eitaa logo
『شـُ℘َـدٰآۍِ‌ڪـَـرْبَلآۍِ۴🕊』
1.1هزار دنبال‌کننده
19.7هزار عکس
3هزار ویدیو
53 فایل
#تنهاڪانال‌شهدای‌ڪربلای۴🌾 دیر از آب💧 گرفتیـم تـورا ای ماهـی زیبا؛ امّا عجیـب عذابـی ڪہ ڪشیـدی تازه اسٺ #شهادت🌼 #شهادت🌼 #شهادت🌼 چه‌ڪلمه‌زیبایی... #غواص‌شهیدرضاعمادی و سلام‌بر ۱۷۵ غواص‌شهید #کپی‌ممنوع⛔ 🍃ادمیـن‌پاسخگو↓ @goomnaam_1366
مشاهده در ایتا
دانلود
🌺امام هادی(ع): هرکس #عبدالعظیم را در #ری زیارت کند مانند کسی است که #سیدالشهدا حسین(ع) را در #کربلا زیارت کرده است..❣ 🌺 میلادش مبارک
. إنَّ الْحُسَيْنَ عليه السلام إذا زارَتْهُ زَيْنَبُ عليهاالسلام يَقُومُ إجْلالاً لَها وَكانَ يُجْلِسُها في مَكانِهِ . ; نقل وقتى عليهاالسلام، امام حسين عليه السلام را زيارت مى كرد، امام به احترام او بَـر مى خاست و در جاى خـودش مى نشاند. زينب ڪبرى عليهاالسلام را عقيله بنى هاشم مى گفتند و از نظر فهـم و ايمان و فضايل اخلاقى بسيار والا بود. از اين رو عليه السلام چنين رفتار احترام آميزى با او داشت. وفاة زينب الڪبرى ص ۱۱ ✨ @Karbala_1365🌹 ●➼‌┅═❧═┅┅───┄
『شـُ℘َـدٰآۍِ‌ڪـَـرْبَلآۍِ۴🕊』
. 🌴🌾🌴🌾 🕊 🌾 🌴 🕊 🌴 🕊 هَفْتادو دوُمِينْ غَوّاصْ👣 💧 #حق
. 🌴🌾🌴🌾 🕊 🌾 🌴 🕊 🌴 🕊 هَفْتادو دوُمِينْ غَوّاصْ👣 💧 ۴ ۲۹ 🕊 🍂🍃🌾 🕊 🌾💧سیدمسعود پشت سر هم با همان بی سیم را صدا می کرد:کریم کریم، مسعود… کریم چرا جواب نمی دی؟! حتی یکی دو بار بیسیم تلفنکن را تا نزدیک دهانم بردم، اما نتوانستند حتی یک کلمه بگویم. دقایقی بعد،رصاعراقچیان را دیدم. با اشاره به او فهماندم تا چراغ قوه ام را بردارد و روی بلندی کانال به طرف خرمشهر بایستد و علامت سبز بدهد و علامت سبز یعنی شکسته شدن خط دشمن و آماده شدن زمینه برای حرکت قایق ها. عراقچیان همین کار را کرد، اما خبری از آمدن قایق ها نشد. هنوز نمی دانستم چند نفر از جمع ۷۲ نفری ما شهید شده‌اند. کاری از من و حاج محسن برنمی آمد. او حتی نمی‌توانست تکان بخورد. وقتی بچه ها خواستند او را مثل من به سمت کانال بکشند، گفت:نمی‌توانم. فقط از بچه ها خواست پتویی از داخل سنگرهای عراقی بیاورند و رویش بکشند. با این حال، چون می‌توانست حرف بزند، هدایت بچه ها با او بود. بچه هایی که در این رزم نابرابر، دائم می آمدند و از او کسب تکلیف می کردند. بچه ها برای حاج محسن که پتو بردند، من هم از سرما می لرزیدم. خواستم با اشاره بفهمانم که پتوی هم برای من بیاورند که به خودم نهیب زدم:نه تو که تا ساعتی دیگر می شوی، پتو برای چی؟! و شیطان را لعنت کردم و در دلم شهادتین را همان کلماتی را که حاج محسن گفته بود را سه بار تکرار کردم. با این تکرار، آرامشی به جانم نشست. دیگر به فکر این نبودم که آیا قایقی می آید یا نمی آید، کسی کمک می‌کند یا نه. خودم را در محضر و می‌دیدم و شیرینی پرواز از عالم خاکی را با تمام وجود احساس می کردم. هنوز هوا تاریک بود و من در عوالمی سیر میکردم که نمیدانستم کجاست. رفت و برگشت بین بیداری و بیهوشی و احساس پیوستن به قافله شهدا.... تا اینکه و سیدحسین معصوم زاده را با هم بالای سرم دیدم. هر دو در شوخ‌طبعی و نشاط، سرآمد همه بچه های غواصی بودند. گفتند:حاج کریم بسم الله آماده شو. منظورشان را نفهمیدم علی منطقی گفت:حاج‌محسن سفارش کرده که فرمانده رو با خودتون ببرید اون ور آب. از شنیدن خبر غافلگیر شدم. اصلا به این فکر نکرده بودم. مگر با این گلوی بریده و بدون فین می شود هزار متر توی آب شنا کرد؟ فقط به این فکر افتادم که تکلیفم چیست؟ …❀ @Karbala_1365🌹 ●➼‌┅═❧═┅┅───┄
🌴🌾🌴🌾 🕊 🌾 🌴 🕊 🌴 🕊 هَفْتادو دوُمِينْ غَوّاصْ👣 💧 … 💧 ۳۵ 🕊 🍂🍃🌾 🕊 هنوز یکی_دو روز از بستری شدنم در نگذشته بود که علی شمسی پور به عیادتم آمد. باورم نمی شد که او زنده مانده باشد. وقتی او را دیدم، انگار همه بچه های غواصی را دیده ام. او هم با تن مجروح و البته بعد از ما به تنهایی از سمت دشمن، از ساحل شنا کرده بود. کاغذ و قلمی کنارم بود، نوشتم: علی جان از بقیه بچه ها چه خبر؟ کدام بیمارستان هستند؟ کیا شهید شدند؟ علی که چند ساعت داخل آب بود و بسیاری از ماجراها را توی روشنایی روز دیده بود گفت: خلاصه کنم. به غیر از سیدحسین معصوم زاده و که تو رو آوردند، هیچ کدام از بچه ها زنده برنگشتند. باورم نمی شد که از جمع ۷۲ ، فقط ما چهار نفر زنده مانده باشیم. حسرت جاماندن از قافله بچه‌ها، چشمانم را در اشک نشاند. شمسی پور اسم یک یک آنها را می گفت که چگونه شاهد شهادتشان بوده است. بعد از رفتن علی شمسی‌پور غمی به بزرگی ، به سینه ام سنگینی کرد. پیکر هیچ شهیدی برای خانواده اش نیامده بود و برخلاف عملیات‌های قبلی، خبری از تشییع پیکر شهدا نبود. قیافه های نورانی و سیمای دوست داشتنی یک یک بچه ها در خاطرم مرور شد؛ " حاج محسن جام بزرگ، ، ، ، سیدرضاموسوی، ، ، قاسم بهرامی، و…" و یاد شب رهایی و شماره هایی افتادم که به آنها دادم. شماره هایی که تا عدد یاران رسید و ۷۲ نفر و حالا از این مقتل ۴ ، فقط ما چهار نفر آمده بودیم. غرق در این افکار آغشته به بودم که فرمانده گردان حضرت علی اکبر را آوردند، که مثل من مجروح شده بود. از ۳۲ غواصی که او به آب فرستاد هم خبری نبود و حتماً دسته غواصی گردان قاسم ابن الحسن هم همین سرنوشت را پیدا کرده بود. حاج ستار ابراهیمی مثل یک قصه گو آنچه را که بر او و گردانش گذشته بود، همان جا در بیمارستان برایم تعریف کرد: " خبر عقب‌نشینی به من رسیده بود. بسیاری از قایق ها را عراقی ها با دوشکا و پدافندهوایی و آرپی‌جی وسط زدند. من با هفت_هشت نفر، که یکی از آنها برادرم بود، داخل یک قایق، از میان سد آتش دشمن عبور کردیم و به جای رسیدیم که خط را شکسته بودند. پیش روی و پاکسازی را به طرف خط دوم ادامه دادم، اما تنها بودم. بیشتر بچه ها، از جمله برادرم صمد، پیش چشمم به رسیدند. با روشن شدن هوا و فشار دشمن و رسیدن آنها به سنگر های قبلی شان، ناچار شدم که بدون لباس غواصی به آب بیفتم و داخل یک کشتی به گل نشسته پنهان شدم. یک روز و یک شب آنجا بودم. تا دو خودی از بچه های به کمکم آمدند و مرا مثل تو در حالی که زخمی بودم روی آب کشیدند تا به ساحل آمدیم. دسته غواص های گردان من و دسته غواص های گردان قاسم بن الحسن هم مثل غواص های تو، آن سوی آب، و تنها ماندند. مظلومانه جنگیدند و شهید شدند و شاید هم اسیر." حاج ستار همین گزارش را به فرمانده لشکر داده بود و هنوز نه من و نه حاج ستار نمی‌دانستیم که همه لشکرها برای ادامه عملیات ۴ به رفته اند تا عملیات بزرگ ۵ را آغاز کنند. کم کم سر و کله بچه های آبی_خاکی هم پیدا شد. همانان که اگر لباس غواصی به آنها می‌رسید و آن سوی آب می رفتند ، سرنوشتشان مثل بقیه غواصها می‌شد… … 🍂_____________________ پ.ن: یک ماه بعد ، حاج ستار ابراهیمی در عملیات کربلای۵ ، در نخلستان های حاشیه نهر جاسم به شهادت رسید. …❀ @Karbala_1365🌹 ●➼‌┅═❧═┅┅───┄
مردم بدانید که دو چیز انسان را در مسیر انسانیت سریع به منزل میرساند: یکی خواندن در نیمه شب و دیگری گریه بر حضرت (علیه‌سلام) . گریه بر مولایمان حسین، معجزه میکند. به خدا معجزه میکند مردم...! …❀ @Karbala_1365🌹 ●➼‌┅═❧═┅┅───┄
『شـُ℘َـدٰآۍِ‌ڪـَـرْبَلآۍِ۴🕊』
*شهیدی که به دست داعش ذبح شد*🥀🖤 #شهیدرضا‌اسماعیلی🌹 تاریخ تولد: ۲۶ / ۷ / ۱۳۷۱ تاریخ شهادت: ۸ / ۱۱ /
سوغاٺ براے پاره‌پاره‌‌هاےبدنشان‌بود حالا چه‌دارےبراےپیشڪش‌ڪردن‌به ؟؟ اللهم‌ارزقناالشهادت‌فی‌سبیل ابی‌عبدالله‌(ع) .................................. @Karbala_1365
『شـُ℘َـدٰآۍِ‌ڪـَـرْبَلآۍِ۴🕊』
. ♡بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم♡ 🕊اِلـهی عَظُمَ الْبَلاءُ،وَبَرِحَ الْخَفاءُ،وَانْكَشَفَ الْغِطاءُ،وَانْق
دو چیز در مسیـر انسانیـت سریـع به مقصـد می‌رسـاند : یکی خواندن در و دیگری بر حضرت علیه السلام. گریه بر امام حـسیـــن معجزه می‌کند. به خدا معجزه می‌کند مردم.....! دامان امام را رها نکنید. هزار هزار هم ڪه عبادت کنید، باز هم به توسل به آقای شهیدمان محتاجید. مردم بدانید انسان یک شاکله ای دارد. ما اغلب شاکله خود را نمی‌شناسیم. کسی که به دنبال خیرات است، باید جنس و شاکله اش عالی باشد، امام بدانید که براۍ عالی شدن جنستان باید ‌. | هیچ چیز مانند این شاکله را درست نمی‌کند | •• .................................. @Karbala_1365
🕌🕊 تو وصیتش گفته هر کے بخونه و از طرف من به ابراز ارادت کنه یا حاجتشو میگیرم یا اون دنیا براش جبران میکنم. امروز تولدشه، حتما دستش بازتره..❣
◾سوغات براے سالارشهیدان پاره‌پاره‌هاے‌بدنشان بود ◼️حالا.... ما چه داریم براے پیش کشے به ؟؟ ⊰❀⊱ ۴ 👣 …❀ @Karbala_1365🌾 ●➼‌┅═❧═┅┅───┄
『شـُ℘َـدٰآۍِ‌ڪـَـرْبَلآۍِ۴🕊』
ابراهیم برای پیروزی #انقلاب اسلامی هم‌دوش با جمعیت خداجوی تلاش‌های زیادی کرد و از آنجا که صدای خیلی
در میان که از خود به یادگار گذاشته این طور نوشته: «اکنون در موقعیتی هستیم که گردان‌های خط شکن حضرت علی اصغر(ع) و جناب (ع) آموزش می‌بینند و ما هم در کنار آنها هستیم. لباس غواصی می‌پوشند و روزها و شب ها تمرین می‌کنند. کاش می‌دانستم کدام‌یک شهید می‌شوند تا دستش را بگیرم و از او بخواهم که مرا هم کند» این‌ها را در حالی می‌نوشت که خود نیز نمی‌دانست روزی خود شفیع دوستان و اطرافیان خود خواهد شد. ابراهیم استاد اخلاق بود. در ، دعاهای توسل و کمیل را با نوای ملکوتی سر می‌داد و کمتر شبی بود که نماز شب وی ترک شود. قبل از عملیات‌های کربلای ۴ و ۵ یکی از مربیان آموزش غواصی گردان حبیب بن مظاهر بود. به خاطر خاصی که داشت به نیروهای گردان خیلی احترام می‌گذاشت و در تلاش بود تا مراحل آموزش را به خوبی فرا بگیرد. و آخرین شب جمعه‌ی قبل از ۴ بود که دعای کمیل را در حسینیه‌ی گردان (عج) برگزار کرد. آهنگ صدایش سوز و گداز خاصی داشت. از کاروان شهیدان می‌خواند و می‌گفت: شاید این آخرین دعای کمیل برخی‌ها باشد… وقتی این جمله‌اش را شنیدم از حسینیه بیرون آمدم و به چادر شهید «اصغر علی‌پور» رفتم. اکثر دوستان فهمیده بودند که نزدیک شده است. حال و هوای ابراهیم، کربلایی شده بود. غرق در افکار خود بود. خلوت گزینی را دوست داشت و در یکی از دست نوشته‌هایش در آن روزها نوشته است: خدایا من از این کاروان شهدا دور افتاده و در این حصار می‌پوسم. خدایا مرا عاق والدین قرار مده. را برایم شیرین و زندگی را برایم تلخ کن.
💢 . ▫️عجیب آدم با نشاط و انرژی مثبتی بود.تو عملیات یکی از انگشتای دستش قطع شده بود.مرخصی برگشته بود تنکابن خونه شون.اهل خونه گفتند حسن انگشتت چی شد ؟؟؟ میخندید و میگفت : هیچی نشد ؛ صدام گشنه ش بود ، انگشتمو گرفت آبگوشت درست کرد خورد ...😊 . ▫️بیاد سردار حسن قورچی بیگی حمزه ویژه ۲۵ ...🇮🇷 .
🌙 ماه رجب آمده ؛ در‌های آسمان را برای پذیرش تضرع‌‌ های عاشقانه‌‌ی بندگانِ ذات اقدس الهی می‌‌گشایند..!نگاهت به آسمان باشد ... ‌. 📷 فردین جهاندار ( ) از ویژه ۲۵ 🇮🇷