدهند که با دیدن مردان، درجا خشکشان زد و باهم گفتند: _مگه ورود آقایون توی ناربانو ممنوع نبوده؟ استاد واقفی قضیه را برای بانوان تدریس‌گَر توضیح داد و گفت: _به علت وضعیت بحرانی باغ، کارگاه آموزشی امشب لغو و زمان کارگاه جبرانی، متعاقباً اعلام می‌شود. بعد از این حرف استاد، همگی غرق فکر شدند که بانو حدیث پوفی کشید و گفت: _ای بابا. این مردا اومدن توی ناربانو، نمی‌زارن یه دقیقه راحت باشیم. استاد واقفی با اخم گفت: _یه عمر شماها اومدید باغ انار، حالا ما میاییم. توی باغ انار مهمان نوازی کردیم، پیژامه‌مون رو در آوردیم و شلوار رسمی پوشیدیم. در کل خیلی کار کردیم تا شماها راحت باشید. حالا نوبت شماست. یه شب هم شما مهمون نوازی کنید. بانو حدیث قانع شد و گفت: _باشه، اشکالی نداره. فقط لطفاً ظرفای شام رو شما مردا بشورید. استاد واقفی که دید چاره‌ی دیگری ندارد، پیشنهاد حدیث بانو را قبول کرد. همگی دوباره غرق فکر شدند که بانو دخترمحی گفت: _خب دوستان، حسی که الان دارید رو توی پنج کلمه توصیف کنید. اگه توی چهارکلمه توصیف کنید، بهتون جایزه میدم. علی پارسائیان گفت: _مثلاً چه جایزه‌ای؟ دخترمحی پاسخ داد: _مثلاً توی شستن ظرفا، بهشون کمک می‌کنم. بانو سُها چراغ اول را روشن کرد و گفت: _حش دخطری رو دارم که طرش ورش داشطه. دختر محی تعجب کرد و گفت: _چی؟ بانو زینتا که رگ به رگ زبانش برطرف شده بود، پوزخندی زد و گفت: _ایشون اینقدر توی عوض کردن کیبوردش تعلل کرد که زبونش هم به اینجور کلمات عادت کرد. بانو دختر محی گفت: _حالا چی میگه؟ بانو زینتا جواب داد: _میگه که حس دختری رو دارم که ترس، وَرِش داشته. همگی یک به یک حس خود را توصیف کردند و از طرف اعضا، مورد تشویق قرار گرفتند. نوبت به بانو نوجوان انقلابی رسید که ناراحت نشسته بود و چیزی نمی‌گفت. بانو فائزه کمال الدینی علتش را پرسید که بانو نوجوان انقلابی جواب داد: _یه عالمه کارت پستال دیجیتال درست کرده بودم و گذاشته بودم توی بایگانیِ باغ انار که الان با این وضعیت جنگ و خونریزی، همشون سوختن و به فنا رفتن. بانو سلاله‌ی زهرا مثل همیشه لبخندی زد و گفت: _نگران نباش دوست جونم. شاید کارت پستالات سوخته باشن، ولی استعدادت که نسوخته. پس نا امید نباش و به خدا توکل کن. بانو ای رفته سفر ز نسل خاتم برگرد، خطاب به بانو سلاله‌ی زهرا گفت: _احسنتم خواهری. فتبارک الله و احسن الخالقین. قال رسول الله... بانو فائزه کمال الدینی حرف بانو ای رفته ز نسل خاتم برگرد را قطع کرد و گفت: _این همه تعریف و تمجید، فقط به خاطر یه جمله؟ _بله. _خب پس ادامه بدید. _نه دیگه. همینقدر بسشه. بعد از پایان تمرین بانو دخترمحی، دوباره همگی غرق فکر شدند که احف و یاد، با صورت‌هایی سیاه و لباس‌هایی پاره و موهایی ژولیده، از باغ انار بازگشتند... ﷽؛اینجا با هم یاد میگیریم. با هم ریشه می کنیم. با هم ساقه می زنیم و برگ می دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
۲۵ اسفند ۱۳۹۹
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#خانواده‌ای_به_نام_باغ_انار #پارت3 استاد واقفی کمی فکر کرد و سپس گفت: _احف و یاد، شما با احتیاط وارد
بانو شبنم با دیدن احف و یاد، به سمتشان رفت و با اشک و آه گفت: _چیشد؟ بچم رو آوردین؟ احف پاسخ داد: _بله خداروشکر. بانو شبنم گفت: _کو پس؟ یاد جواب داد: _توی جیبمه. بانو شبنم اخمی ترسناک کرد و با صدای نسبتاً بلندی گفت: _مگه من با شماها شوخی دارم؟ احف پاسخ داد: _شوخی نکردیم. بچه‌ی شما توی جیب یاده. سپس احف به یاد اشاره کرد که بچه را از جیبش در بیاورد. بچه‌ی بانو شبنم، کوچکِ کوچک شده بود. به طوری که مانند جوجه رنگی، در کف دست یاد جای گرفته بود. بانو شبنم با دیدن این صحنه جیغی کشید و گفت: _وای خدا. این چرا اینقدر کوچیک شده؟ بابا من یه عمر واسه رشدش تلاش کردم. الان من با این فسقلی چیکار کنم؟ احف در جواب بی تابی‌های بانو شبنم گفت: _نگران نباشید. بچه‌ی شما، چون توی آتیش و گرما بوده، آب شده. شما اگه دو تا موز بدید بخوره... یاد حرف احف را قطع کرد و زیر گوشش زمزمه کرد: _موز گرونه. احف از تذکر به جای یاد تشکر کرد و خطاب به بانو شبنم ادامه داد: _موز نمی‌خواد. به جاش دوتا انار بدید بخوره. بهتون قول میدم خیلی زود به حجم و فیزیک سابقش برمی‌گرده. اشک در چشمان بانو شبنم حلقه زد و یک کفِ دست بچه‌اش را از یاد گرفت و در آغوشش فشرد. همه‌ی اعضا که مانند احسان علیخانی، اشکشان دمِ مشکشان است، زدند زیر گریه و باهم سرودی را خواندند: _مادرِ من، مادرِ من، تو یاری و یاور من. مادر چه مهربونه... بعد از اتمام سرود و همچنین ماه عسل بازی، همگی صلواتی ختم کردند. سپس احف و یاد نزد استاد واقفی رفتند و پس از تعظیمی کوتاه، احف گفت: _استاد، فرمان شما انجام شد. استاد واقفی جواب داد: _بسیار خوب. از باغ انار چه خبر؟ آیا باغ نازنینمون به فنا رفته، یا همچنان جلال و جبروت خودش رو حفظ کرده؟ احف آهی کشید و پاسخ داد: _متاسفم استاد. فرمانده‌ی باغ پرتقال، همه‌ی درختا رو آتیش زده. تخته وایت برد رو که من توش آموزش برگی می‌دادم رو شکسته و تقریباً همه‌ی انارجاها رو کُشته. ولی یه نفر داره با تمام شجاعتش، مقابل اونا ایستادگی می‌کنه. _کی؟ _استاد حیدر جهان کهن که سوار یه اسبی شده و همینجوری داره می‌تازونه. استاد واقفی چشمانش مثل هلو بیرون زد و با تعجب گفت: _حیدر و سوار بر اسب؟ _بله استاد. حیدر فقط لقبش پیادسَت، وگرنه یه جوری اسب سواری می‌کنه که جومونگ و مختار سقفی رو گذاشته توی جیب کوچیکش. استاد واقفی احسنتی گفت که بانو رایا با افسوس گفت: _ای کاش استاد حیدر شهید بشه تا عکسشون رو بزارم پروفایلم. احف پاسخ داد: _احتمال شهادتشون زیاده. اینم بگم که نود درصد باغ انار تحت تصرف باغ پرتقالیا در اومده و استاد حیدر بهم گفت که به زودی باغ انار سقوط می‌کنه. همچنین از برگ اعظمشون شنیده که هدف بعدیشون ناربانوس. با آمدن کلمه‌ی ناربانو، همه‌ی زنان و دختران جیغ بلندی کشیدند و گفتند: _ما هنوز جوونیم، ما هنوز آرزو داریم. اما در این میان، بانو ایرجی با خوشحالی گفت: _آخ جون، شهادت! بزار به شوهرم زنگ بزنم تا با بچه‌هامون بیاد اینجا و خانوادگی شهید بشیم. احف ادامه داد: _در ضمن استاد حیدر گفتن که یکی دو نفر یار قویِ کمکی بفرستید تا بتونیم بیشتر معطلشون کنیم. استاد واقفی دستش به ریش‌هایش کشید و گفت: _سرباز فاطمی رو می‌فرستم. بانو سرباز فاطمی که در حال پاک نویس کردن آموزش‌های برگی در دفترش بود، با تعجب گفت: _استاد چرا من؟ _چون هم اسمتون، هم پروفایلتون مناسب جنگ و دفاع مقدسه. _استاد من تکلیف دارم. باید آموزش‌های برگی رو یاد بگیرم. آقای احف چند روز دیگه می‌خواد امتحان بگیره. استاد پاسخ داد: _با این وضعیت جنگ و خونریزی، همه‌ی امتحانات لغوه. البته به جز فیروزکوه و دماوند. بانو سرباز فاطمی پاسخ داد: _خب پس حداقل نزارید تنها برم. یکی رو باهام بفرستید. مثلاً بانو اسکوئیان. هم اسمشون، هم پروفایلشون، هم بیوشون مناسب جنگ و دفاعه مقدسه. تازه ظرفیت شرکت توی جنگ جهانی رو هم داره. استاد واقفی جواب داد: _نُچ. بانو اسکوئیان رو لازم داریم. چون قراره به زودی نفرات جدیدی به باغ اضافه بشه و ما به نقدهای بانو اسکوئیان نیاز داریم. سرباز فاطمی که دیگر چاره‌ای نداشت، دفتر دستَک خود را داخل کیف گذاشت و به سمت باغ انار راه افتاد که یاد به استاد واقفی گفت: _استاد خوبیت نداره یه بانو، تنها بره توی قلب دشمن. اگه اجازه بدید، من ایشون رو همراهی کنم. استاد واقفی آفرینی به یاد گفت و ادامه داد: _خسته نباشی دلاور، خدا قوت پهلوان، خوشا به غیرتت جَوونِ رعنا. سپس همگی یک صدا یاد را تشویق کردند: _جَوونِ ما غیرتیه، تعصبش حیدریه. بعد از رفتن یاد و بانو سرباز فاطمی، احف خواست کنار استاد بشیند و خستگی در کند که استاد واقفی گفت: _نشین احف. امشب ظرف شستن رو کردن توی پاچمون. برو بشور...
۲۵ اسفند ۱۳۹۹
مثلاً: بعد گشتن در بازارهای مختلف و فهمیدن قیمت‌های نجومی، به سختی چند دست لباس گرفتم و برای عید نوروز پوشیدم. آنقدر از پوشیدن لباس‌های جدیدم ذوق زده بودم که برادران یوسف، از سفر به مصر و ساکن شدن در قصر آخ ناتون ذوق زده نبودند. با لباس‌های جدید و به قصد پُز دادن به فامیل، به سفر رفتیم. اما در کمال تعجب، هیچکس به لباس‌های نوئمان توجهی نکرد. حالا همین فک و فامیل، وقتی که پارسال لباس‌های کهنه پوشیده بودیم، هی ما را برانداز می‌کردند و زیرزیرکی می‌خندیدند. زمان زیادی به سال تحویل باقی نمانده بود که همگی دورِ سفره‌ی هفت سین نشستیم. شمارش معکوس آغاز شد و همگی با صدایی بلند، از دَه تا یک شمردیم. اگر کسی از عید و سال تحویل خبری نداشته باشد، فکر می‌کند که ما در حال خنثی‌سازی بمب اتم هستیم. توپ و تانک را در کردند و سال جدید را تحویل گرفتیم. حال نوبت روبوسی بود. دوبار لُپ‌هایمان را به هم چسباندیم و خواستیم برای بار سوم بچسبانیم که دیدیم طرف مقابلمان نیست و روبه‌رویمان دیوار است. هزار و چهارصد سال از نوروز می‌گذرد، ولی هنوز تکلیف دو یا سه بوس کردن فامیل مشخص نشده است. البته دمِ کرونا گرم که این مشکل را موقتاً حل کرده است. بعد از دست دادن و روبوسی کردن و تبریک گفتن، نوبت به عیدی می‌رسد. در دست بزرگ فامیل، یک پاکت خوشگل و رنگارنگ وجود دارد و از قضا، عیدی ما هم داخلش است. کمی ذوق می‌کنیم و ماهیت عیدی را در ذهنمان حدس می‌زنیم. نکند داخل پاکت، یک سفر رفت و برگشت به مشهد مقدس باشد؟ یا علی بن موسی الرضا، خیلی دوسِت دارم. یا نکند داخل پاکت، یک چک چند میلیونی با تاریخ روز باشد؟ اگر باشد، پنج درصدش را به زندانیان جرائم غیرعمد کمک می‌کنم. لحظه‌ی دادن عیدی فرا رسید. با شوق و ذوق، پاکت را گرفتم و پشتش را خواندم: _تقدیم به نور چشمم. چشمانم گشاد می‌شود و پاکت را باز می‌کنم. دو اسکناس دَه هزار تومانی، تنها چیزِ داخل پاکت است. آهی می‌کشم و می‌گویم: _یا امام رضا، چرا ما رو نمی‌طلبی؟ یا امام رضا، من که قصدم کمک به زندانیان جرائم غیرعمد بود! باز دمِ بزرگ فامیل گرم که همین بیست هزار تومان را عیدی داد. بعضی‌ها هستند که فقط در دوران ابتدایی به تو عیدی می‌دهند. آن هم نه پول نقد، بلکه یک جفت جوراب. وقتی هم وارد دوره‌‌ی راهنمایی و دبیرستان می‌شوی، با یک جمله سر و تهِ عیدی را هم می‌آورند: _توی دیگه بزرگ شدی، عیدی می‌خوای چیکار؟ تو الان وقت زن گرفتنته. جالب است وقتی بحث عیدی و خریدهای خانه می‌شود، ما بزرگ شدیم و وقت زن گرفتنمان است. اما وقتی به مادرمان می‌گوییم که زن می‌خواهیم، می‌گوید: _بچه تو هنوز دهنت بوی شیر میده. کَلَّت بوی قورمه‌سبزی میده. بدنت بوی عرق نعناع میده. یکی نیست به مادرمان بگوید ما آدمیم، نه یخچال. البته ما که می‌دانیم این حرف‌ها را مواقعی می‌زنند که خرشان از پل رد نشده است. وقتی که خر رد شد، ما هم از دوران زن بگیر، به دوران پستونک بگیر برمی‌گردیم. راستی شما بگویید. با آن بیست هزار تومان عیدی چه کار کنم؟ در بورس سرمایه‌گذاری کنم، یا برای روز مبادا پس انداز کنم؟ نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
۱ فروردین ۱۴۰۰
بالاخره زمانش فرا رسید. بعد از آن همه حرص خوردن‌ها، شب بیداری‌ها، صبحِ زود پا شدن‌ها، تست زدن‌ها، درس خواندن‌ها، مهمانی نرفتن‌ها و هزار کار کرده و نکرده، بالاخره زمانش فرا رسید. آخرین ساعات قبل کنکور را هم به درس خواندن گذراندم. مروری سطحی بر کتاب‌های خوانده شده و سعی بر حفظ آن‌ها در ذهن. مغزم دیگر دارد سوت می‌کشد. تا به حال اینقدر درس نخوانده بودم. من برای اولین بار دوازده ساعت درس خواندم. آن هم دقیقاً یک روز قبل کنکور. پس آن‌هایی که روزی هجده ساعت می‌خوانند برای قبولی در پزشکی چه می‌کِشَند؟ فکر کنم مغز آن‌ها فراتر از مغز ساده باشد. شاید هم به جای یک مغز، دو مغز در کله‌شان باشد. گفتم مغز، هوس کله پاچه کردم. بگذریم. ساعت حدود نه و نیم شب بود. پس از دیدن برنامه‌ی مورد علاقه‌ام در شبکه‌ی نسیم، تصمیم گرفتم دوشی بگیرم تا هم خستگی‌ام برطرف شود، و هم کمی مغزم استراحت کند. این را هم بگویم که من در سخت‌ترین شرایط، از دیدن برنامه‌های مورد علاقه‌ام دست نمی‌کشم. مثلاً همین پارسال چهلم مادربزرگم بود. همگی داخل حیاط جمع شده و مشغول صحبت درباره‌ی چگونه برگزار کردن مراسم چهلم بودند؛ اما من داخل خانه لَم داده و مشغول تماشای سریال مورد علاقه‌ام از شبکه‌ی تماشا بودم. از حمام بازگشتم و پس از خشک کردن موهایم توسط سشوار، به اتاق رفتم و باز هم مشغول درس خواندن شدم. آنقدر خواندم که ناگهان مادرم من را به شام قبل کنکور دعوت کرد. بلافاصله شام را خوردم و سریع جلوی تلویزیون دراز کشیدم تا سریال مورد علاقه‌ام را از شبکه‌ی یک تماشا کنم. شاید پیش خودتان بگویید چقدر من تلويزيون نگاه می‌کنم؟ عرضم به حضورتان که خود تلويزيون هم از این همه نگاه من به رنج آمده. مثلاً یک روز به من گفت: _چقدر من رو نگاه می‌کنی؟ خب خجالت می‌کشم. واقعاً از تلويزيون انتظار نداشتم که اینقدر ماخوذ به حیا و خجالتی باشد. بگذریم. بعد پایان سریال مورد علاقه‌ام، به اتاق رفتم و تا ساعت یک و سی دقیقه‌ی بامداد به خواندن مشغول بودم. شاید باورتان نشود، ولی باز هم کتابِ نخوانده داشتم؛ اما به دلیل نکشیدن مغزم، ترجیح دادم صبح زود بخوانم. مغزم هم قول داد که صبح زود بهتر بکشد. بعد چند ساعت خواب و بیداری، ساعت شش صبح بلند شدم و ادامه‌ی مطالب باقی مانده را هم خواندم و پس از خوردن سه عدد خرما و یک عدد موز، وضو گرفتم. سپس لباس‌هایم را پوشیدم و از زیر قرآن رد شدم. شاید پیش خودتان بگویید این‌ها چقدر پولدارند که موز و خرما می‌خورند! در جواب شما باید بگویم که ما فقط دَمِ کنکور موز و خرما می‌خریم و می‌خوریم و در بقیه‌ی ایام، همان نون و پنیرمان را می‌خوریم. به خاطر همین اگر امسال هم در دانشگاه قبول شوم، باز هم سال بعد کنکور خواهم داد تا از موز و خرما بی‌نصیب نشوم.
۱۳ تیر ۱۴۰۰
پس از خداحافظی از والدین، منتظر تاکسی بودم که دیدم اتوبوس دارد می‌آید. سریع به دنبالش دوییدم و سوارش شدم. پس از حدود بیست دقیقه، سر خیابان محل آزمون پیاده شدم؛ اما چون به آن نواحی آشنایی نداشتم، متاسفانه گم شدم و پس از پرسیدن آدرس از یک فرد، به اشتباهم پی بردم و بالاخره ساعت هشت به محل آزمون رسیدم. البته نگهبان آنجا، ما و چند نفر دیگر که دیر کرده بودیم را راه نمی‌داد؛ اما کمی بعد به هزار زور و التماس که بود، مجوز ورود را گرفتیم و داخل شدیم. جالب است که مدیر و معاون دوران دبیرستانم، مدیر و معاون این دبیرستان شده بودند و از قضا آشنا در آمدیم. این آشنایی مزیت‌هایی هم داشت؛ مثلاً سر صبح هیچ سوپر مارکتی باز نبود که یک آب معدنی بخرم؛ اما معاون مهربان و شوخ طبع ما، پس از شناختن بنده، یک عدد آب معدنی ولرم از یخچال مدرسه به من داد و من هم از او تشکر کردم. پس از گذشتن نیم ساعت و پر کردن فرم خود اظهاری و همچنین تلاوت چند آیه از قرآن مجید، آزمون شروع شد. اول دفترچه‌ی عمومی که صد سوال داشت و ما فقط هفتاد و پنج دقیقه زمان داشتیم که به سوالاتش پاسخ بدهیم. اینجا بود که فهمیدم واقعاً عدالت و تعادل در این زمانه از بین رفته است. پس از زدن تست‌های عربی، تست‌های فارسی و دینی و زبان را هم زدم. فارسی‌اش واقعاً سخت بود و دینی و عربی‌اش متوسط. زبانش هم فقط به تست‌های لغتش پاسخ دادم که امیدوارم درست بوده باشد. البته اگر زمان کم نمی‌آوردم، تست‌های بیشتری از فارسی می‌زدم. پس از هفتاد و پنج دقیقه، دفترچه‌ی عمومی را گرفتند و دفترچه‌ی اختصاصی را دادند. کمی از آن آب معدنی ولرم نوشیدم و شروع کردم به پاسخ دادن. ریاضی‌اش فوق العاده سخت بود و فقط به سه سوال آن پاسخ دادم که امیدوارم درست بوده باشد. همچنین اقتصاد را اصلاً نزدم و بقیه هم تقریباً نصف سوالاتش را زدم. از بین درس‌های تخصصی، روانشناسی‌‌اش واقعاً آسان بود و امیدوارم صد زده باشم. اواسط کنکور بود که مراقب آمد و کارت ورود به جلسه‌ی بچه‌ها را گرفت. سپس از هر یک از ما کارت ملی یا شناسنامه درخواست کرد که از شانس گَندَم فراموش کردم با خود بیاورم. مراقب هم پس از شنیدن جوابم، سرش را تکان داد و خسته نباشیدی گفت که امیدوارم کنایه نبوده و واقعاً از سر لطف و دلسوزی گفته باشد. پس از گذشت چهار ساعت، برگه‌ی پاسخ نامه‌ام را به مراقب دادم و خسته نباشیدی گفتم. سپس از محل جلسه بیرون آمدم و نفس عمیقی کشیدم و احساس سبکی کردم. واقعاً انگار باری از دوشم برداشته شده بود. ان‌شاءالله با قبولی، مزد این بار را هم دریافت کنم!
۱۳ تیر ۱۴۰۰
بعد از واریز کردن یک میلیون و چهارصد تومانِ ناقابل، در آموزشگاه رانندگی ثبت‌نام کردم. سپس گفتند به دلیل شیوع کرونا و قرمز بودن شهر، فعلاً کلاس‌ها برگزار نمی‌شود. به محض شروع کلاس‌ها، با شما تماس می‌گیریم. دو هفته‌ای گذشت و بالاخره تلفنم زنگ خورد و خانوم منشی گفت از شنبه کلاس‌های آیین‌نامه شروع می‌شود. استرس وجودم را فرا گرفت. چرا که شنیده بودم کلاس‌های آیین‌نامه مختلط است و قرار است با سِیر عظیمی از جنس مخالف روبه‌رو شوم. آخَر من وقتی که جنس مخالف می‌بینم، دست و پایم را گُم می‌کنم. شنبه شد و با کتابی که قبلاً از دایی‌ام قرض گرفته بودم، به آموزشگاه رفتم. بسم‌اللهی گفتم و نفس عمیقی کشیدم. سپس به خودم گفتم: _استرس نداره که. مثل مدرسَس. دقیقاً مثل مدرسه میری یه گوشه می‌شینی، درس رو گوش میدی، بعد تموم میشه و بلند میشی میای. بدون هیچ حرکت اضافه‌ای. اوکی؟ به خودم اوکی دادم و وارد اتاق شدم. به جز یک دختر نسبتاً بدحجاب که مشغول وَر رفتن با گوشی‌اش بود و در ردیف وسط و آن جلو نشسته بود، کَسِ دیگری را ندیدم. مثل اینکه زود آمده بودم. چشمانم را درویش کردم و در ردیف چپ و سه صندلی عقب‌تر از آن دختر نشستم. دوباره نفس عمیقی کشیدم که کمی از استرسم کاسته شد. مشغول وَر رفتن با گوشی‌ام شدم که دیدم یکی یکی هنرجوها دارند سر می‌رسند. از شانس گَندَم، همه‌شان جنس مخالف بودند و من مانده بودم تنهای تنها، میان این همه جنس مخالف که نود و نُه درصدشان هم بدحجاب بودند. هی به تعداد جنس مونث‌ها اضافه می‌شد و من تنها جنس مذکر اتاق بودم. اینجا بود که فهميدم نه تنها در باغ انار، بلکه در همه جای شهر، جنس مونث‌ها بیشتر از مذکرها هستند. خدا خدا می‌کردم که حداقل یک هم‌جنس بیایید تا احساس تنهایی نکنم. طولی نکشید که خدا حرفم را شنید و دو پسر وارد اتاق شدند و نفسی از روی آسودگی کشیدم. بیست دقیقه‌ای گذشت و تقریباً اتاق پر شد. اتاقی که نود درصدشان جنس مخالف بودند. همهمه‌ای میان زنان و دختران به پا شده بود که استاد داخل شد و همگی به احترامش ایستادیم. از شانس بَدِ مذکرها، استادمان هم جنس مونث بود. ایشان نیامده گفتند که آقایان در صندلی‌های جلو و خانوم‌ها در صندلی‌های عقب بنشینند. بدون هیچ چون چرایی، همگی فرمانش را عمل کردند و من و دو نفر از مذکرها جلو و بقیه‌ی هنرجوها که مونث بودند، در صندلی‌های عقب مستقر شدند. اینکه مونث‌ها عقب هستند و دیگر چشمم بهشان نمی‌افتد که گناه کنم، به من قوت قلب می‌داد. استادمان پس از معرفی خود و حضور غیاب هنرجوها، شروع به تدریس کرد که ناگهان گفت: _آقای فرخ، این کتاب آیین‌نامه نیست. من که مشغول ورق زدن کتابم بودم‌، با شنیدم اسمم، پیشانی‌ام عرق کرد و تپش قلب گرفتم. سپس با صدایی که از تَهِ چاه می‌آمد، هول هولکی جواب دادم: _این نیستش؟ استاد با خونسردی جواب داد: _نه، این قدیمیه. یه کتاب جدید چاپ کردن که گرچه مشکلاتی داره و ما هم اون رو به راهوَر گزارش دادیم، ولی خب اون کتاب اصلیه. آب دهانم را قورت دادم و با دستم درِ اتاق را نشان دادم و گفتم: _پس من برم یه کتاب جدید بخرم. سپس از روی صندلی بلند شدم و به طرفِ در رفتم که خودکارم از دستم افتاد. حالا همگی به من خیره شده بودند و و من داشتم شُرشُر عرق می‌ریختم. به آرامی دولا شدم و خودکارم را برداشتم. حالا فکر کنید حین دولا شدن، یک جای آدم مثل شلوارش نیز پاره بشود و صدا دهد؛ دیگر نور علی نور می‌شود! از اتاق خارج شدم و کتاب جدید را که کم حجم‌تر از کتاب فعلی بود، از منشی آموزشگاه خریدم. البته هزینه‌اش همراهم نبود و قرار شد فردا بیاورم. به کتاب فعلی هم که برای به دست آوردنش، چند بار به دایی‌ام رو انداخته بودم، پوزخندی زدم و گفتم: _هه! تاریخ انقضات خیلی زود فرا رسید. در را زدم و به آرامی وارد اتاق شدم. سپس روی صندلی‌ام نشستم و به ادامه‌ی تدریس گوش فرا دادم. آن روز تمام شد و روزهای دیگر هم فرا رسید. دیگر استرس قبل را نداشتم و توی گرما می‌آمدم و می‌رفتم و قرار بود تا آخر هفته، تدریس کتاب تمام بشود. فردا و پس فردای اولین جلسه نیز، تدریس بخش فنی کتاب تمام شد. البته خداروشکر استاد فنی‌مان مرد بود و کمی نفس راحت کشیدم. این را هم بگویم که در دو سه جلسه، آن دو پسر هم نیامدند و من در کلاس دو ساعته‌ی آیین‌نامه، میان انبوهی از جنس مونث تنها بودم. البته اینقدر منظم و سر ساعت و بدون غیبت می‌آمدم و می‌رفتم که یک بار استاد خانوممان، موقع حضور غیاب من را به بقیه نشان داد و گفت: _نظم و انضباط رو از ایشون یاد بگیرید. هنرجوهای مونث که همگی انگار یک غیبت داشتند، پوزخندی زدند که یکی از آن دخترها گفت: _خدا حفظشون کنه. ان‌شاءالله ایشون زودتر از ما قبول بشن.
۲۶ تیر ۱۴۰۰
این را که گفت، زیر ماسکم لبخندی زدم و عرق سردی روی پیشانی‌ام نشست. سپس یک حبه قند در دلم آب شد و در دلم گفتم: _خدایا یعنی عاشقم شده؟ وای مگه میشه؟ سپس می‌خواستم برگردم و نگاهی به عقب بیندازم که ببینم چه کسی را این گفته و اصلاً او لایق دوست داشتن من هست؟ اگر نیست که هیچ؛ ولی اگر لایق هست، بعد از پایان کلاس بروم و خواستگاری کنم و بعد هم کارهای عقد و ازدواج و سیسمونی بچه. واه واه، بلا به دور! چه اعتماد به نفسی هم دارم. الان که دارم فکر می‌کنم، از شرایط ازدواج فقط شناسنامه‌اش را دارم. به خاطر همین قید برگشتن به عقب را زدم. البته اینکه یک لشگر جنس مونث بدحجاب آن پشت نشسته‌اند نیز، دلیل دیگری بود که به عقب نگاه نکنم. هرچه که بود، جلسه‌ی آخر فرا رسید. استادمان پس از حضور غیاب، شروع به تدریس کرد و می‌گفت که این بخش کتاب مهم است و زیرش خط بکشید. من هم خودکارم را برداشتم و زیرش خط کشیدم که دیدم جوهر خودکارم تمام شده و هرچه خط می‌کشم، نمی‌کشد. واویلا! حالا از چه کسی خودکار بگیرم؟ آخرِ جلسه هم نبود که بگم دیگر آخرش مهم نیست و بیخیال. کل اتاق را هم جنس مونث پر کرده بود و مذکری نبود که خودکاری ازش قرض بگیرم. نگاهی گذرا به مونث‌ها انداختم که دیدم مشغول خط کشیدن هستند و اصلاً توجهی به من ندارند که درخواستم را بگویم. مجبور شدم تا آخر کلاس صبر کنم و الکی خط بکشم که استاد نگوید چرا خط نمی‌کشی؟! کلاس تمام شد و هیچ چیزی در آخرین جلسه‌ی آیین‌نامه ننوشتم. میان آن همه بی‌حجاب، یک مونث با حجاب و چادری پیدا کردم. تصمیم گرفتم یک بار برای همیشه، به خجالتم "های" بگویم و بروم جلو و درخواست کنم اگر می‌شود کتابش را قرض بدهد تا نکات مهمش را خط بکشم. یا اصلاً شماره‌ام را بدهم و او از نکات مهم عکس بگیرد و بفرستد. شاید اصلاً به همین بهانه باب آشنایی هم باز بشود و قاطیِ مونث‌ها بشویم. از آموزشگاه بیرون آمدیم. تا یک جایی هم‌مسیر بودیم و به خاطر همین پشتش راه افتادم. تپش قلب شدیدی داشتم. هی می‌خواستم فامیلی‌اش را به زبان بیاورم و بگویم "ببخشید، میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟" اما هربار خجالتم به من "های" می‌گفت و اجازه‌ی مطرح کردن درخواستم را نمی‌داد. پیش خودم هی می‌گفتم: _دِ بگو دیگه لامصب! نمی‌خوای که ازش خواستگار کنی. می‌خوای سوال درسی بپرسی. اگه نگی، خیلی... خیلی گاگولی! از خودم انتظار نداشتم که به خودم بگویم گاگول. بنده خدا آن دختر هم فکر می‌کرد من مزاحم هستم و قصد مزاحمت دارم. به خاطر همین آنقدر با سرعت می‌دَوید که از من دور شود. خیلی دلم می‌خواست بهش بگویم من مزاحم نیستم؛ ولی خب کسی که نتواند درخواست درسی‌اش را بگوید، چگونه می‌تواند بگوید من مزاحم نیستم و این حرفش را ثابت کند؟ به هرحال نتوانستم درخواستم را بگویم تا اینکه مسیرمان از هم جدا شد و او رفت آنور و من هم اینور. نا امید شده بودم. منی که نمی‌توانم یک درخواست ساده را به یک جنس مخالف بگویم، چگونه می‌خواهم در آینده خواستگاری کنم؟ اصلاً ولش کن. من تنها به دنیا آمدم و تنها هم از دنیا خواهم رفت. حالا از آن موقع یک ماه و نیم است که می‌گذرد. آن روز رفتم و بر اساس حافظه‌ی دیداری‌ام، زیر نکات مهم خط کشیدم. سپس سه هفته بعد کلاس‌های آموزش شهری‌ام شروع و همین امروز تمام شد. حالا خود را برای امتحان آیین‌نامه آماده می‌کنم و اگر قبول شوم، سپس باید برای امتحان شهری آماده شوم. شما هم دعا کنید بار اول قبول شوم و همچنین همه‌ی جوانان نیز عاقبت بخیر شوند.
۲۶ تیر ۱۴۰۰
سیریش سردرد سیم‌مفتول سینجین سوسه سوسن سُرسُره سردار سووشون سوس‌توله سردبیر سوسنگرد سرشیر سیزده‌بدر سرسنگین سارا ساندا سربندر سرتیتر ساک‌دستی سیمین حاجی ما یه سال ، با و رفتیم ، بعد دیدیم اَی دل غافل! رو نیاوردیم. حالا توی ساک دستی چی بود؟ هیچی. یه دست لباس ورزشی مخصوص رشته‌ی ووشو، بخش که مال بود و بچه‌ی . دست خالی برگشتم که خواهرم سوسن گفت: _چیشد پس؟ چرا ساک رو نیاوردی؟ مثل اینکه باید پس می‌دادم. جواب دادم: _یه شدید دارم. سوسن با صدای بلندی ادامه داد: _چه ربطی داره؟ میگم چرا ساک رو نیاوردی؟ اخمی بهش کردم و جواب دادم: _سر برادر بزرگترت داد می‌زنی ؟ سوسن جوابی نداد که سارا که خیلی رفتار می‌کرد، سرش رو بالا آورد و گفت: _این چه کتاب خوبیه! می‌دونید نویسندش کیه؟ سوسن جواب داد: _فکر کنم نویسندش چارلز دیکنز باشه. اخمی به سوسن کردم و گفتم: _سوسن نیا. اولاً ما فقط یه سردار داشتیم که اونم سردار سلیمانیه. دوماً نویسنده‌ی این کتاب خانوم دانشوَرِه. سارا که روزنامه بود، دوباره مشغول خواندن کتاب شد که سوسن نزدیکم شد و گفت: _داداش ساک چیشد؟ سارا لباساش رو می‌خوادا. _تو چرا پیله کردی به ساک؟ فکر کنم تو اول بودی، بعد دست و پا در آوردی. سوسن چشم غره‌ای رفت و گفت: _حداقل بلند شو جوجه‌ها رو بزن که مُردیم از گشنگی. چشمی گفتم و ادامه دادم: _تا شما برید بازی کنید، منم جوجه‌ها رو حاضر کردم. ناگهان یادم آمد جوجه‌ها را خانه جا گذاشته‌ام. با شرمندگی گفتم: _ببخشید خانوما. مثل اینکه امروز نهار باید بخوریم. سوسن و سارا که بهشان می‌زدی، خونِشان در نمی‌آمد، بلند شدند و رفتند. با این وضعیت، فکر کنم سارا یک گُنده بزند و بگوید: _پسری که علاوه بر ساک دستی، جوجه‌ها را هم با خود نیاورد. و او کسی نبود جز برادر سوسن):
۲۹ تیر ۱۴۰۰
مسابقات جهانی بود. راند اول تمام شده بود. مربی داشت مهلا را با حوله باد می‌زد. وقت استراحت تمام شد. مهلا روسری‌اش را درست کرد تا موهایش معلوم نشود راند دوم آغاز شد. مهلا جلو بود. بنابراین بازی را مدیریت کرد. ثانیه‌های پایانی بود. تماشاگران شمارش معکوس را آغاز کردند. چیزی تا قهرمانی نمانده بود. وقت تمام شد. مهلا بازی را برد. آن هم با حجاب اسلامی! اشک از صورتش جاری شد. مربی به او پرچم ایران را داد. مهلا آن را بالا برد و دور افتخار زد. همزمان در تلويزيون هم سرود "بر طبل شادانه بکوب" پخش شد. مراسم اهدای مدال فرا رسید. مهلا قهرمان جهان در رشته‌ی تکواندو شده بود. بلندگوی سالن اسامی نفرات سوم و دوم را به ترتیب خواند. آن‌ها بالای سکو آمدند و مدال‌های برنز و نقره‌شان را دریافت کردند. نوبت مهلا بود. بلندگوی سالن، نام مهلا را به انگلیسی و به عنوان قهرمان صدا زد. مهلا در حالی که پرچم ایران را به پشتش بسته بود، با افتخار روی سکوی اول ایستاد. شادی از چهره‌اش به بیرون می‌ریخت. یک مرد تنومند که کت و شلوار و کراوات مشکی داشت، نزدیک مهلا شد و مدال طلا را بر گردنش آویخت. سپس دستش را جلو آورد تا قهرمانی مهلا را تبریک بگوید. مهلا با دیدن این صحنه، سرش را پایین انداخت. یک دستش را مشت کرد و به کف دست دیگرش زد و گفت: _Thank you! و این‌گونه بود که حیا و پاکدامنی بانوی نوجوانِ ایرانی، از تلويزيون پخش شد و جهان، شاهد این هنرنماییِ بانوی مسلمان بود!
۱۷ شهریور ۱۴۰۰
"شامِ امسال" از سرکار آمدم خانه که دیدم همسایه‌ی قبلی‌مان هم به خانه‌مان آمده. او هم قرار است با ما به شهرستان بیاید و در مراسم فاطمیه‌ی امسال شرکت کند. آخَر او هم مشکل دارد و قرار است دست به دامن بی بی شود تا حاجتش را بگیرد. پس از خوردن هول هولکی ناهار که از قضا قرمه سبزی با دلستر انگور بود، لباس‌های مشکی‌مان را پوشیدیم و حول و حوش ساعت سه راه افتادیم. سه‌شنبه بود، اما اتوبان را ترافیک در بر گرفته بود. البته کمی که جلوتر رفتیم، فهمیدیم که لاستیک یک خودرو ترکیده و دلیل ترافیک هم همین است. پس از گذراندن آن لحظات حوصله‌بر و خارج شدن از ترافیک، با سرعت صد و بیست تا به سمت مقصد حرکت کردیم. البته این را هم بگویم که در بین راه و در کنار عوارضی، یک بار ایست کردیم تا از سرویس بهداشتی استفاده کنیم. همچنین همسایه‌مان هم از فرصت استفاده کرد و از مغازه‌ی بین راه، مقداری هله هوله خرید تا در طول راه مشغول شویم. هوا تاریک شده بود و صدای اذان از ضبط ماشین به گوش می‌رسید که بالاخره رسیدیم. همسایه‌مان چون قرار بود برای اولین بار پا به خانه‌ی پدربزرگم بگذارد، دست خالی رفتن را زشت می‌دانست. به همین خاطر کنار یک قنادی ایستادیم و پس از چند دقیقه، با یک جعبه شیرینی به سمت منزل صاحب مجلس عزاداری راه افتادیم. از بین خاله و دایی، تنها خاله‌ام زودتر از ما رسیده بود و ما دومین خانواده‌ای بودیم که زودتر از بقیه رسیده بودیم. پس از سلام و احوال‌پرسی و معرفی کردن همسایه‌مان به حاضرین، بقیه‌ی فرزندان پدربزرگ از جمله دایی‌ها هم سر رسیدند. حالا دیگر جمع‌مان جمع بود و همگی اینجا بودیم تا مراسم امسال را با کمک خود حضرت، به بهترین نحو ممکن برگزار کنیم. آن شب به بسته بندی میوه و کیک و نان و سبزی پاک کردن گذشت. علاوه بر فرزندان و فک و فامیل، همسایه‌ها هم به منزل پدربزرگم آمده بودند و کمک می‌کردند. بالاخره هرکسی یک گوشه‌ای از کار را گرفته بود و هیچ کاری روی زمین نمانده بود. همسایه‌مان هم در آن چند ساعت، با همه اُخت شده و گرم گرفته بود و حسابی داشت کمک می‌کرد. فردا صبح که شَبَش، شب شهادت بود، فرا رسید. همراه پدر و دایی‌ها به سر کوچه رفتیم و ایستگاه صلواتی را برپا کردیم. البته بین خودمان بماند. من تا ده صبح خواب بودم و تقریباً به اواخر راه اندازی ایستگاه رسیدم. مهمانان کم کم از راه می‌رسیدند. از تهران، ساوه، قم و... هرکدام یا برای حاجت گرفتن می‌آمدند، یا حاجتشان را گرفته بودند و برای ادای نذرشان می‌آمدند. بعد از خوردن ناهار، ایستگاه صلواتی برپا شد. ایستگاه کوچکی که با پرچم های "یا زهرا"، "یا حسین" و... تزیین شده بود و روی سردرش هم نوشته بود "شادی روح بی بی دو عالم حضرت زهرا و شهدای اسلام صلوات". سماوری که به کپسول گاز وصل بود و هر چند دقیقه یک بار، با یک قوری بزرگ آب جوش، پر می‌شد. لیوان‌های یک بار مصرف روی سینی چیده و با آمدن مردم، پر از چای داغ می‌شدند و به همراه کیک و شکلات، تقدیم‌شان می‌شد. نوحه‌هایی که از باند پخش می‌شد، زمین جلوی ایستگاه که با آب نم‌دار شده و دود اسپندی که در هوا پخش شده بود، حال و هوای عجیبی را رقم زده بود. پس از اذان مغرب و تاریک شدن هوا، ایستگاه صلواتی به طور موقت جمع شد و مراسم اصلی شروع شد. طبقه‌ی بالای خانه‌ی پدربزرگ، مختص میهمانان مرد بود. البته طبقه‌ی پایینی هم وجود داشت که به دلیل کوچک بودن، امکان استفاده از آن نبود. به همین دلیل، میهمانان زن به خانه‌ی همسایه منتقل شدند. پس از اقامه‌ی نماز مغرب و عشاء توسط حاج آقا سبزی، نماینده‌ی مجلس محترم شهر ساوه و زرندیه که میهمان ویژه‌ی مراسم بود، بخش روضه خوانی توسط ایشان شروع شد. من که عکاس و فیلم‌بردار مراسم بودم، از حاج آقا و میهمانان عکس می‌گرفتم و داخل گروه خانوادگی به اشتراک می‌گذاشتم. پس از روضه‌ی حاج آقا سبزی، نوبت روضه‌ی مداح اهل بیت و سپس سینه‌زنی شد. میهمانان اشک می‌ریختند. پروژکتورهای سبز رنگی که از بالا به میهمانان می‌تابید و پرچم‌های عزاداری را روشن می‌کرد، فضای معنوی فوق العاده‌ای را ایجاد کرده بود. پس از پایان مراسم، شام بین میهمانان تقسیم شد. آب‌گوشت خوشمزه با سبزی خوردن و ترشی خُرفه و دوغ! آن شب تمام شد و روز شهادت هم مثل همیشه ایستگاه صلواتی برپا شد و مردمی که با ماشین از کنار ایستگاه رد می‌شدند، برای لحظاتی توقف می‌کردند و طعم خوش نذری ایستگاه را می‌چشیدند. در این میان بودند کسانی که برای ایستگاه نذری می‌آوردند. از شکلات بگیرید تا کیک و بيسکوییت! مراسم شهادت امسال هم تمام شد و ما فردای روز شهادت، با همان همسایه‌مان به خانه برگشتیم. این را هم بگویم که همسایه‌مان، به تعداد انگشتان دو دستش دوست پیدا کرد و خیلی هم به او خوش گذشت!
۲۸ دی ۱۴۰۰
اواسط آذر بود. پس از گرفتن برگ سبز سربازی و فهمیدن اینکه قرار است اول بهمن اعزام شوم، مادرم پیشنهاد داد که تا موقع اعزام بیکار نباشم و مشغول کاری بشوم. لب و لوچه‌ام را آویزان کردم که گفت: _تا الان خوردی و خوابیدی؛ حداقل این یه ماه و نیم رو برو کار کن. لبخندی زدم که ادامه داد: _همین هایپر مارکت محل آگهی زده که کارگر ساده می‌خوان. برو باهاشون صحبت کن، ببین چی میگن! دستی به صورتم کشیدم. _باشه، فقط یه مشکلی هست. چشم‌های مادرم ریز شد. _چه مشکلی؟! _مگه نمیگی کارگر ساده می‌خوان؟! _چرا. _خب همین دیگه. من خیلی ساده‌ام. به درد اونا نمی‌خورم! سپس پوزخند ریزی زدم و پا به فرار گذاشتم. صبح فردا به فروشگاه محل رفتم و پس از وارد کردن اسم و فامیل و آدرس و شماره تلفن، رسماً مشغول کار شدم. فروشگاهی بود با چهار راهرو. راهروی اول که اولش میز حساب و کتاب بود و صاحب‌کارم پشت آن می‌نشست، یک طرف راهرو مخصوص چیپس و پفک و پفیلا بود و طرف دیگرش، کیک و بيسکوییت. راهروی دوم، سمت راستش رب و مربا و چیزهای شیشه‌ای مثل زیتون و ترشی و سیر و چیزهای کنسرو شده مانند انواع و اقسام غذاها از قبیل قیمه و قورمه و ماکارانی و آش دوغ و لوبیا چیتی و... وجود داشت و سمت چپ هم از حبوبات و شکلات‌های کیلویی تا نودالیت با طعم‌های مختلف و حلوا شکری و اَرده‌ی شیره و... تشکیل شده بود. قفسه‌ی جلو میز حساب و کتاب هم مخصوص خوراکی‌های بچه‌ها بود. از شکلات و کاکائو و ژله و لواشک‌های مختلف بگیرید تا پاستیل و پشمک و اِسمارتیس. سمت راست راهروی سوم هم از ماکارانی‌های ساده و شکل‌دار بود، تا سویا و لازانیا و... روبه‌روی قفسه‌ی ماکارانی‌ها هم انواع سُس بود. از مایونز و کچاب بگیرید، تا فرانسوی و هزار جزیره. روغن‌های آفتاب‌گردان و سرخ کردنی هم در همین سمت بود. قفسه‌ی جلوی فروشگاه هم انواع لوازم التحریر مثل مداد و پاک کن و تراش و خودکار و دفتر و دفترچه بود. همچنین چسب قطره‌ای و شیشه‌ای و همه‌کاره و و کیسه فریزر و خمیر دندان و مسواک و... هم در این قفسه وجود داشت. روبه‌روی این قفسه هم آرد سوخاری و آرد سفید و ذغال کبابی و سرکه سفید و همچنین پودر کیک با طعم‌های مختلف و گلاب و عرق نعناع و سایر عرقیات بود. در ورودی راهروی چهارم و در سمت راست، چهار یخچال وجود داشت. در یخچال اولی، سالاد الویه و مرغ، انواع سوسیس و کالباس، ساندویچ‌های سرد و آماده و قارچ کیلویی وجود داشت. در یخچال دومی، خمیر پیتزا و پنیر پیتزای کیلویی و بسته بندی شده، ناگت و شِنیسِل مرغ، میگو سوخاری، کباب لقمه و ذرت مکزیکی‌های بسته بندی شده بود. در یخچال سوم و چهارم هم انواع و اقسام نوشیدنی کوچک بود. از نوشابه‌های رنگی بگیرید تا دلستر و دوغ. در ادامه‌ی راهروی چهارم هم، مواد شوینده و بهداشتی بود. سمت راست قفسه پر از شامپوی سر و بدن و نرم کننده و پوشک بچه و... بود. سمت چپ هم از وایتکس و جرم‌گیر و شیشه‌پاک‌کن بگیرید، تا تاید و پودرهای دستی و ماشینی. همچنین مایع دستشویی و ظرفشویی و صابون هم در این قفسه وجود داشت...
۲ بهمن ۱۴۰۰
در تَه فروشگاه، شش عدد یخچال بزرگ وجود داشت. در سمت راست، انواع کمپوت و آب‌میوه و شیر و شیرکاکائو و آب معدنی بزرگ و کوچک وجود داشت. در یخچال وسطی و سمت چپ، فقط لبنیات بود. از انواع شیر و دوغ بگیرید، تا پنیر و خامه و ماست ساده و موسیر و دبه‌ای و... البته کره تنها لبنی بود که در این یخچال‌‌ها وجود نداشت و در یخچالی که سوسیس و کالباس بود، موجود بود. خیار شور و ترشی کیلویی و تافت سر و اکسیدان مو و لوازم آرایشی و بهداشتی هم در فروشگاه وجود داشت. من از هشت صبح می‌رفتم و دو بعدازظهر می‌آمدم. اولین کار من بعد از رسیدن به فروشگاه، نظافت بود. اول کل فروشگاه را جارو می‌کردم و سپس کف فروشگاه را طِی می‌کشیدم. بعد از نظافت، کارتُن‌های تخم مرغ را باز می‌کردم و آن‌ها را در جای مخصوص‌شان می‌گذاشتم. البته بین خودمان بماند که اوایل که بلد نبودم کارتُن تخم مرغ‌ها را باز کنم، یک شانه تخم مرغ را سر ندانم کاری شکستم و شرمنده‌ی صاحب‌کارم شدم. گرچه صاحب‌کارم آدم مهربانی بود و چیزی نگفت. البته بعد از آن خراب‌کاری، خودم یک روش جدید برای باز کردن کارتُن تخم مرغ‌ها اختراع کردم و از آن به بعد، دیگر بدون تلفات تخم مرغ‌ها را سر جایشان می‌گذاشتم. بعد از آن اگر خیارشورها تَهَش بود، می‌بردم لب جوب و آبش را خالی می‌کردم. سپس یک دبه‌ی کامل را دو دستی برمی‌داشتم و آن را داخل جای مخصوصش می‌ریختم. بماند که بعدش بازو و دستانم درد گرفت. بعدش دیگر کار خاصی نداشتم تا اینکه بار بیاید و من آن‌ها را داخل قفسه بچینم. بارِ لبنیات هرروز می‌آمد. میهن و پاک و کاله روزهای زوج می‌آمدند و پاژن و پگاه روزهای فرد. دومینو و رامک هم هروقت عشقشان می‌کشید، می‌آمدند. بعد از چیدن بار، قفسه‌ها را مرتب می‌کردم و اگر کسی خیار شور، قارچ، پنیر پیتزا و یا حتی حبوبات کیلویی می‌خواست، برایشان روی ترازو می‌کشیدم و رسید قیمت را به دستشان می‌دادم. در کل در این یک ماه و نیم، هم مشغول شدم، هم کارهای زیادی یاد گرفتم و هم درآمد ناچیزی کسب کردم. همین چند روز پیش هم تسویه کردم و حالا آماده‌ام برای اعزام به خدمت مقدس سربازی...!
۲ بهمن ۱۴۰۰