#تجربه_من ۱۱۷۶
#ازدواج_در_وقت_نیاز
#فرزندآوری
#سختیهای_زندگی
#سقط_مکرر
#دوتا_کافی_نیست
#قسمت_دوم
دکتر استراحت برام تجویز کرد در حد اینکه همش خوابیده باشم، نهایت بلند شدن نماز و دستشویی خیلی روزهای سختی بود ولی الحمدلله با این حجم از دارو و استراحت داشتم کنار میومدم.
تا اینکه هفته سی و ششم راهی بیمارستان شدم و پسر دوم گل ما به دنیا اومد😍 بعد از به دنیا آمدنش دچار زردی شد. وقتی اونو دکتر بردیم گفتند قلبش صدای اضافه داره و من راهی دکتر قلب شدم. بله قلب پسرم سوراخ بود. البته دکتر گفت نیاز به هیچ کاری نیست تا شش یا هفت سالگی خود به خود بسته میشه. تازه داشتم آروم میشدم که دیدم بچه سرفه میکنه و سیاه میشه وقتی رسوندمش بیمارستان گفتند سیاه سرفه گرفته و تا هفتاد روز ادامه داره الحمدالله همه این روزها گذشت تا اینکه تصمیم بارداری مجدد گرفتم.
این بار الحمدلله باردار شدم ولی با اینکه خودم به دکتر گفتم نیاز به هپارین دارم دکتر تشخیص نداد و بچه سقط شدم.
سال بعد دوباره اقدام کردم الحمدلله باردار شدم ولی خوشحالیم دوام نداشت و دوباره سقط شد.
در همان زمان بود که پسرم را دوباره بردم دکتر قلب دیگه ۸ساله بود. سوراخ قلبش بسته نشده بود، مجبور به عمل شدم. الحمدلله پسرم خوب شد ولی به مراقبت زیاد احتیاج داشت.
برای بار هشتم متوسل به حضرت رقیه(س) شدم و دوباره اقدام کردم الحمدلله دوباره باردار شدم. استراحت بارداری من با استراحت پسرم برای عمل یکی شد. روزهای سختی بود ولی الحمدلله به خوبی سپری شد البته که دوباره حجم داروهای دریافتی زیاد بود و دوباره استراحت... تا اینکه هفته سی و هفتم پسر سومم در شام میلاد امام حسن علیه السلام به دنیا اومد.😍
در تمامی بارداری ها اگرچه بعضیهاش ناتمام بود همسرم کارهای منزل را انجام میدادند که من ازشون تشکر می کنم.
میدونم تجربه من کمی طولانی شد ولی شاید راهکاری که برای سقط مکرر دکتر به من پیشنهاد داد برای کسی مفید باشد. از کانال خوب شما تشکر میکنم و اینکه مطالب کانال شما مثل بقیه فقط شادیهای زندگی را نشون نمیده تجربه زندگی سخت و کمبود های مالی و بیماری را هم به ما نشان میده.
امیدوارم همه بتوانیم به امر رهبر عزیزمون عمل کنیم و خدا فرزندان صالح زیادی به ما عطا کنه.
"دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇
https://eitaa.com/dotakafinist
https://eitaa.com/dotakafinist
#تجربه_من ۱۱۸۱
#ازدواج_در_وقت_نیاز
#فرزندآوری
#دوتا_کافی_نیست
#رزاقیت_خداوند
#سختیهای_زندگی
متولد ۷۵ هستم. انشجو بودم که یکی از دوستانم و همسرشون، همسرم رو بهم معرفی کردن. یه جلسه صحبت کردیم و اومدن خواستگاری و مدتی صحبت زیر نظر خانواده ها و دیدم بله الحمدلله مومن هستن.
بعد از عقد، بین حرف هامون متوجه شدم هردومون از حضرت علی ع همسر پاک خواستیم همون سال، ازدواج ساده گرفتیم. از هر چیزی مناسب ترین قیمت هارو گرفتیم، مراسم مون رو بدون گناه برگزار کردیم. نه ماشین داشتیم، نه خونه...
سال ۹۶ رفتیم زیر یک سقف، بعد از چندماه الحمدلله صاحب ماشین شدیم با قناعت و وام و...
دانشجو بودم و به شدت فرزند دوست، بعد از انجام آزمایشات، متوجه شدم تیرویید کمکار دارم، دکتر چندماه اجازه نداد برای بارداری، منم صبر کردم. سعی کردم نذر کنم به جای استرس و خلاصه با مصرف داروی مدام تیروییدم نرمال شد و الحمدلله باردار شدم.
اما بشدت بد ویار بودم و تهوع شدید داشتم، کارای خونه رو بیشتر شوهرم انجام میداد. گاهی هم میرفتم خونه مادرم... گذشت الحمدلله مرداد ۹۸ دختر نازم بدنیا اومد. کولیک داشت و ۶ ماه سرگردان بودیم. خواب نداشت فقط گریه شوهرم و من فقط راه می بردیمش، گاهی همسرم سر کارش دیر میرسید. منم حتی یه سرویس بهداشتی نمیتونستم برم. مادرم میومد کمک ولی خب همیشه که نمیشد. دوبار از مهمونی شام نخورده برگشتم در این حد...
الحمدلله این مرحله هم گذشت دیگه خیلیا میگفتن عمرا بچه بیاره بخاطر اذیت ها. گذشت و پدرشوهرم گفت فرزند بیارین تفاوت سنی کمتر بهتره، یکبار گفتم خونه نداریم سخته اما ترسیدم از حرفم که ناشکری باشه تمام رزق از خداست پس با او معامله کردم. گفتم خدایا بچم کوچیکه و خونه هم ندارم اما برای رضای تو بچه میارم تو هم در کنار بچه سالم صاحبخونه ام کن...
گذشت باردار شدم. بماند که بعضیا گفتن چرا انقدر زود و... ولی برام مهم نبود. این بارداری هم ویار بد داشتم و هیچی نمیخوردم و البته همچنان داروی تیروئید استفاده میکردم. بعد از سه ماه صاحبخونه گفت باید بلند شید. گفتم خدایا صاحبخونه نشدم هیچ از همینجا هم باید بلند شم؟! اما صبر کردم و گفتم من به قولم عمل کردم.
از اونجا بلند شدیم و رفتیم جای دیگه مستاجری، با اوضاعی که من داشتم، همه کمک کردن تا جابجا بشیم.
دومین دخترم مرداد ١۴۰۱ بدنیا اومد، الحمدلله آرام تر از اولی بود. زردی گرفت و بستری شد علی رغم حجامت گوش و خیلی برام سخت گذشت ولی این مرحله هم گذشت.
بعد از تولد دختر دوم رزق فراوان خدا داد و تولد یکسالگیش رو تو خونه خودمون گرفتیم. سختی کشیدیم تا خانه دار شیم ولی من مطمئنم از وجود برکت دخترامه و خدایی که خلف وعده نمیکند😍😍
از مشکلات مالی نترسید. اتفاقا خدا با هر بچه، رزقش هم میده، سختی هارو تحمل کنید. من با اون بارداری ها و بچه کولیک دار بعد از دوسال و چهارماه، مجدد باردار شدم.
الان دیگه دختر بزرگم ۶ساله و دختر کوچکم ۳ساله هست، تنها بودن برای بچهها خیلی بده و شکر که خواهر دارن گرچه دعوا هم میگیرن که عادیه 😄ولی حس میکنم نیازه مشغول بشن اونم با یه خواهر یا برادر کوچکتر😜
الان هم به اذن خدا و فرمان رهبری دوست دارم فرزند سوم رو بیارم. دعا کنید سالم و صالح خدا بهمون عنایت کنه. رضایت رهبری هم قطعا رضایت امام زمان عج رو در پیش داره.
"دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇
https://eitaa.com/dotakafinist
https://eitaa.com/dotakafinist
#تجربه_من ۱۱۹۱
#ازدواج_در_وقت_نیاز
#فرزندآوری
#دوتا_کافی_نیست
#رزاقیت_خداوند
#سختیهای_زندگی
#حرف_مردم
#مشیت_الهی
متولد ۶۶ هستم و اولین فرزند خانواده، تک دختر بودم و سه تا برادر داشتم. ۱۹ سالگی با یک جوان ۲۰ ساله به طور سنتی ازدواج کردم.
هیچ وقت تصور نمی کردم روزی بتوانم چندتا بچه بیارم ولی همسرم که مذهبی بودن از اول میگفتن باید نسل شیعه زیاد بشه و قبل از اینکه حضرت آقا دستور جهاد بدن ما فرزندآوری رو شروع کردیم.
در سن بیست یک سالگی مادر شدن را تجربه کردم شرایط جوری پیش رفت که من در سن ۳۰ سالگی چهارتا بچه داشتم سه پسر و یک دختر...
حرف و حدیث تا دلتان بخواهد زیاد شنیدم ولی حالا که آقا امر کرده بودن مصمم تر بودم به این عقیده تا اینکه در سن ۳۲ سالگی ورق زندگیم برگشت و در یک حادثه تصادف سه تا از بچه هام رو از دست دادم و فقط بچه اولم که پسر ۱۱ساله بود برام باقی موند. یک پسر ۷ساله و دختر ۵ساله و پسر شیرخواره ام که نزدیک دوسالش بود رو خدا از ما گرفت.😭 تحمل این غم سخت وجانکاه رو فقط خداوند به من داد و راضی بودم به رضای خدا😔
ما در راه رفتن به زیارت امام رضا (ع) چپ کردیم و اون حادثه برامون رخ داد. حتی دختر پنج سالم که مرگ مغزی شد، چندتا از اعضای بدنش رو هم اهدا کردیم.
بعد از فوت بچه هام، چیزایی آرزوم بود که خیلی از مامانها قدر نمی دونن و گله دارن مثل سرو صدای بچه ها و اذیت کردن و گریه بچه ها که من حسرتش رو می خوردم.
خودم در تصادف کمر و لگنم شکسته بود. امیدی نداشتم به دوباره مادر شدن ولی از اونجایی که خداوند خیلی مهربونه، بعد از چندماه که بهتر شدم، تصمیم به بارداری گرفتم و خدا دختری به ما هدیه داد و دوباره صدای بچه توی خونه پیچید و تونست کمی از غم ما کم کنه.
دخترم ۷ماهه بود که متوجه شدم مجدد باردارم. اینبار هم خدا یک دختر دیگه به ما هدیه داد. بعد از اینکه دخترها کمی بزرگتر شدن، تصمیم به بارداری بعدی گرفتم که توی شش هفته خودش سقط شد و خیلی نارحت شدم ولی این ناراحتی دوومی نداشت چون بعد از دوماه دوباره باردار شدم و حالا یک ماه دیگه مونده تا یک دختر دیگه به جمع مون اضافه بشه و دوباره مامان چهار بچه بشم.
اینها همه از لطف خدای مهربونه که دوباره به من توان بچه دار شدن داد، یادمه روزی که اولین بچه م به دنیا اومد دکتر با توجه به وزن کمم گفت خانم شما تا ده سال استراحت کن و دیگه بچه نیار وگرنه میمیری ولی حالا من برای بار هفتم هم مادر شدم و زنده هستم😅
سختی خیلی کشیدیم. قبل از تصادف همه میگفتن چه خبره اینقدر بچه میارین فکر خرج هاش باشین و...ولی بعد از تصادف همه میگفتن یک بچه بیار تا حواست پرت بشه و... باز الان که دارم تندتند بچه میارم همون آدمها نیش و کنایه میزنن انگار یادشون رفته همه چیز رو.
مادرم بیشتر اوقات از بارداری من ناراحت میشد، میگفت تو خودت رو ازبین میبری، می گفت بذار بزرگ بشن، میفهمی اذیت هاشون بیشتر میشه و تربیتشون سخته ولی من به خدا توکل کردم تا الان که بچه های خوبی تربیت کردم.
پسرم الان ۱۷ سالشه و با اینکه من مدام درحال بچهداری بودم و به درسهاش نمی رسیدم، خودش به من وابسته نشد و یک شخصیت مستقل پیدا کرد، طوری که الان رشته ریاضی مدرسه تیزهوشان درس میخونه و خودش هم دوست داره خواهر و برادر زیاد داشته باشه.
ما اول ازدواج هیچی نداشتیم، نه خونه نه ماشین و نه شغل، همسرم فقط دانشجو بودن. بعد از به دنیا اومدن بچه اول، هم کار همسرم درست شد و هم دولت وام برای ساخت خونه میداد در زمینی که پدرشوهرم بهمون دادن تونستیم خونه بسازیم وحتی تونستیم یک ماشین پراید بخریم. روزی بچه هام خداروشکر زیاد بود.
همسرم خدا خیرشون بده خیلی همراه بودن و در بارداری و بچه داری کمک هم میکنن و این راه رو برای من هموارتر میکنه، ایشون کتاب فروشی دارن ولی خدا روشکر به اندازه یک زندگی معمولی میتونیم روی کارشون حساب کنیم. هیچ وقت توقع زندگی آنچنانی نداشتم و خدارو شاکرم.
من با اینکه تک دختر بودم و سه برادر داشتم ولی هیچ وقت متکی به خانواده ام نبودم. کارهام رو خودم میکردم و حتی بچه های من خیلی به ندرت خونه پدر مادرهامون برای نگه داری رفتن و حتی یک شب بدون ما جایی نشده بخوان بمونن،خداروشکر بچه داری من رو تبدیل به یک زن قوی کرده و به تنهایی از پس کارهام برمیام.
من همیشه از بی خواهری رنج میکشیدم و غصه میخوردم نکنه دخترم مثل خودم بی خواهر بمونه. الان خداوند بهم لطف کرده که سه دختر بهم داده و اینها دیگه تنها نیستن خداروشکر
من خواهشم از مردم اینه که اگر به ما خانواده های جمعیتی کمکی نمیکنید پس لطفا سرزنش و تحقیر هم نکنید که این دل شکستن های به ظاهر کوچک روز قیامت گریبان گیرتون نشه
امیداورم با فرزندآوری توانسته باشم کاری کوچک برای امام زمانم کرده باشم.
"دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇
http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
#استاد_قرائتی
📌مایوس نشو...
در حرم یک کسی به من گفت: حاج آقا دعا کن یک زن خوب برای من پیدا شود. گفت: چهار جا رفتم نشده است. گفتم: چهل جا برو. من خودم یادم نمیرود که پنجاه مورد تقریباً خواستگاری رفتم. هیچکس زنم نشد!
جوانهای الآن جوان نیستند. چهار جا میروند و میگویند: نه، دیگر مأیوس میشود. صد بار برو. شما اگر چهار جا دکتر رفتی، بچهات خوب نشد، بچهات را دور میاندازی؟ صد تا دکتر میروی تا خوب شود.
#ازدواج_در_وقت_نیاز
"دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇
http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
#آیت_الله_حائری_شیرازی
✅ باید ازدواج کنی....
گاهی بعضی ها به آدم حرفی می زنند که خدا آن را حواله کرده. من تا سی و چهار سالگی ازدواج نکرده بودم. معمولاً از وجوه شرعی کم مصرف می کردم. کار زراعت و این ها داشتم. خب آن هم کفاف نمی داد.
یک شاگرد داشتم که پیش من درس می خواند. سنّش هم شاید از من کوچک تر بود اما او ازدواج کرده بود.
یک دفعه به من گفت: آقای حائری! پیر شدی! باید زودتر ازدواج کنی. گفتم: من واقعاً آمادگی ندارم. چیزی هم اندوخته نکرده ام.
گفت: «تو نشسته ای خدا غنی ات کند، بعد ازدواج کنی؛ خدا هم گفته ازدواج کن تا احتیاجت را رفع کنم».
تو به او تعارف می کنی و او هم به تو تعارف می کند! مگر خدا نگفته که «إِن يَكُونُوا فُقَرَاءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ»؟ (اگر فقیر باشند، خدا غنی شان می کند).
#ازدواج_در_وقت_نیاز
#رزاقیت_خداوند
#سبک_زندگی_اسلامی
کانال«دوتا کافی نیست»
http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
#تجربه_من ۱۲۰۲
#ازدواج_در_وقت_نیاز
#ازدواج_آسان
#سختیهای_زندگی
#رزاقیت_خداوند
#فرزندآوری
من متولد ۷۷ هستم و شوهرم متولد ۷۲، به صورت سنتی ازدواج کردیم و همسرم دانشجوی ترم آخر کارشناسی ارشد بودن و هنوز سربازی نرفته بودن...
سال ۹۶ عقد کردیم و خیلی خانوادم راحت گرفتن، نگفتن شغل خوب، نگفتن خونه فقط چون پسر باایمانی بود قبول کردن و گفتن ماشالله جنم کار داره.
ما سال ۹۷ عروسی کردیم و ۹ماه مستأجر بودیم که یهو نمیدونم چی شد همسرم گفتن دوستم پروژه خونه پیش فروشی بهم معرفی کرده شرایطش خوبه ۷۰ میلیون پیش پرداختشه تا ثبت ناممون کنن.
ما هیچی نداشتیم، یه ریال هم پس انداز نداشتیم. همسرم ۲۵سالش بود منم ۲۰ ساله. گفتیم چه جوری جور کنیم اون موقع همسرم تازه سربازی رفته بود، حتی سرکارم نمیتونست بره.
گفتیم از کجا جور کنیم چیزیم بفروشیم چی بخوریم خلاصه با خانواده خودم مشورت کردم. گفتن دستتونو بزارید رو زانوتون بگید یا علی یه ذره سختی میکشید ولی یه عمر راحتید.
طلاهامو فروختم و ماشینمونو فروختیم باز کم آوردیم، دیگه ناچار شدیم پول پیش خونه مونو هم گرفتیم و وسائل رو جمع کردم. تازه ده ماه بود زندگی مشترکمو شروع کرده بودم و خونه صاحب خونه رو بهش تحویل دادیم.
بیشتر وسایلمو بردم خونه مادرشوهرم و یه مقدار تو انباری مامانم اینا، خلاصه یکسالو هفت ماه ما یه هفته خونه مامانم یه هفته خونه مادرشوهرم بودیم تا خونه مون حاضر بشه.
گذشت و دقیقا سال ۹۹ شوهرم تازه سربازیش تموم شد. دوماه بود جای خوب می رفت سرکار که من طی یه تصمیم یهویی جلوگیری نکردمو باردار شدم.
حالا خونه نداشتیم و ماشینم نداشتیم. از برکات وجود دختر قشنگم خونه مون آماده شد و همه چی جور میشد. یعنی خدا شاهده پول کابینت نداشتیم ولی همش جور میشد.
دختر گلم که بدنیا اومد ما خیلی تو فشار بودیم هم چک های خونه هم خرجایی که تو خونه کرده بودیم، شوهرم جمعه ها هم میرفت سرکار ولی لنگ هیچی برا بچم نمیموندیم.
دقیقا چندماه بعد ماشین به اسمم درومد از سایپا و یکسالگی دخترم ماشینمونو تحویل گرفتیم. اینها همش از برکات دحترم بود.
الانم ۴سالشه دخترم، ۹ماهه دارم برای دومی اقدام میکنم ولی نمیشه با اینکه دانشجو هستم ولی گفتم نینی دار بشم تا دیر نشده الان ۲۷سالمه 😔 انقدر نذرو نیاز کردم، چله برداشتم. دوماه قرصای لتروزول و کلومیفن خوردم ولی خبری نیست. اولیمو خیلی زود باردار شدم ولی اینو نمیدونم چرا نمیشه. دعا کنید برامون.
اینم در آخر اضافه کنم من با خدا معامله کردم و دنبال دلم رفتم، هم دوست داشتم شوهرمو، هم اینکه خیلی باایمان بودن بله گفتم. خدا هم همه چی بهمون داد به مرور زمان، هم خونه هم ماشین خوب همش لطف خدا و برکات فرزندمونه.
تو ازدواج با جوان سالم و باایمان سخت نگیرید، انقدر هستن کسایی که همه چی دارن ولی ذره ای ایمانو اخلاق ندارن که طرف مهرشو میبخشه و اعصاب و روانشو برمیداره از اون زندگی فرار میکنه...
"دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇
http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
#حجت_الاسلام_ناصری
📌برا دختر یه نفری خواستگار اومده بود، خواستگار فقیری بود، به دخترش گفت: بابا این فقیره، میترسم زندگی رو در آینده نتونه تأمین کنه و بره، این خواستگار رو رد کن.
🔻دختر، این خواستگار رو بیشتر دوست داشت ولی پدرِ دختر اون رو رد کرد، تا بعد از مدتی، یک نفر آمد که پولدار بود اما اخلاق او بد بود، پدر به دختر گفت: بابا وضع این بد نیست فقط اخلاق نداره که إنشاءالله خداوند اخلاق او را درست میکنه.
👌دختر گفت: بابا من تا حالا نمیدونستم خدایی که اخلاق را درست میکنه غیر از خدایی است که روزی میده، فکر میکردم یک خدا است که هر دو را درست میکنه، شما اولی را رد کردی، آن وقت خدا نبود که وضع مالی او را درست کند؟!!
✅ مشکل ما همین است، میندازیم پای خدا، هر جا که بخواهیم کار خود را بکنیم، آنجا آن را درست میکنیم. ولی طراز حق یک طراز دیگری است.
#ازدواج_در_وقت_نیاز
#سبک_زندگی_اسلامی
#رزاقیت_خداوند
"دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇
http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
#تجربه_من ۱۲۰۴
#ازدواج_در_وقت_نیاز
#فرزندآوری
#دوتا_کافی_نیست
#سختیهای_زندگی
#حق_حیات
#مشیت_الهی
#سقط_جنین
#قسمت_اول
مادرم در سن ۱۸ سالگی با پدرم ازدواج میکنند. بعد از یک سال برادر بزرگم در زمستان ۵۷ بدنیا می آیند، چند ماه بعد مادرم متوجه میشوند که مجدد باردار هستند و اصلا مثل بعضی از خانمهای این دوره زمونه از بارداریشون ناراحت نمی شوند
و با جان و دل میپذیرند و برادر دومم فروردین سال ۵۹ بدنیا می آیند و زندگی پدر و مادرم را شیرین تر میکنند.
مادرم میگفت در روستا امکانات نبود بچهها را کهنه می بسته و کهنه ها را داخل حیاط در سرمای زمستان با آب سرد
میشسته.
پدرم تحصیلات دبیرستانی داشتند با نمره های خوب، خیلی از دوستانشون با همون مدرک معلم شدند، اما روزگار برای ایشان طور دیگری رقم میخورد و کارگر ساختمان می شوند.
غروبها که از سر کار برمیگشتند تا جایی که توان داشتند،کمک حال مادرم بودند،
در تمیز کردن خانه،کهنه شستن، بازی با بچه ها و...
از آنجایی که پدرم در سن ۱۲ سالگی مادرشون رو از دست می دهند و در غم بی مادری بزرگ میشوند😥به مادرم میگویند برایم بچه زیاد بیار تا دورو برمون پر بشه از خنده ی بچه ها☺️
برادر دومم دو ساله بودند که باز مادرم باردار می شوند و خواهرم در تابستان ۶۱ بدنیا می آیند، مادرم می گفت دو پسر داشتم و یک دختر و خدارو شکر می کردم از بابتشان، اما پدرم می گفتند که سه بچه کمه.
مادرم چند سالی نه اینکه خودش نخواد، باردار نمیشوند و پدرم ایشون رو برای درمان به شهرهای دیگر و دکترهای مختلف میبرند. خواهرم چهار ساله بودند که خداوند دختر دیگری به پدر و مادرم هدیه میکنند در فروردین سال ۶۴.
مادرم تعریف میکرد که خواهرم خیلی گریه می کرد، چند شب و روز پشت هم دیگه کلافه شده بودند تا اینکه نیمه های شب
کسی درب حیاط را میکوبد، پدرم در را باز می کنند دو نفر آقا بودند که می گفتند ماشینمان خراب شده اگه اجازه بدهید بیاییم خانه ی شما بخوابیم و فردا ماشین را تعمیر کنیم و برویم.
پدرم مهمانها را به خانه می آورد و به تنها اتاق خواب خانه هدایت میکند، از قضا یکی از آن دو نفر پزشک بودند. فردا که به شهر میروند تعمیر کار بیاورند. دارویی برای خواهرم تهیه میکنند و به مادرم می دهند، می گویند اینو به بچه ات بده خوب میشه و همین طور هم میشود.
دو سال بعد مادرم پنجمین فرزند و سومین پسرش را بدنیا می آورد و دقیقا دو سال بعد هم در یک زمستان سرد و برفی من یعنی سومین دختر خانواده در سال ۶۷ بدنیا می آیم.
شش ماهه بودم که خوشبختی مادرم تقریباً تمام می شود، پدرم مریض می شوند و به بیماری اعصاب دچار می شوند.
مادرم منو پیش خواهر برادرهام می گذاشتند و خودش پدرم را برای درمان به شهرهای دیگر میبردند. اما ایدهای نداشت یکم با دارو آروم میشدن و دوباره روز به روز بدتر میشدند.
مادرم میگفت برای درمان پدرم طلاهاشو فروخته، وسایل خانه را فروخته اما پدرم خوب نمیشد مادرم هم کار خانه انجام میدادند هم کارهای مغازه(مغازه کوچکی در روستا داشتیم) و گاهی پارچه میخرید و برایمان لباس میدوخت. مادرم برای بزرگ کردن ما از جان مایه گذاشت انشاالله بتونیم برایش جبران کنیم.
ادامه 👇
"دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇
http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
#تجربه_من ۱۲۰۴
#ازدواج_در_وقت_نیاز
#فرزندآوری
#دوتا_کافی_نیست
#سختیهای_زندگی
#حق_حیات
#مشیت_الهی
#سقط_جنین
#قسمت_دوم
وقتی ۷ ساله بودم مادرم خدا خواسته باردار میشوند در سن ۳۸ سالگی از جایی که شش فرزند بودیم و پدرم بیمار بود مادرم از ترس حرف مردم تمایلی به نگه داشتن بچه نداشتن و قصد سقط او را داشتند، کار سنگین انجام میدادند یک بار هم پسر همسایه مادرمو ندیده با دوچرخه محکم میره تو شکم مادرم از جایی که عمر برادرم به این دنیا بوده اتفاق خاصی براشون نمیافته.
مادرم از فکر سقط کردن بچه بیرون میاد و استغفار میکنه، خونه مادریم سر کوچه مسجد هست یعنی پشت خونه مسجد روستا هست که مادرم میگه وقتی همه میخوابیدید برای نماز شب تا ۴۰ شب به مسجد رفتم و دعام این بوده چون شوهرم مریضه سنم هم بالاست این بچه پسر بشه.
کلاس دوم دبستان بودم برادرم هنوز دنیا نیامده بود یک شب خواب دیدم معلممون داداشمو بغل کرده گفت مبارکه اسمشو چی گذاشتید منم گفتم پیغمبر☺️ وقتی برای مادرم تعریف کردم گفت به خاطر این خواب نامش رو محمد رضا میذارم و این شد که برادر چهارمم سال ۷۵ به دنیا اومد.
خیلی ناز و خوشگل با موهای طلایی، شده بود عزیز دل همه با ضریب هوشی بالا دبستان رو در خود روستا خوند راهنمایی و دبیرستان رو در مدرسه تیزهوشان شهر.
تا اینکه یک روز از خواب که بیدار شدیم دیدیم صدای عجیبی میاد صدای پدرم بود میخواست حرف بزنه نمیتونست صدای ناهنجاری از گلوش بیرون میومد، خواهر و برادرهام ازدواج کرده بودند من و داداش کوچیکه بابامو بردیم بیمارستان گفتن سکته کرده، متاسفانه چند روز بستری بودند. منو محمد رضا بیشتر اوقات تو بیمارستان کنارش بودیم. پدرم تقریبا نصف بدنش فلج شده بود با پیگیریهای ما یکم بهتر شدند.
برادر و خواهرهایم میآمدند و یکی دو روزه میرفتند. من هم ازدواج کردم و به شهر دیگری رفتم و همه مراقبت از پدرم ماند برای مادر و برادرم محمد رضا...
زمانی که همه دوستان و همکلاسیهایش به درس خواندن و تست زدن مشغول بودن برادرم بیشتر وقتش را برای پدرم صرف میکرد.
به مرور زمان، بیماری پدرم بود عود کرد. طوری زمین گیر شدند که فقط میتوانست توی خانه غلط بزند. یک روز که برادرم به اتاق پدرم رفت برای تعویض پوشک اینقدر حالش بد شد که رفته بود توی حیاط و کلی بالا آورد ولی همون موقع برگشته بود پیش پدرم عذرخواهی کرده، همش میگفت بابا ببخشید دست خودم نبود😥 ببخشید که رفتم توی حیاط.
خلاصه دانشگاه تهران قبول شدند اما نه پزشکی نه مهندسی یک رشته معمولی اما از جایی که خدا هوای برادرمو داشت خانمی محجبه و خانوادهدار که از همکلاسیهایش بود، آشنا شد و بعد از چند سال ازدواج کردند هر چقدر از خوبی این خانواده بگم کم گفتم.
یک ماه بعد از عروسی برادرم و ۷ سال بعد از زمین گیر شدن، پدرم در زمستان ۱۴۰۳ به رحمت ایزدی پیوستند.😭
عزیزان به هیچ عنوان نه از ترس فقر نه از حرف مردم بچههای بیگناهتون رو سقط نکنید.
برای شادی روح همه رفتگان صلوات بفرستید 🙏
اللهم عجل لولیک الفرج 🤲
آمین.
"دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇
http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
#تجربه_من ۱۲۰۳
#ازدواج_در_وقت_نیاز
#فرزندآوری
#دوتا_کافی_نیست
#رزاقیت_خداوند
#چند_فرزندی
#سختیهای_زندگی
#حرف_مردم
بنده متولد ۶۶ هستم. مهندس معماری و همسرم ۶۳، لیسانس برق بودن ( و فوق لیسانس شون رو در کنار بنده و با شش فرزند گرفتند خداروشکر😊)
سال ۹۰ الحمدلله با توکل به خدا و توسل به ائمه اطهار علیهم السلام زندگی مشترک مون رو آغاز کردیم. سال ۹۱ خداوند بعد از سفر عتبات اولین فرزندمون رو بهمون عطا کرد. اون زمان ما در خونه اجاره ای ساکن بودیم که الحمدلله به یمن تولد دخترم صاحب خونه کوچکی شدیم.
سال ۹۳ خداوند دختر بعدیم رو بهمون عنایت کرد، فاصله سنی شون کم بود و حرف و حدیث ها فراوان ولی خداروشکر تا دختر اولم متوجه بشه و به حد حسادت نرسیده باهم همبازی شدن و چقدر جای شکر داشت و داره که همدیگه رو دارن🥰
بنده دوسال حوزه درس خوندم فرزند اولم رو با خودم میبردم ولی فرزند دومم همراهی نکرد و الحمدلله مشغول امر والاتری شدم.
سال ۹۶ خداوند دختر سوممون رو بهمون عطا کرد و سال ۹۹ دختر چهارم رو خداوند بهمون عنایت کرد.
علی رغم حرف و حدیث های فراوان خداوند سال ۱۴۰۰ اولین پسرمون رو بهمون عطا کرد و به همه نشون داد که خودم "من حیث لا یحتسب" به هرکس هرچی بخوام میدم و به ما فرموده " ومن یتق الله" تقوای الهی پیشه کنید.
فاصله سنی شون خیلی کم بود و من با وجود حرفهای بسیار، خداروشکر با زحمت و سختی فراوان و لطف خداوند تونستم هم به پسرم شیر بدم و همزمان دو سال دخترم رو کامل کنم.🥰
دو سال بعد خداوند پسر دومم هم بهمون عنایت کرد و بنده به لطف خدا خادمی شش امانت الهی و شش سرباز امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف نصیبم شده
همزمان با تولد فرزند پنجممون ما تونستیم به لطف خدا با پدرشوهر و مادر شوهرم یه منزل بزرگتر حیاط دار تهیه کنیم که برای بچه ها هم مناسبتر باشه.
همسر بنده فرهنگی هستن ولی ازونجا که روزی دست خداست و ایشون هم برای زندگیمون الحمدلله خیلی تلاش میکنن که سربازان امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف با روزی حلال بزرگ بشن و تو هر محیط و مدرسه ای نرن سعی میکنن در کنار کار معلمی شون هر وقت خداوند قسمتمون کنه کار برقی هم انجام بدن.
پدر مادر خودم و همسرم بحمدالله بسیار کمک حال هستن ولی بنده خودم تلاش میکنم تا جایی که ضرورت پیدا نکرده مزاحم کسی نشم😊
ان شاء الله قابل باشیم با دعای دوستان خداوند امانت های بیشتری در اختیارمون بذاره تا بتونیم خدمتگزار امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و پاسخگو به ندای نائبشون باشیم.
مسلما جهاد با سختی همراهه و آقا فرمودند فرزندآوری یک مجاهدت زنانه و هنر زن است و باید مدام حواس مون باشه که با خدا معامله کنیم، و من یتق الله پیشه کنیم تا خداوند من حیث لا یحتسب بهمون عطا کنه.
الحمدلله خوشحالم ازینکه خداوند عنایت فرموده و بچه ها همدیگر رو دارن، خواهر برادر دارن و بعدها ان شاء الله دایی خاله عمه عمو و خانواده گسترده میشه.
الانم باهم مشغول هستند، همکاری و همفکری دارن و کمتر به پدر مادر متکی هستند، همبازی هستن(البته دعوا هم دارن😅) و ازین حیث نیازمند اسباب بازیهای گرانقیمت نیستن، حتی تلویزیون دیدنهاشون و بازیهای موبایلیشون نسبت به بچه های دیگه کمتر هست (ماهم سعی میکنیم ان شاء الله بچه ها همه چی داشته باشن ولی لوس و پرتوقع نه).
با هم مشورت میکنن، در درسها به هم کمک میکنن، در انداختن سفره و جمع کردن همه مشارکت میکنن و شبها همه باهم جا میندازن و در کنارهم هستن و فاصله سنیشون طوری هست که فرزندان بزرگم باهم هستن و کوچکترها هم باهم، و حتی گاهی فرزندان بزرگم در کارهای منزل در غذا دادن و خواباندن کوچکترها کمک هستن(البته گاهی اوقات 😅) خداروشکر و این امر مسئولیت پذیریشون رو افزایش میده و فرزندان زودتر مستقل میشن.
یاد بگیریم مثل پدربزرگ مادربزرگ هامون قانع باشیم و بدون اسراف، راضی و شکرگزار ولی زندگی هامون در کنار هم پر از صفا و صمیمیت باشه
ان شاء الله که همه عزیزان در این امر خطیر و جهاد فرزندآوری مادر پدر موفق و نمونه ای باشند و سربازان آقا رو با دعای خاصه خود حضرت بزرگ کنن و پدر مادرها اول خودشون رو تربیت کنن و صبر و از خودگذشتگی و مهربانی رو در خودشون تقویت کنن تا فرزندان الگو گیری زهرا گونه و علی گونه ای داشته باشند.
برای بنده حقیر هم دعا کنید.
و من الله التوفیق
"دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇
http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
#تجربه_من ۱۲۰۷
#ازدواج_در_وقت_نیاز
#فرزندآوری
#دوتا_کافی_نیست
#توکل_و_توسل
من متولد۷۰ و همسرم متولد۶۵ هستن. ما اسفند ۹۱ با معرفی یکی از دوستان با هم آشنا شدیم. خیلی سنتی این رفت و آمد ها ادامه پیدا کرد تا در تیر ماه عقد کردیم و در آبان همون سال هم به کمک پدر شوهرم مراسم عروسی باشکوهی برگزار کردیم و زندگی مشترکمون رو آغاز کردیم.
من در مدرسه پاره وقت شاغل بودم که یکی از شروط ازدواج همسرم خانه داری بود با توجه به اینکه پسر خوب و مقیدی بود شرط رو پذیرفتم.😉
سال آخر دانشگاه بودم که سه ماه بعد از عروسی متوجه بارداری شدم. پسرم آبان سال ۹۳ به دنیا اومد. دیگه نتونستم درسم رو تموم کنم.
یک سال بعد از تولد پسرم اقدام به بارداری مجدد کردم که خدا بهم یه دختر هدیه داد از همون اول ازدواج با شوهرم راجع به سه تا فرزندی توافق نظر داشتیم، بعد از سه سال اقدام کردیم برای بعدی که ۶ هفته سقط شد.
خیلی دکتر رفتم و مشخص نشد سه ماه بعد دوباره اقدام کردیم و باز هم سقط شد، که دیگه ناامید شدم ولی دو ماه بعد جواب آزمایشم به خواست الهی مثبت شد و خدا پسرم رو تو سال ۱۴۰۰ بهمون هدیه کرد.
دیگه قصد بارداری نداشتم تا یه کلیپ از رهبری دیدم واقعا دلم سوخت و خواستم برای امام زمانم کاری کرده باشم ولی همسرم مخالف بود( چون خودش از خانواده دوفرزندی بود و مابقی فامیلش هم همین طور، از خانواده خودم و اطرافیان هم نگم براتون از نگاه گرفته تا حرف و حدیث زیاد😭)
من خیلی اصرار میکردم تا اینکه رفتیم مشهد و امام رضا رو واسطه کردم تا به دل همسرم بندازه به طور ناباورانه ای یک ماه و نیم بعد جواب آزمایشم مثبت شد و با سونوگرافی متوجه دوتا فرشته تو وجودم شدم.
الانم خیلی خوشحالم که تونستم برای شادی دل امام زمان کار کوچیکی انجام بدم اون دوتا فرشته خیلی زود تو دل اعضای خانواده بخصوص پسر کوچیکم جا باز کردن😉
"دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇
http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
-1863377149_699200987.mp3
زمان:
حجم:
1.92M
#استاد_حسینی_قمی
📌حواستون به ازدواج فرزندان تون هست؟!
#ازدواج_در_وقت_نیاز
#سبک_زندگی_اسلامی
"دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇
http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075