eitaa logo
تجربیات ،زندگی بانوی بهشتی
15.4هزار دنبال‌کننده
7.6هزار عکس
4.4هزار ویدیو
68 فایل
در صورت رضایت صلوات برای #مادر_بنده و همه اموات مومنین بفرستید لطفا @Yaasnabi   @Khandehpak @zendegiitv4 @menoeslami @jazabbb @farzandbano @shiriniyeh @mazehaa @cakekhaneh @farzandbano @T_ASHPAZE @sotikodak @didanii تبلیغات @momenaneHhh
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از دوتا کافی نیست
خدا رو شکر.... مدتی بود به علت شرکت در جهاد فرزندآوری و کثرت اولاد و کمبود فضا، دنبال تخت دوطبقه برای چیدمان و جاسازی ۴ فرزند در یک اتاق بودیم. در پرانتز از آنجا که اکثر رفقای بنده از سر طیف پزشکان مرفهند و بودجه و درآمد خانواده از ته طیف پاسداران کمتر مرفه و اینجانب مانند گروه اول به افزایش جمعیت کمک می‌کنم و مانند گروه دوم دخل و خرج می‌رسانم، لذا دست به حساب کتابمان باید اندکی دو دو تا چهار تا گونه باشد.😅البته که خدا رزاق است. جست و جو را از خیابان وصال راسته تخت فروشی ها آغاز کردیم. زیبا بودند و چشم نواز. قیمت ها حدود ۲۵ تومانی میشد. لاجرم سطح توقع را پایین تر کشیده، به سمساری ها و در نهایت سایت دیوار شیراز رسیدیم.😅 در هر گام ۵ تومنی افت قیمت داشتیم تا رسیدیم به دو ملیون و پانصد تومان. حالا خود تعداد گام های رو به عقبمان را حساب کنید. تا اینجا توانسته بودیم یک صفر از رقم ماجرا کم کنیم💪 از قضا این بار در دایره دوار تقدیر باز به وصال رسیدیم. البته نه مغازه های شیک و پیک آن، بلکه خانه ای قدیمی در ته یکی از کوچه هایش که عزم بر فروختن تخت های چوبی عتیقه شان بعد از ۲۵ سال داشتند. بالاخره در زمان خودش لاکچری طوری بوده. خریدیم و در یک اقدام‌ وانت گونه، بار زدیم و راهی خانه شدیم. فروشنده مهربان تعدادی میل بافتنی به ما اشانتیون داد. جفت بودند و زیبا. یکی از آن ها اما تک بود و به کار نیا. حکمتش را نفهمیدیم ولی از آنجا که ما استاد تعمیر هستیم نه تعویض، به امید روزی که جایی بکار رود خوشحال و پلنگک زنان از سود اضافی که کسب کردیم، راهی شدیم و غرق در سرهم بندی تخت ها. مشعوف از این که ۲۰ میلیون نداشته از زندگی جلو افتاده که ناگاه متوجه سکوت مبهمی در خانه شدیم. سرشماري سرانگشتی از بچه ها بحساب آوردیم و دیدیم یکی کم است و سکوت بود و این برای مادران نشانه خوبی نیست🤨 یعنی یا باید صدای جیغشان در گوشت باشد یا جلوی چشمت تا آرامش داشته باشی و چه پارادوکس جذابیست جیغی و فریادی که آرامش بخش است. حداقل خیالت راحت است که سالم اند😁 از پی اش رفتیم. همان میل بافتنی تک بی حکمتِ بکار نیا را در دستانش دیدیم. کم سن بود و بی عقل و در تصوراتش آن را با چوب طبل اشتباهی گرفته بود و گوشی تازه قسط به پایان رسیده مادر را به جای تنبک و آن چنان موسیقی دلنوازی در خلوت برای خود نواخته بود که صفحه ال سی‌دی جیغ بنفشی کشیده بود و به کما فرو رفته بود و اشانتیون ۲۵۰۰ تومنی، دو نیم میلیون خرج روی دستمان گذاشته بود😢 و البته که خدا رزاق است. داشت بادمان پنچر می‌شد که پدر فهیم ماجرا، جوری وارد مدیریت کردن فضا شد در قالب جملاتی از قبیل خداروشکر که به چشمشان نزدند، خدارو شکر به چارشان نزدند و خلاصه داشت میل بافتنی را به اقصی نقاطشان فرو می‌کرد که آنچنان راضی شدیم و گفتیم بس است دیگر مرد. کله بچه را بوسیده و ضمن تشکر از نزدن آسیب بیشتر، همه سجده شکری رفته و شاد و خرم به ادامه ماجرا پرداختیم😁 کانال«دوتا کافی نیست» http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
هدایت شده از دوتا کافی نیست
۶۱۲ من در سال ۸۴ با همسرم به طور کاملا سنتی عقد کردم و دوران سخت و طاقت فرسای ١/۵ ساله را شاید به تلخی، به امید زندگی زیر یک سقف مشترک سپری کردیم. عقد بسیار ساده و مقارن با نیمه شعبان بود، گرچه با تاخیر یک‌ماهه میتونستیم عید فطر پیش رهبری عقد بشیم، ولی از ترس از دست دادن همدیگه طی این مدت، ترجیح دادیم زودتر عقد بشیم. مادرم از اول مخالف ازدواج ما بود و تمام این تلخی های عقد هم مربوط به رفتار نسنجیده ایشون بود، که خاطرات تلخش را تا ابد برای ما باقی گذاشت. ولی در این دوران واقعا همدل بودیم و سعی کردیم تا از این فرصت برای رفع نواقصمون کمک بگیریم و رشد کنیم تا بعد راحت تر کنار هم باشیم، با گفتگو و نوشتن، نامه نگاری هایی که گاه حامل آنها خودمون بودیم و هرجا سختمون بود، صحبت کنیم، می نوشتیم. بالاخره فروردین ۸۶ با سفر به مشهد و بعد هم یک ولیمه مختصر مستقل شدیم در شهری دور از خانواده ها... ۲ سال در غربت زندگی کردیم که سرشار از خوشی بود و تنها لحظات تلخ آن را مادرم رقم می‌زد. مادر من معلم بودن و بصورت کاملا افراطی درگیر کارشون بودن و به همین جهت من از کار بیرون منزل متنفر شده بودم، علیرغم درس خوبم که در مدارس تیزهوشان بودم. یک تجربه ی تلخ، سقط در یک سال و نیم بعد از ازدواجم در غربت داشتم که خیلی از نظر روحی برای من سخت بود و زمینه ای شد تا به فکر انتقال به شهر خود شویم و در کمال ناباوری این اتفاق افتاد و در سال ۸۸ بازگشتیم. در سال ۸۹ خدا پسرم را به ما عطا کرد، من با فکر فرزندان زیاد و یک خانم خانه دار به تمام معنا به جنگ با عرف خانواده و بویژه مادرم رفته بودم. ۲ سال و ۳ ماه بعد دختر اولم را باردار شدم، کاملا به اختیار، تا سه ماه مادرم را مطلع نکردم تا آرامش بیشتری داشته باشم و این اتفاق در بارداری های بعدی هم افتاد. بارداری فوق العاده سختی داشتم و در ماه آخر استراحت مطلق کامل، به اجبار ماه آخر را به مادرم که به اصرار من بازنشسته شده بود، زحمت دادم. که قدر دان زحمات شون هستم. دختر اولم بعد از فراز و نشیب سخت بارداری خیلی راحت در فروردین ۹۲ به دنیا آمد و یک موجود بی دردسر و کاملا مستقل، طوری که این بار با فاصله ی کمتر، تصمیم به بارداری مجدد گرفتم. قصه ی زایمان زودرس و استراحت مطلقی که به دلیل نداشتن کمک، رعایت نکردم. دو روز قبل از مراسم ازدواج تنها برادرم با ۴۲ روز تفاوت پزشکی دختر دومم را به دنیا آوردم، خدارا شکر سالم و به شکل طبیعی... دو و نیم سال از تولد فرزند سوم گذشته بود که تصمیم به داشتن فرزند بعدی گرفتیم و در این زمان مقام معظم رهبری هم تاکید به فرزند آوری بیشتر داشتن و ما مصمم‌تر ازقبل و حق به جانب تر، برای مواجهه با افرادی که دائم ما را سرزنش می‌کردند به راهمون ادامه دادیم. و خداوند لطفش را شامل حالمون کرد و در سال ۹۷ دختر سومم را به ما عطا کرد. در ضمن ما با اقتصاد مقاومتی و با یک حقوق زندگی را به خوبی مدیریت می‌کردیم و خیلی از موارد مصرفی اعم از خوراکی و پوشاکی را در خانه تولید می‌کردیم. می‌تونم به جرات بگم لباس کل اعضای خانواده دوخت خودم بود، بخاطر علاقه ی زیادم به خیاطی، همسرم هم خیلی همراهی می‌کردن در خرید پارچه های متنوع و با وجود تعداد زیاد مون، همیشه در فامیل هم خوش پوش بودیم و هم نوپوش با هزینه ای گاها یک چهارم بقیه.... با تولد هر فرزند رزق مادی و معنویمون بیشتر شد، باتولد پسرم ماشین نو خریدیم، با تولد دختر اول یک زمین با فروش طلاهای پس اندازم و با مساعدت خانواده ام و لطف خدا سال ۹۴ خونه ای بزرگ ولی قدیمی و تقریبا دور از مرکز شهر خریدیم. با تولد دختر سوم گرچه تصادف سختی کردیم و ماشین مون تقریلا کامل از بین رفت ولی جز شکستگی پای پسرم و شانه ی دختر اول و مقداری جراحات دیگر خدا را صد هزار مرتبه شکر همه زنده ماندیم و بعد از مدت کوتاهی هم در سلامت کامل بودیم و هم یک ماشین بهتر و بزرگتر از قبل خریدیم. بعد از گذشت دو سال و نیم از تولد فرزند چهارم تصمیم به بارداری مجدد گرفتیم که بخاطر فوت غافلگیرانه ی مادر شوهرم و شرایط روحی همسرم و بعد هم خواست خدا، یکسال و نیم این تصمیم به تعویق افتاد، تا اینکه به لطف خدا دوماه هست که باردار و طبق معمول مادرم بی اطلاع! من نوه ی اول خانواده مادریم هستم، لذا در این سبک زندگی و فرزندآوری پیشگام بودم و تقریبا رسم غلط و منحوس دوتا بچه کافیه را که به شکل جدی در نسل مادران ما رسوخ کرده و ادامه داشت را برچیدم و این نهضت با تلاش بقیه نیز ادامه پیدا کرده الحمدلله. از خدا میخواهم که به همه ی زنان سرزمینم که آرزوی مادر شدن دارند، توفیق مادری با فرزندانی صالح و سالم عطا کند، و مرا هم در این راه کمک نماید. کانال«دوتا کافی نیست» http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
هدایت شده از دوتا کافی نیست
۶۵۲ من مادری ۲۴ ساله هستم که از نعمت خواهر و برادر زیاد محرومم فقط یه برادر ۱۷ ساله دارم. پدرومادرم هردو شاغل بودن و به تازگی بازنشسته شدن، مادرم معلم و پدرم مهندس... شرایط سختی داشتن که نتونستن بیشتر فرزند داشته باشند البته بیشترش به خاطر جو حاکم اون زمان بود که میگفتن دوتا بسه، مادرم هم به خاطر مشکلاتی، باردار نمیشدن و من و برادرم با دوا درمون و نذر به دنیا میایم. البته مادرم میگه به خاطر شرایط سخت که از خانوادش دور بوده و پدرم از ۶صبح تا ۹شب سرکار بوده نمی تونسته برای بچه های بیشتر فکری بکنه. همیشه به دوستام که خواهر برادر همسن و سال داشتن حسودی میکردم حتی الانم دلم میشکنه وقتی دوتا خواهر رو باهم می بینم چون الان که ازدواج کردم بیشتر از هر زمانی به خواهر نیاز دارم، متاسفانه همسرم هم خواهر ندارن و دخترم از نعمت خاله و عمه مهربان محرومه، بر عکس پدرم و مادرم، پدر بزرگ و مادربزرگ پدریم ۱۰ فرزند دارن، ۴پسر و ۶دختر... سال ۹۵ وقتی پدربزرگم سرطان میگیرن و دوماه تهران می‌مونن، هر هفته یکی از پسرا مرخصی میگیره و با یکی از دخترا که بچه کوچک نداشت، میرفت اونجا تا کارهای پرتو درمانیشون انجام بشه بعد از دوماه که برمیگردن اهواز، هرشب یکی از بچه ها پیشش می‌خوابید تا وقتی که تابستون ۹۶ به رحمت ایزدی میرن. از اون موقع به غیر از عمو کوچکم که بچه کوچیک داره، بابام و دوتا عموهام به نوبت پیش مادربزرگم می‌مونن... به چشم خودم دیدم که فرزندان پدربزرگ و مادربزرگم به واقع فرزندان صالح و باقیات و صالحات هستن. خودم سال ۹۸ قبل از کرونا عقد کردم و سال ۹۹ در اوج کرونا عروسی. به خاطر شرایط کرونا و اینکه مجبور به خونه نشینی بودم تصمیم گرفتم از یه فرشته الهی مراقبت کنم خداوند بزرگ رحمتی بزرگ رو در سال ۱۴۰۰ بهمون عطا کرد و ریحانه خانم شهریور ۱۴۰۰ قدم به زندگی ما گذاشت الان دخترم ۱۷ ماهه هستن و نور چشممون. الحمدالله تعالی زندگی ما متوسطه، خونه مال خودمونه و ماشین معمولی داریم. همسرمم دو شیفت کار میکنن. با این وجود حدود ۸ ماهه که برای دخترم از پوشک های قابل شستشو استفاده میکنم خیلی به صرفه تر از پوشک یه بار مصرفه البته من تقریبا ماهی یه بسته پوشک یه بار مصرف هم برای دخترم تموم میکنم اونم فقط برای بیرون رفتن. در مورد لباس هم، برای لباس بیرونی دخترم بهترینا رو میخرم اما برای تو خونه اش یه سری لباسا هست توی فروشگاه های لباس بچه که یا تک مونده، یا یه ایراد ظاهری داره و یا مارک نیست اما جنسشون بد نیستا فقط به خاطر همین دلایل ارزون ترن شده، لباسی بوده برای دخترم خریدم ۱۵ تومن اما جنسش خوب بوده و اندازه لباس گرون کار کرده حتی خراب نشده نگهش داشتم. اهل چشم و هم چشمی و تجملات نیستم، من حتی لباس های دخترم که براش کوچیک شده رو گذاشتم تو کمد ان شالله برای فرزندان بعدیم. میشه یه سری وسایل رو هم، بهم قرض داد پارسال مادرم برای دخترم ۱۳ میلیون کالسکه و کریر خرید منم نذر کردم توی اطرافیانم هرکی فرزند بهش داد در صورتی که خودم نخوام استفاده کنم، چند ماهی بهشون قرض بدم تا از خرید وسایل الکی جلوگیری بشه. من نسبت به تمام دخترای فامیل زودتر ازدواج و بچه دار شدم و خوشحالم در اوج جوانی مادری رو تجربه کردم. دوست ندارم دخترم مثل خودم در حسرت همبازی و خواهر و برادر زیاد باشه الحمدالله خداوند بهمون برکت و رزق داده ان شاءالله لایق باشم تا فرزندان صالح تربیت کنم. امسال هم بعد از ۳ سال وقفه قصد ادامه تحصیل در مقطع ارشد رو دارم ان شاالله خداوند کمک کنه تا با فرزندم راه پیشرفت رو طی کنم و مادر همه فن حریفی برای فرزندم بشم. پدر و مادر امید فرزندان و فرزندان امید پدر و مادر هستن، خداوند سایه هیچ پدر و مادری رو از سر اولادش کم نکنه و هیچ فرزندی داغ والدین نبینه کانال«دوتا کافی نیست» http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
هدایت شده از دوتا کافی نیست
۶۹۷ بنده خانمی ۳۳ ساله هستم. وقتی ۲۰ ساله بودم و درحال تحصیل در مقطع فوق دیپلم بودم با یک بنده خدایی عقد کردم ولی نتونستیم باهم به نقاط اشتراک در زندگی برسیم و بعد از دو سال در سن ۲۲ سالگی با مشقت فراوان ازشون جدا شدم و زندگی صفحه ای جدید رو برام باز کرد. حدود سه سال در تنهایی و انزوا گذشت بخاطر حرف و حدیث های اطرافیان که به گوشم می‌رسید و نگاه ترحم آمیزشون، یک خط فرضی دور خودم درست کردم و بهش پناه بردم. بعد از جدایی دوباره وارد دانشگاه شدم در مقطع کارشناسی و همزمان در یک موسسه قرآنی کودک مشغول به کار شدم. خواستگاران زیادی داشتم اما همه آنها بعد شنیدن سرگذشت زندگی و سابقه ازدواج ناموفق ام یهو پا پس میکشیدن و هر بار ضربه ای سنگین به من وارد می‌شد. خیلی دل شکسته و غصه دار بودم ولی سعی میکردم ظاهرم رو حفظ کنم، ماه محرم بود و در روضه های محله مون شرکت میکردم و با دل شکسته از حضرت فاطمه زهرا میخواستم که خودش نجاتم بده و یکی از پسرانش رو برای همراهی و همدمی من بفرسته. تنها چند ماه بعد از محرم سال ۹۲، خانواده ای به خواستگاری من اومدن که از سادات بودن و در کمال ناباوری هم خودم هم خانواده با شرایطشون موافق بودیم. البته خانواده ایشون اختلاف عقیده زیادی با ما داشتن ولی خود ایشون فردی مذهبی، معتقد و دغدغه مند و ولایی بودن خلاصه در اسفند ۹۲ یعنی ۲/۵ سال بعد از جدایی و در سن ۲۴ سالگی نامزد کردیم و محرم شدیم و در ۱۰ فروردین ۹۳ باهم عقد کردیم. از اونجایی که هردوی ما تنهایی زیادی کشیده بودیم(همسرم هم یه ازدواج ناموفق داشتند) دیگه بیش از این تحمل تنهایی رو نداشتیم، با دست خالی تصمیم گرفتیم که بریم زیر یک سقف و در عرض یک هفته خونه ای نقلی با امکانات کم پیدا کردیم و با قرض کردن ۶ میلیون از خانواده و با یک عروسی ساده که کل هزینه اش یک و نیم میلیون تومان شد زندگی مشترکمون رو شروع کردیم. تنها ۲ماه بعد از عروسی تصمیم گرفتیم خانواده مون رو ۳ نفره کنیم و دقیقا در اولین سالگرد عقدمون، گل پسر مامان، آقا سیدمهدی به دنیا اومد. تا حدود ده ماهگی گل پسر بسیار ناآروم و گریه رو بود و شب ها با گریه های وحشتناک از خواب بیدار می‌شد که با مراجعه متعدد به مشاور و رفع استرس و اضطراب نهفته خودم این ناآرومی ها کم شد و ما تصمیم به ۴ نفره شدن گرفتیم. وقتی پسر اولم ۳.۵ ساله بود آقا سیدمحمد حسین قشنگم به دنیا اومد. اینم بگم از رزق وجود سیدمهدی ماشین دار شدیم و از رزق سیدحسینم در کمال ناباوری خانه دار شدیم. زندگیمون بالا و پایین زیاد داشت و داره اما سعی کردیم زندگیمون رو سراسر خدمت به اهل بیت قرار بدیم و بچه هامون رو زیر بیرق اهل بیت بزرگ کنیم. پسرای من خادمای هيئت هستند و عشقشون هر پنجشنبه رفتن به هیئت هستش، امام حسین توفیق داد دو بار خانوادگی راهی کربلا شدیم. امسال اربعین هم ۵ نفره راهی پیاده روی اربعین شدیم چون من فرزند سوم رو باردار بودم. ماه آخر بارداری چون تلاشم بر این بود که وی بک انجام بدم، تلاش های زیادی کردم، از جمله: پیاده روی های آروم و سبک، ورزش های مختلف جهت آمادگی برای زایمان طبیعی، کشش عضلانی و نرمش های سبک در منزل، گرفتن دو بار ماساژ کامل بدن در هفته ی ۳۷ توسط یک بانوی مسلط به اعمال یداوی و... اما اما اما علی رغم همه ی تلاش های بنده و آمادگی بدنم زایمان سوم هم به خواست خدا سزارین شدم. زهرا ساداتم دنیا اومد و خونه مون رو پر نور تر کرد. بعد از تولد فرزندم درد شکم و کمر کمتری داشتم و خیلی زودتر از دو سزارین قبلی سرپا شدم و دوران نقاهت رو‌سریعتر گذروندم و شیردهی راحت تری داشتم الحمدالله فرزندم به دلیل داشتن دو داداش بزرگتر به سر و صدا بیشتر عادت کرد و خواب راحت تری داره تو این حجم از سر و صدا 😁😜 پسرام یک دقیقه هم زندگی رو بدون خواهرشون تصور نمی‌کنند شرایط سخته بله ولی دلمون خوشه به مهمون جدید خونه مون، پسرام منتظرن خواهرشون دو ساله بشه که من دوباره براشون آجی بیارم بعد از تولد فرزند سوم رزق مالی نداشتیم ولی رزق معنوی زیاد داشتیم، همیشه که نباید رزق مادی باشه شغل همسرم آزاد هست و افت و خیز های زیادی داشته، خودم هم ۳ سال هست که جهت کمک به اقتصاد خانواده پا به عرصه ی تولید گذاشتم و یک تولید کننده و کارآفرین فعال هستم و کارگاه کوچکی برای خودم راه اندازی کرده و محصولات پروتئینی خانگی تولید میکنم. الحمدالله شکر راضی هستیم و منتظریم که بازم سعادت داشته باشیم و بتوانیم سرباز برای آقا به دنیا بیاریم. دوستان گرامی هیچ‌وقت از لطف و محبت خدا ناامید نشین، زندگی بالا پایین زیاد داره ولی همه رو با توکل بر خدا میشه گذروند. ازتون خواهش دارم برای عاقبت به خیری بچه هام دعا کنید. کانال«دوتا کافی نیست» http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
هدایت شده از دوتا کافی نیست
من در خانه، پرنده (مرغ و خروس و مرغابی و ...) پرورش می‌دهم. بستگان من می‌آیند مثلاً ۵تا مرغابی سر می‌بُرند و پولش را هم به من می‌دهند! این اقتصاد مقاومتی است. اینکه کسی بگوید من مدرک دارم پس دیگر کار نمی‌کنم، این با اقتصاد مقاومتی نمی‌سازد. خانم‌های ما، الی ما شاء الله مدرک می‌گیرند و دیگر در خانه نه کار بافندگی می‌کنند نه ... من با این وضعیت علمی و شُهرتم، عارَم نمی‌شود در خانه‌ام کار کنم و چیزی تولید کنم؛ اما بسیاری از خانم‌ها به دلیل اینکه مدرک دارند، اقدام به هیچ تولید خانگی نمی‌کنند! در حالیکه در گذشته گلیم می‌بافتند، قالی می‌بافتند، جوراب می‌بافتند. @haerishirazi کانال«دوتا کافی نیست» http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
هدایت شده از دوتا کافی نیست
۷۱۵ گذشت تا ماه رمضان سال بعدش. من خیلی به دمنشو زعفران علاقه دارم و هر روز با زعفران افطار میکردیم. اواخر ماه باید دوره زنانه ام میشد که نشد و با خوش خیالی گفتم حتما به خاطر روزه گرفتن عقب انداختم. اما روز عید فطر بیبی چک زدم و مثبت شد. ترس عین خوره افتاد به جونم. اخه محمد هنوز خیلی کوچیک بود و این یکی هم با کلی زعفرون ندونسته محکم سر جاش بود! محمد صدرا رو ۱۸ ماهگی هم از شیر و هم از پوشک گرفته بودم تا با اومدن بچه جدید خیلی اذیت نشم. محمد محسن آذر ۹۷ به دنیا اومد. زندگی با دو تا بچه پشت سر هم واقعا سخت بود خونه نامرتب. غذا گاهی آماده نبود و واقعا نمیرسیدم! اما همسرم درک میکرد و خیلی غر نمیزد😉 یکسال که گذشت بچه ها دیگه با هم میرفتن بازی و وقت من آزاد تر شده بود و گاهی ساعت میگذشت و بچه ها با من کاری نداشتن. با هم بزرگ شدن. با هم بازی میکردن دعوا میکردن و کنار هم زندگی رو یاد میگرفتن. تو این مدت به ادامه تحصیل و کار کلا فکر نمی‌کردم. اینقدر همراهی بچه ها خوب بود که چند تا خانواده دیگه بعد از ما تصمیم گرفتن بچه هاشون پشت سر هم باشن. گذشت تا تیر امسال که دوباره عادت ماهیانه ام عقب افتاد با جلوگیری های سفت و سختی که داشتم اصلا فکر بارداری نبودم. اما وقتی بیبی چک زدم مثبت شد. ایندفعه بیشتر نگران سلامتی بچه بودم رفتم سونو و خدا رو شکر مشکلی نبود و محمد علی مون هم فروردین امسال دنیا اومد. در مورد دکتر و آزمایش و اینجور چیزا بچه اول آدم خیلی ترس داره. همه آزمایش های بارداری و سونو ها رو رفتم و بعد دنیا اومدنش با اندک مریضی دکتر متخصص می‌بردم. اما برای دومی فقط سونوگرافی ها و آزمایش های خون ضروری بارداری رو رفتم و غربالگری ها رو اصلا نرفتم! و بعد دنیا اومدنش دکتر کمتر میرفتیم چون میدونستم چکار کنم تا کمتر مریض بشه یا مریض شد چکار کنم زود خوب بشه. سر سومی هم فقط آزمایش های لازم مثل تیرویید و قند و اینا رو رفتم و سونو رفتم و غربالگری ها رو نرفتم. حتی قند سه مرحله ای هم به دکترم گفتم اذیت میشم و ننویسه برام😁😂😁 و دکتر آزمایش قند معمولی نوشت برام. در مورد هزینه ها هم بچه اول نمیدونی چی لازمه همه چیز میخوای بخری یه عالمه لباس میگیری که بعضا خیلی هاش استفاده نمیشه. اما برای دومی خرج هم دستت اومده و هم اینگه کلی چیز از بچه قبلی مونده که میشه استفاده کرد. در مورد رزق بچه ها هم واقعا هر بچه که میاد کلی رزق مادی و معنوی همراش داره. مثلا سر اولی ماشین گرفتیم همون اول بارداری. سر دومی زمین بزرگی برای خونه خریدیم. و سر سومی من که اصلا قصد کار نداشتم برای اولین بار آزمون استخدامی شرکت کردم و قبول شدم. دعا کنین برام که در ادامه راه هم موفق باشم. البته من خیلی از شاغل شدن با وجود بچه ها ترس و اضطراب دارم. اگه مامانی هست که میتونه کمک کنه لطفا تجربه اش رو بگه کانال«دوتا کافی نیست» http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
من متولد سال ۶۴ هستم و سال ۹۰ ازدواج کردم، با اینکه دوست داشتم زود بچه دار بشیم اما به خاطر مشاور های نامناسب به همسرم، ایشون با وجود اینکه بچه زیاد دوست داشتن، مخالف بچه دار شدن در ابتدای زندگی مشترک بودند. خدا رو شکر بعد از ۳ سال راضی شدن و سال ۹۴ خدا لطفش رو شامل حالمون کرد و در ۲۹ سالگی، صاحب یه گل دختر شدیم که موقع بارداری نذر حضرت زهرا (س) کردیم، با اصرار من سال ۹۶ دومین دخترمون بدنیا اومد که این گلمو نذر حضرت معصومه(س) کردم و سال ۹۸ هم خدا بهمون یه پسر کوچولو داد که ایشون نذر امام حسن مجتبی (ع) هستن برای آزادی بقیع انشالله... تمام این مدت اجاره نشین هستیم و در شهر غریب زندگی می کنیم، شهر مادریم شش ساعت با ما فاصله داره و رفت و آمد ها مون کمه. سختی بچه های پشت سر هم زیاده اما از وقتی بزرگتر شدن خدا رو شکر با هم بازی میکنن و تازه میتونم علاوه بر کارهای خونه به درسم هم برسم، الحمدلله الان یه کوچولوی تو راهی هم داریم که انشالله چند ماه دیگه بدنیا میاد انشالله این یکی رو نذر امام زمان (عج) کردم برای ظهورشون... تا جایی که بتونم برای تربیتشون تلاش میکنم، کلاس تربیت فرزند رفتم و کتابهای تربیتی میخونم و توی وقت هایی که بتونم صوت فرزند پروری از اساتید بزرگ مثل حاج آقا تراشیون یا آقای عباسی رو گوش میکنم، توی جاهایی که احساس میکنم نمیدونم چطور باهاشون برخورد کنم از مشاوره تخصصی کودک کمک میگیرم، و سعی میکنم اجرا کنم، معتقدم اونجا که دیگه دستم نرسه یا ندونم یا نتونم توی تربیتشون کاری کنم، اگه لایق باشن و منم لایق باشم، خود ائمه حفظشون میکنن، چون بزرگوارن و هدیه کوچیک ما رو قبول میکنن، چطور ممکنه وقتی آدم همه زندگی خودشو که بچه هاش باشن، نذرشون کنه و اونها قبول نکنن؟!! خدا رو شکر رزق ما با هر بچه بیشتر شده، قبل از اومدن بچه اولم، گاهی با اینکه فقط دو نفر بودیم و مخارج اضافه نداشتیم توی مخارج آخر ماه می موندیم ولی با اومدن هر بچه هم موقعیت همسرم بهتر شد و هم تلاششون و از اون طرف گشایشی که خدا قرار می داد. من لباس و چیزهای مورد نیاز بچه ها رو از جنس خوب میخرم و با این کار مدت زمان استفاده از لباس رو زیاد میکنم، گاهی دست به کار میشم و برای توی خونه شون لباس میدوزم، البته خیلی وقت برای این کار ندارم، گاهی لباس بزرگتر برای کوچکتر هم استفاده میشه، گاهی لباس هایی که هنوز قابل استفاده هست و برای بچه های خودم قابل استفاده نیست برای بچه های خواهرم میبرم و البته اگه لباس بچه های خواهرم همین وضع رو داشته باشن برای بچه خودم استفاده میکنم، البته بیشتر به عنوان لباس توی خونه، چون هم از نظافتش مطمئنم و هم از اسراف و هزینه اضافه جلوگیری میکنم، شاید برای بعضی ها این روش مورد پسند نباشه اما واقعا هزینه ها رو کم میکنه، البته برای لباس بیرون حتما هزینه میکنیم. اسباب بازی هم به اندازه هست البته دختر ها از وسایلشون بیشتر نگهداری میکنن و پسر کوچولوی دو سال و نیمه ام حسابی از خجالت اسباب بازی ها در اومده😁 مجبور شدم براش اسباب بازی نشکن بگیرم، چون نصف اسباب بازی ها رو شکسته. البته اسباب بازی زیاد مورد تایید هیچ مشاور کودکی نیست، ما خیلی از روزها با هم کاردستی درست می کنیم و اسباب بازی می سازیم، حتی بچه کوچیکم هم بلده قیچی دست بگیره و ساعتها با قیچی کردن و چسبوندن کاغذ مشغول میشن، خمیر بازی خونگی براشون درست میکنم و گاهی براشون عروسک میدوزم ، عروسک های ساده دستی یا انگشتی یا ... با نمد و پارچه و کاغذ، از مواد بازیافتی خونه یا جوراب و کارتن کاردستی درست میکنیم و چقدر بچه ها از این بازی ها لذت میبرن، از ایده های بعضی کانال ها هم در این موارد استفاده میکنم، توی کارها از بچه ها کمک میگیرم، تمیز کردن خونه، آب دادن به گل ها، شستن جوراب ها و کفش ها یا پوست گرفتن میوه و سیب زمینی با پوست کن یا خورد کردن میوه و سیب زمینی که حتی پسر کوچکم هم این کار رو انجام میده. همه اینها باعث میشه بتونم ارتباط بهتری باهاشون برقرار کنم. بدترین زمان ها وقتی هست که مریض میشن، چون کوچیکن و نیاز به مراقبت بیشتر دارن، اما وقتی سلامت هستن با خنده هاشون و با بازی هاشون واقعا آدم رو شاد و راضی میکنن. الحمدلله برای من هر چه تعداد بچه ها بیشتر شد، زمانبندی برای کارها مهمتر شد و البته بیشتر به کارهام می رسم. ادامه 👇 "دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇 https://eitaa.com/dotakafinist https://eitaa.com/dotakafinist
هدایت شده از آرشیو بارداری
۱۱۲۵ بنده و همسرم هر دو متولد دهه ۷۰ هستیم. سال۹۳ با همسایه عموجانم که الان همسرم هستن ازدواج کردم. شهریور ۹۵ پسر اولم بدنیا اومد. وقتی متوجه شدم باردارم، مبعث پیامبر بود و نیت کردیم اگه پسر بشه اسمش رو محمد بذاریم. گذشت تا سال ۹۶ یعنی دقیقا چند روز مونده بود به یک‌سالگی پسرم که متوجه شدم برای بار دوم باردارم. خیلی ناراحت بودم و ناشکری میکردم. تا اینکه پسرم ۵۰روز زودتر بدنیا اومد و چند روزی در بیمارستان بستری شد. نام گذاری این پسرم خیلی جالب بود، مادرشوهرم گفت من نظرم اینکه اسمش مهدی باشه ولی من مخالفت کردم تا اینکه روز تولد بی بی جانم حضرت زهرا به ایشون پیشنهاد دادم سه تا اسم بذاریم لای قرآن و خودشون با وضو بردارن، هر اسمی که انتخاب شد همونو نامگذاری کنیم. بالاخره مادرشوهر کاغذ برداشتن و شد مهدی😍 با نام محمد ترکیب کردیم و نهایت محمدمهدی شد. محمد مهدی یه پسر فوق العاده باهوش و شیطون خونه است. برخلاف اینکه نارس بود و خیلی بابتش نگران بودم اما لطف خدای مهربونم شامل حالمون شد. وقتی پسر دومم بدنیا اومد. انقدر سختی کشیدم که اصلا تو فکر بچه سوم نبودم و هرکس اسم بچه میاورد شدیدا مخالفت میکردم‌، اما خواست خدا چیز دیگری بود. اوایل اسفند ۱۴۰۰ در کمال تعجب بازهم متوجه شدم باردارم و وقتی دکتر تو مطب بعداز انجام سونوگرافی با صدای بلند گفت یک جنین ۵ هفته با ضربان قلب طبیعی مشاهده شد، ناخودآگاه گریه کردم و گفتم سقطش میکنم. تا خود صبح تو این فکر بودم که چطوری این کارو انجام بدم و از طرف دیگه ذهنم می‌رفت به سمتی که اگه سقط یه انسان دامن منو مثل خیلیا بگیره و تا آخر عمر عذاب وجدان بگیرم و خدا آرامش ازم بگیره چی؟! خلاصه صبح که شد همسرم گفت میخوای سقطش کنی؟؟ و من گفتم نه. با توکل به خدا نگهش میدارم و از خالقش می‌خوام که تا لحظه ی تولدش کمکم کنه. این‌بار دیگه حسابی دلم میخواست خدا بهمون یه دختر بده ولی، بازم نشد آنچه دل ما میخواست و شد هر آن چه خدا میخواست😊 آقا محمدصدرا مهر ۱۴۰۱ بدنیا اومد، یه پسر مهربون و آروم🌹🌹 الان خداروشکر میکنم که گناه کبیره انجام ندادم و شرمنده پروردگارم نشدم. من جثه ریزی دارم جوری که با بچه هام بیرون میرم همه تعجب میکنن😁ولی تونستم هر سه فرزندم رو طبیعی بدنیا بیارم و این هم لطف دیگری ست که خدا بهم عنایت کرد تا به دیگران نشون بده اگه من بخوام هیچ چیز و هیچ کس مانع نمیشه. بعد از تولد بچه ها برکت زندگی ما عجیب زیاد شده درحالی‌که حقوق کارمندی همسرم تغییر خاصی نداشته اما هیچ روزی کم نیوردیم و همه ابعاد زندگیمون به نحو احسنت تامین میشه و قطعا همه این ها به خاطر برکت وجود بچه هاست. حقوق همسرم با کسر وام و قسط زیر ده میلیون میشه و در حومه ی تهران مستاجریم. با این وجود تونستم با رعایت موارد زیر الحمدالله شرایط اقتصادی رو مدیریت کنم: درحد نیاز و ضرورت لباس و کفش می خریم، از لباس بچه های بزرگتر برای بچه های کوچکتر استفاده می کنم، حتی یکی از اطرافیان لباس های پسرشون رو که براش کوچیک شده و سالم و در حد نو هست به ما میدن و ما هم استفاده می‌کنیم. و اینکه آخر فصل ها که حراج میزنن خرید داریم. میوه درحد کم خرید می کنیم تا خراب نشه و هروقت نیاز شد مجدد تهیه می‌کنیم. و هیچ وسیله ای برای منزل نمیخرم مگر ضروری باشه. کار اصلاح خودم و بچه هارو در منزل انجام میدم، مگر اینکه بخوایم مهمونی یا مراسم خاصی بریم. غذا هم هر وعده درست میکنم که دور ریز نداشته باشم و معمولا به نام ائمه معصومین هروعده غذا رو متبرک میکنم. مصرف برق،نت، شارژ و قبض تلفن رو هم در حد توانم به حداقل رسوندم. محصولات خوراکی فصلی رو تو خونه خودم آماده میکنم یا مادرم زحمت میکشن و اعتقادی به خوراکی های کارخونه ای ندارم. بهتره هرچی بلدین بخاطر سلامتی خانواده، خودتون آماده کنید، برخی محصولات برخلاف داشتن آرم استاندارد، خیلی هم سالم نیستن. اسباب بازی ها مربوط به بچه اولمه و خیلی کم جدید می‌خریم. چون واقعا بچه ها خودشون باهم بازی میکنن و تمایل و نیاز چندانی به اسباب بازی جدید ندارن. و در نهایت به لطف خدا، همیشه تونستیم پوشاک و خوراک سالم و مغذی در منزل تهیه کنیم که واقعا برای اطرافیان عجیبه با این حقوق ناچیز😅 عزیزان تو راه فرزندآوری به خدا توکل کنید حتی اگه تو این راه تنها بودین، حتی اگه مورد تمسخر قرار گرفتین و حتی اگر در شرایط مالی خوبی نبودین "دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇 https://eitaa.com/dotakafinist https://eitaa.com/dotakafinist
۱۱۳۳ من متولد ۷۲ هستم. دختر آخر یه خانواده پرجمعیت تهرانی، سال ۹۳ با پسری از یه شهر خیلی دور با جمعیت بیشتر از جمعیت خانواده خودم ازدواج کردم. هر دومون تحصیلکرده ایم و درس خوندیم. از اول ازدواجمون خیلی علاقه به بچه نداشتیم، هر دومون میخواستیم یه بچه داشته باشیم اما در سالهای آینده. تمام رویاهایی که برای تک فرزندمون می‌خواستیم این بود که در رفاه و آسایش بزرگ بشه و تربیتی عالی داشته باشه. من رشتم ادبیات عربی هست، سال ۹۶ ارشد دانشگاه الزهرا قبول شدم و درس میخوندم. وقتی درگیر و دار پایان نامه بودم و میخواستیم بعد از دفاعم حامله بشم در کمال ناباوری دقیقا وقتی که فقط فصل اول پایان نامم رو‌ نوشته بودم فهمیدم بادارم. خیلی خوشحال بودم، انگار میخواستم از سختی های پایان نامه فرار کنم. سه ترم مرخصی گرفتم و در آخر وقتی دخترم یک ساله بود دفاع کردم. بهترین روزای زندگیمون بود. دخترم شیرین و خوش صحبت بود همه دوستش داشتن و‌ با دیدن شیرین کاریاش‌ هوس بچه دار شدن میکردن. منتظر فرصتی برای تدریس بودم اما این فرصت بخاطر شیوع کرونا حاصل نشد. سه سال گذشت و من بیشتر اوقاتم رو عروسک بافی میکردم. بیشتر اوقات مشتری داشتم و کلی سفارش‌ میگرفتم. برای دخترمم کلی عروسک بافته بودم. همیشه یکی از علاقه مندی هام خیاطی بود که هیچوقت فکرشم نمیکردم که بتونم یاد‌ بگیرم‌ و بدوزم. قبلا یکی‌دو بار دوره دیده بودم اما واقعا جرات دوختن نداشتم چون اعتماد بنفسم پایین بود ته دلم میدونستم خراب میکنم برای همین سراغش نمیرفتم. خلاصه وقتی دخترم چهار سالش شد بعد از چند ماه تاخیر در تایم ماهانه و تنبلی تخمدان فهمیدم باردارم. بی نهایت خوشحال بودم چون یکسال بود منتظر بودم و وقتی که رفتم دکترم گفت شما پرونده ات جزو نازایی هاست باید بری عکس رنگی از رحم بگیری. خیلی دلم شکست و امیدوار بودم به رحمت الهی. رفتم نوبت عکس رنگی بگیرم مسئولش دختر کوچیکم رو که دید گفت، چندساله تو اقدامی؟ گفتم نزدیک به یکسال گفت دکترت چرا گفته عکس رنگی بگیری؟ تو هنوز وقت داری برو توکل به خدا کن و این درحالی بود که من یه فندق کوچولو تو دلم داشتم و خودم نمیدونستم. خلاصه دو هفته بعدش بی بی چک زدم و فهمیدم که حاملم. این بارداریم خیلی خوب بود، ازین جهت که انگار توانایی و جرات انجام کارای مورد علاقم‌ رو‌ پیدا کرده بود و شروع کردم به خیاطی. از یکی از خیاطای معروف فضای مجازی، دوره ی خیاطی خریدم و شروع کردم. باورم نمیشد این من بودم که داشتم پارچه برش میزدم؟؟؟ و تمام اینارو مدیون دختر کوچیکم بودم که مهمون دلم بود. مهر ۱۴۰۲ دختر دومیم به دنیا اومد. دختر اولم خیلی خوشحال بود چون یه همیازی شیرین داشت. انگار تازه مادر شده بودم حس و حالش کاملا متفاوت بود. انگار همه چیو بلد بودم و خیالم راحت بود. گذشت و وقتی که دختر دومیم پنج ماهش بود، مریض شد هر دو مون سرما خوردگی شدیدددد و عفونی رو گذروندیم و دخترم در تمام مدت مریضیش لب به شیرم نزد، هر کاری کردم و هر روشی رو تست کردم نشد. خلاصه به توضیه پزشک شیرخشک کمکی دادیم تا حالش خوب بشه و شیرمو دوباره بخوره اما اصلا فاید‌ه نداشت. دیگه دختر شیرمو نخورد. چندروزی مونده بود به ماه رمضان. من هم دیدم تمام تلاشام برای شیر خوردنش بی فایده هست، تصمیم گرفتم که روزه هامو بگیرم. خلاصه دخترم شیرخشکی شد و من هم شروع کردم به روزه گرفتن. حس و حال قشنگ ماه رمضان و لاغر شدنم‌ بعد از زایمان حس و حال خوبی بود. مواقع بیکاریم جزوات خیاطیم رو مینوشتم و مدلها رو چک میکردم تا انشالا سر فرصت بدوزمشون. تا اینکه اردیبهشت ۴۰۳ شد و ما قسمت شد همگی رفتیم مشهد پابوس امام رضا (ع). خیلی خوب بود با بهترین شرایط و بهترین مکان و... چندروزی اونجا بودیم تا اینکه همگی مون مریض شدیم ویروس گوارشی. دختر کوچیکم خیلی شدید. جوری که مجبور شدیم برگردیم خونه و بلافاصله‌ بردیمش دکتر و بستریش کردن خیلی بی‌حال بود و بدنش از شدت اسهال‌ هیدراته شده بود. خدا بهمون رحم کرد و دوباره بهمون بخشیدش. روز دوم‌بستری‌ حال من بدتر شد. خواهرم اومد پیش دخترم موند و من رفتم اورژانس. وقتی رفتم آزمایش ازم‌ گرفتن و سرم‌ زدن گفتن یه مورد تو آزمایشت خوب نیست، برو سونو بده و بعد بیا دوباره خون ‌بگیریم. ادامه 👇 "دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇 https://eitaa.com/dotakafinist https://eitaa.com/dotakafinist
هدایت شده از آرشیو بارداری
۱۱۳۳ وقتی رفتم سونو، تمام شکم و پهلوم رو چک کردن یک‌دفعه گفتن چند وقتته؟ گفتم من؟؟ ۳۰ سالمه. گفتن نه! چند وقتته؟؟ گفتم دخترم؟؟ آها ۷ ماهشه بالا بستریه مریض شده. گفتن نه. چند وقتته؟؟ منم هاج و واج نگاه میکردم و درد داشتم. مسول سونو گفت: نمیدونستی دوماهه حامله ای؟؟ گفتم نههههههه!! واقعا مبهوت شدم... نههه... اصلا فکرشم نمیکردم.. پس شیر نخوردن دخترم بی دلیل نبود. حالم خیلی بد بود. رفتم به همسرم گفتم مات مونده بودیم. مگه میشد! من ۱۲ هفته بودم و با وجود ویارای بارداری های قبلی این بار اصلا چیزی متوجه نشده بودم. گفتم من دخترم کوچیه احتیاج به مراقبت داره، نمیتونم اینو نگهش دارم. خدا منو ببخشه چقدر ناشکری کردم. همسرم اصلا راضی به سقط نشد و هر بار دلداریم میداد به اینکه خدا بهمون کمک میکنه. گذشت و آذرماه زایمان کردم. یه دختر ناز و زیبا. تماممم مدت بارداریم فقط مشغول دوخت و دوز بودم. بهترین مدلها و‌ قشنگ ترین لباس رو دوختم برای دخترام، لباس ست دوختم. کاری که همیشه تو رویاهام‌ می دیدمش رو انجام می‌دادم. برام مثل یه تراپی آرامش بخش بود😍 اونم منی که اصلا نمیتونستم پارچه برش بزنم و نکته ی جالب اینه که از وقتی زایمان کردم از جاهایی که فکرشم نمیکردم برامون پول می رسید. همیشه پیش خودم میگفتم این که میگن روزی میاد چه شکلیه؟؟ تا اینکه به چشم خودم دیدم. دختر بزرگم واقعا کمکم هست البته که چالشهایی داریم، داشتن یه نوزاد دو ماهه و دو دختر ۱۶ ماهه و ۶ ساله در کنار روزمرگی ها و شرایط سخت شیر دادن و پوشک و غذا پختن و … اما شیرین میگذره خداروشکر خداروشکر... اگه دغدغه تون مالیه ،واقعا میگم خدا لنگ نمیذاره. از خدا سالم و صالح بخواین. بچه ی سوم‌ برای من دقیقا تربیت وجودیم و‌ ارتقای شخصیتم بود، فرصتی برای اینکه خودم رو بیارم بالا و خیاطی بشم که همیشه آرزوش رو داشتم. یه چیزی دیگه که فکر میکنم به برکت وجود دختر سومم هست، اینه که علیرغم تماممم تلاشایی که من و همسرم برای روشهای نوین فرزندپروری برای دختر اولم کردیم اما اصلا خوب غذا نمیخورد و این اصل نگرانی ما برای آوردن‌ بچه بعدی بود. جالب اینه که دخترم از وقتی خواهر بزرگه شده تماممم کاراشو خودش میکنه، غذا خوردن، دستشویی و ..و واهی به خواهر دومیش کمک میکنه بهش غذا میده، مشغولش میکنه و بهش میگه آبجی بیا‌ بریم ما بازی کنیم، مامان استراحت کنه و این‌ دقیقا یعنی بهشت😍 حرف اخرم‌ اینه که به خودش اعتماد کنین براتون بد نمیخواد. ممنون از کانال خوبتون "دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇 https://eitaa.com/dotakafinist https://eitaa.com/dotakafinist
تو شرایطی که مشکلات اقتصادی زیاد هست و تورم سرسام آور، خودمان با انجام کارها در منزل میتوانیم هزینه ها را از نظر اقتصادی مدیریت کنیم. سعی کنیم مرباجات، رب گوجه، ترشیجات خشک کردن سبزی (نعنا و....) را خودمان در منزل درست بکنیم. از خرید غذا از بیرون حدالامکان اجتناب کنیم. مرغ بریانی کباب یا پیتزا خودمان در منزل درست کنیم. انواع شیرینی و کیک ها، هم بچه ها سرگرم میشن، هم یاد میگیرن، هم سالم تر هست، هم هزینه خیلی خیلی کمتر... از نظر بازی بچه ها 😘 زیاد رو نظم خانه حساس نباشیم چون اگر بخواهیم همیشه خانه ای مرتب داشته باشیم یقینا بچه های خوبی تربیت نخواهیم کرد. اجازه بدهیم بچه ها از رختخواب ها و بالش ها استفاده کنن و برای خودشان سرگرمی درست کنن. برای تهیه اسباب بازی به جای خرید اسباب‌بازی های گران قیمت، بازی های فکری و خلاق و دسته جمعی تهیه کنیم (شطرنج، سازه های پلاستیکی و چوبی،آجر پلاستیکی و....) هم سرگرمی بچه هاست هم گاهی نیاز میشه پدرومادرهم با بچه ها بازی کنن و این بچه ها رو سرذوق میاره😍 من و همسرم، شرایط اقتصادی و کنترل سه تا پسر بچه را با این ترفندها الحمدالله رب العالمین تا الان به خوبی مدیریت کرده ایم. "دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇 https://eitaa.com/dotakafinist https://eitaa.com/dotakafinist
من خودم پرستار هستم و شاغلم و سه فروند پسر دارم 🥰 در رابطه با مدیریت مالی در خانه، این کارها رو انجام میدم. حتما سعی میکنم صدقه بدهم. در کارهای خیر حتی شده مبلغ کوچکی شرکت کنم و هر شب سعی می کنم سوره واقعه رو بخونم. از لباسهای بچه ها، برای هم استفاده می کنم. سعی می کنم لباسها رو در فصل های مخالف بگیرم که قیمت مناسب تری دارند مثلا در اول پاییز که لباسهای تابستانه تخفیف دارند برای تابستان سال بعد خرید می کنم و برعکس😉 گاهی از مغازه هایی که قیمتهاشون با تخفیف هست خرید می کنم. سعی می کنم لباسهای ساده و قشنگ بگیرم که در هر زمانی زیبا باشن نه طبق مد روز... در مهمانی های خانوادگی خودم غذا و کیک درست می کنم به جای اینکه از بیرون سفارش بدم. ترشی و مربا و ماست رو خودم با مشارکت بچه ها درست می کنم، هم هزینه ها کمتر میشه، هم بچه ها در کارها به مشارکت و همکاری گرفته میشن و هم خاطراتی از دوران کودکی با مادرشون دارن مثل خود ماها که از رب ترشی و ... مادرانمون کلی خاطره قشنگ داریم. برای بیماری های ساده به جای رفتن به مطب که هزینه ویزیت بیشتری دارن به درمانگاه میرم. "دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇 http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075