eitaa logo
◉✿ازدواج آسان✿◉
933 دنبال‌کننده
2هزار عکس
1.5هزار ویدیو
44 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
✨ در کتاب الکافی به نقل از بکر بن صالح آمده است که فردی خدمت امام کاظم علیه السلام عرض کرد که: «مدت ۵ سال است که از فرزنددار شدن خوددای کرده ام و این بدان جهت است که همسرم آن را ناخوش می دارد و می گوید: به خاطر ، پرورش آنان برای من سخت است. نظر شما چیست؟! ✨حضرت می فرمایند: « ؛ چرا که خداوند آنان را می دهد.» 🆔 @asanezdevag
◉✿ازدواج آسان✿◉
#تجربه_من ۵۲۳ ✅ حوالی اربعین امسال دخترم به دنیا میاد.😍 #رویای_مادری #روزه_اول_محرم 🆔 @asanezd
۵۲۴ من یه مادر ۳۷ ساله هستم و سه فرزند دارم. فکر میکردم دیگه نمی تونم فرزند بیارم به خاطر سنم... ولی با خوندن مطالب مفید دوستان متوجه شدم که اینطور نیست. به امید خدا میخوام ظرف ۲ سال آینده یه فرزند دیگه ام داشته باشم. خدمت اون عزیزی که میخواستن از شرایط خانومها با فرزندان زیاد بدونن بگم که من کاملا دست تنها هستم از خانواده ام دورم ولی واقعا مدد خداوند رو تو لحظه لحظه زندگی دیدم و البته که سختی هست، ضعف بدن، بی خوابی، خستگی ولی وقتی صدای خنده های بچه هام که وقتی ۵ دقیقه دراز کشیدم که ریکاوری بشم و اونام از فرصت استفاده میکنن و از سر و کولم میرن بالا و منم مجبور میشم قلقلکشون بدم تا برن، تبدیل به قهقهه های کوکانه میشه تمام خستگیا از بین میره... وقتی حواسم نیست و فسقلیا محبتشون گل میکنه و میان یه بوس میکنن و فرار میکنن انگار دنیا رو بهم میدن یا اون موقع ها که دختر ۷ سال ونیمم صبح زودتر از همه از خواب پا میشه و سعی میکنه برادر و خواهر کوچولوش رو آروم نگه داره که من بخوابم، منم زیر چشمی میبینم که میره تو آشپزخونه و کاملا ادای من رو درمیاره و مثل یه مامان تمام عیار رفتار میکنه اون لحظه رو با هیچی نمیشه عوض کرد... ما هم مثل همه وضع مالی آنچنانی نداریم همسرم یه کارمند ساده هستن ولی خدا رو شکر خودش می رسونه من هم تا جایی که بتونم صرفه جویی میکنم و سعی میکنم همه چی رو برنامه باشه ... حالا لباس مارک ‌نمیخرم برا بچه ها لباسای ارزون و ساده میگیرم اونام شکر خدا جوری بار اومدن به این چیزا توجه ندارن فقط دنبال بازی هستن... نکته مهم و آخر اینکه دختر اولم تا سه سالگی تنها بود و کاملا وابسته و بچه ایی که زیاد گریه میکرد و غُر میزد با اومدن داداشش یه دفعه تبدیل شد به یه دختر مستقل... پسرمم با اومدن خواهر کوچولوش زود مستقل شد و نکته جالب این که اون دوتا بچه هام تا دوسالگی خودم غذا میدادم و کاراشون رو میکردم ولی فرزند سومم در کمال تعجب از یکسالگی خودش غذا میخوره و خودش تو لیوان آب میخوره، حتما هم باید لیوان شیشه ایی باشه😅 الان که ۱۵ ماهه است خیلی مستقله خیلی و این به خاطر وجود خواهر و برادر بزرگترشه ... خلاصه که شادی فضای خونه به سختیای که میکشیم می ارزه و البته و صد البته خداوند خلف وعده نمیکنه و واقعا روزی هر بچه با خودش میاد... از خدا میخوام خدا به همه منتظرای فرزند، فرزند صالح عطا کنه و کمک کنه ما هم بتونیم بندگان خوبی براش تربیت کنیم که سرباز امام زمان باشن انشالله 🌺 🆔 @asanezdevag
✅ به این چیزها فکر نکن... برادرزاده‌ی امام: ‌‏یک بار دخترم به آقا گفت: آقا یک پسر دارم. امام فرمودند: مریم سعی کن بچه‌دار‌‎ ‌‏شوی. گفت: آنقدر خانه‌مان کوچک است که اگر راه برویم به هم می‌خوریم، چطور‌‎ ‌‏بچۀ بیشتری بیاریم[؟]. آقا فرمودند: به این چیزها فکر نکن. بچه پیدا کن. آن هم‌‎ ‌‏دختر، دختر اولاد است 📚 پدر مهربان 🆔 @asanezdevag
◉✿ازدواج آسان✿◉
#تجربه_من ۵۴۲ #روزه_اول_محرم #فرزندآوری #نازایی 🆔 @asanezdevag
۵۴۳ سال ۹۳ همسرم که سرباز بود با واسطه به ما معرفی شد. یک جلسه بیرون از منزل با حضور بزرگترها صحبت داشتیم و وقتی دیدیم تفاهم اولیه وجود داره اومدن خونه مون خواستگاری. روز خواستگاری از وضعیت اقتصادی، حقوق، خونه، ماشین و ... ازشون نپرسیدم. چون با خدا عهد کرده بودم که یه آدم باایمان در مسیر راهم قرار بده و مادیات اصلا برام مهم نیست در حالی که در خانواده مرفه ای بزرگ شده بودم. پدرم قبل اومدن به خواستگاری تحقیقات کامل کرده بودن و شنیده بودن که ایشون خیلی آدم باایمانی هستن، به همین خاطر همون شب خواستگاری صیغه محرمیت خوندیم. خانواده شون میخواستن یه انگشتر برای محرمیت قرار بدن که ما مخالفت کردیم و‌ گفتیم بهتره زندگی با مادیات شروع نشه و ساده باشه به همین دلیل ۱۰ هزار تومان قرار دادیم و صیغه خونده شد. بعد دو هفته هم در حرم حضرت معصومه عقد کردیم. میخواستیم ۲ سال بعد عروسی بگیریم که مدیر مدرسه غیرانتفاعی که در اون‌ مدرسه کار میکردم گفتن اگه علت این همه تأخیر در عروسی خونه است من مادرم یه خونه دوبلکس بزرگ داره که در اون تنها زندگی میکنه، میتونه یه اتاق به شما بده و شما عروسی بگیرید و زندگی مشترک رو شروع کنید. ما هم قبول کردیم و اینطوری شد که بین عقد و عروسیمون به جای دو سال، دو هفته فاصله افتاد. لباس عروس رو از یکی از دوستان که برا عروسی خودش گرفته بود قرض کردیم، گلی رو‌ که همسرم روز خواستگاری آورده بود، دادیم گل فروشی تزئین کردن برای دسته گل عروس، آرایشگاه هم با کمترین هزینه در منزل، بدون رفتن به آتلیه و هزینه عکاس و فیلمبردار و هزینه های اضافی دیگه. من ۳۰۰ تومان از مدرسه غیرانتفاعی میگرفتم، همسرم هم بعد تمام کردن سربازی، با ماشین باباشون شدن سرویس همون مدرسه ما و ما با ماهی ۵۰۰ تومان زندگی مشترک رو شروع کردیم. و برکات الهی بر زندگی ما سرازیر شد. بعد چند ماه یه خونه اجاره کردیم و‌ مستقل شدیم. از همون اول دلمون بچه میخواست ولی خواست خدا نبود. بعد دو سال در حالی که همچنان ماهی ۵۰۰ تومان درآمد زندگیمون بود فاطمه خانم ما به دنیا اومد و بلافاصله بعد تولدش، همسرم در یک صندوق قرض الحسنه مشغول به کار شد. فاطمه خانم نزدیک به ۲ سالش بود که برای بچه دوم اقدام کردیم ولی متأسفانه در ۲ ماهگی سقط شد. هر چند عمرش به دنیا نبود ولی روزیش رو با خودش آورد و آقام در تعاونی صدا و سیما مشغول کار حسابداری شد با حقوق و‌ مزایای خیلی خوب با مشورت پزشک بلافاصله برای بارداری اقدام کردم ولی تا ۵ ماهگی سونو نرفتم و وقتی رفتم سونو متوجه شدم دوقلو دختر باردارم. اوایل همین بارداری بود که به طور معجزه آسا و با دست خالی یه خونه توی مسکن مهر ثبت نام کردیم. چند روز از رفتنم به سونو‌ و تعیین جنسیت گذشته بود که رفته بودم بیرون که به طور اتفاقی موقع رد شدن از روی جوی آب به زمین افتادم و‌ متاسفانه کیسه آبم پاره شد ولی من متوجه نشدم. دو روز بعد با درد و خونریزی رفتم بیمارستان، که گفتن متأسفانه بچه ها در حال سقط هستن‌ و اینطوری شد که عارفه و ساجده عزیزم در ۲۳ هفتگی به طور طبیعی زنده به دنیا اومدن ولی به خاطر سن‌کم و کامل نبودن ریه خیلی زود ما رو ترک کردن تا انشاءالله جلوی در بهشت همدیگر رو ملاقات کنیم خیلی از نظر روحی آسیب دیدم و مدتی طول کشید تا دوباره روحیم رو به دست بیارم بعد گذشت ۹ ماه، مجدد باردار شد و خدا یک بار دیگه ما رو لایق امانتش دونست و در ۱۸ فروردین ۹۹ زینب خانم به جمع ما پیوست. قبل تولد زینب خانم در حالی که در یک سوئیت ۳۰ متری با رطوبت زیاد زندگی میکردیم و به شدت خسته شده بودیم و دنبال خونه بودیم و پولی هم نداشتیم یکی از آشنایان زنگ زد و‌ گفت دنبال خونه میگردین. آقام تعجب کرد گفت من یه خونه از پدر شهیدم بهم ارث رسیده که خالیه اگه بخواید میتونم تا آماده شدن خونه تون بهتون بدم اونجا زندگی کنید. ما هم که پول زیادی نداشتیم مونده بودیم‌ چکار کنیم. اومدیم‌ خونه رو دیدیم و خوشمون اومد. چون نزدیک به زایمانم بود صاحبخونه گفت فعلا بارتون رو ببرید بعد قولنامه مینویسیم. بعد ساکن شدن در خونه در اوج‌گرانی ما در بهترین خونه با ۳۰ میلیون ماهی ۳۰۰ تومان ساکن شدیم. البته در این یک سالی که اینجا ساکن هستیم. صاحبخونه مون تا حالا ۲۵ میلیون این پول رو به ما برگردونده که ما بتونیم پول خونه ثبت نامی رو بدیم و با ۵ میلیونی که دست صاحبخونه هست و ماهی ۳۰۰ کرایه در این خونه ساکنیم تا آماده شدن خونمون انشاءالله به زودی قراره برای فرزند سوم اقدام کنیم. همین که نیتش رو کردیم جلو جلو روزیش هم رسیده و معجزات الهی زیادی در این سالها دیدیم که با هیچ عقل مادی قابل درک نیست. الحمدلله از این همه لطف الهی و چه زیباست اعتماد به وعده های خداوند و توکل بر قادر متعال 🆔 @asanezdevag
◉✿ازدواج آسان✿◉
#تجربه_من ۵۶۷ #فرزندآوری #سبک_زندگی_اسلامی #قسمت_دوم از خیر دانشگاه گذشتن خیلی برام سخت بود. تما
۵۶۷ پسر دومم رو بیست و یک ماه شیر دادم و برای بعدی اقدام کردم. میخواستم اختلاف سنی شون کمتر بشه، ولی خدا نخواست و تقریبا سه ماهه سقط شد. خیلی هم سخت گذشت. بعد از شش ماه دوباره باردار شدم و خدا لطف کرد و یه پسر دیگه بهمون داد. اختلاف این دو تا شد سه سال. من واقعا رزاقیت خدا رو تو زندگیمون با همه وجود لمس میکنم. پدر من و پدر همسرم هر دو کارگر بودن و توانایی اینکه ما رو از نظر مالی حمایت کنن، نداشتن. ولی شرایط زندگی من و همسرم تقریبا از خیلی از دوستان اطرافمون که تحت حمایت مالی خانواده هاشون هستن هم بهتره. واقعا اعتقاد دارم خداوند رزق و روزی و برکت رو بعد از ازدواج و بچه دار شدن تضمین کرده ولی ضمانتی بابت تجملات و زیاده خواهی های ما نداده. یعنی برکت خدا رو باید همراه با قناعت درک کرد. من به مسأله قناعت و با فکر خرج کردن همیشه توجه دارم. البته این قضیه رو از زندگی در کانادا یاد گرفتم. اونجا اگه چیزی لازم داشتیم نمی‌توانستیم سریع بخریم چون قیمت اولیه شان خیلی زیاد بود. باید صبر میکردیم تا تخفیف بخوره، گاهی تو این صبر کردن، اصلا متوجه کاذب بودن نیازمون هم می‌شدیم. الان در مورد بچه ها هم همین کار رو میکنم. وقتی بچه ها چیزی می‌خوان میگم صبر کن تا یه روز برم بازار، بعد تا من برم بازار مطالبات لحظه ای اونها هم تغییر می‌کنه و نهایتا از بین خاصه هاشون با رضایت خودشون یه چیز به درد بخورتر می‌خریم. اگر هم یه درخواست غیر منطقی باشه با دلایلی که متوجه میشن، میگم نمیتونم بخرم. در مورد لباس بچه هم که الان به علت گرانی شاید خیلی از هزینه خانواده ها رو به خودش اختصاص بده باید بگم که لباسهای بچه های بزرگتر رو برای کوچکتر ها نگه میدارم البته بین خواهر و برادرم هم لباسهای بچه هامون رو جابه جا میکنیم. پسر سومم که بیست و یک ماهه شد برای بعدی اقدام کردم ولی این بار هم خواست خدا نبود و سقط شد، با شرایط بدتر از سقط قبلی😒 حالا دیگه قرضهای خونه اولمون هم تموم شده بود، یه همتی کردیم و با لطف خدا یه آپارتمان خیلی بزرگتر خریدیم. مامانم خیلی بهمون تاکید می‌کردند که بچه زیاد و پشت سر هم بیاریم. ایشون یک سال و نیمه به رحمت خدا رفتن. معلم بازنشسته بودن و همیشه میگفتن: "ثمره و حاصل کل زندگیم شما چهارتا هستید و ای کاش شش تا آورده بودم. بعد هم میگفتن بچه پشت هم به زندگی آدم نظم و برنامه میده." مادرم میگفتن: "من هفت سال شیر دادم و کهنه شستم، در طول هفت سال شما مدرسه رفتید، وقتی برادر آخری رفت کلاس اول رفتم دانشگاه و ادامه تحصیل دادم." خلاصه تا روز آخر یکی از سفارش هاشون به ما تعداد بچه زیاد بود. اما اقوام خیلی از نظر فکری و سبک زندگی با ما فاصله دارن ولی از اونجایی که همیشه به ما به عنوان بچه های زرنگ و درس خوان و اهل فکر نگاه میکردن (برادرم هم شریفی بودن، ایشونم الان پنج تا بچه دارن ) و مهمتر از اون اینکه ما خودمون با قاطعیت در مورد فرزندآوری صحبت میکنیم، اونها هم کاملا در موضع ضعف هستن. چند وقت پیش یکی از اقوام بهم گفت بچه های من تنبلن و مثل شما چندتا بچه نمیارن. این برام خیلی جالب بود که ایشون دلیل بچه نیاوردن رو تنبلی میدونست. در مورد کار خونه و بچه داری و خستگی هم همیشه به خودم میگم هر چی کار ارزشمند تره، سختیش بیشتره. البته در مورد کار بسیار ارزشمند زنان، به لطف خدای مهربون مون سختیش با شیرینی و لذت بردن فطری همراهه. من وقتی تو خونه کار میکنم و خسته میشم، مدام به خودم روحیه میدم که خدا داره کارهام رو میبینه، انشاالله خدا ازم راضیه و این همون کاریه که من باید تو این دنیا انجام بدم و ... خدا شاهده اینقدر این فکر ها روحیه بخشه و خستگی رو از تن آدم در میاره که حد نداره‌‌. حتما امتحان کنید😊😉 شدیداً اعتقاد دارم این روح آدمه که جسم رو سر پا نگه میداره. من تا قبل از ازدواج، از نظر پدر و مادرم و خواهر و برادرام خیلی ضعیف و بی جون بودم. تازه برادرام به شوخی میگفتن ما تو جلسه خواستگاری به شوهرت میگیم که چقدر ضعیفی که جنس بد دست مردم ندیم😁 ولی من الان واقعا احساس ضعف در بارداری‌هام نمیکنم. حتی با وجود اون دو تا سقط بد که از ده تا زایمان هم بدتر بود. چون خیلی روحیه ام خوبه و اعتقاد دارم که خدا تواناییش رو بهم داده و ایشالا توانایی بیشتری هم بهم میده. من الان به لطف خدا چهارمین پسرم رو باردارم و فعلا دختر ندارم، البته به فضل خدا امیدوارم☺️، ولی اگر دختر داشته باشم اولین و مهمترین ارزشی که سعی میکنم براش جا بندازم بحث مادری هست. بحث مسئولیت خطیر انسان سازی و جامعه سازی. بحث مدیریت امور خانه و آرامش دهی به خانواده و البته در کنارش بحث تحصیل در رشته هایی که باعث ارتقای خودش و خدمت به جامعه اسلامی باشه. 🆔 @asanezdevag
◉✿ازدواج آسان✿◉
#تجربه_من ۵۷۵ #فرزندآوری #جنسیت_فرزند #حرف_مردم #قسمت_سوم با گریه از مطب اومدم بیرون همسرم و بچه
۵۷۵ بابت این اتفاقات خودم رو مقصر میدونم که اجازه میدادم دیگران اینقدر راحت در مورد زندگیم تصمیم بگیرن. یه مدت تصمیم گرفتم از مواضع زندگیم دفاع کنم ولی وسطاش کم آوردم و دوباره همون راه قدیم رو پیش گرفتم هر کی میگفت بچه نیاری ها میگفتم نه دیگه بسه یا هرکسی می گفت ببین اگه برا خاطر دختر میخوای بیاری که نیار معلومه دیگه تو هر چی بیاری پسر میشه😒 پسرم دوساله شده بود و الحمدلله چند روزی بود که از شیر گرفته بودمش، متوجه شدم که یه حالتهایی بهم دست میده🤮 حالم زیاد خوش نبود، پیش خودم گفتم من که باردار نیستم ولی حالا بذار یه بی بی چک بگیرم برا رفع ابهام خودمم که شده، همینکار رو هم کردم همسرم پیشم نبود وقتی دوتا خط رو بی بی چک رو دیدم، انگار یکی یه سطل آب یخ ریخته روی سرم باورم نمیشد😧 سریع اومدم و زنگ زدم به همسرم و های های گریه میکردم ایشون میگفتن گریه نکن، گفتم چطور گریه نکنم ما مستاجریم و صاحب خونه جوابمون کرده، هیچ کس منتظر بچه ی چهارم ما نیست، همه مسخرمون میکنن، همسرم با طمانینه و آرامش بهم گفت که خواب دیده خیر کثیری قراره شامل حالمون بشه ولی من کوتاه نمیومدم بعد از خداحافطی دوباره مستاصل شدم، وضو گرفتم و رفتم سمت قرآن از خدا خواستم راهی جلوی پام بگذاره، قرآن رو باز کردم صفحه ی ۳۰۷ قرآن کریم جلوی صورتم بازم شد سوره ی مریم ایه ی ۲۶ (فکلی و اشربی و قری عینا ........فاتت به قومها تحمله قالوا یا مریم لقد جیت شیئافریا)(مریم از آن خرما بخور و از آن نهر بیاشام و اگر کسی را دیدی که درباره ی نوزادت پرسیدند بگو من برای خداوند روزه ی سکوت گرفته ام) انگار که خداوند مثل همیشه تنهام نگذاشت و آرومم کرد، تصمیم گرفتم به همین شکل عمل کنم و تا وقتی متوجه بارداریم نشدن به اقوامو فامیل نگم که باردارم. روزهای اول بارداری چهارمم بود که استرس رهن و اجاره ی بالای خونه و مسافت دور کار همسرم تنهایی من خرجو برجهای گزاف مدرسه ی بچه ها و ... من رو لحظه ای غافل نمیکرد، توی همون ماه اول بارداری به طرز شگفت انگیز و معجزه آسایی برطرف و رو به راه شد، وقتی خداوند میفرماید (یرزقه من حیث لا یحتسب ) یعنی همین اصلا با دودوتا چهارتای زمینی ما جور در نمیاد و قرار هم نیست جور بیاد، وجود ناخواسته ی این بچه تو زندگیمون قفلهای باز نشدنی رو یک به یک برامون باز میکرد، بدون اینکه خودمون متوجه بشیم دست پروردگار مهربونم رو روی سرمون میدیدم😊 همسرم همون روزهای اول بارداریم و با توجه به وسعت رزق اتفاق افتاده توی زندگیمون بهم گفت بچمون دختره😊 بعد از چهار ماه، متوجه شدیم که نی نی مون دختره و بالاخره من به آرزوم رسیدم😍 و خداوند رحمتش رو شامل حالمون کرد الحمدلله، نمیدونستم چطور باید شکر خدا رو به جا بیارم. بعد از تعیین جنسیت و توی ماه ششم تقریبا به اقوام خودم و همسرم گفتم که باردارم همراه با جنسیت جنین😜 همشون اول شوکه میشدن و می گفتن چرا زودتر نگفتی😄 گفتم چون میدونستم با پالسهای منفی که بهم القا می کنید حالم بد میشه و این بهترین تصمیم زندگیم بود با مادرم که مخالف شدید فرزندآوری من بودن صحبت کردم هنوز هم مخالفن و گاهی با کنایه بهم میگن پنجمی رو امسال میاری یا سال دیگه😄 ولی حرف بقیه اصلا دیگه برام اهمیت نداره، اون کسی که باید ببینه داره میبینه و مطمئنم هیچ وقت تنهامون نمیگذاره، فهمیدم روزی دست خداست، اول و آخر رو خدا جونم تعیین میکنه، این که من تلاشم رو بیشتر کنم برای روزی بیشتر خیلی خوبه ولی برکت دست اوست و مالی رو که او برکت بده زندکی رو متحول میکنه، فهمیدم که دعا خیلی زیاد اثر داره و اگر انسان های با آبرو رو پیش خدا شفیع قرار بدیم مطمئنا حاجت میگیریم یا دنیوی یا اگر نشد به سبب تقدیر انشاالله در عالم آخرت و از همه مهمتر صبور بودن و تحمل کردن رو آموختم نه ماه بارداری من هم با کلی ذوق و انتظار به پایان رسید و این بار هم من و همسرم راهی بیمارستان شدیم، این بار هم همسرم به یکی از خدمه مقداری پول داد و ازش خواست کمکم کنه. البته بماند که رفتارهای دکتر ها و ماماهای بیمارستان که چطور بود😒 من هنوز مستاجرم و یه ماشین قدیمی سوار میشیم اما هیچ وقت لنگ نموندیم برام مهم نیست خونه دار بشم یا نشم، مهم اینه که هر جای کره ی زمین که هستم، زندگی هدفمند داشته باشم و برای کاری که میکنم ارزش قائل باشم، اگر تو این راه گزندی هم بهم رسید نترسم و با صلابت ادامه بدم چون مطمینم درست ترین راه رو دارم میرم این روهم بگم در آخر که همه چیز پول نیست گاهی بچه هامون با وجودشون معنویات بهمون هدیه میدن البته که با یکم بصیرت میتونیم همه ی این اتفاقات رو ببینیم چون خیلی اتفاقات توی زندگی چشم باطنی میخواد نه ظاهری برای همه زنهای خوب سرزمین دعا میکنم به حق حضرت رباب و طفل شیرخوارشون صاحب فرزنهای زیاد بشن و علی وار بزرگ شون کنند 🆔 @asanezdevag
◉✿ازدواج آسان✿◉
#تجربه_من ۵۷۷ ✅ معرفی پزشک... #تبریز 🆔 @asanezdevag
۵۷۸ من متولد ۶۸ هستم و عید غدیر امسال زندگی مشترکم دوازده ساله شد❤️ و این دوازده ساله شدن بسیار بسیار برام شوق برانگیز هست😍 عید غدیر سال ۹۰ در حرم عبدالعظیم در زمان اذان ظهر عقد کردیم و بعد از چند ماه با مراسم عروسی ساده به خونه خودمون رفتیم. اون موقع هنوز شعار خرید کالای ایرانی نبود اما همه جهیزیه ام ایرانی بود. از اول اهل برند و غیر و ذلک نبودم و اون موقع اولین نفری بودم که در خانواده همه مراسمات قبل از عروسی و بعد از عروسی و یک سری لوازم غیر کاربردی در جهیزیه حذف کردم مثل بوفه، چرخه گوشت، سرویس چینی و.... نگم از حرفا سر مراسم و جهیزیه اما خدا رو شکر اونجا بود که فهمیدم آدمی هستم که حرف مردم برام اهمیتی نداره. اون موقع همه عروسای قبل از من ماشین عروسیشون ماشین خارجی بود که کرایه می کردن برای ما ماشین ۲۰۶ بود که از یکی از دوستان امانت گرفته بودیم که اینم خودش حرف و حدیثایی داشت( کاش این فرهنگ های غلط که خودشون چشم و هم چشمی می کنن و اصرار دارن کوچیکترهام ازش پیروی کنن اصلاح بشه) جالب این که من شدم جاده صاف کن اقوام، بعد از من، همه مراسمات جهاز برون، حنا بندون و پاتختی در فامیل حذف شد. موندم خودشون دوست نداشتن و شهامت حذفشم نداشتن چرا انقدر حرف به من زدن. اول زندگی نمی گن دختر جوون ممکنه تو دلش خالی بشه😔 حالا بگذریم☺️ از برکات ازدواج و اینکه در این دوازده سال جز لطف و رحمت و نعمت و برکت هیچ چیز از خدا ندیدم🤲 بعضی وقتا زمانیکه این دوازده سال با خدا مرور می کنم از خدا خجالت می کشم از اینکه من انقدرها هم لیاقت این همه لطف رو نداشتم اما خدا با وجه رحمن و رحیم بودنش با من رفتار کرد😭 بعد از عروسی، همسرم تحصیلاتشون در مقطع ارشد ادامه دادن و این شد مسیری برای پیشرفت در کارشون. یکسالی که از عروسی گذشت چون اختلاف سنی بچه با خودم مهم بود، اقدام کردیم ۷یا۸ ماهی نشد و بعد لطف خدا شامل حال ما شد و پسر بزرگم در فروردین ۹۴ به دنیا اومد، از برکات مادی فرزند اول خرید خونه بود، در متراژ و منطقه ای که اصلا در معادلات ما نمی گنجید اما همه چیز به یکباره و جز لطف خدا هیچ نبود. شهریور ۹۴ که همسرم از پایان نامش دفاع کرد من اقدام کردم برای ارشد. کارشناسی دانشگاه علامه خونده بودم و برای ارشد هم دانشگاه های ممتاز منو راضی می کرد با همه این اوصاف اختلاف سنی بچه ها با هم دیگه هم برام مهم بود، وقتی پسرم از شیر و پوشک گرفتم برای دومی اقدام کردم که بعد از تولد ۳ سالگی فرزند اول، فرزند دومم در دهه کرامت سال ۹۷ به دنیا اومد. در همان سال ارشد در یکی از دانشگاههای ممتاز قبول شدم. رزق مادی فرزند دومم ماشین بود پراید داشتیم که به لطف خدا ارتقا دادیم. پسر دومم آلرژی حاد داشت و مدام بی قراری و گریه می کرد و پسر بزرگ که در سن سه سالگی بود و در بدترین سن رفتاری و اخلاقی و دیگه نمیدونم چی؛ من به لحاظ روحی خودمو باختم و در بحران وحشتناکی قرار گرفتم از همه بدتر هم این بود که شخصیتم آدم درون گرایی هستم و همین باعث میشه با کسی درد دل نکنم و این خودش مشکلات منو بیشتر کرده بود. البته ناگفته نماند همسر دلسوزی و مهربانی دارم با ایشون درد دل می کردم اما خیلی سطحی چون مدام این در ذهنم بود که ( زن اگر از خودش مدام ناله بزنه پیش شوهرش این باعث آسیب در زندگی مشترک میشه) از این رو خیلی درد دل نمی کردم و این فشارها در حدی شد که من از زمان مجردیم همیشه می گفتم بچه زیادش خوبه؛ یکی غمه، دوتا کمه، سه تا خوبه و همه اینو میدونستن اما ظاهر من چیزی از درونم نشون نمیداد و عمق فاجعه بین منو خدا بود. حال بدِ من به جایی رسید که هنوز فرزند دومم به یکسالگی نرسیده بود و من می گفتم این اشتباه تکرار نمی کنم و همین دوتا بسه‌. من آدم بی عُرضه همین دوتا رو که بدبخت کردم، سلامت به مقصد برسونم سومی پیش کِش. خلاصه شهریور ۹۸ بود که احساس کردم اتفاقی افتاده🤔 چند روز با خودم کَلَنجار رفتم تا رفتم و بی بی چک خریدم بله جوابش مثبت بود😳 هنوز بعضی وقتا فکر می کنم چه جوری و از کجا اومد🙊 ده روزی به همسرم نگفتم تا با خودم کنار بیام. خدا خودش شاهده لحظه ای به سقط فکر نکردم اما مدام می گفتم: خدایا تو بهتر از همه خبر داری از حال و روز من چرا؟ آخه چرا؟ تدبیرت چی بود؟ حکمتت چی بود؟ تو که نمیخوای این دوتا بدبختی که من مادرشونم بشن سه تا😭 چرا چرا چرا. بعد از ۱۰ روز حال بدم رو با همسرم شریک شدم اما درونم غوغایی بود. پسر دومم ۱۳ ماهش بود. دکتر بهم گفت تا پایان ۳ماهگی فقط می تونی شیر بدی 👈 ادامه دارد... 🆔 @asanezdevag
◉✿ازدواج آسان✿◉
#تجربه_من ۵۷۸ #ازدواج_آسان #فرزندآوری #رزاقیت_خداوند #قسمت_اول من متولد ۶۸ هستم و عید غدیر امسال
۵۷۸ حالم انقدر بد بود که همسرم با وجود اینکه معتقد بودند خانم باردار هیچ وقت نباید بره مسافرت، خودش برنامه ریزی کرد و اسفند ۹۸ چند روزی بود که کرونا شروع شده بود منو برد مشهد، عجب مشهدی بود😍 اسفند ماه مشهد که خلوته و زمانیکه ما رفتیم هنوز ضریح رو نبسته بودن، ۲یا۳ روز بود که فراگیری کرونا در ایران اعلام شده بود. در اون سفر من نماز واجب می خوندم و بعدش فقط کنار ضریح می نشستم و گریه می کردم و با امام رضا درد دل می کردم. بعد از سفر مشهد حالم بهتر شد. بعد از مشهد لطف امام رضا شامل حالم شد بعد از مدتها کم کم حال روحیم بهتر شد و با تولد پسر سومم بعد از عید فطر ۹۹ این حال، خوبه خوب شد. الان بعد از تولد فرزندی که خدا به ما داد، حال من چنان تغییر کرده که هر کسی منو می بینه می گه خوش به حالت چقدر شاد و شنگولی😂 برداشت خودم اینه که روزی دوتا پسر اول که علاوه بر خواست خدا اراده ماهم در تولدشون دخیل بود مادی بود و با خودشون نعمت به زندگی ما آوردن اما پسر سومم که ۱۰۰% اراده خدا در تولدش دخیل بود روزیش معنوی بود و رحمت با خودش آورد و اون حال خوبی بود که یک مادر باید داشته باشه تا بتونه جامعه سازی کنه. هر روز و هر لحظه به بچه ها میگم شما هدیه های خدا هستین به من و اونام این 🤩🤩🤩 شکلی میشن، اِنقدر حال من در این یک سال خوب بوده که حرف مردم و امان از حرف مردم: آخی ۳تا پسر داری، ایشالا خدا یه دختر بهت بده، آخی سومی آوردی دختر بشه اما پسر شد و.... ذره ای تاثیر در روحیه هم نذاشته و فقط در دلم دعا می کنم روزی برسه مردم متوجه یک سری سوالات و حرفا بشن که خصوصی هستن و نباید مدام نظر بدن‌. از جمله حال خوبه من این هست که به فکر چهارمی هستم و تنها با نیت حفظ کشوری که پرچم دار حکومت مهدوی هست و دعا کنید که نیتم اِنقدر خالص باشه که در محضر خدای مهربون پذیرفته بشه. از جمله حال خوبه دیگم اینکه دوازده سال از زندگی مشترکم می گذره و😍😍😍😍😍 جملات از توصیفش عاجز هستن. انشاالله به برکت این دهه خداوند بصیرتی به زنان و مردان سرزمینم بده که بخاطر امام زمانشون کمی سختی امروز تحمل کنن تا از این بحران در بیایم🤲 و به امید فردای زیبا و مهدوی🙏 🆔 @asanezdevag
◉✿ازدواج آسان✿◉
#تجربه_من ۵۹۰ 📌فکری به حال این وضعیت کنید. #فرزندآوری #مادری 🆔 @asanezdevag
۵۹۱ سال ۸۳ در سن ۱۹ سالگی با همسرم آشنا شدیم، کمتر از چهار ماه عقد بودیم، خدارو شکر دوران عقد خوب و بدون اختلافی داشتیم، با اینکه خانواده ی من دوست داشتن مراسم عروسی رو دیرتر بگیریم اما همسرم تونست اونا رو راضی کنن که زودتر مراسم عروسی رو بگیریم، مراسمی کاملا ساده و بدون مخارج زیادی همسرم تازه درسشو تموم کرده بودن و بیکار بودن، جالب اینکه هیچ یک از خانواده هامون شرایط مالی چندان خوبی نداشتن که بتونن کمکمون کنن، یادمه همسرم اوایل میگفتن بخاطر شرایط بد اقتصادی اصلا دوست نداشتم ازدواج کنم، اما وقتی آیه ای که در مورد اینه که ازدواج کنید که خدا خودش روزی دهنده هست رو دیدم به خدا توکل کردم تصمیم به ازدواج گرفتم. یکماه از ازدواجمون می گذشت که یه روز خواهرم تلفنی بهم گفت دیشب خواب دیدم روروئک خریدید😊 چند روز بعدش فهمیدم باردارم، اون موقع همسرم بیکار بود با اینکه خودمون بخاطر دیدن تجربه آشنایان که دیر اقدام به بارداری کرده بودن بندگان خدا سالیان سال هزینه کردن که تونستن بچه دار بشن، خواسته بودیم بچه دار بشیم. نمیدونستم بخاطر بارداریم خوشحال باشم یا نگرانِ بیکاری همسر مهربانم باشم، چقدر اون روزا بخاطر ویار سختم اذیت شدیم، راحت از نگاه همسرم میشد فهمید که چقدر شرمنده ی من میشه آخه بنده خدا خیلی وقتا یه آبمیوه هم نمیتونست تهیه کنن😔 خودمم که اصلا دوست نداشتم خانوادم از مشکلاتمون باخبر بشن واسه همین بدون اینکه بتونم واسه کسی درد دل کنم توی خودم میریختم با اینکه فقط چند ماه بود ولی خیلی دوران سختی بود، همسرم مرد سختی کشیده ای بود ولی من نه تحملم خیلی کم بود 😔 اما با این همه خیلی خیلی امیدوار بودم که حتما خداوند کمکمون میکنه خدارو شکر همون ماههای اول بارداریم، کار خوبی پیدا کردن، کاری که خودمم باورم نمیشد☺️ شش ماهه باردار بودم که صاحب خونه اومد گفت خونه رو احتیاج دارن 😳 درست بود که همسرم سرکار رفته بودن ولی اصلا نه پول پیش داشتیم نه میتونستیم اجاره ی سنگین پرداخت کنیم، خلاصه بعد از چند روز یه خونه اجاره کردیم که نه آب گرم داشت نه کولری که تابستونه خنک بشیم😒 خداروشکر ماه پنجمم تقریبا ویار وحشتناکم تموم شد حالم خیلی بهتر شده بود، بچه چند روز به شب یلدا به دنیا اومد، زایمان تقریبا سختی داشتم یادمه تو بیمارستان به مادرم خیلی جدی میگفتم اصلا دیگه بچه نمیارم. با به دنیا اومدن بچه تازه مشکلات شروع شده بود اون سال زمستان سختی بود برف زیادی اومده بود همسرم تازه سر کار رفته بودن بخاطر همین نمیتونستیم پوشک واسه بچه بخریم پارچه میذاشتیم، چقدر بچه گریه می کرد، گوش درد شدیدی داشت مادرم ده روز پیشم بود بعدش من موندمو بچه داری و بی تجربگی و کهنه شستن با آب سرد وسط حیاط، خیلی وقتا بچه تا دیر وقت یکریز گریه میکرد، ساعت دو سه نصف شب تا میخوابید بدو میرفتم کهنه ها رو میشستم کنار یخ بالا اومده پای شیر آب...... خلاصه دوسالی اون خونه بودیم که خدارو شکر تونستیم خونه ی مناسبی اجاره کنیم خونه مون دو خوابه بود، اینقدر خوب بود که خستگی اون دو سالو میتونست از تنم در بیاره😉 👈 ادامه دارد... 🆔 @asanezdevag
◉✿ازدواج آسان✿◉
#تجربه_من ۵۹۱ #فرزندآوری #حرف_مردم #قسمت_سوم وقتی پدر و مادرمون فهمیدن همسرم اون کار رو رها کرده،
۵۹۱ خدارو شکر بچه ی سوم مونم به دنیا اومد، بچه چند ماهه بود، خونه رو که بخاطر فرار از مستاجری بدون اینکه گچ کنیم و بدون کابینت و کمد دیواری و کولر اسباب کشی کرده بودیم نشسته بودیم، تونستیم آروم آروم تکمیل کنیم، جدای از رزق مادی، واقعاً بچه ی سوم مون رزق معنوی زیادی واسمون داشت. اون موقع ها ریخت و پاش بچه ها خیلی بهمم می ریخت، دوست داشتم همه چیز دست نخورده باشه البته همسرم خیییلی مخالف این مدل برخورد با بچه ها بود، تا اینکه یکی از دوستان کتابای( من دیگر ما) آقای عباسی ولدی رو بهم معرفی کرد که خدارو شکر دیدمو نه تنها به بچه داری بلکه کلا به زندگی عوض کردن، تازه متوجه شده بودم اگه ما خانما آگاهی مونو در مورد تربیت فرزند بالا ببریم بچه دار شدن چقدر لطف و محبت بزرگی در حق ما خانمهاست. روزای خوبی داشتم با خوندن چهار جلد کتابا حس میکردم چقدر با عمل کردن به این گفته ها میتونم مادر خوبی واسه ی بچه ها باشم خییییلی حس خوبی داشتم فکر میکردم تازه باید کمر همت رو ببندم، کلا دیدم به بچه و مادری عوض شده بود، حالا دیگه از ترسم از تب کردن بچه ها کم شده بود، کلی ارتباطم با همسرم بهتر شده بود، حس میکردم بچه ها هدف خیلی بزرگتر و ارزشمند تری هستن به همین خاطر سعی میکردم با همسرم صمیمی تر باشم، دیگه نظرات بیجای دیگران واسم مهم نبود، اگه بخاطر ریخت و پاش بچه ها سرزنشم میکردن یا میگفتن دیگه بچه نیاری میدونستم باید چه جوابی بدم😁 پسرم تقریبا یکساله بود که با استاد اخلاق بسیار با سواد و خوش اخلاقی آشنا شدم که از صحبت کردن باهاشون خیلی آروم میشدم، انگار خداوند داشت به زندگیمون هدف میداد، الان که نگاه میکنم میبینم بچه همش رزق مادی نیست کلی با خودش صبوری و رزق معنوی میاره🤲 خلاصه بچه ی سوممون دو ساله شده بود تازه داشتم از شیر دادن بچه و پوشکو.......راحت میشدم که با مطالعه ی کتاب ایران جوان بمان آقای عباسی ولدی که ذهنمو درگیر فرزند آوردی کرده بود، تصمیم گرفتم واسه بعدی اقدام کنیم😊 ایشون میگفتن با شرایط الان جمعیت فرزندآوری خط مقدم جبهه هاست، واسم جالب بود که یه خانم با بچه اوردن اجر جهاد بهش میدن... خیلی جدی تصمیمم گرفته بودم چهارمی رو بیارم، شاید هم خدا خواست حداقل دخترم به آرزوش برسه بچه هاش خاله داشته باشن😂 اما همسرم راضی نمیشد میگفت دیگه بسه 😞☺️ کلی واسشون منبر رفتم قبول نمیکرد😊 یه روز صبح زود تنهایی با هم کوه رفتیم که بالاخره خدا کمک داد تونستم راضیش کنم ، بچه دوسال و چهار ماهش بود که باردار شدم، خیلی خوشحال بودم که فاصله ی سنی بچه ها سه سال میشه، بگذریم که غر زدن و طعنه و کنایه اطرافیان گاهی این خوشحالی رو کمرنگ میکرد، پدرم وقتی فهمید بهم گفت جای همه ی مدافعان رو شما میخواید پر کنید فقط سرمو پایین انداختم نتونستم چیزی بگم ، داداشم بماند که خیلی جدی و با عصبانیت گفت تو آبروی مارو بردی با این هر روز حامله شدنت 😭 درسته ناراحت میشدم اما هدفم واسم خیییلی با ارزش تر بود که بخاطرش این حرفا و تحمل کنم 😊 بالاخره یه روز دردای زایمان شروع شد با شوق و ذوق زیادی رفتیم بیمارستان، خدارو شکر زایمان راحتی داشتم وقتی بچه به دنیا اومد از ماما پرسیدم بچه سالمه با اینکه دوست داشتم دختر باشه ولی خوب سالم بودنش خیلی واسم مهمتر بود، گفت خدارو شکر همه چیزش عالیه، بلافاصله پشت سرش گفت که بچه دختره😍 👈 ادامه دارد... 🆔 @asanezdevag
◉✿ازدواج آسان✿◉
#تجربه_من ۶۰۲ ✅ برای راضی کردن همسرم، دست از تلاش بر نداشتم. #فرزندآوری 🆔 @asanezdevag
۶۰۳ معمولا وقتی کسی هدیه میگیره از ارگانی یا مجموعه ای چیزی نمیگه ولی من میگم. تا اینجا بعد از گذشت ۵ ماه نه پوشک خریدم و نه شیر خشک. دیروز هم از دفتر رهبری تماس گرفتن و گفتن میخوان بیان خونمون. اومدن و کلی تبریک گفتن. کلی هم هدیه دادن. با ارزش ترینش یک قرآن بود. غیر از اون یه چادر برای خانمم سه تا کارت هدیه برای انتخاب اسم خوب برای بچه ها یه کارت هدیه به مادرم که اونجا بوده! چهارتا سکه بهار آزادی و البته قول هایی درباره وام و کمک برای خرید مسکن. کار مناسب با رشته ی تحصیلی و... خلاصه اینکه کلی دلگرم شدیم. 🆔 @asanezdevag